۷/۲۴/۱۳۸۹

سر گردنه

گویا در ایام قدیم، راه های کوهستانی پناهگاه مناسبی برای دزدان و راهزنان بوده اند، آنچنان که «سر گردنه» در فرهنگ ایرانی به یک اصطلاح رایج بدل شده است و حاکی از وضعیتی است که غارتگران بر فرد چیره هستند و راه گریزی هم نیست. شاید با گذشت ایام و امنیت راه ها و برچیده شدن بساط راهزنی انتظار می رفت که دیگر «سر گردنه» هم مکان مخوفی برای مسافران نباشد، اما انگار توافق نانوشته ای در این کشور وجود دارد که همیشه سرگردنه باید یک اتفاقی بیفتد!

اگر سوار بر اتوبوس بین شهری شوید و از یک شهر مملکت به مقصد دیگری حرکت کنید، به احتمال زیاد اتوبوس جایی بین راه توقف می کند تا راننده و مسافران استراحت کوتاهی داشته باشند. این فروشگاه ها و یا رستوران های بین راهی، همان «سر گردنه بگیر» های سابق هستند که به جای تیغ و دشنه روی خوش هم به مسافر نشان می دهند. اما دست آخر نتیجه همان جیب خالی مسافر و کیسه پر گردنه بگیر است. واقعا هرچه فکر می کنم دلیلش را نمی فهمم که چرا بدون استثنا همه مسافران پذیرفته اند و احتمالا طبیعی هم فرض می کنند که باید در یک فروشگاه بین راهی اجناس را به مراتب گران تر از فروشگاه های شهری خریداری کنند؟ باور نمی کنم که اجاره و مالیات و عوارض یک فروشگاه وسط بیابان از همتایان شهری اش بیشتر باشد؛ پس چرا کسی اعتراض نمی کند که حتی قیمت چیپس و پفک را هم دارند دولا پهنا با مردم حساب می کنند؟

جالب اینجا است که برای تکمیل شدن امثال و حکم قدیمی، یک عده هم قبول زحمت کرده و سمت «شریک دزد و رفیق قافله» را بر عهده گرفته اند! رانندگان اتوبوس به پاس توقف در این ایستگاه های بین راهی و پیاده کردن انبوهی از مسافران در سر گردنه، میهمان صاحب رستوران هستند و هرچه می خواهند به رایگان می خورند تا به نوعی هزینه تبلیغات این ضیافت «چپوگری»* هم از جانب فروشگاه پرداخت شده باشد!

پانویس:
* این واژه «چپوگری» را جناب قائد خیلی دوست دارند.