۷/۱۹/۱۳۸۸

سه جلد

هیچ وقت دوست نداشتم در مورد هیچ نمایشی چنین قضاوتی داشته باشم؛ اما «سه جلد» ناچارم کرد تا بگویم بعضی نمایش ها ارزش یک بار دیدن را هم ندارند!

نقد کردن سه جلد بسیار دشوار است؛ دیالوگی وجود نداشت که ضعف و قوتی داشته باشد؛ هرچه بود تکراری کسالت بار از کلیشه ای ترین عبارات سریال های دسته چندم تلویزیونی بود. داستانی وجود نداشت که روایت شود؛ هر چه بود در سه دهه پیش سینمای «بالیوود» به کمال روایت شده بود! و اجرایی نبود که تصویری پدید آورد؛ هرچه بود جابجایی های بی منطق و خشکی بودند که گویا همگی از سر اجبار و بی هیچ قصد و هدفی انجام می شدند؛ از «حس» سخن گفتن که دیگر شبیه یک شوخی بی مزه است.

حال اگر بخواهیم با حسن نیتی کم نظیر و آن هم به پاس احترام به ذات تیاتر برای این نمایش هم محتوایی قایل شویم شاید بتوان گفت «سه جلد» می خواست روایت بی هویتی گروهی از مهاجران از وطن باشد؛ گروهی (احتمالا سازمان مجاهدین خلق) که تمام زندگی خود را در راه مبارزه بر سر آرمان های خود سپری کرده اند اما دست آخر نه تنها عمر و زندگیشان، که حتی هویتشان را نیز از دست داده اند. «سه جلد» که می تواند استعاره و یا سنبلی برای هویت باشد، گمشده ای است که در این نمایش بسیاری به دنبالش هستند. بسیاری که حتی برخی از آنها هنوز به دنیا نیامده اند و پیش از آنکه قدم به این جهان بگذارند و تنها بر اثر اشتباهات پدران و مادرانشان مهر بی هویتی را بر پیشانی خود می بینند. شاید در تعبیری موزیانه بتوان گفت نمایش «سه جلد» خود نیز به نوعی اسیر همین بی هویتی شده بود.

پی نوشت:
نگاهی دیگر به این نمایش را از اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید.
از همان میانه های اجرا 13 نفر میهمانی که به تماشای نمایش دعوت کرده بودم قصد جانم را داشتند

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید