۱۲/۱۷/۱۳۸۹

اصلاح یا انقلاب، دعوایی بر سر عناوین مبهم

بیش از 100 سال است که در کشور ما از «انقلاب مشروطه» نام برده می‌شود. روی‌دادی که گویا بر سر همه چیز آن اختلاف نظر وجود دارد بجز بر سر ماهیتش: «انقلاب». صفت انقلاب در حالی به رخ‌داد مشروطیت اطلاق می‌شود که به دنبال آن نه تنها سلسله قاجار، که حتی پادشاه وقت نیز تغییر نکرد. انقلاب به امضای شخص شاه رسمیت یافت و حتی پس از مرگ او، ضمن حفظ سلسله قاجار، حکومت موروثی وی نیز همچنان پابرجا ماند. رخ‌دادهای خونین بعدی که به برکناری محمدعلی شاه منجر شد ارتباطی با پیروزی انقلاب مشروطه نداشتند. یعنی اگر محمدعلی شاه مستبدانه اصول مشروطیت را زیر پا نمی‌گذاشت، ای بسا تا پایان عمر بر اریکه قدرت باقی می‌ماند و سلسله قاجار نیز هیچ‌گاه متلاشی نمی‌شد. حال پرسش من این است: چرا هیچ کس رخ داد مشروطه را «اصلاحات» نمی‌نامد؟

مدت‌هاست که در فضای غیرآکادمیک کشور، از ترکیب «اصلاح‌طلبان» به عنوان اسم خاصی برای خطاب قرار دادن چند حزب و گروه مشخص استفاده می‌شود. گروه‌هایی که در دوران ریاست جمهوری سید محمد خاتمی بخشی از ارکان قدرت کشور را در اختیار قرار گرفتند. طبیعی است با این نگاه غیرعلمی، عمر اصلاحات در ایران به نیمه دهه هفتاد شمسی باز می‌گردد و باز هم عجیب نیست که گروهی مدام تکرار کنند «اصلاحات در نظام جمهوری اسلامی با روی کار آمدن احمدی نژاد پایان یافت». اگر نخواهیم لجوجانه بر مفاهیم واژگان پافشاری کنیم، می‌توانیم چنین کاربردهای غیرعلمی اما رایجی را به رسمیت بشناسیم. اما مشکل زمانی بحرانی می‌شود که گروهی همچنان بخواهند با نگاه علمی و آکادمیک شرایط روز را تحلیل کنند و در کلام خود از ادبیات دانشگاهی استفاده کنند. آنگاه است که میان مخاطب عامی که به ادبیات رایج عادت کرده و مخاطب خاصی که با تعاریف علمی واژگان آشنایی دارد سوءتفاهم هایی ایجاد می‌شود که شکافی گسترده و حتی بحرانی را ایجاد می‌کند. برای نمونه کافی است بدانیم صاحب نظران دانشگاهی، سرآغاز اصلاح‌طلبی مدرن در ایران را سال‌ها پیش از «امیرکبیر» و احتمالا در دوران «عباس میرزا» جست و جو می‌کنند. یعنی نزدیک به دو قرن اختلاف با تصور رایج!

عطاءالله مهاجرانی در تحلیل منشور جنبش سبز پرسش آشنایی را مطرح می‌کند: «سوالی که مطرح است این که ما و ملت ما و جنبش سبز در این دو راهی، راه اصلاح رو انتخاب می‌کنیم و یا راه انقلاب را؟» (از اینجا بخوانید) در نگاه نخست پرسشی رایج و بحثی روزمره است، اما به باور من آنچنان ابهام آمیز است که به اندازه طول عمر جنبش سبز سبب کژفهمی شده. مهاجرانی با استناد به منشور جنبش سبز، راه پیش روی جنبش را مسیر «اصلاح‌طلبی» می‌داند. من در کاربرد این واژه با ایشان موافقم و گمان می‌کنم هر دوی ما بر اساس منشور سبز، حق داریم این منش را منش اصلی و محوری جنبش بخوانیم. با این حال گروه دیگری هم هستند که حق دارند بپرسند «مرز این اصلاح طلبی تا کجاست؟ جنس آن از کدام دست است؟ آیا خواستار تکرار اصلاح‌طلبی مشروطه خواهان هستیم؟ یا به دوران هشت ساله ریاست جمهوری خاتمی می‌اندیشیم؟»

در ادامه آقای مهاجرانی به واژه «رفلوشن» یا انقلاب اصلاحی اشاره می‌کنند*. به گمان من این واژه توصیف مناسبی برای رخ‌دادی شبیه مشروطه ایرانی است. رخدادی که در باطن خود یک انقلاب تمام عیار بود، اما در پوسته‌اش شباهت بسیار زیادی به یک اصلاحات حکومتی داشت. متاسفانه مهاجرانی مشخص نمی‌کند آیا اصلاح‌طلبی مورد نظرش چیزی شبیه همین «رفلوشن» است یا نه. او تنها انقلاب مردود در دیدگاه خود را شرح می دهد: «راه انقلابی یعنی تغییر نظام و تغییر قانون اساسی، تغییر حاکمان از صدر تا هرجایی که ضرورت پیدا کند».

من برخلاف مسیر اصلاح‌طلبی، در مورد «راه انقلابی» چندان با آقای مهاجرانی هم‌رای نیستم. در هر یک از کشورهای پیشرفته جهان به صورت کاملا دموکراتیک، اصلاح‌طلبانه و بدون خشونت امکان دارد «نظام سیاسی عوض شود»، «قانون اساسی تغییر پیدا کند» و «حاکمان از صدر تا به هرجایی که ضرورت پیدا کند» برکنار شوند. پس معیارهای آقای مهاجرانی برای توصیف انقلاب چندان جامع و مانع نیستند. جامع نیستند چرا که با این تعریف انقلاب مشروطه که در آن تقریبا هیچ یک از حاکمان عوض نشدند دیگر یک انقلاب نخواهد بود. مانع نیز نخواهد بود چرا که هرگونه تغییرات اساسی دموکراتیک را هم به جرگه انقلاب‌ها خواهد افزود. به باور من در توصیف مهاجرانی، جای پارامترهای حیاتی یک انقلاب خالی است. پارامترهایی نظیر شدت تغییرات، شیوه رخ دادن آن‌ها و از همه مهم‌تر، فضای ملتهب و پریشانی که به «شرایط انقلابی» مشهور است.

انقلابی که من و بسیاری همچون من از آن پرهیز می‌کنیم تغییرات بنیادین در ساختار یک حاکمیت پوسیده نیست، بلکه اقداماتی خشونت‌بار، شتاب‌زده و نسنجیده، آن هم در شرایطی آشفته، ملتهب و احساسی است. فراموش نکنیم در شرایطی اینچنینی بود که قانون اساسی جمهوری اسلامی به همه‌پرسی گذاشته شد و همین التهاب جامعه سبب شد تا کمتر کسی فرصت سنجش منطقی مفاد آن را داشته باشد. در واقع نارضایتی امروزین ما از پدرانی که به چنین قانونی رای «آری» دادند، بیشتر معطوف به کسانی است که در آن فضای ملتهب سیاسی از مردم خواستند تمامی آینده، سرنوشت، اهداف، مطالبات و آرمان‌های خود را بر دو واژه «آری» یا «نه» سوار کنند. با این حال این بدان معنا نیست که این شیوه «اصلاح‌طلبی» تنها در «حفظ نظام سیاسی موجود» خلاصه شود. البته اگر کسی بخواهد برای این «نظام سیاسی» هم تعریف عجیب و غریب جدیدی پیدا کند که با هر تغییری هماهنگ باشد مسئله‌ای نیست، اما برداشت فعلی من از منشور جنبش سبز چیز دیگری است.

بارها و بارها از میرحسین موسوی شنیده‌ایم که او نیز به عنوان اصلی‌ترین نگارنده منشور جنبش، قانون اساسی را «وحی منزل» نمی‌داند. این بدان معناست که اگر در روند دست‌یابی به مطالبات مردمی به سدی از درون قانون اساسی برخورد کردیم، بدون تردید باید آن را مطابق با خواست مردم تغییر دهیم. فراموش نکنیم از اساس مفهومی به نام «قانون» چیزی بجز توافقی جمعی میان افراد یک جامعه و یا میان مردم با حاکمیت نیست. (دو برداشت عامیانه بر پایه دو تعریف کلاسیک از قانون) پس من هیچ تردیدی ندارم چه منشور جنبش سبز را سرلوحه خود قرار دهیم، چه میرحسین را فصل‌الخطاب جنبش بخوانیم، در هیچ حالتی به مشکل نهایی قانون اساسی برخورد نخواهیم کرد، تمام اختلافات می‌تواند در شیوه رسیدن به هدف خلاصه شود.

از سوی دیگر دوستانی هم که اصلاح‌طلبان را به تلاش برای نزدیکی به حاکمیت و صحه گذاشتن بر مشروعیت نظریه «ولایت مطلقه فقیه» متهم می‌کنند باید در نظر بگیرند که تنها راه اصلاح‌طلبی، ساده‌ترین و پیش‌ پا افتاده‌ترین شیوه آن، یعنی اصلاحات از بالا (اصلاحات درون حاکمیت و یا پارلمان‌تاریستی) نیست. لزومی ندارد به تاریخ معاصر مراجعه کنیم تا دریابیم که این کشور بیش از 150 سال پیشینه اصلاحات از بیرون حاکمیت دارد. کافی است به یاد بیاوریم حتی سیدمحمدخاتمی هم زمانی که پیش شرط‌های خود برای حضور در انتخابات بعدی را اعلام کرد، عملا نشان داد که از پیشبرد اصلاحات، با استراتژی پارلمانی پیشین ناامید شده و ناچار است پیش از اتخاذ یک استراتژی جدید با حاکمیت اتمام حجت کند.

به باور من، تداوم جلسات بحث و گفت و گو، نظیر آنچه آقایان مهاجرانی و نگهدار برگزار کردند می‌تواند به شفافیت فضا و رفع ابهامات کمک بسیاری کند. با این حال نداوم چنین جلساتی و کاهش فضای ملتهب و نگاه سیاه و سفید، لازم و ملزوم همدیگر هستند. یعنی اگر ما بخواهیم به هرگونه اظهار نظری در این جلسات هجمه‌ای تبلیغاتی انجام دهیم، طبیعی است که روز به روز صاحب‌نظران را نسبت به طرح دیدگاه‌هایشان بی‌میل‌تر خواهیم کرد. مسیری که در نهایت بجز گسترش سایه ابهام به تمامی جنبش نتیجه‌ای در پی نخواهد داشت که دود آن به چشم همه ما خواهد رفت.

پی‌نوشت:
* البته من بر خلاف ایشان گمان نمی‌کنم که «نویسنده گاردین» نخستین کسی بوده که از واژه «رفلوشن» استفاده کرده است