
در مورد خود کتاب هم صحبت کردن برایم کمی سخت است، معمولا عادت دارم در مورد هر کتابی که می خوانم ساعت ها صحبت کنم، جدا از اینکه مدتی است برای این کار هم صحبتی ندارم، گمان می کنم در مورد ناتور دشت هم نمی توانم چیز خاصی بگویم بجز اینکه احساس می کردم روایت داستان می تواند حاصل جمع شدن روزنوشت های شخصیت اصلی باشد، روزنوشت هایی که شباهت عجیبی به روزنوشت های خودم داشت، با این تفاوت کوچک که روزنوشت های من را هیچ گاه هیچ کس نخواهد خواند، هیچ کس و هیچ کس.
پی نوشت:
در هنگام شنیدن کتاب یک اتفاق بسیار عجیب برایم افتاد که باور کردنش کمی سخت است، به همین دلیل برای عرضه نسخه باور پذیر این خاطره نیازمند کمی تحقیقات روانشناسی هستم. گمان می کنم زیاد طول نکشد، همین روزها منتشرش می کنم.
چقدر احساس این جمله از کتاب برایم آشنا بود: «قول می دم زمستون ها هیزم ها رو من بشکنم».
اون اتفاق شگفتانگیز چی بود؟ نوشتینش؟
پاسخحذف