۶/۱۷/۱۳۸۸

آسمان روزهای برفی


در زمان انتشار این مطلب، اجرای نمایش پایان یافته است. این یادداشت را تنها برای ثبت در آرشیو وبلاگ منتشر می کنم.

«یک احساس خیلی خوب»؛ این عصاره «آسمان روزهای برفی» برای من است؛ احساسی لذت بخش که از همان دقایق آغازین اجرا شما را در خود غرق می کند و نشاطی عجیب را از تماشای یک اثر نیمه درام در شما می انگیزد!

حتی نوع خاص چیدمان صحنه کمک می کرد تا بازی دونفره ای که هنرمندانه اجرا و هماهنگ شد، شما را به داخل خود بکشاند. صحنه اجرا راهروی نسبتا کم ارز و بلندی بود که تماشاگران در دوطرف آن قرار گرفته بودند و بازیگران برای صحنه های مختلف از یک سوی آن به سوی دیگر حرکت می کردند تا مخاطب با حرکت سر آنها را دنبال کند و نوعی حس حرکت با بازیگران را تجربه کند.

نمایش برداشت آزادی از «بانی و کلاید» بود و نویسنده به خوبی توانسته بود خود را از قید نمایش نامه اصلی برهاند و تنها آنچه را که می خواهد با خود به همراه بیاورد. دیالوگ های کوتاه و تکه زبان مانند آن چنان استادانه انتخاب شده بودند که تکرار آنها نه تنها خسته کننده نبود که حتی مخاطب را از دنبال کردن یک داستان تمام عیار بی نیاز می کرد. گویی به تماشای میان پرده هایی از فیلمی آمده اید که اصلا تماشای خود آن اهمیتی ندارد و تمام مطلب در همین میان پرده ها خلاصه می شوند.

«همه ما در حال فرو رفتن هستیم» و «تو نمی توانی دنیا را عوض کنی» دیالوگ هایی بودند که در عین سادگی می توانستند بار عظیمی از مفاهیم را بر دوش بکشند و اجرای مناسب و بیان به جای این دیالوگ ها چنین فرصتی را به خوبی پدید آورد. در کل، سرتاسر اجرا را می توان به مانند صحنه های کوتاهی که در میان اثر وجود داشتند یک والس دونفره دانست که دیالوگ ها هارمونی زیبایی بودند که به خوبی با حرکات رقاصان هماهنگ شده بودند.

پی نوشت:
نگاهی دیگر به این نمایش را از اینجا بخوانید


تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید