
گمان می کنم تمام این داستان برای پذیرش یک حقیقت در زندگی به وجود آمده بود: «تسلیم در دستان پر قدرت تقدیر». این تقدیر جبر ناخواسته ای که انسان را اسیر خود می سازد و اختیارش را مورد تردید قرار می دهد نیست، این تنها واقعیتی است که زندگی در بستر آن شکل می گیرد و پایان می یابد؛ با همه زشتی ها و زیبایی هایش، با همه فرازها و نشیب هایش؛ با همه تلخی ها و شیرینی هایش. گمان می کنم بهترین توصیف از این تسلیم را بنجامین از زبان «کاپیتان مایک» نقل و سپس تکرار می کند:
آدم می تونه مثل یک سگ هار سر همه اتفاقاتی که افتاده عصبانی بشه
می تونه قسم بده، می تونه سرنوشت رو نفرین کنه
اما وقتی می رسه به ته خط
دیگه باید قبول کنه
پی نوشت:
دوست دارم در مورد هرچیز که می بینم و یا می خوانم چیزی بنویسم، اما بعضی مواقع امکانش نیست، دست کم با یک بار دیدن و یا خواندن؛ Revolutionary Road یکی از این موارد بود؛ باید یک بار دیگر فیلم را ببینم؛ تا آن موقع مطلبی که در وبلاگ یک پزشک در این مورد نوشته شده را توصیه می کنم.
رادیو مجمع دیوانگان در تعطیلات نوروزی بیکار نمانده؛ یک داستان دیگر در راه است؛ البته باید کمی صبر کرد:)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر