۸/۲۰/۱۳۸۹

نگاهی به نمایش «نوشتن در تاریکی»

سوگواری در مرثیه ما

گاهی تنها باید سوگواری کرد؛ دست کم من اینگونه می اندیشم و با همین نگاه نیز «نوشتن در تاریکی» را می ستایم. نمایش، روایت گوشه ای از دردها و رنج هایی است که کودتا به ما تحمیل کرد. داستان خوش باوری های ما و رویاهای زیبایمان که چگونه در کابوس سیاه سرکوب و جنایت محو شد. روایت برازنده ترین جوانان این سرزمین که چگونه به دست جلاد سپرده شدند و در اعماق تیره سیاه چال ها جان باختند. سوگواری در اندوه آنان که می توانستند امروز کنار ما باشند، اما نیستند و ای وای بر ما اگر بر این زخم جانسوز گرد فراموشی بپاشیم.

من نه می دانم و نه علاقه ای به این پرسش دارم که «نوشتن در تاریکی» چگونه مجوز اجرا گرفته است؟ من تنها می خواهم به این فکر کنم که ما آنچنان بی شماریم که هیچ سرپوشی توان پنهان کردن همگی ما را ندارد. هر روز در گوشه ای و هربار به صورتی دست سبزی به علامت پیروزی بالا می رود؛ فریاد حق طلبانه ای بلند می شود و یا مرثیه ای در سوگ یاران دیروزمان به پا می شود. «نوشتن در تاریکی» زاده یکی از همین فرصت ها است که این بار بر صحنه نمایش جلوه یافته، پس به گمان من از همین دیدگاه نیز باید آن را بررسی کرد.

داستان از مناظره تاریخی موسوی و احمدی نژاد آغاز می شود. یک گروه شش نفره از تحریریه یک روزنامه محور اصلی داستان می شوند و در مورد مسایل گوناگون با هم «گفت و گو» می کنند. درست به موازات همین گفت و گوها، بیننده می تواند نتیجه کار را ببیند؛ در ازای هرپرده از ماجراهای جمع شش نفره که بخش عمده ای از آن به پیش از انتخابات باز می گردد، یک پرده به بازجویی یکی از اعضای گروه پس از کودتا اختصاص می یابد. این تناوب تا بدانجا پیش می رود که دو بخش نمایش در ماجرای کشته شدن خبرنگار بازداشت شده به هم می رسند.

داستان نمایش هیچ چیز نیست بجز روایت بخشی از اتفاقاتی که بسیاری از ما به یاد داریم و یا طی یک سال گذشته خوانده و شنیده ایم. بحث ها و جدل ها نه تنها ویژگی و عمق خاصی ندارند که گاه سطحی و شعارگونه هم به نظر می آیند؛ به ویژه زمانی که اختلاف بر سر ساعت حرکت گروه، صحنه ای می شود برای ترسیم الفبای دموکراسی و تقابل رای اکثریت و حقوق اقلیت. با این حال اگر بپذیریم که هدف نمایش، بر روی صحنه بردن یک بحث فلسفی و یا آموزش دموکراسی نیست، آنگاه راحت تر می توانیم قضاوت کنیم که سادگی و عریانی متن در ترسیم پیامدهای کودتا تا چه حد توانسته است در همراه سازی و جلب مخاطب موفق عمل کرده و به اهداف خود دست پیدا کند.

طبیعی است که «نوشتن در تاریکی» از مجاری دشواری عبور کرده تا بتواند خود را به صحنه نمایش عمومی برساند. با این حال به نظر می رسد این دشواری ها نه تنها ضربات غیرقابل جبرانی به اثر وارد نکرده اند، بلکه دست کم در یک مورد به نوعی ابداع منجر شده اند که هم برای مخاطب جذاب است و هم از منظر هنری می تواند مورد توجه قرار گیرد. اشاره من به روایت صحنه های بازجویی است که به جای اجرای آنها، یا در غیاب بازیگران تنها متن دیالوگ ها بر روی پرده نمایش داده می شود و یا بازجو و متهم، در قامت دو هنرمندی که قرار است این نقش ها را بازی کنند کنار یکدیگر می نشینند و صحنه را توصیف می کنند. جذابیت این بخش از نمایش تا جایی است که اگر بخواهیم کل اثر را به دو نیمه «جمع خبرنگاران» و «اتاق بازجویی» تقسیم کنیم، نیمه دوم به مراتب بیش از همتای دیگر خود مورد توجه قرار می گیرد و کاملا هم استحقاق چنین اقبالی را دارد.

اما اگر بخش محتوایی نمایش را کنار بگذاریم، به گمان من شیوه اجرا از چند نقطه ضعف رنج می برد. نخست ایده «بازگشت زمانی» است که همین گروه پیش از این نمونه نسبتا موفقی از آن را در نمایش «خشک سالی و دروغ» به اجرا درآورده بودند؛ اما تکرار غیرهدفمند این بازگشت های کوچک زمانی آنچنان وصله ناجوری است که به نظر می رسد حتی بازیگران هم آن را چندان جدی نگرفته اند و تلاشی برای اجرای دقیق آن به کار نمی برند. در نهایت هم این بازگشت ها تنها به پرده اول نمایش منحصر می شود و در دیگر پرده ها هیچ گاه به چشم نمی آیند.

ایراد دیگر نمایش، شخصیت پردازی های سطحی آن است که امکان بازی های عمیق را از بازیگران سلب می کند. بازیگرانی که همگی چهره هایی آشنا هستند و پیش از این بارها توانایی های خود را به اثبات رسانده اند، اما در «نوشتن در تاریکی» تنها سایه هایی بی روح و متحرک به نظر می رسند. به گمان من، خود بازیگران نیز همان مقدار سطحی و کم عمق با نقش هایشان آشنا شده اند که به بیننده منتقل می شود. در این میان تنها نقش بازجو است که به واسطه معادل هایی که در فضای حقیقی دارد، هم برای بازیگر و هم برای بیننده می تواند قابل ترسیم و پیش بینی باشد که این مسئله در اجرای نمایش هم به خوبی به چشم می آید.

اما در نقطه مقابل این ضعف ها، به گمان من اجرای نمایش از نقاط قوتی هم برخوردار است که بارزترین آنها، همان شیوه اجرای متفاوت صحنه های بازجویی است. پس از آنکه در پرده اول نمایش جمع پر شور شش جوان روزنامه نگار به تصویر کشیده می شود، در پرده دوم به ناگاه فضا کاملا تاریک می شود، سکوتی سنگین فضای سالن را در بر می گیرد و تنها چیزی که همه نگاه ها را به خود معطوف می سازد دیالوگ هایی است که بر روی پرده بزرگی در انتهای صحنه به چشم می آیند. دیالوگ هایی که توصیف گر اولین جلسات بازجویی هستند و در فضای تیره و ساکت سالن تاثیرگذاری دوچندانی بر مخاطب دارند. گویی فضای سالن به واقع یادآور فضای تنگ و تیره سیاه چاله هایی است که اسرای پس از کودتا را در بر گرفته است.

نکته دیگر، صحنه پردازی ساده نمایش است، تاجایی که شاید حتی بتوان ادعا کرد «نوشتن در تاریکی» اصلا دکور ندارد! همه چیز تنها در کم و زیاد شدن صندلی های ساده ای خلاصه می شود که بر روی فضای خالی صحنه قرار می گیرند تا در یک پرده میزبان جمع شش نفره باشند و در پرده دیگر صحنه تقابل بازجو و زندانی. تنها تنوعی که در این میان به چشم می خورد به پرده ای اختصاص دارد که قرار است خبرنگاران را در کشوری خارجی نشان دهد که در این پرده هم کل دکور به یک دیواره کوتاه (احتمالا یادآور لبه یک ساختمان بلند مشرف به شهر) خلاصه می شود. این دست صحنه پردازی ساده و بی تکلف، از یک سو کمک می کند تا مخاطب تمامی حواس خود را صرف تمرکز بر روی دیالوگ های نمایش کند و از سوی دیگر فضای سرد، تیره و تنگ سلول های زندان را در ذهن بیننده زنده نگه می دارد.

در نهایت باز هم گمان می کنم که «نوشتن در تاریکی» سوگواری بی ریا و صادقانه ای است در ماتمی که داغ آن را همچنان بسیاری از ما بر سینه داریم. پس چه خوب که نمایش در این سوگواری به هیچ وجه کوتاهی نمی کند و فاجعه را تا انتها پیش می برد و هیچ جای بازگشتی باقی نمی گذارد.

پی نوشت:

نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید

۸/۱۹/۱۳۸۹

اگر من از کشور خارج شوم

بحث «رفتن» و «نرفتن» -اگر مبداء را ایران فرض کنیم- دغدغه سال های اخیر بسیاری از هم وطنان به ویژه جوانان این کشور بوده که طی یک سال و نیم گذشته بسیار هم جدی تر و گسترده تر شده است. من فعلا بر روی هیچ کدام از این دو گزینه تصمیم قطعی نگرفته ام. برای من ماندن در کشور و یا خارج شدن از آن هر یک مزایای بسیاری دارند و در عین حال معایبی غیرقابل انکار. مسئله آنچنان شخصی است که دلیلی برای تشریح آن نمی بینم. اما دست کم ظرف یک سال گذشته و از برآیند برخورد و عملکرد دوستانی که از کشور خارج شده اند برای خودم پیشاپیش قید و بندهایی درنظر گرفته اند که مدام با خود تکرار می کنم تا اگر روزی از کشور خارج شدم آنها را به یاد داشته باشم.

من مدام با خودم تکرار می کنم اگر روزی از کشور خارج شوم، این تنها جهان پیرامون من است که تغییر یافته وگر نه شرایط جامعه من همچنان همان است که بود. پس نباید از یافته ها و مشاهدات جدید خود در خارج، تصویر جدیدی از سیمای داخل کشور بسازم و یا انتظارات جدیدی به آن نسبت دهم.

اگر من روزی از کشور خارج شوم صرف تغییر احتمالی پوشش و یا مکان زندگی من یک شبه نمی تواند ماهیت و ظرفیت وجودی من را تغییر دهد؛ پس امیدوارم فراموش نکنم که هرکسی در هر کجای دنیا می تواند در رسای آزادی و انسانیت داستان سرایی کند، هیچ کس هم منکر آنها نیست، اما اگر کسانی در داخل کشور سخن و منشی متفاوت با انتظارات من دارند، می توان احتمال داد که شرایط زمانی و مکانی خود را در نظر گرفته اند. من یک شبه علامه دهر نخواهم شد، همانگونه که باقی ماندگان در کشور یک شبهه متحجرینی بیگانه با آزادی نمی شوند.

اگر من روزی از کشور خارج شوم بدون تردید آزادی های متفاوتی نسبت به فضای کنونی کشور کسب خواهم کرد؛ اما فراموش نمی کنم که اگر می توانم بلندتر فریاد بزنم و حکم صادر کنم، این تغییر ناشی از افزایش شهامت من نیست، بلکه ناشی از کاهش فشارهای جانبی و خطرات احتمالی است. نه من یک شبه قهرمانی آزادی خواه می شوم و نه آنان که در وطن هستند یک شبه ترسوهایی عافیت طلب.

اگر من روزی از کشور خارج شوم همواره این امکان را خواهم داشت که دسترسی آزادانه تر و گسترده تری به اطلاعات داشته باشم. با این حال دسترسی من به اطلاعاتی که تا کنون نداشته ام تغییری در وقایع تاریخی نمی دهد. آنها همانگونه رخ داده اند که پیش از این رخ داده بودند. تغییر تنها در نگاه و دانسته های من رخ داده است. پس دلیلی ندارد که تمام دنیا را یک شبه واژگون شده بدانم و به تناسب تغییراتی که خودم تجربه می کنم، خواسته های دیگران را هم تغییر یافته بدانم.

و در نهایت اینکه اگر من روزی از کشور خارج شوم همچنان تمام تلاشم را به کار خواهم بست تا برای پیشرفت کشورم گامی بردارم و از هرکجای دنیا که بتوانم همچنان یک همراه جنبش سبز باقی بمانم. با این حال فراموش نخواهم کرد که حسن نیت من، عشق و علاقه قلبی من، تلاش های شبانه روزی من و حتی اشک هایی که در فراغ خاک وطن خواهم ریخت هیچ کدام سبب نخواهد شد تا گلوله های دژخیمان هزاران کیلومتر راه را بپیماید و من را هم تهدید کند. در نهایت آنکس که جسمش را سپر ضربات مزدور خواهد کرد همانی است که در وطن مانده؛ پس بهتر است که اگر مرهمی برای زخم هایش نیستم، دست کم نمک به آنها نپاشم.

درخواست کمک و همکاری

«مجمع دیوانگان» به تازگی یک نظرسنجی را پیرامون مواد جنجالی لایحه حمایت از خانواده آغاز کرده است. این نظر سنجی در حال حاضر و به کمک تعدادی از دوستان به صورت میدانی انجام می شود و هنوز معادل اینترنتی ندارد. برای گسترش هرچه بیشتر این نظرسنجی و دستیابی به یک جامعه آماری وسیع تر، از تمامی دوستان و خوانندگان این متن (به ویژه دوستان مقیم شهرستان) دعوت می شود تا در صورت تمایل آمادگی خود را برای کمک به این نظر سنجی در سه زمینه مختلف اعلام کنند:

- نخست گسترش نظرسنجی میدانی که با توزیع برگه های نظرسنجی در میان خانواده و یا محیط کار صورت می گیرد
- دوم طراحی یک نظر سنجی اینترنتی با قابلیت ثبت مشخصات مخاطبان
- سوم ارسال نظر سنجی از طریق ای-میل برای چهره های شناخته شده، کارشناسان و صاحب نظران

در وهله اول این نظرسنجی تنها برای تهیه یک گزارش اینترنتی پیش بینی شده است. با این حال انتشار نتایج آن در رسانه های رسمی، ارسال آن برای مراجع قانونی و البته ارسال برای رهبران جنبش سبز از گزینه های قابل بررسی خواهند بود. دوستانی که علاقمند به همکاری هستند می توانند از طریق ای-میل آمادگی خود را اعلام کنند و یا پیشنهادات خود را در این زمینه در اختیار «مجمع دیوانگان» قرار دهند.

نشانی پست الکترونیک: Arman.parian@gmail.com

۸/۱۸/۱۳۸۹

آیا جنبش سبز می تواند «خشونت پرهیز» بماند؟

چندی پیش «رامین جهانبگلو» در گفت و گو با رادیو زمانه به بررسی شیوه های مبارزه در میان «کرد»ها پرداخت. البته بحث من اینجا به هیچ وجه بررسی این گفت و گو نیست، چرا که گمان می کنم برداشت های نادرستی از سخنان آقای جهانبگلو بسیاری از هموطنان کرد ما را آزرده کرد و واکنش های تندی در پی داشت. (دو واکنش به این گفت و گو را از اینجا و اینجا بخوانید) اما اگر از این حاشیه عبور کنیم، به باور من این گفت و گو اشاره ظریف و دقیقی به فرهنگ مبارزه بدون خشونت (در لفظ آقای جهانبگلو: «خشونت پرهیز») دارد که اگر به آن توجه کنیم می توانیم دیدگاه واقع بینانه تری نیز به جنبش سبز و آینده آن داشته باشیم.

در بخشی از این گفت و گو آمده است: «مبارزه خشونت‌پرهیز، فقط یک روش مقاومت مدنی و مبارزه‌ی سیاسی نیست، بلکه نوعی فرهنگ شهروندی نیز هست». و همچنین: «مبارزه مدنی خشونت‌پرهیز با آموزش شهروندی همراه است؛ یعنی مدنیت باید به صورت شیوه‌ی کنش اجتماعی و سیاسی درآید».

نیازی به یادآوری نیست که جنبش سبز ایران از جانب بسیاری از هوادارن و یا ناظران بی طرف با عنوان یک جنبش «غیرخشونت آمیز»، «مدنی» و یا به تعبیر آقای جهانبگلو «خشونت پرهیز» خوانده شده و می شود. راهپیمایی های سکوت هفته اول پس از کودتا، بزرگترین دستاویز برای گروهی است که جنبش را «خشونت پرهیز» می خوانند و این دوری از خشونت را «ذات غیر قابل تفکیک» جنبش می دانند. ذاتی که نه باید و نه می توان آن را از جنبش جدا کرد، که در غیر این صورت جنبش به محض آغشته شدن به خشونت از بین خواهد رفت. تا اینجای امر من هم علاقه دارم که با دیگر دوستان همراه باشم. من هم امیدوارم جنبش سبز ما همواره جنبشی «خشونت پرهیز» باقی بماند، چرا که علاوه بر کاهش هزینه بر روی فعالان، احتمالا تنها راه موفقیت پایدار و طولانی مدت جنبش در همین شیوه رفتاری نهفته است. اما اگر بخواهیم از زاویه دیگری به مسئله نگاه کنیم شاید بتوان این پرسش را مطرح کرد که «توقع خشونت پرهیزی از جنبش سبز تا چه میزان واقع بینانه است»؟

اشاره اصلی من در طرح این پرسش همان بخش از سخنان آقای جهانبگلو است که گمان می کنم به درستی «مبارزه مدنی خشونت پرهیز» را روی دیگر «جامعه ای مدنی و دارای فرهنگ شهروندی» می داند. در واقع پرسش من را می توان به این صورت تغییر داد که «جامعه امروزی ایران را تا چه حد می توان یک جامعه مدنی قلمداد کرد؟ و رفتار شهروندان آن را تا چه میزان می توان برخوردار از فرهنگ رشد یافته مدنی دانست»؟ من اینجا پاسخی برای این پرسش ها ندارم. در واقع این روزها خودم بیش از هر چیز دیگر در جست و جوی این پاسخ ها هستم. به گمانم از هر دو جنبه نشانه های مثبت و یا منفی می توان یافت. از یک سو به خاطر داریم که رفتار اکثریت معترضان پس از کودتا بسیار رشدیافته تر از آن بود که شاید خوشبین ترین افراد هم انتظارش را داشتند. صحنه هایی که معترضین آسیب دیده تلاش می کردند تا از اعمال خشونت متقابل مردم جلوگیری کنند بارها و بارها دیده شده است. اما از سوی دیگر دقت در برخی ریزه کاری های فرهنگ اجتماعی ایرانیان نشانه های چندان امیدوار کننده ای به دست نمی دهد. احترام به قوانین ساده ای نظیر راهنمایی و رانندگی و یا رعایت حق تقدم دیگران در انواع و اقسام صف هایی که هر روز شکل می گیرند و در نهایت خشونت هایی از جنس آنچه هفته گذشته رخ داد و در یادداشت خانم توحیدلو به خوبی به آنها اشاره شده است. گمان می کنم باید بیشتر به این مسئله پرداخته شود.

۸/۱۷/۱۳۸۹

من باور می کنم سردار!

سردار محمد وفایی، فرمانده سابق قرارگاه سازندگی خاتم‌الانبیا در گفت و گو با فارس حرف های جالبی زده است. (از عصر ایران بخوانید) جالب نه از این حیث که جدید و یا غیرقابل پیش بینی است. بلکه از این جهت که به باور من این حرف ها کاملا نشانگر شخصیت، ذات و نگرش این سردار سپاه و دیگر همپالگی هایش است. جناب سردار در این گفت و گو برای اثبات «بی عرضگی»های نخست وزیر دوران جنگ (میرحسین موسوی) یک سری داستان تعریف کرده اند که در جریان آن، دولتمردان نقش چهره های مافیایی مخوفی را بازی می کنند که در راس قدرت قرار گرفته اند و قرار است در کار جنگ کارشکنی کنند؛ در این شرایط «سردار محمد وفایی» ناگهان وارد صحنه می شوند و به مصداق بزن بهادرهای خیرخواه فیلم های فارسی یک تنه کار را درست می کند: «به یكی از دست‌اندركاران زنگ زدم و گفتم مگر تو غیرت نداری؟ برو اسلحه را بگذار زیر گلوی مدیر عامل و با لباس خانه، صبح اول وقت بیارش اینجا. گفت حاجی اینطوری برای ما مشكل می‌شود اگر امكان دارد شما یك تلفنگرام بزن تا من این كار را انجام ‌دهم. خلاصه آن فرد را10 صبح فردا به اهواز آوردند. آنقدر عصبانی شدم كه او را كوبیدم به ماشین و گفتم چند روز بیشتر نمانده و من باید بچه‌های مردم را كه قرار است عملیات كنند، آموزش دهم. گفت وزیر به من این طوری گفته. گفتم گور پدر وزیر! 20 میلیون تومان فدای یك تار موی بچه بسیجی. پول، مال ملت است. گفتم او را ببرید داخل اتاق و هرچه خواست در اختیارش بگذارید ولی تا پایان عملیات حق بیرون آمدن ندارد. جنگ این طوری اداره می‌شد و ما در دو جبهه می‌جنگیدیم».

بلی جناب سردار وفایی؛ من باور می کنم که شما چنین می کردید و «جنگ اینطوری اداره می شد». وگر نه که هشت سال طول نمی کشید؛ وگر نه که جوان مردم را کرور کرور روی مین نمی فرستادید و دم تیر نمی گذاشتید! همه اینها گذشته؛ بزن بهادرهایی امثال شما که آن زمان هیچ کاره مملکت نبودند اینچنین عربده می کشیدید و «گور پدر وزیر» می گفتید و در آشفته بازار جنگ، ساز خودتان را می زدید؛ خوب طبیعی است حالا که دستتان به منابع میلیارد دلاری رسیده و «خاتم الانبیا»یتان، «خاتم الاغنیا» شده دیگر خدا را هم بنده نباشید و «دولت تعیین کنید». من بدون تردید همه اینها را باور می کنم.

اسناد کودتا – سنگ ها را بستند و ...

در یادداشت پیشین (هیات نظارت غیرقانونی) اشاره شد که عباسعلی کدخدایی، سخنگوی شورای نگهبان در تاریخ «پنجم آبان ماه 1387» فهرست اعضای هیات نظارت بر انتخابات را اعلام کرد. طبیعی بود که پس از این اعلام فضای رسانه ای کشور به صورت جدی تری وارد فاز انتخاباتی شود. اما درست در همین موقع و در تاریخ «هشتم آبان ماه 1387» رهبر نظام به بهانه دیدار با دانش آموزان سخنانی را ابراز کرد که فضا را برای هرگونه نقد دولت به شدت تنگ می کرد. آقای خامنه ای در این دیدار تاکید کردند: «مسائل مربوط به انتخابات به ویژه حضور پرشور مردم در آن، در همان ایام نزدیک به انتخابات بسیار مهم است اما عده‌ای با عجله از حالا مباحث انتخاباتی را شروع کرده‌اند که این فعالیت‌های زودهنگام انتخاباتی موجب منحرف شدن ذهن‌ها از مسائل اصلی، مشغول کردن افراد به یکدیگر و برخی بدگویی‌ها می‌شود و این، به ضرر مصالح کشور است». (از نگاه رهبر نظام جمهوری اسلامی، مسایل اصلی «رعایت حقوق بشر در ابوغریب و گوانتانامو و همچنین جنگ در افغانستان و پاکستان» اعلام شد! -از سایت رهبری بخوانید-)

این سخنان خیلی زود دستمایه ای شد برای اعمال فشار بر منتقدین دولت تا هرگونه انتقادی بلافاصله با برچسب «مباحث انتخاباتی» و مغایرت با نظرات رهبری مواجه شود و برای منتقد هزینه های گزافی به همراه داشته باشد. در این میان دو نکته بسیار جالب توجه است. نخست اینکه این دوران مصادف بود با تورم شدید به دلیل کسری بودجه، تحقق نیافتن وعده های دولت در سفرهای استانی و حتی استیضاح علی کردان (در تاریخ 14 آبان ماه 1387). همه این موارد به صورت طبیعی می توانستند موجی از انتقادات را متوجه عملکرد دولت سازند، اما حامیان احمدی نژاد از برچسب «مباحث انتخاباتی» و «انحراف ذهن مردم از مسایل اصلی» به جنگ این انتقادات رفتند.

نکته جالب توجه دیگر این بود که گویا آقای خامنه ای فراموش کرده بودند که خودشان پیش از هرکس دیگر پرداختن به «مباحث انتخاباتی» را آغاز کرده بودند. ایشان در تاریخ «02/06/87» و در دیدار با اعضای هیات دولت ابراز داشتند: «چند خصوصیت ممتاز در این دولت وجود دارد كه من لازم میدانم به این خصوصیات تصریح كنم؛ اگر چه بارها هم گفته شده، اما در عین حال خوب است كه خود شما دوستان هم توجه داشته باشید كه مایه‏ى امتیاز شما، اینهاست. ... یك خصوصیت این است كه این دولت، واقعاً یك دولت كار است؛ دولت حركت و اقدام است؛ انرژى و نشاطِ كار این دولت، یك امر برجسته است. الحمدللَّه شما از سال اول همین‏جور حركت كردید، الان هم با این كه سه سال از عمر این دولت گذشته، انسان احساس میكند كه تحرك و نشاط و فعالیت و اقدام در این دولت محسوس است - یعنى كاهش پیدا نكرده؛ افت پیدا نكرده - این خیلى چیز باارزشى است. در خدمت به مردم جدیت وجود دارد.

خصوصیت و امتیاز دوم كه در این دولت هست، شعار و گفتمان كلى این دولت است كه منطبق بر شعار و گفتمان امام و منطبق بر شعارها و گفتمانهاى انقلاب است؛ این خیلى چیز باارزشى است. این را هیچكس نمى‏تواند ندیده بگیرد ... عدالت‏خواهى در این دولت پررنگ شد. شعار عدالت‏خواهى به صورت جدى بر روحیه مسئولان، دولتمردان و برنامه‏ها، پرتو افكند. استكبارستیزى - كه معناى ویژه‏ى انقلابى خودش را دارد - در این دولت تشخص و تمیز پیدا كرد. ... مسئله‏ى اعاده‏ى عزت ملى و ترك انفعال در مقابل سلطه و تجاوز و زیاده‏طلبى سیاستهاى دیگران و ترك شرمندگى در مقابل غرب و غربزدگى را هم انسان در این دولت احساس مى‏كند؛ ...
مسئله انرژى هسته‏اى، براى ما فقط این نبود كه ما میخواستیم یك فناورى داشته باشیم، دیگران می‌خواستند ما نداشته باشیم؛ این فقط بخشى از قضیه است. بخش دیگر قضیه این بود كه قدرتهاى گوناگون، پُررو، متجاوز، زورگو و دنباله‏ها و اقمار بى‏ارزش آنها، می‌خواستند حرف خودشان را در این زمینه بر ملت ایران تحمیل كنند. خب، ملت ایران، دولتِ شما و شخص رئیس‏جمهور، در مقابل این زورگویى و این تحمیل و این افزون‏طلبى ایستادید؛ خداى متعال هم كمك كرد؛ پیش رفتید...

گفتمان عمومى دولت اینهاست؛ به طور خلاصه: زنده‏كردن و بازسازى برخى خصوصیات جوهرى انقلاب و منطق امام؛ و مقابله‏ى با كسانى كه می‌خواستند این ارزشها و این مفاهیم اساسى را منسوخ كنند، یا از بین ببرند، یا ادعا میكردند كه منسوخ شده و از بین رفته؛ این چیز باارزشى است. این خصوصیت دوم و امتیاز دومى است كه در این دولت هست. امتیاز سوم هم روحیه مردمى و خاكى این دولت است؛ این هم خیلى باارزش است؛ این را قدر بدانید. ساده‏زیستى - بخصوص در خود آقاى رئیس‏جمهور - خوب و برجسته است و چیز باارزشى است...»

و البته شاهکار مقام رهبری که همان زمان هم تردیدهای فراوانی را در میان مخالفان دولت ایجاد کرد که آیا اساسا شرکت در انتخابات فایده ای خواهد داشت و یا آنکه رهبر نظام تصمیم خودش را برای دولت آینده گرفته است: «آنچه كه در مورد سال آخر این دوره باید به شما عرض بكنم، چند نكته است. یكى اینكه در این سال آخر با روحیه‏ى سال اول كار كنید. البته احساس می‌كنم همین جور است؛ اما در عین حال تأكید می‌كنم. فكر نكنید كه امسال، سال آخر دولت است؛ نه. مثل كسى كه پنج سال دیگر بناست كار بكند، كار بكنید؛ یعنى تصور كنید كه این یك سال به اضافه چهار سال دیگر در ید مدیریت شماست. با این دید نگاه كنید و كار كنید و برنامه‏ریزى كنید و اقدام كنید».

در نهایت هم بار دیگر تلاش شد تا راه های انتقاد به دولت تا حد امکان محدود شود: «یك مسئله هم - كه مسئله‏ى آخر باشد كه عرض می‌كنیم - مسئله‏ى انتقاد و تخریب است. مرز انتقاد و تخریب چیست؟ تخریب بكنند و اسمش را بگذارند انتقاد؛ یا از ما انتقاد بشود و ما تلقىِ تخریب از آن داشته باشیم. خب، باید مشخص بشود تخریب كدام است و انتقاد كدام است. معناى انتقاد آن ارزشیابىِ منصفانه‏اى است كه یك آدم كارشناس می‌كند؛ نقادى همین است آدم متأسفانه مى‏بیند چیزهایى كه به نام انتقاد از دولت و نقادى دولت، امروز گفته می‌شود، شكل همین تخریب را دارد: یعنى انكار امتیازات، قبول نكردن برجستگیها و كارهاى خوب، و درشت كردن و برجسته كردن ضعفها*». و تمام این ها در حالی بود که همه به چشم دیدند شخص احمدی نژاد از هرگونه توهین به دولت های پیشین، تخریب دستاوردهای آنان و حتی مصادره به مطلوب عملکردشان آزاد بود.

پی نوشت:
* برای مشاهده یک نمونه از تاثیراتی که این سخنرانی رهبری داشت می توانید به این وبلاگ اصولگرا مراجعه کنید که «علت حمایت از دولت نهم و دکتر احمدی نژاد» را توضیح داده است.

این مجموعه یادداشت برپایه سند «دیده بان سبز انتخابات» معروف به «گزارش 300 صفحه ای» تهیه می شود. متن کامل این گزارش را می توانید از اینجا دریافت کنید و برای پی گیری پیشنه این بحث به بخش «اسناد کودتا» مراجعه کنید.

۸/۱۶/۱۳۸۹

پنهان کاری به سود مردان است یا زنان؟

دکتر رهنورد، به مانند بسیاری دیگر از فعالینی که خواستار لغو قوانین تبعض آمیز علیه زنان هستند همچنان بر مخالفت با مواد 22، 23 و 24 لایحه حمایت از خانواده پافشاری می کنند. ایشان در جدیدترین گفت و گوی خود پیرامون این لایحه اظهار داشته اند «معمولا در کشور ما حداقل پس از مشروطه مدل خانواده مشروع و مورد قبول جامعه تک همسری بوده و معدود کسانی به صیغه و تعدد زوجات مبادرت می کردند این اقدام را محرمانه و پنهان از قضاوت جامعه انجام می دادند و این نوع رفتار به صورت نادره رازی سربسته و قبیح تلقی می شد. اما چنانکه این لایحه با بندهایی 22 و 23 تصویب شود آن راز سر بسته نادر یا اتفاقی تبدیل به الگویی مشروع و مقبول خواهد شد و آن راز به یک نهاد تبدیل خواهد شد و البته آسیب پذیری های خاص خود راخواهد داشت».

به گمان من ایشان به خوبی به اصل ماجرا اشاره کرده، اما نتیجه گیری نادرستی از آن ارایه داده اند. من هم با ایشان کاملا موافقم که پیش از این اقدام به ازدواج مجدد و یا ازدواج موقت معمولا به صورت مخفیانه انجام می شده است و قانون جدید تلاش می کند تا این اقدامات مخفیانه را رسمی کرده و مرتکبان آن را ملزم به ثبت ازدواج خود کند. حال به نظر من پرسش اساسی این است که مخفی کاری در ازدواج مجدد و یا ازدواج موقت به زیان چه کسی است؟ آیا این زنان نیستند که بزرگترین قربانی چنین مخفی کاری هایی خواهند بود؟

درحال حاضر شرایط ازدواج موقت از جانب بسیاری از مراجع مذهبی آنچنان ساده شده که حتی طرفین چنین ازدواجی نیازمند مراجعه به روحانیون برای جاری ساختن صیغه ازدواج هم نیستند. موارد بسیاری را می توانید حتی در فضای مجازی پیدا کنید که برگه های آماده سازی شده برای ازدواج موقت منتشر شده اند و در این برگه ها متن صیغه ازدواج ذکر شده تا طرفین خودشان اقدام به جاری ساختن آن کنند. در نبود هیچ گونه قانون مدونی برای ثبت این دست از ازدواج ها، این اظهار نظرات شرعی تنها دست مایه قابل ارجاع در دعاوی حقوقی هستند. نتیجه چنین روالی در جامعه ما، انبوهی از ازدواج های موقت است که در هیچ مرجع رسمی و حقوقی به ثبت نرسیده اند و به همان تعبیر درست خانم رهنورد «محرمانه و پنهان» باقی مانده اند. اما باز هم باید این پرسش را مطرح کرد که از این پنهان کاری چه کسی متضرر می شود؟

برای پاسخ به این پرسش کافی است به خیل مواردی مراجعه کنید که یک ازدواج موقت منجر به تولد نوزادی شده است که مرد حاضر به پذیرفتن او نیست. مراجعه به دستاوردهای نوین علمی نظیر آزمایش DNA در چنین مواردی بیش از هرچیز به یک شوخی شباهت دارد چرا که این گونه رخدادها غالبا در میان اقشار کم سواد و ضعیف جامعه رخ می دهند که حتی از پی گیری ساده ترین حقوق خود هم عاجز هستند. به راحتی می توانید تصور کنید که در چنین شرایطی زنان چه وضعیتی پیدا خواهند کرد؟ سرنوشت آنها در جامعه چه خواهد شد؟ چگونه هزینه های این کودک را فراهم خواهند ساخت؟ و از همه مهم تر، در جامعه به زنی که بدون داشتن یک همسر دایمی بچه دار شده است چه نگاهی می شود؟

این دست عوارض اجتماعی آنچنان شایع و گسترده هستند که سینمای کشور نیز نتوانسته آنها را نادیده بگیرد و در چندین مورد مسئله زنانی که از یک ازدواج مجدد باردار شده اند به موضوع داغ فیلم های ایرانی تبدیل شده و اتفاقا در تمامی این فیلم ها سرنوشت دشوار (اگر نگوییم شوم) آنان به تصویر کشیده شده است. (برای مثال می توان از «شوکران»، «دعوت» و حتی «من، ترانه، 15 سال دارم» نام برد) از سوی دیگر، بنابر تحقیقات غیر رسمی مردان متعهل و سنتی کشور بیشترین درصد موارد ازدواج مجدد را به خود اختصاص داده اند. این افراد گروهی هستند که هم در پی لذت جویی شخصی هستند و هم نمی خواهند بار عذاب وجدان گناه «زنا» و یا بدنامی اجتماعی «ازدواج مجدد» را تحمل کنند. پس ازدواج های موقت مخفیانه برای آنها بهترین راه فرار را ایجاد کرده است. حال باید از فعالین حقوق زنان پرسید که از نگاه آنان، لزوم ثبت ازدواج مجدد چه تاثیری بر عملکرد این گروه از مردان خواهد داشت؟ آیا سبب نمی شود شمار بسیاری از آنان از چنین کاری منصرف شوند؟ و آیا در باقی موارد که همچنان حاضر می شوند ازدواج موقت خود را ثبت کنند، زن طرف ازدواج موقت از شرایط بهتری برخوردار نخواهد شد؟

پیش از این بارها تاکید کرده ام و بار دیگر خود را ناچار به تکرار این بدیهیات می دانم که من با هرگونه ازدواج مجدد و یا موقت مخالف هستم و آنها را اقداماتی غیراخلاقی می دانم. اما اگر فعالین حقوق زنان مدعی هستند که در راستای دفاع از این قشر آسیب پذیر در جامعه ما گام بر می دارند بهتر است شرایط عملی اجتماع را بررسی کنند و دست از شعارگرایی های انتزاعی بردارند. اگر کسی گمان می کند جامعه و حاکمیت کنونی ما احتمال پذیرش قانون «تک همسری» را دارد، پس بهتر است درنگ نکند و چنین پیشنهادی را مطرح کند. اما از نگاه من، حتی خوشبین ترین مخالفان لایحه حمایت از خانواده هم نمی توانند ادعا کنند که کوچکترین شانسی برای تصویب قانون لزوم «تک همسری» در کشور ما وجود دارد. پس بهتر است در چنین شرایطی به جای حمایت کردن از ابهام آلود شدن هرچه بیشتر قوانین و امیدوار ماندن به «مخفی کاری و پنهان سازی»، یک گام در راستای شفافیت قوانین بردارند تا جای این امیدواری باقی بماند که در آینده همین قوانین شفاف دستخوش اصلاح و بهبود واقع شوند.

پی نوشت:
سال 86 و در آستانه انتخابات مجلس هشتم از سوی یکی از گروه های اصلاح طلب مسوول جمع آوری بخشی از مطالبات فعالین حقوق زنان شدم. قرار بر این بود که شعارهای این گروه در صورت امکان با خواسته های این فعالین هماهنگ شود. به این منظور با خانم «شادی صدر» تماس گرفتم که اتفاقا ایشان بسیار هم استقبال کرد، اما تنها خواسته ای که مطرح کردند برای من بسیار عجیب و غیرقابل پیش بینی بود. خانم صدر در جریان آن گفت و گوی تلفنی که امیدوارم از یاد نبرده باشند اظهار داشتند که اگر قرار باشد تنها یک خواسته حقوق زنان برآورده شود، من «ثبت ازدواج موقت» را پیشنهاد می کنم. در برابر تعجب من ایشان توضیح دادند که این خواسته حتی در ذهن فعالین حقوق زنان هم نمی گنجیده است، اما در جریان مسافرت های فراوان به اقصی نقاط کشور و دیدارهای مداوم با انبوهی از زنان خانه دار دریافته اند که بزرگترین دغدغه آنها همین مسئله است. جالب اینجا بود که خانم صدر آنچنان از این پیشنهاد اطمینان داشتند که مدام تاکید می کردند «اگر نامزد و یا گروهی قول بدهند که همین یک خواسته را برآورده می کنند، تردید نکنید که رای اکثریت زنان کشور را به دست خواهند آورد». حال نمی دانم چطور شده که امروز بیشتر همان فعالین حقوق زنان در برابر طرح چنین لایحه ای از جانب دولت موضع می گیرند؟

در همین رابطه بخوانید:

۸/۱۵/۱۳۸۹

شترسواری دولا دولا نمی شود

برنامه پر بیننده پارازیت، روز گذشته و برای دومین هفته پیاپی به نوعی به چهره های شاخص جنبه سبز طعنه زد و بی عملی آنان را به انتقاد کشید. هفته گذشته «کامبیز حسینی» زهرا رهنورد را خطاب قرار داد که «ایشان گفته اند چه کارهایی نباید کرد، اما نگفتند که چه کارهایی باید کرد» (نقل به مضمون). این هفته نیز «مهدی کروبی» به دلیل ملاقات با میرحسین موسوی به عنوان چهره خوب هفته شناخته شد تا به صورت طنزآمیزی گفته شود «ما دیگر توقعاتمان را پایین آورده ایم و به همین میهمانی رفتن ها و چای خوردن ها راضی هستیم».(باز هم نقل به مضمون) شاید در نگاه اول این دست از انتقادات منصفانه ترین و مودبانه ترین انتقاداتی قلمداد شود که می توان به چهره های شاخصی چون موسوی، کروبی و یا رهنورد وارد کرد. (نمونه هایی مغرضانه و سرشار از کینه را باید در آثار نیک آهنگ کوثر جست و جو کرد) اما از نگاه من یک جای ماجرا می لنگد!

تقریبا یک سال پیش در چنین روزهایی بود که بحث «رهبری» جنبش سبز بیش از هر زمان دیگری بالا گرفته بود. گروهی باور داشتند مثلث «موسوی، کروبی و خاتمی» باید مثلث رهبری جنبش شناخته شوند. (آن زمان هنوز نقش دکتر رهنورد اینقدر پررنگ نشده بود) گروه دیگر موسوی را به تنهایی رهبر جنبش می دانستند و در نهایت گروه بزرگی هم وجود داشتند که به هیچ یک از این چهره ها رضایت نمی دادند و بیش از هر چیز بر «جنبش بدون رهبر» تاکید می کردند. به باور من به دنبال همین بحث ها بود که مهندس موسوی نیز رسما اعلام کرد که خود را رهبر جنبش نمی داند و در بیانیه هایش از خود به عنوان «همراه کوچک جنبش سبز» یاد کرد. حساسیت بسیاری از دوستان بر روی «رهبر» خوانده شدن موسوی آنچنان بالا بود که دست کم خود من دچار این مشکل شده بودم که در صورت نیاز چه پیشوندی می توان برای مهندس به کار برد؟ شبکه های خبری با عنوان «نامزد معترض انتخابات» خیال خود را راحت کردند؛ اما تکلیف فعالان جنبش سبز تا مدت ها مشخص نبود تا اینکه بیانیه زندانیان سیاسی اعتصاب کننده از زندان صادر شد و به دنبال عنوانی که در متن آن به کار گرفته شد «بزرگ همراه جنبش سبز» به یکی از پیشوندهای پذیرفته شده بدل شد.

سخن من اینجا گلایه از این سردرگمی در عنوان نیست. حرف من این است که چرا هرکسی که قصد انتقاد از وضعیت کنونی و یا هریک از اقدامات جنبش سبز را دارد یک راست به سراغ موسوی، کروبی و یا حتی رهنورد می رود؟ آیا این منتقدان به صورت ضمنی تایید می کنند که این چهره ها را به عنوان رهبران جنبش سبز به رسمیت شناخته اند؟ یا اینکه برای انتقاد خود به سراغ کسانی رفته اند که هیچ نقش ویژه ای بجز یکی از میلیون ها همراه سبز برای آنها قایل نیستند؟

چنین پرسش هایی در مورد آن گروه که اساسا خود را عضوی از جنبش نمی دانند و تنها وظیفه شان را به تمسخر گرفتن و یا لجن پراکنی به سوی جنبش می دانند اصلا مطرح نیست. اما ای کاش یک بار برای همیشه تمامی آنان که خود را بخشی از جنبش سبز مردم ایران می دانند تکلیف را برای خودشان مشخص کنند که آیا همچنان به جنبشی بدون رهبر و یا (با در نظر گرفتن روی دیگر این سخن) جنبشی با «بی شمار» رهبر باور دارند؟ به گمان من تمام کسانی که به این پرسش پاسخ مثبت می دهند باید بپذیرند که هیچ گونه انتقاد مشخص و متمایزی نمی توانند به موسوی و یا کروبی وارد بدانند، بلکه اختلاف نظر و یا روش با این افراد باید به مانند اختلاف نظر و روش با هر یک از دیگر همراهان سبز به رسمیت شناخته شده و محترم قلمداد شود.

من از همان ابتدای جنبش همواره برای مهندس موسوی نقش رهبری جنبش را قایل بوده و هستم. اگر از چنین لفظی استفاده نمی کنم تنها و تنها برای احترام به دوستانی است که نظری متفاوت دارند. به این مسئله هم باور دارم که جنبش بدون رهبر، علی رغم تمامی ضعف هایش نقاط مثبت بسیاری هم دارد. اما در یک نکته تردید ندارم و آن اینکه اگر می خواهیم همه مشکلات را بر گردن یک نفر بیندازیم و به دلیل هر اشتباه و یا هر بحرانی از او انتقاد کنیم، دست کم باید رهبری او را به رسمیت بشناسیم. ضمن اینکه به رسمیت شناختن رهبری تنها گام نخست است. از آن پس هم باید متعهد شویم که دست کم تا بخشی از راه تصمیمات رهبری، ولو اینکه بر خلاف نظرات خودمان باشد را پذیرفته و به اجرا در بیاوریم. تنها در این صورت است که می توان تقصیر شکست های احتمالی را بر گردن رهبر انداخت و از تصمیمات نادرست وی و یا سکوت او در شرایط مختلف انتقاد کرد. اما اگر چنین قصدی نداریم و یا ترجیح می دهیم در هرگام به خرد فردی و جمعی خود مراجعه کنیم (که اتفاقا تصمیم پخته و مدرنی هم هست) پس بهتر است در مواقع سردرگمی هم انگشت انتقاد را به سوی خودمان بگیریم و خودمان به فکر راه چاره باشیم. لب مطلب اینکه داشتن یک جنبش بدون رهبر نیازمند تعهد و وظیفه شناسی تک تک اعضا است؛ نمی توان هم به داشتن چنین جنبشی افتخار کرد و هم تقصیرها را بر گردن یک نفر انداخت.

حقوق بشر و توهم توطئه «دشمن»!

چندی پیش یکی از نمایندگان دولت مرکزی ایران در حاشیه حضور سالانه در مجمع عمومی سازمان ملل اعلام کرد: «راه حل مشکلات جهانی امروز بازگشت به معنویات است». وی افزود «نبایستی اسیر توسعه بی بند و بار و تکنولوژی بشویم». این سیاستمدار ایرانی که در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی سخنرانی می کرد اعلام کرد «بزرگترین بی عدالتی عصر حاضر اختلاف بین ملل ثروتمند و ملل تهیدست است» و در نهایت تاکید کرد: «ما جهان غرب را به استفاده از تجارب ایران در زمینه حقوق بشر و مصالح انسانی دعوت می کنیم». شاید بتوانم حدس بزنم که چه تصویری از این سخنران در ذهن خواننده این متن ایجاد شده است، پس احتمال می دهم که هر گزینه ای محتمل دانسته شود بجز «شه بانو، فرح پهلوی» که این سخنرانی را در سال 1356 شمسی ایراد کرد. (روزنامه رستاخیر؛ 16 تیرماه 1356)

این مقدمه را برای نگاهی گذرا به واکنش حکومت پهلوی نسبت به انتقادات حقوق بشری نوشتم که به گمانم برای هر خواننده ای شباهتش به واکنش های امروزین نظام جمهوری اسلامی واضح و بی نیاز از توضیح باشد. واکنش های بیمارگونه و توطئه پنداری که هر انتقادی را متوهمانه ناشی از دسیسه هایی پنهان قلمداد می کند، اما هیچ گاه حاضر نیست به عملکرد خود نگاهی بیندازد تا ریشه های نارضایتی را به واقع در نتایج عملی سیاست های خود جست و جو کند. برای این نگرش متوهم و توطئه پندار همواره ریشه همه انتقادات، حقیقتی نهفته در پس نقاب های ظاهری است. این نگرش را به خوبی می توان از خلال گفت و گوی «شاهنشاه» با «ادوارد سابلیه»، مفسر رادیو فرانسه دریافت:

- اعلی حضرت فکر می کنند در پس این حملاتی (اشاره به انتقادات حقوق بشری) که به طور مداوم علیه کشورشان صورت می گیرد چه منظوری نهفته است؟
- ...بی تردید پس از بروز مسئله (افزایش قیمت) نفت بود که حملات علیه ایران شروع شد و چون ما سیاست خود را با قدرت هرچه بیشتر ادامه دادیم به طوری که چهار یا پنج سال پیش اختیار تمامی ذخایر هیدروکربور (نفت) خود را در اختیار گرفتیم. این حملات همزمان به اوج خشونت رسید و حتی تبدیل به نفرت شد که چرا و چگونه یک کشور آسیایی به خود چنین جراتی می دهد؟ مسئله در اینجا است که چگونه یک کشور به خود جرات می دهد پیشنهاداتی ارایه دهد که با منافع اختصاصی بعضی ها مغایرت دارد؟ منظورم همان کارتل های نفتی عظیم است
. (کیهان، 30 خرداد 1356)

در واقع مسئله از آنجا آغاز شد که با روی کار آمدن دولت جیمی کارتر، سیاست معروف «حقوق بشر» وی رویکرد جدیدی را در سیاست های بین المللی کاخ سفید به دنبال آورد. طبیعی بود در این سیاست جدید، ایران نیز به عنوان یکی از بزرگترین ناقضان حقوق بشر مورد توجه ویژه ای قرار گیرد. با این حال دستگاه سلطنت و در راس آن «شاهنشاه» به هیچ وجه نه می خواست و نه می توانست این حقیقت ساده را درک کند و ترجیح می داد برای یافتن ریشه های این انتقادات به جای سرکشی به زندان های خود و یا بررسی وضعیت آزادی بیان در مطبوعات، به سراغ عوامل پشت پرده برود تا دست های پنهان را شناسایی کند. البته توهم خود بزرگ بینی دولت شاهنشاهی را هم به هیچ وجه نباید در این ماجرا نادیده گرفت:

یکی دیگر از انگیزه های این حملات حسادت است. حسادت از اینکه چطور ممکن است ایران قادر باشد در مدت 15 سال بیش از هر کشور دیگری در تاریخ جهان پیشرفت کند. (همان گفت و گو)

با چنین نگرشی در راس هرم حاکمیت، طبیعی بود که بلافاصله دستگاه تبلیغاتی هم به کار بیفتد و دیدگاه و نگرش همایونی را هرچه بیشتر شرح داده و گسترش دهد. بزرگترین سیاست دستگاه تبلیغاتی سلطنت، القای یک جبهه «ما» و «آنها» برای بسیج توده ها علیه کشورهای جهان غرب بود؛ کشورهایی که بنابر تبلیغات دستگاه سلطنت چشم طمع به هرآنچه باعث عزت و سربلندی ایرانیان است بسته بودند:

«... آنها از بیدار شدن حس غرور ملی مردم کشور ما طبعا خرسند نیستند. می خواهند ملتی خود را زبون و حقیر و آنها را صاحب و ارباب و آقا بداند تا به زشت ترین بهره کشی ها از آن ملت مبادرت کنند ... تا دیروز آشکارا می گفتند که چرا قیمت نفت گرانبها و ارزشمند خود را افزایش داده اید. حتی در تلویزیون های آمریکا فیلم های بزن بزن سبک هالیوود علیه کشورهای نفت خیز به راه انداخته بودند. اما ظاهرا این برنامه ها آنقدر مبتذل بود که ناچار به جست و جوی سوژه های فریبنده تر برآمدند و بعضی سازمان های شناخته شده را وادار کردند تا به کشوری که خود اولین واضع حقوق بشر بوده است و منشور کوروش بزرگ همچنان به مانند گوهر یگانه ای بر پیشانی تمدن بشری می درخشد به خیال خود درس حقوق بشر بدهند». (رستاخیز، 2 تیرماه 1356)

و یا

«مسایل حقوق بشر به هر حال جنبه سیاسی دارد ... دفاع از اصول حقوق بشر نمی تواند به عنوان سرپوشی برای تحمیل این یا آن نظم و نسق سیاسی خاص بر کشورهای گوناگون به کار گرفته شود». (کیهان، 10 شهریور 1356)

جالب اینجا است که نگاه سیاه و سفید و دشمن تراش دستگاه سلطنت باید به صورت مطلق به دشمن نسبت داده شود. یعنی به جای اینکه به صورت مستقیم به مخاطب گفته شود که قرار است از این پس «ما» در برابر «غرب» صف بکشیم، به صورت غیر مستقیم گفته می شود که «آنها» تصمیم گرفته اند که دنیا را به دو دسته «غرب و دیگران» تقسیم بندی کنند:

«انحصار وسایل ارتباط جمعی سبب می شود که ملت های در حال رشد تنها از طریق واسطه های غربی معرفی گردند. این صورتگران غربی از آغاز مواضع خود را مشخص کرده اند. جهان از دیدگاه آنان اساسا به دو بخش تقسیم می شود: غرب و دیگران. از این دیدگاه غرب مظهر عالی ترین دستاوردهای بشریت است و دیگران تنها از راه مقایسه با غرب ارزیابی می شوند». (کیهان، 23 تیر 1356)
در چنین جنگی، بنابر شیوه معمول تمامی دیکتاتورهای عالم، کوتاه ترین دیوار همواره دیوار مطبوعات و رسانه های جمعی است:
«... این منفعت طلبان که شعار آزادی و دموکراسی را زره غیر قابل نفوذ کرده اند از گرگ بیابان و کوسه دریا شریرترند ... عوامل و آلت دست های نفت خواران متاسفانه اکثر خبرگزاری ها و روزنامه ها و مجلات جهان هستند». (کیهان، 7 تیرماه 1356)

اما چرا در میان تمام قدرت های جهان، حتی آنها که با همدیگر هم منفعت نیستند و به نوعی در برابر یکدیگر صف کشی هم کرده اند این تنها ایران است که به صورتی مورد توافق ناقض حقوق بشر شناخته می شود؟ جدا از این حقیقت که ایران تنها کشوری که مورد انتقاد قرار می گیرد نبوده و چنین ادعایی تنها القای نادرستی از جانب حاکمیت است، به هر حال باید علتی هم معرفی شود:

«ایران هیچ یک از این انواع استعمار را نمی پذیرد و به همین سبب در دوران صلح داغ (منظور جنگ سرد است) نمی تواند عزیزدردانه محافلی باشد که در پی تحمیل الگوهای خود بر سراسر جهان هستند ... این جزیی است از بهایی که باید برای استقلال فکر و عمل پرداخت. تنها سگ های دامن نشین می توانند دم تکان بدهند و نوازش شوند. ما چاره ای نداریم جز اینکه خودمان باشیم چون «خودمان» بودن ما هم برای بقای ملت مان لازم است و هم برای صلح جهان». (کیهان، 23 تیر 1356)

اما طبیعی است که هیچ حاکم و مستبدی حاضر نیست که خود را دیکتاتور معرفی کرده و بخواهد از نقض حق حاکمیت مردم دفاع کند. پس برای رفع مشکل به صورت معمول تلاش می شود تا معانی و تعاریف واژگان تغییر یافته و به اصطلاح رایج این روزهای حاکمیت «بومی سازی» شود:

«لازم به تذکر نیست که دموکراسی فقط با آن مفهومی که امروز در ایران دارد می تواند برای کشور و ملت ما ارزنده و ثمربخش باشد، زیرا که تنها این دموکراسی است که پاسخگوی نیازهای مادی و معنوی جامعه ایرانی و هماهنگج با ارزشها و موازین فرهنگی و مدنی آن است. برا ما دموکراسی یک کالای وارداتی نمی تواند باشد، زیرا ملت ما با سابقه دیرین تمدن و فرهنگ خود بهتر از هرکس می تواند راهی را که به اعتلا و سعادت آن منتهی می شود تشخیص دهد و برگزیند. از نظر ما آن نوع دموکراسی که مرادف با هرج و مرج و از هم گسیختگی موازین و ضوابط اجتماع باشد قابل قبول نیست و اصولا اعتقاد ما بر این است که چنین دموکراسی برای هیچ جامعه دیجگری نیز نمی تواند نتیجه مطلوبی به بار بیاورد». (رستاخیز، 15 مرداد 1356)

جالب اینجا است که این دستگاه متوهم به مرور زمان تبلیغات دروغین خود را باور می کند. در نتیجه کار به جایی می رسد که گمان می کند تمامی مردم جهان کار و بار و زندگی خود را تعطیل کرده اند و فقط انتظار می کشند که این نظام مستقل و خودساخته چه زمان از پای در می آید و یا دچار آسیب می شود تا جشن و پایکوبی راه بیندازند:

«خبر خاموشی های مکرر برق در ایران ظاهرا سبب شده است که بعضی کلبه های احزان در غرب به صورت گلستان درآید. محافل غربی با شور و شوق خاص از دشواری های ما که ناشی از کمبود برق است سخن می گویند. مطبوعات اروپای باختری و آمریکای شمالی مانند نوازندگانی که یک رهبر نامریی هدایتشان می کند هر یک به نحوی در این زمینه بشکن می زنند و پای می کوبند»(کیهان، 1 شهریورماه 1356)

طبیعی است که با چنین نگرشی، به جای ریشه یابی مشکل و جست و جوی علل ساده کاهش تولید برق در کشور، تمام مشکلات بر سر بیگانگان و توطئه های روزافزون آنها شکسته شود:

«خوب آیا همه این شور و شعف و دست افشانی و پایکوبی در غرب اتفاقی است؟ آیا همه این ماجرا نشانه خرابکاری حساب شده محافل امپریالیستی علیه ایران نیست؟». (همان)

از زبان «بیگانگان» سخن گفتن و اتفاقا از زبان آنان به خودی ها توهین کردن، شاید ابتدایی ترین و پیش پا افتاده ترین شیوه ای است که برای تحریک احساسات ناسیونالیستی و یا دامن زدن به موج نفرت از غرب و «بیگانه ستیزی» به کار گرفته می شود:

«البته سرزمین گل و بلبل دارای ذخایر نفتی نیز بود و هست. ذخایری که می بایست غارت شود تا آسمان ابرآلود اروپای غربی از دود کارخانه ها انباشته شود. بله، اصولا یک کشور عقب مانده آسیایی که مردم آن چشم زاغ و بلوند نیستند غلط کرده است که هوس صنعتی شدن در سر بپروراند». (کیهان، 1 شهریورماه 1356)

و یا:

«(غربی ها) ما را به چیزی نمی گرفتند و در خور آن نمی دانستند که در سرنوشت کشورمان حق سخن گفتن داشته باشیم ه رسد به آنکه در باشگاه قدرت های بزرگ عضویت داشته باشیم. به قول شاهنشاه حتی یک ذوب آهن مفلوک را از ما دریغ می داشتند و به دلسوزی می گفتند آهن و فولاد فضای شاعرانه این سرزمین گل و بلبل را می آلاید. لیکن امروز فرماندهی داریم که ایران را چیزی کمتر از یک کشور طراز اول، یک کشور درجه یک نمی خواهد ... البته تنگ چشمانی که می کوشند هر سانحه ای را که در این راه بر ما می گذرد به عنوان یک شکست وانمود کنند بسیارند؛ وعده دیدار ما با اینان چند سال دیگر در آستانه تمدن بزرگ!» (آیندگان؛ 23 شهریور ماه 1356)

البته ناگفته هم قابل پیش بینی است که در این دست جنگ های تبلیغاتی، آمارهای خود ساخته و محیرالعقول چه جایگاهی می یابند:

«در حال حاضر از جامعه 250 میلیون نفری آمریکا چهل میلیونش طبق آمارهای رسمی منتشر شده بیمار روانی است، 20 میلیونش جانی ثبت شده است و بیش از 50 درصد پزشکان شما (خطاب به آمریکایی ها) معتاد و آلوده به مواد مخدر هستند و نسبت پزشکان آلوده به مواد مخدر به سایر مردمان بین 30 تا 60 برابر است. اگر شما آتشتان برای آزادی انسان ها، برابری انسان ها، حقوق انسان ها خیلی تند است بهتر است نگاهی به موقعیت اقلیت های قابل توجهی مثل سیاهان، سرخپوستان و سایر گروه هایی که زیر پنجه های بی رحم طبقات سرمایه دار و ذی نفوذ آمریکایی نفس های واپسین را طی می کنند بیندازید». (اطلاعات، 30 مهرماه 1356)

یک نمونه تاریخی دیگر که به نظر من شباهت هایش دیگر از ماجرای تکرار تاریخ به صورت کمدی هم گذشته است، نهادسازی های مقابله جویانه برای خنثی سازی «تبلیغات دشمن» است. در همین راستا «سناتور تربتی»، رییس «کمیته پارلمانی دفاع از حقوق بشر» در نطقی به مناسبت سالروز حقوق بشر در مجلس سنا اعلام می دارد که یکی از اعداف این کمیته عبارت است از «مقابله با سازمان ها و گروه هایی که عنوان حقوق بشر را پوششی برای اجرای اغراض و مقاصد سوء خود قرار می دهند». (اطلاعات، 20 آذرماه 1356)

گمان نمی کنم مطالب اشاره شده هیچ نیازی به تفسیر و توضیح اضافی داشته باشند. بدون تردید می توان مشابه هر یک از این متون را با جست و جویی ساده از خلال مطبوعات و یا رسانه های حاکمیت یافت و واژه به واژه نقل کرد. اما به گمان من نقل قول همین تبلیغات از مطبوعات دستگاه سلطنتی که پایان کارش برای همه ما مشخص است این مزیت را به همراه دارد که نیازی نیست بر سر نتایج و تبعات آنها چندان وارد چانه زنی شویم. حتی دیگر جا برای آنانی که خود را نخبگان کشف نشده قلمداد می کنند و همواره ورد زبانشان است که «مردم نمی فهمند» هم باقی نمی ماند. سرانجام کار نگاه توطئه پندار بر همه مشخص است. آن همه انرژی و هزینه ای که دستگاه سلطنت صرف القای توهم توطئه کرد هیچ سودی برایش به همراه نداشت. شاید اگر تنها بخشی از این تلاش ها صرف بازبینی در وضعیت داخلی کشور، رسیدگی به زندانیان سیاسی و بهبود وضعیت مشارکت مردمی در ساختار حکومت می شد نتایج متفاوتی از سقوط ناگهانی نظام به دنبال می داشت. در پاین به نظرم بخشی از قول و قراری که یادداشت نویس روزنامه «آیندگان» با مخاطبانش می گذارد گویای همه چیز است:

«در این رهگذر ما انتظار طعنه ها و کینه توزی های بیشتر از سوی کسانی داریم که به علل بسیاری ایرانی را نه تنها نیرومند نمی خواهند، بلکه زبون و دریوزه می خواهند. لیکن پیدا است که چه کسی در آینده به ریش دیگری خواهد خندید». (آیندگان، 23 شهریور 1356)

پی نوشت:
تمامی ارجاعات و منابع این متن برگرفته از کتاب «مقدمه ای بر انقلاب اسلامی»، نوشته «دکتر صادق زیباکلام» است.

۸/۱۴/۱۳۸۹

پارسی را پاس بداریم!

من هیچ گونه اصراری به تشکیل نهادهای واژه یاب و واژه ساز (نظیر فرهنگستان زبان و ادب فارسی) ندارم، هرچند کار بدی هم نیست. اما آنچه را که نمی توانم درک کنم استفاده از ترجمه لاتین واژگانی است که معادل ریشه دار و رایج فارسی دارند، آن هم نه با خط الرسم لاتین که اتفاقا با خط الرسم فارسی (یا عربی). «دراگ استور» یکی از رایج ترین این موارد است که به تازگی دست کم در تهران موارد استفاده آن گسترش پیدا کرده ست. ترکیبی که نه برای خواننده فارسی زبان مانوس است و نه امکان بازخوانی برای غیرفارسی زبانان را دارد! واقعا این «داروخانه» خودمان اینقدر از مد افتاده شده است؟


(برای دیدن تصویر بزرگ کلیک کنید)

پی نوشت:

«مجمع دیوانگان» میانه خوبی با کپی رایت آثار هنری ندارد. نه اینکه این تصاویر گرفته شده با تلفن همراه «هنری» محسوب شوند، اما به هر حال هرگونه استفاده غیرتجاری از تصاویر بخش «دریچه»، حتی بدون ذکر نام منبع آزاد است.