۶/۲۳/۱۳۸۸

بوبوک

بحران اخلاقی؛ تعفن اخلاقی؛ روح هایی که ذره ذره در حال فاسد شدن هستند و بوی گند آنها به هوا بلند شده است؛ «بوبوک» تلاش داشت تا نوری هرچند کوتاه به این دنیای تیره بیندازد؛ به دنیایی که در آن زندگی می کنیم اما قادر به دیدنش نیستیم و به بوهایی که به ما می رسند اما قادر به استشمام آنها نیستیم. مرگ ما از هم اکنون آغاز شده است؛ درست در شرایطی که نفس می کشیم و در توهم و آسایش زندگی به سر می بریم مشغول فاسد شدن هستیم؛ سال به سال و روز به روز و لحظه به لحظه چیزی در درون ما فاسد می شود و از آن غافلیم. آنچه در هنگام مرگ برایمان باقی مانده تنها کالبدی است که آن هم در زیر خاک شروع به تجزیه شدن می کند تا در نهایت دیگر هیچ چیز از ما باقی نماند: «آن بالا (روی زمین) روحمان فاسد می شد و این پایین جسممان».

«بوبوک»، نوشته شده بر اساس داستانی از داستایوفسکی، با ته مایه هایی از طنز و یا دست کم شوخی، قصد داشت تا به حقیقت مرگ روحی و زوال اخلاقی انسان در طول زندگی بپردازد؛ با این حال گمان می کنم در این راه نتوانست مجموعه ای یکدست و به یادماندنی بر جای بگذارد. دکور نمایش برای نشان دادن فضای زیر خاک نسبتا مناسب بود اما فضای ایفای نقش را از بازیگران می گرفت. شاید همین نکته سبب شده بود تا بازی هیچ یک از بازیگران به چشم نیاید. شخصیت های داستان نیز همه سطحی تعریف شده بودند که با توجه به تعداد بالا (8 نفر) و زمان اندک نمایش (60 دقیقه) امری طبیعی به نظر می رسید؛ با این حال این ضعف سبب شده بود تا اشاره به زندگی پیشین هر یک از آنها سطحی، مختصر و گاه نامفهوم صورت پذیرد؛ این در حالی بود که تنها راه ارتباطی مخاطب با سرانجام و مکافات بحران های اخلاقی این مردگان، یا به تعبیر دیگر، تنها راه درک پیام داستان همین پیشینه شخصیت های داستان بود؛ پیشینه ای که سبب شده بود تا بوی تعفن آنها حتی یکدیگر را نیز آزار دهد. در کل نمایش کار متوسطی بود که بینندگان آن ناراضی از سالن خارج نشدند، هرچند با ندیدنش نیز چیزی را از دست نخواهید داد!

پی نوشت:
«...اون بالا روحمون تجزیه می شد و این پایین جسممون
تنهایی و تعفن همیشه وجود داشت
این رو تو بهم نشون دادی عزیزم...» این هم دیالوگ به یادماندنی بوبوک برای من بود.
نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید