۶/۲۰/۱۳۸۸

مهر هفتم

روحانیون بزرگترین قربانیان دادگاه تاریخ اند؛ این را از صمیم قلب می گویم! هزاران سال است که بشر به میل خود سر به راه این جماعت می گذارد؛ خود افسارش را به دست این شبان ها می سپارد؛ اصلا خود چنین جماعتی را پدید می آورد و دست آخر، هرگاه که کار از کار گذشت و طاعون و تعفن همه جا را فرا گرفت، دیواری کوتاه تر از این جماعت پیدا نمی شود! بشر هیچ گاه نمی خواهد بپذیرد که ایراد کار از کوتاهی ها، کوته بینی ها، کم شهامتی ها و راحت طلبی های خود بوده و هست. بشر هیچ گاه نمی خواهد بپذیرد این خود او است که از روحانیون خواسته تا با پذیرفتن چند سکه، یک قربانی ناچیز و یا دست کم چند قطره اشک برایش توهم آسایش ایجاد کنند؛ بشر نمی خواهد قبول کند این خود او بوده که هربار خواسته تا از زیر بار مسوولیت تفکر و انتخاب خارج شود و در نتیجه همه را بر دوش روحانیون گذاشته است؛ و در نهایت بشر نمی خواهد باور کند این خود او بوده که تمنا کرده تا کسی فریبش دهد؛ بلکه هر بار دوست دارد بگوید «من فریب کشیش ها را خوردم»*.

«مهر هفتم»، برگرفته از فیلمی با همین نام از «اینگمار برگمن»، در بهترین حالت نمایشی بود متوسط. بازی ها هیچ گاه از حد معمولی فراتر نمی رفت و حتی گاه آنچنان بی روح و کسالت بار می شد که گویی اجرای نمایش فراموش شده و تنها تکرار طوطی وار دیالوگ ها در خاطر بازیگران باقی مانده است؛ دکور نمایش مناسب با محتوای آن درنظر گرفته شده بود، هرچند در این مورد نیز گاه ناهماهنگی های آشکاری به چشم می آمد. برای مثال درِ تابوت ایستاده ای که به درستی بسته نمی شد و یا نورپردازی از پشت پرده ای که کاملا پوشیده نبود. در نهایت ناهمخوانی در سبک نوشتاری دیالوگ ها که ایرادی نسبتا رایج در سریال های تاریخی صدا و سیما است و این بار گریبان یک نمایش را گرفته بود؛ هیچ گاه درک نکردم نویسندگان چنین متن هایی چطور متوجه نمی شوند اگر قرار باشد ادبیات کلاسیک را برای شیوه گفتار یک نفر انتخاب کنیم دیگر حق نداریم از واژه های شکسته محاوره ای استفاده کنیم؟ این ایراد در گفت و گوهای دو نفره شوالیه با «مرگ» کاملا آشکار بود و تغییر سبک بیان جناب «مرگ» رشته افکار مخاطب را پاره می کرد. اما برای من مهم ترین جنبه این نمایش محتوای آن بود؛ پیامی که نویسنده و کارگردان مصرانه قصد داشت تا آن را به مخاطب تحمیل کند؛ و این همان داستان تکراری قربانی کردن روحانیون است.

فرقی نمی کند کاهن معبد یکی از اقوام بدوی جنگل های آمازون باشید، یا یک کشیش در واتیکان پر جلال و جبروط، یا یک راهب در معابد هندوستان یا یک آخوند در جهان اسلام؛ دیر یا زود عده ای شما را قربانی آشکار شدن توهمی خواهند کرد که شما پدید آورنده آن نبوده اید، بلکه تنها نقش ناچیزی در تداوم آن اجرا کرده اید. نمی دانم امثال مارتین لوترها و یا دیگر مصلحان دینی در اقصی نقاط جهان و در مذاهب گوناگون چند بار ظهور یافته اند؛ اما می دانم دور باطل این به ظاهر اصلاحات دینی هیچ گاه پایانی نخواهد داشت: «خانه از پای بست ویران است».

مدت ها است که سینمای ایران شاهد ارایه برداشت های جدیدی از مفهوم خدا است. برداشت هایی که با روایت هایی مدرن عرضه شده، و سعی در زدودن انبوهی از اعتقادات، باورها، مناسک و چهارجوب های افزوده شده به مفهوم مطلق خدا (و در نمونه هایی ضعیف تر اسلام اولیه) دارد. فیلم هایی که نمونه های بسیارش را در ساخته های مجید مجیدی می توانیم ببینیم. این سبک از آثار اتفاقا و با توجه به شرایط ویژه حاکم بر کشور با استقبال نسبتا مناسبی همراه می شود. انبوه کسانی که همچنان قصد ندارند در ریشه اعتقادات خود تردیدی ایجاد کنند، ترجیح می دهند جامعه روحانیت را مقصر تمامی کاستی های موجود معرفی کنند. این گروه خوشحال می شوند که از زبان کسی بشنوند: خداوند همچنان وجود دارد، او همچنان لطیف و زیبا است، او همچنان عاشق و حامی شما است، تنها باید از آینه چشمان خود زنگارهای پدید آمده را بشوییم. این گروه ترجیح می دهد ریشه تمام تردیدهایی که در اعتقاداتش ایجاد می شود را کاستی ها و یا کج رفتاری های روحانیت معرفی کند؛ این گروه به خود حق می دهد هر بازگشته از مذهبی را متهم کند که «قربانی کوته نظری خود در خلاصه کردن دین در عملکرد روحانیون شده»؛ این گروه هرگاه آشفته و مضطرب می شود از درون خود نمایندگانی تولید می کند تا برای بازگرداندن آرامش به خاطر مشوشش، دستگاه روحانیت را به ریشخند گرفته و ذات دین را گوهری گرانبهاتر و البته بکر و زلال معرفی کند.

از نگاه من دست اندرکاران نمایش «مهر هفتم» نیز از جمله نمایندگان همین گروه بودند؛ هرچند نمایندگانی ضعیف که از عهده مسوولیت مشخص خود به خوبی بر نمی آیند. مهر هفتم آمده بود تا بگوید جهان پس از مرگ حقیقت دارد، هرچند عملکرد کشیش ها در قلوب برخی انسان ها تردیدهایی ایجاد کرده است. این نمایش بار دیگر (و البته به شیوه ای نه استادانه و نه خلاقانه) قصد داشت تا یادآوری کند هیچ ایرادی در ذات دین (باید ذات اعتقاد به خدا خوانده شود) وجود ندارد، بلکه این کشیش ها (این را هم بخوانید جامعه روحانیت) هستند که با فریب کاری های خود عده ای را گمراه کرده و در دل عده ای دیگر بذر تردید می کارند. در این نمایش نیز در کنار یک انسان گرفتار شده در دام تردید (شوالیه) انسان هایی ساده دل، عامی و دوست داشتنی (زوج بازیگر دوره گرد) حضور داشتند که با خدای خود بدون واسطه کشیش ها ارتباطی صمیمانه برقرار می کردند. همین زلال بودن قلب این گروه کوچک بود که اتفاقا در عین سادگی به آنها بصیرتی فراطبیعی داده بود. این زوج به دور از دغدغه های ایجاد شده از جانب کشیش ها مراسم عشای ربانی خود را به تنهایی اجرا می کردند و درست در شرایطی که جهان تحت سلطه کشیش ها گرفتار طاعون شده بود از خوشبختی در کنار یکدیگر لذت می بردند. شوالیه مردد تنها یک شب را در کنار این زوج با ایمان و خوشبخت گذراند تا بار دیگر ایمان از دست رفته خود را بازیافته و برای مرگ آماده شود.

شاید این دیگر کمی زیاده روی باشد، اما من حاضر نیستم به تکرار چنین محتوایی، آن هم با شیوه اجرایی ضعیف و بدون بهره گیری از خلاقیت نام «هنر» اتلاق کنم.

پی نوشت:

* بخشی از دیالوگ نمایش از زبان شوالیه.

تنها به این دلیل که به نظر می رسد کمی در نقد محتوای نمایش تند رفته ام لازم دیدم اینجا یک بار دیگر یادآوری کنم: «مهر هفتم» به هیچ وجه یک فاجعه نیست، بلکه حتی به سطح میانگین و متوسط دیگر نمایش ها نزدیک شده است. دست کم یک دیالوگ داشت که من هیچ گاه فراموش نخواهم کرد:
«من هم یک زمان یک نفر رو داشتم
با هم روزهای خوبی داشتیم
برای چشم هاش شعر می گفتم»...

نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید