۷/۲۹/۱۳۸۹

نگاهی به مجموعه داستان «شاخ»

دو سال سکوت

نویسنده اگر نویسنده باشد از هر تهدیدی می تواند فرصتی برای پیشبرد هنر و ادب بهره بگیرد. به باور من «پیمان هوشمندزاده» نویسنده بسیار خوبی است، پس عجیب نیست که از کابوسی به مانند خدمت سربازی، دستاوردی همچون مجموعه داستان «شاخ» را به ارمغان بیاورد.

«شاخ» همانگونه که از روتیتر آن برمی آید مجموعه داستانی «پیوسته» است. 18 روایت بسیار کوتاه از دوران خدمت سربازی که همگی در مجموعه ای 86 صفحه ای جمع شده اند. کوتاهی و سادگی این روایات آن را بیش از هرچیز به دفترچه خاطرات یک سرباز بدل کرده، که به نظر می رسد قصد نویسنده نیز جز این نبوده است. فضای مجموعه روایات همچون بیابانی که دو شخصیت اصلی در آن مشغول کشیک دادن هستند سرد و ساکت است. بجز روال توزیع روزانه سهمیه غذا و یخ، معمولا رخداد دیگری تنهایی این فضا را آشفته نمی سازد. راوی و هم سنگرش، «سیا»، در نقطه ای نزدیک مرز تنها هستند و اگر ارتباط های گاه و بی گاه با بی سیم چی زن عراقی نبود، گمان می رفت که دو بازمانده در سیاره ای متروک هستند. قابل پیش بینی است که چنین فضایی تاثیرات ویژه ای بر روحیه و خلقیات شخصیت های داستان داشته باشد که باز هم به گمان من نگارنده در ترسیم چنین تاثیراتی کاملا موفق عمل کرده است.

علی رغم سادگی روایات، «شاخ» به هیچ وجه مجموعه خاطراتی پراکنده نیست که تنها از حیث شیوایی و روانی کلام مورد توجه قرار گیرد. نویسنده موفق شده است تا در پس این فضای به ظاهر ساکت و آرام، گستره ای از پریشانی ها و ناهنجاری های اجتماعی را به تصویر بکشد. آسیب هایی که رد پای تمامی آنها را می توان در سطح جامعه نیز مشاهده کرد، اما در طول دوران خدمت سربازی بروز متفاوت و برجسته ای می یابند. اعتیاد -به عنوان یکی از رایج ترین عوارض تنهایی و ناامیدی- و خودارضایی -به عنوان نمادی متفاوت از تنهایی و همچنین پیامد شبکه ای از ارتباطات بیمار اجتماعی- برجسته ترین مواردی هستند که تقریبا در تمامی روایات شاخ با آنها مواجه می شویم.

از نگاه من دو عاملی که «شاخ» را در پرداختن به این آسیب های اجتماعی برجسته می سازد، نخست تمرکزش بر دوران سربازی اجباری، آن هم در زمان صلح است و دیگری بی پروایی در کلام و صراحت در بیان. در مورد عامل نخست باید گفت که اغلب قریب به اتفاق آثار منتشر شده با موضوع سرباز و سربازی به دوران جنگ هشت ساله تعلق دارد که در آن سایه سنگین جنگ و عوارض ناشی از آن بر هر موضوع و دستمایه دیگری سنگینی می کند. گمان می کنم تاکنون کمتر به دوره دوساله خدمتی اشاره شده است که بجز مواردی نادر، تمامی مردان ایرانی آن را همچون کابوسی به یاد می آورند و یا در پیش رو دارند. در مورد عامل دوم هم به گمانم باید توافق کنیم که هرقدر مسئله اعتیاد در کشور ما مورد توجه قرار گرفته، از عارضه دیگری همچون خودارضایی به هزار و یک دلیل رسمی و عرفی پرهیز شده است؛ با این حال «شاخ» با چنان بی پروایی گستاخانه ای به سراغ این مسئله می رود که خیلی زود هم کار دست ناشر و نویسنده می دهد و مسببات توقیف اثر را پدید می آورد. هرچند نمی توان تمام دلایل توقیف اثر را در همین مسئله خلاصه کرد و از انتقادات آن نسبت به اوضاع نابسامان وضعیت خدمت اجباری چشم پوشید، اما باید پذیرفت که دست کم در فضای کنونی کشور ما سخت می توان عباراتی را نظیر آنچه به نمایندگی از کل اثر در پشت جلد کتاب چاپ شده تحمل کرد:

«بی سیم چی آن طرف خطی ها بود. نامردها بی سیم چی زن داشتند. عوضش ما با عکس خواننده ها حال می کردیم. آن هم عکسی که توی شش تا سوراخ قایمش کرده بودیم...»


اما تمام هنر مجموعه داستان «شاخ»، به موضوع و محتوای اثر باز نمی گردد. هوشمندزاده با زیرکی تمام دست به ابتکاری جالب در «ظرف» اثر خود زده و برای محتوایی از سکوت و تنهایی، قالبی را در نظر گرفته که به خودی خود می تواند فضاسازی لازم برای اثر را انجام دهد. برای درک این مسئله باید نگاه دقیق تری انداخت به سیر متن روایت های مجموعه که از فضایی نسبتا شاد، با جملاتی توصیفی و گاه بلند در داستان نخست آغاز می شود:

«شبمان همین طوری شروع شد. با خوبی و خوشی، با هرّه و کرّه. از غروب همین طور رفت و برگشتی متلک های تکراریمان را رد و بدل می کردیم به عشق ته شب. تاریک که شد سنگر بالا را صفا دادیم. از چراغ اول به بعد دیگر همین طور حرف توی حرف بود که می آمد و می پیچید». (جملات آغازین داستان نخست: «زن ها را کچل نمی کنند»)

به مرور که روز و شب بر شخصیت های داستان به سختی می گذرد و اثرات سکوت و تنهایی در روح و روان آنان رسوب می کند، قلم نگارنده نیز دستخوش تغییر می شود تا مخاطب راحت تر بتواند با شخصیت های داستان همراه شود. کار بدانجا کشیده می شود که در داستان «هیچ، هیچ» (داستان یکی مانده به آخر مجموعه) دیگر حساب همه چیز از دست در می رود و به نظر می رسد دیگر خود نویسنده هم اصراری ندارد که مشخص کند هر حرفی را چه کسی می زند. گویی حتی شخصیت های داستان هم نمی دانند کدام کلام را خود گفته اند و کدام یک را از دیگری شنیده اند:

«هان؟ چیزی گفتی؟
: من؟
: آره
: نه، چطور مگه؟
: فکر کردم چیزی گفتی
: چه باحال، منم فکر کردم تو گفتی
: چی گفتم؟
: نه که گفته باشی، فکر کردم گفتی
: آهان
: آره، یه دفعه ای فکر کردم گفتی یا اینکه می خوای بگی
: حالا چی گفتم؟
: به نظرم چیز چرتی اومد
: یادت نیست چی بود؟
: دیدم چرته گوش نکردم
: حیف
: آره حیف شد
: کاش یکم گوش می دادی
: خواستم بدم ولی بعد دیدم چرته
: یک کلام می گی چرت بود و تمومش می کنی
: شانست نبود
: آره، می دونم، نبوده
: اگه شانست بود شاید ردیف می شد
: شاید
: حتما می شد
: بعیده
: اصلا بعید نیست
...
». (بخش آغازین داستان «هیچ، هیچ» که تا پایان به همین منوال ادامه می یابد)

به اینجا که می رسیم دیگر به نظر می رسد کار مجموعه تمام است. هرآنچه باید گفته شده و هرچه لازم بوده به تصویر کشیده شده است. اما نویسنده برای مجموعه خود به دنبال یک نقطه اوج برای پایانی شایسته می گردد. قصد ندارد مخاطب را در حضیض سراشیبی داستان رها کند. می خواهد پیش از اتمام آخرین ضربه را هم بزند، پس این بار موضوع را تغییر می دهد و به مانند بسیاری از همتایان خود به سراغ یک آسیب دیگر می رود: «سیاهی جنگ».

آخرین داستان مجموعه «شاخ» بی تردید هر مخاطبی را غافل گیر، شگفت زده و البته منقلب می کند. هرچند یک داستان شش صفحه ای برای پرداختن به مسئله جنگ و حواشی و عوارض آن ظرفیت لازم را ندارد، اما دست کم به کار نویسنده می آید تا حسن ختام مناسبی برای اثر خود پیدا کرده و مجموعه ای را به بازار نشر معرفی کند که هرچند با توقیف زودهنگامش برای ناشر و بازار فروش یک شکست محسوب می شود، اما بدون تردید به عنوان اثری قابل تامل در کارنامه هنری هوشمندزاده ثبت خواهد شد.

پی نوشت:

نگاهی متفاوت به این مجموعه داستان را از اینجا بخوانید.