۱/۲۵/۱۳۸۹

حکایت این روزهای من - 12

مهندس ق. مدتی است در فکر مسافرت به کانادا است اما دست کم به یک دلیل دودل شده است:خدا! امروز با مهندس ی. درد دل می کرد و از مشورتش با «دکتر» می گفت که گویا چیزی بیشتر از یک دوست قدیمی است و احتمالا یک «مراد» برای مهندس ق. به حساب می آید:


مهندس ق: می گفت اونجا از خدا دور می شی. یعنی خودتی و خودت دیگه! کم کم شل می شی. اینجا همین که هر روز صدای اذان به گوشت می خوره کلی تاثیر داره. مدام برات یادآوری می شه.

مهندس ی: پس اصلا خارج نباید رفت؟

مهندس ق: می گفت مثلا مالزی بهتره. اونجا هم حداقل صدای اذان رو هر روز می شنوی.


می دانم که حق ورود به این گفت و گو ها را ندارم، اما حرف هایی توی دل آدم می ماند که نمی تواند نگوید، گفتم اینجا بنویسم، دست کم اینجا برای خودم بنویسم اگر خدایی هست که به یک کشور نزدیک تر از کشور دیگر است که خدای ضعیف و حقیری است! اگر تنها تکرار هر روزه و اجباری یک نوا است که انسان را مذهبی نگه می دارد، چرا نباید به این اندیشید که آن مذهب تنها یک تلقین اجباری است؟ یک فضا سازی که مثل گرداب شما را در بر گرفته و تا زمانی که درونش غرق هستید گزینه دیگری ندارید و اگر از آن فاصله بگیرید فراموشش می کنید؟