۶/۱۴/۱۳۸۸

زیباترین چشم ها از آن او بود

در زمان انتشار این مطلب، اجرای نمایش پایان یافته است. این یادداشت را تنها برای ثبت در آرشیو وبلاگ منتشر می کنم.

یک جدال بزرگ؛ سخت ترین جدال ها؛ جدال آدمی با خود؛ جدال باورها با خواسته ها؛ این جدال همیشگی را هیچ کجا بهتر از صحنه تیاتر نمی توان به تصویر کشید و «زیباترین چشم ها از آن او بود» به خوبی از پس این تصویر سازی برآمده بود.

جدا از موضوع این اجرای تک نفره، صرف نظر از اینکه این انسان آشفته را چه چیز این گونه به جدال با خود برانگیخته، اجرای نمایش آنچنان قوی بود که هر تماشاگری را می توانست با خود همراه و همدرد سازد. لازم نبود هر یک از مخاطبان 11 فرزند دختر خود را زنده به گور کرده باشد تا با قهرمان (یا ضد قهرمان) داستان اینچنین احساس همدلی کند؛ هر یک از ما در زندگی بارها و بارها در تضادی آشکار میان اعمال، اعتقادات و خواسته های خود قرار گرفته ایم و یک اجرای زیبا می تواند ما را از دستمایه نمایش جدا سازد و از پس صحنه ظاهری به عمق صحنه یک نبرد سنگین بکشاند.

تغییر حالت های مداوم و استادانه بازیگر که به خوبی گویای جنبه های مختلف شخصیت وی، به عنوان نمادی از انسان بود فضایی را ایجاد می کرد که گاه مخاطب فراموش می کرد همه این جنبه ها را یک نفر به تصویر می کشد؛ در این راه دیالوگ های پخته، که با تدبیری بجا بر پایه ادبیات کلاسیک نگاشته شده بود نیز فضایی را ایجاد کرده بود تا فضای نمایش سنگینی خود را همان استحکامی که باید باشد بر مخاطب تحمیل کند.

برای من «زیباترین چشم ها از آن او بود» تمام زیبایی های یک اجرای تک نفره را به حد کمال در خود جمع کرده بود تا به معنای واقعی من را از عطش تماشای چنین اجراهایی سیراب کند؛ کاری که «بچه کشی» علی رغم تمامی زیبایی ها و نقاط قوتش نتوانست انجام دهد.

پی نوشت:
«تعصب مانند قبر غصی است». این دیالوگ را به یادگار از این اثر تا ابد به یاد خواهم سپرد.
تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید