۱/۲۳/۱۳۸۹

آن روز

نه در پاییزی که خش خش برگ هایش سمفونی سکوتمان شود و نه در زمستانی سرد که بخار نفس هایمان بر ابهام آن لحظات رویایی بیفزاید

نه در زیر بارانی که ضرباهنگ قدم هایمان شود و نه بر روی برفی که جای پایمان را به یادگار نگه دارد

نه در دشتی بی کران که تنها سرپناهش سایه های در هم تنیده مان باشد و نه در کوهساری که پژواک صدایمان به انتقام تمامی روزهای سکوت تکرار شود

نه در غروب غم زده ای که سرخی آفتاب بر لب بومش سرخی چشمانمان خیسمان را توجیح کند و نه در سپیده دمی که چه چه پرندگان سحرخیزش روایت گر خاطرات ناگفتنیمان باشد

نه آنچنان زود که از تب روزهای فراغ پشت خم نکرده باشیم و نه آن چنان دیر که آخرین شراره های امیدمان خاموش شود

در روزی چون همه روزها، در خیابان به شلوغی همه خیابان ها و همچون عابری مانند تمام رهگذران آمد

آرام، سبک، دلنشین، دوست داشتی، کوتاه اما به یاد ماندنی.