۳/۲۰/۱۳۸۹

زندگی یعنی

فارغ از اینکه دو روز دیگر 22 خرداد است و چه خواهد شد، بی اندیشه از آنکه باز هم احضارت کرده اند یا نکرده اند و دوباره تهدید شده ای یا نشده ای، گاهی باید مادر را در یک خرید روزانه همراهی کنی. در شلوغی بازار میوه و تره بار غرق شوی. میان هیاهوی ماشین هایی که جای پارک گیر نمی آورند و چرخ های پرشده از خرید روزانه دنبال زیبایی هایی بگردی که برای مدت ها در کنارت بوده اند و چشم دیدنشان را نداشته ای. سراغ ردیف های میوه بروی تا ببینی چه رنگ آمیزی شگرفی پیدا کرده اند. رنگ هایی که چشم را می نوازند و گاه حتی نامشان را هم نمی دانی. بعد روی هر ردیف سرکی بکشی، سیب سبز فرانسه، گلابی های براقی که نمی دانی چه رنگی هستند اما رویش نوشته «واردات چین»، بعد آناناس های برچسب خورده، سیب سرخ و زرد لبنانی و دست آخر «خربزه مشهدی» که برای لحظه ای حس آشنای غرور ملی را برایت زنده می کند. بعد لبخندی می زنی و با خودت می گویی نباید این نیم روز تعطیلی را به کشاکش های سیاست آغشته کنی. پس گم می شوی در میان کوه های هندوانه های سبزی که سینه سرخشان پیدا شده و مست می شوی از عطر توت های فرنگی و سرخوش از این همه رنگ، این همه «کوزه به سر»، این همه جنب و جوش با خود می گویی: «زندگی حتما یک خرید پنج شنبه از بازار میوه است».

۳/۱۹/۱۳۸۹

عجب آشفته بازاری است اینجا

«مگر نمی‌دانید در همان انتخابات (آخرین دور انتخابات خبرگان رهبری) وقتی مقام معظم رهبری حضور آیت‌الله هاشمی رفسنجانی در انتخابات خبرگان را «متعیّن» می‌خوانند، آیت‌الله هاشمی رفسنجانی هم نام‌نویسی خویش را مشروط به عدم دخالت نهادهای غیرمسئول در انتخابات می‌کنند و مقام معظم رهبری هم می‌فرمایند: «این شرایط را فراهم می‌کنم»؟!


هاشمی رفسنجانی دوباره به صدا درآمده است. این روزها خیلی ها به لبه پرتگاه امن نظام رسیده اند و در آخرین لحظات پیش از آنکه کاملا از این ورطه بیرون بیفتند دست به آخرین مستمسک خود زده اند: «افشاگری». نظامی که برای 30 سال بیش از هرچیز بر پایه روابط استوار بوده است طبیعی است که مجموعه ای از اسرار مگو را در سینه هر یک از چهره های شاخص خودش برجای گذاشته باشد. کروبی به قتل های زنجیره ای طعنه می زند و مرگ سید احمد خمینی. انصاری به جلسات سردار وحید در آستانه مراسم 14 خرداد اشاره می کند؛ اما هاشمی که بزرگتر است و طبیعتا بیشتر می داند اساسی تر می زند: ریشه انتخابات.


خامنه ای یک بار تضمین داده که انتخابات سالم باشد و هاشمی در تهران بیش از یک میلیون رای آورده است. انتخابات 76 هم که اگر دخالت قاطع هاشمی نبود تکلیفش مشخص بود: «آیا غیر از این است که اعتراف می‌کنید از همان سال به دنبال شکل‌دهی نطفه حرام تقلب انتخاباتی در رحم جامعه بودید؟!!! آیا حضور ۱۰۶ درصدی همه مردم یکی از استان‌های غربی کشور در همان انتخابات کافی نیست که به عنوان منادیان دروغین مردم‌سالاری دینی اسلامی خجالت بکشید؟!».


به نظر هاشمی سلامت انتخابات (حتی مجلس ششم) بدون تضمین قطعی خامنه ای بی معنی بوده است و معلوم نیست تکلیف انتخابات 20 ساله گذشته نظام چه می شود. هنوز حرف های زیادی مانده که برای انتشارشان باید منتظر بالا گرفتن دعواهای درون حاکمیت ماند.

از مشروطه مشروعه به مشروعه مطلقه

قانون اساسی مشروطیت برای تامین نظر مراجع و جلوگیری از تناقض میان قوانین مجلس با شرع، نهادی را با عنوان «هیات نظارت علمای دین بر تقنین» در نظر گرفته بود. بر پایه اصل دوم متمم این قانون اعضای هیات با معرفی چهاربرابر تعداد لازم ازسوی مراجع تقلید و با انتخاب نمایندگان مجلس یا قرعه برگزیده می شدند. بدین ترتیب هرچند نهاد شرع در قانون گذاری بر مجموعه عرف مقدم دانسته شده بود، با این حال مجلس قانون گذار حتی در نظارت شرعی بر قوانین خود نیز مستقل از دیگر دستگاه ها و قوای دولتی بود. با استناد به همین پیشینه بود که در پیش نویس قانون اساسی جمهوری اسلامی (از اینجا دریافت کنید) نیز نهادی مشابه با عملکرد و شیوه انتخابی مشابه در نظر گرفته شد. در اصل 142پیش نویس آمده است:


«بمظور پاسداری، از قانون اساسی از نظر انطباق قوانین عادی با آن، شورای نگهبان قانون اساسی با تركیب زیر تشكیل می‌شود:

1- پنج نفر از میان مجتهدان در مسائل شرعی كه آگاه به مقتضات زمان هم باشند مجلس شورای ملی این پنج نفر را از فهرست اسامی پیشنهادی مراجع معروف تقلید انتخاب می‌كند.

2- شش نفراز صاحبنظران درمسائل حقوقی، سه نفراز اساتید دانشكده‌های حقوق كشور و سه نفراز قضات دیوان عالی كشور كه بوسیله مجلس شورای ملی از دو گروه مزبور اننتخاب می‌شوند».


با این حال این بند در مجلس خبرگان قانون اساسی دچار تغییری اساسی شد و در اصل 91 قانون اساسی بدین شرح قرار گرفت:


«به منظور پاسداری از احکام اسلام و قانون اساسی از نظر عدم مغایرت مصوبات مجلس شورای ملی با آنها، شورایی به نام شورای نگهبان با ترکیب زیر تشکیل می‌شود:

۱ - شش نفر از فقهای عادل و آگاه به مقتضیات زمان و مسایل روز. انتخاب این عده با رهبر یا شورای رهبری است.

۲ - شش نفر حقوقدان، در رشته‏های مختلف حقوقی، از میان حقوقدانان مسلمانی که به وسیله شورای عالی قضایی به مجلس شورای ملی معرفی می‌شوند وبا رأی مجلس انتخاب می‌گردند. شش نفر از فقهای عادل و آگاه به مقتضیات زمان و مسایل روز. انتخاب این عده با مقام رهبری است»*.


همانگونه که مشخص است، با تغییر اختیار انتخاب پنج مجتهد از سوی مجلس، به شش فقیه از سوی رهبر یا شورای رهبری، مجلس عملا از نهادی مستقل، به نهادی وابسته و تحت نظارت رهبر تبدیل شد. در مورد اختیارات و وظایف شورای نگهبان به زودی خواهم نوشت.


پی نوشت:

*در جریان بازنگری قانون اساسی در سال 68، «شورای رهبری» از این بند حذف شد و «شورای عالی قضایی» جای خود را به رییس قوه قضائیه داد.

مقاله «از مشروطه سلطنتی تا جمهوری ولایی» از محسن کدیور بی ارتباط به این موضوع نیست. همچنین برای بازخوانی رخ دادهای منتهی به تدوین قانون اساسی مشروطیت و اضافه شدن بندهای متمم به آن می توانید به «روند تدوین و تحول قانون اساسی مشروطیت» مراجعه کنید.

برای پی گیری پیشینه بحث بررسی تطبیقی قانون اساسی به بخش «قانون بدانیم» مراجعه کنید.

دیوانه هایی که از قفس پریده اند

دانشگاه که بودم میان دوستان بسیجی گروهی وجود داشتند که چیزهایی می دیدند که به عقل جن هم نمی رسید. یعنی مثلا در خیابان راه می رفتند و آثار نفوذ شیطان پرستی را می دیدند. شب و روزشان کابوس بود بیچاره ها و مدام می نالیدند که چرا دیگران چشم هایشان را باز نمی کنند که چنین مصادیق آشکاری را ببینند. میز دکور برنامه «مثلث شیشه ای» را واقعا کار شیطان پرست ها می دانستند*. حتی معماری ساختمان پنتاگون و طرح اسکناس های دلار، شیوه سخنرانی جرج بوش و خلاصه هر چیزی که بگویید بیچاره ها را مطمئن تر از پیش می کرد که شیطان پرست ها در حال به دست گیری کل قدرت جهانی هستند. جالب اینجا بود که کوچکترین شناختی هم از این «شیطان پرستی» نداشتند. یعنی برایشان چیز مرموزی بود که فقط می توانست در طبقه بندی چیزهای مرموز قرار بگیرد**. اینگونه بود که «شیطان پرستی»، نتیجه نفوذ «صهیونیست ها» از طریق شبکه های «فراماسونری» قلمداد می شد! نمی دانم کدام ناجوانمردی اینگونه مغزشان را شسته بود، اما همیشه در برخورد با این دوستان دلم می سوخت. اول برای خودشان که چه زندگی سختی دارند و دوم برای دیگران، جامعه ای که باید این چنین عناصری را در دل خود جای دهد. گویی کسی نمی خواهد فکر کند که آسایشگاه های روانی را برای چه درست کرده اند. به تازگی فقط در شهر رشت ده هزار نماد شیطان پرستی کشف و ضبط شده است (از فارس بخوانید). به ذهنم رسید احتمالا آن دوستان بسیجی به مقام و منسبی رسیده اند!


پی نوشت:

* توهمات یکی از این دوستان و شگفت زدگی رضارشیدپور را از دست ندهید.

** یک بار در دانشگاه (شریف) فیلم «مارتین لوتر» پخش شد. به فاصله چند روز دوستان بسیجی کشف کردند که «پروتستانتیسم» یک نوع انحراف است که «صهیونیسم» ایجادش کرده! بماند که «پروتستانتیسم» را همسنگ «لیبرالیسم» و «فمنیسم» طبقه بندی کردند و در یک بیلبورد گرانقیمت همه این کشفیات را منتشر کردند. پیش از این هم نوشته بودم که چطور دوستان کشف کرده اند که میرحسین موسوی، از همان زمان شاه عضو شبکه های «فراماسونری» بوده است.

انتخاب

نمی فهمیدم؛ من این حرف ها را نمی فهمیدم، این حرف ها توی گوش من نمی رفت، این اداها، این اصول ها، این فیلم ها، این «گندم» برای خودش یک پا هنرپیشه بود، آخر چطور می توانست دستش را بگذارد توی دست کسی که معلوم نبود تا حالا دست چند نفر را گرفته بود، که معلوم نبود تا حالا توی گوش چند نفر پچ پچ کرده بود دوستشان دارد، که عاشقشان است...

می گویم «آخر مگر می شود آدم اولین و آخرین عشق کسی نباشد»؟ نگاهم می کند، طوری که انگار به یک آرمان گرای احمق نگاه می کند، به یک مطلق گرای عوضی. می گوید «آدم بین یک عالم دختر انتخاب بشود بهتر است یا بین هیچ کس؟»

احتمالا گم شده ام – سارا سالار

پی نوشت:

جای دو بند بالا را نسبت به کتاب تغییر داده ام. دلیلش این است که فکر کردم اگر به ترتیب خود کتاب اینجا بیاورم باید به همان بند اول (که اینجا دوم آورده شده) اکتفا کنم که ضرب اثر حفظ شود، در آن صورت هم خواننده اینجا اگر با کلیت کتاب آشنایی نداشت ممکن بود متوجه ماجرا نشود.

۳/۱۸/۱۳۸۹

همچون انتظار الکترا

هرقدر فضای «زمستان» اخوان ثالث سرد و سفید است، «همچون الکترا» گرم، تیره و حتی سرخ به نظر می آید. اما در هر حال، هر دو فضای مخوف و خفقان آور پس از کودتا را به تصویر می کشند. «آیگیستوس» برای کشتن «آگاممنون» با همسر او همدست می شود. زن به معشوق خود کمک می رساند تا با کشتن همسرش هم انتقام کینه های دیرین را بستاند و هم به قدرت برسد. «شهوت قدرت» و «قدرت شهوت» آنچنان در هم می پیچند که از یکدیگر قابل تمیز نیستند و آنچه بر جای می گذارند نفرتی* بی پایان در درون «الکترا» است. دختری که شاهد خیانت مادر و مرگ پدر بوده است و تنها به انتقام می اندیشد.

اما «اورستس» در خود هزار ایهام دارد و یا به فراخور زمان می تواند پیدا کند. «نور امید» است. آخرین شرری که شعله کم فروغ حیات را در شب تیره زنده نگاه می دارد. «موعود» است. آنکه بشریتی را برای رهایی چشم انتظار خود ساخته. «فرصت» است. آنچه هنوز به دست نیامده، اما زمانش خواهد رسید. «خرد» است و کلید قفل شب های سیاه دروغ و تزویر را به دست دارد، و «عدالت» است، آنچه از پس هر بیداد، چون رویایی شیرین طلب شده. « اورستس» نباید با خود سلاحی حمل کند. او تنها باید به پشتوانه خرد خود بر دشمنانش چیره گردد چرا که خشونت چاره خشونت نیست.


«همچون الکترا» در جذب مخاطب و همراه سازی وی به شدت دچار مشکل است. فضاسازی تیره و راکد، هرچند حس خفقان و وحشت را به خوبی منتقل می کند، اما به همان میزان نیز برای مخاطب خسته کننده است. تلفیق نور سرخ با تیرگی فضا چشم آزار می شود و تاخیر و کندی اجراها بر ملالت باری چنین فضایی می افزاید. دیالوگ های منظوم هرچند در ابتدا و با اجرای جذاب بازیگر نقش اول شیرین به نظر می رسند، اما خیلی زود مشخص می شود نه تنها نمی توانند باری از دوش سنگینی فضا بردارند، که خود نیز به یکی از دلایل این کسالت باری بدل می شوند.


سیر خطی و بی فراز و فرود نمایش را تنها ابتکاری می توانست در هم بشکند که در نمایش دیده نشد. شاید دراماتورژی چیره دست می توانست تغییراتی در تواتر رخ دادها ایجاد کند که نمایش را به ویژگی هایی چون غافل گیری و یا فریب مخاطب مسلح کند. با این حال حتی در تنها موردی که خود داستان دارای این ویژگی است و امید می رود که اشتیاق مخاطب به حل یک معما فضا را تا حدودی تغییر دهد، در یک پرده فاجعه بار، خواهر و برادر دورمانده یکدیگر را می بینند و هرگونه تردید در مورد مرگ برادر و هویت فردی که بر سر مزار آگاممنون گلی گذاشته است بر طرف می شود. گویی کارگردان به اصرار قصد دارد به تماشاگر بگوید «با خیال راحت می توانید ادامه اجرا را به چرت زدن بپردازید»!


پی نوشت:

* شخصیت الکترا دست مایه فروید برای پردازش نظریه ای با عنوان «عقده الکترا» شده است که بی شباهت به ورژن زنانه «عقده ادیپ» نیست.

نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید.

سنت باستانی گداپروری

این زیر طبقه بزرگ (پرولتری*) و مستاصل هنگامی که به تمامی شهرنشین شد هر نوع خواست برای بازگشت به جایگاه مالکان خرد را از دست داد و اغلب توسط فرقه های اشرافیت علیه پروژه های اصلاحات کشاورزی و مورد حمایت مزرعه داران آسیدویی** مورد سوء استفاده قرار می گرفت. سرانجام جایگاه استراتژیک آن در پایتخت طبقه حاکم روم را وادار کرد تا منافع مادی فوری آنها را با توزیع عمومی غلات فرونشاند. در واقع این اقدام جایگزین ارزان قیمت توزیع زمین بود که هرگز اتفاق نیفتاد. به نظر الیگارشی سنا که جمهوری را کنترل می کرد، پرولتاریایی منفعل و مصرف کننده به دهقان متمرد و مولد برتری داشت.

«گذار از عهد باستان به فئودالیسم – پری اندرسن»

پی نوشت:

* پرولتری: شهروندان فاقد مالکیت در روم باستان که البته برده نبودند.

** آسیدویی: شهروندان دارای مالکیت روم که از طبقه اشراف نبودند اما در مسیر رشد اقتصادی و اجتماعی قرار داشتند. به نوعی می توان آنان را طبقه متوسط شهری و اصلاح طلب روم قلمداد کرد.

۳/۱۷/۱۳۸۹

ناله ای در میان نهاده از سوی ناخرسندی خاموش در پاسخ نامه سرگشاده دکتر سروش

توضیح: متن زیر با همین تیتر یادداشتی بود که در وبلاگ «کنج ملال» خواندم. لازم به توضیح نیست که زاویه نگاه نگارنده به مسئله هیچ شباهتی به دیدگاه من ندارد. در چنین حالتی شاید طبیعی بود که تنها به آن لینک دهم اما به نظرم رسید که اینجا بازنشرش کنم، شاید بیشتر مورد توجه قرار گیرد. متن بدون تغییر و با اجازه از نگارنده آن منتشر می شود.


بدون انگیزه هیچ گونه بی احترامی به آقای دکتر سروش، و صرف نظر از آموزه هایی که می پرورند و صرف نظر از گروهی که پیرامون ایشان را پر می کنند، یعنی تنها نسبت به نامه ای که روانه عالم رسانه ها کرده اند و برنامه ای که در آن در برابر بهانه عالمان، ترک خانه را برایشان پسندیده اند:


نمی توانم با خویش صادق باشم و تصور کنم که ایشان به پایه ای از حوزه بیگانه و بی خبر باشند و به چنان به روحیه و رویه مخاطبان خویش ناآشنا باشند که ندانند یا نتوانند احتمال دهند که این نامه و مانندش، آن هم از خامه ایشان و به همان سبک هنرمندانه تداعی کننده دعوی ها و با همان لحن گزنده تداوم دهنده دغدغه های گذشته، از سوی مراجع چگونه قلمداد می شود و نزد مدرسان و فضلا چگونه تلقی می شود و ساده لوحانه است که ایشان را از خویش ساده تر گمان کنم و ایشان را غافل از یا جاهل به پی آمدهای زیان بار این کردار بر جنبش و تلاشی که خود را در زمره اش می دانند، تصور کنم.


نمی خواهم در صداقتشان تردید کنم ولی به ایشان یادآوری می کنم که تجربه این رویکرد ابزاری را پیش از این نیز آزموده اند و اگر بزرگواری آن مرحوم نبود، گمان نمی کنم رفتار ایشان با آن عالم مظلوم غیر سیاسی که بیش از هر کسی غمگین حمله به بیت مرجعیت بود، اما رویه سیاسی نداشت، مورد پسند عموم و خواص قرار می گرفت و…دست کم من شخصا دل شکسته شدم که همان گونه سخنانی را از زبان متفکری امروزین بشنوم که نواب صفوی در نامه هتاکانه اش به آیة الله بروجردی نوشته بود و متهمش به بی غیرتی و بی شرفی کرده بود و البته حوزه جوابش را در همان نماز جماعت آیة الله خوانساری که نامه را پخش کردند، داد، اما مرحوم محمد تقی جعفری علی رغم یک کم لطفی از سوی آقای گنجی که شما هم بر آن صحه نهادید، جوابی نداد و کسانی هم که جواب داشتند از سوی ایشان منع شدند. همینقدر یادآوری می کنم که بگویم با این موضع غرور موضوع را عقیم می کنید و آشفتن وضع، مانع از حمل می شوید.


جناب دکتر سروش، چگونه توقع دارید با این تفرعن هایی که در محک نقد زیبایی شناسی و هنر و ادب گران ترین هایند، اما بر دل ها هم همانقدر زخم بتر و بیشتر برچای می نهند، دل کسانی را به دست آورید که هنوز بیداد زبانتان را از یاد نشسته و بیان و سخنرانی هایتان را در یاد دارند؟


تنها من نبودم که گواهم که آیت الله…نامه ای محرمانه و محترمانه به شخص شما ارسال نمود و متواضعانه مواضعی را مورد انتقاد قرار داد و جوابتان را خواستار شد و مکرر تصریح نموده بود به مراتب فضلتان و مصرانه تاکید می نمود بر تقوا و پروایتان و صادقانه خدماتتان را ستوده بود. شما نامه سرگشاده در جوابش منتشر کردید و به ادبیات جاهلی و واعظانه اش تاختید و دوستانتان هم به تایید دست زدند و دستش انداختند، حال شما نامه سرگشاده می نویسید و می دانید که قبل از آنکه به دست علما برسد همه عالم انتشارش داده اند و منتظر واکنش ایشانند؟


نه، من نمی خواهم باور کنم که خدای نا خواسته حرکتی کرده اید که عالمان را مردد و ضعیف یا متزلزل و زبون نشان دهید و حجت بر ایشان تمام کرده باشید تا بعد به مردم بگویید دیدید اینها به تاریخ پیوسته اند و کاری برایتان نکرده اند؟ و با آنکه آدم خوش باوری هستم و تلاش هم کرده ام به بزرگان جنبش های مردم علی رغم انتقادات جدیی که دارم، نتازم تا آب به آسیاب ظالمان نریخته باشم، اما با قطع نظر از افکار و آثارتان و با تاکید بر اینکه معتقدم در حقتان جفاها شده، اما از منطق و روش شما در این مواجهه ترسانم و نگران و می توانم درک کنم که شیوه های هوشمندانه ای از این قبیل را چاره ی کار می یابید، اما نمی توانم تاییدش کنم و باز هم می گویم که دارید خودتان به همان دردی مبتلا می شوید که با داعیه ی درمانش، دل های مردم را به خود خوانده و اجابت شنیده اید؛ زبان شما و متاسفانه به نحو روز افزونی زبان محسن کدیور نیز که همواره برایم عزیز بوده ومی ماند، بلکه زبان بسیاری از شمایان دارد به تدریج به همان زبانی ماننده می شود که راندنش را آرزو می کردید و می کنم.


نمی دانم چند نفر مانند من می اندیشند، ولی به نوبه خودم دچار بی اعتمادی می شوم، زمانی که محسن کدیور به صرف انتقاداتی که چند سالی است دارد و دارم، در نقل قول از آیة الله العظمی فاضل لنکرانی قدس سره درباره امری مربوط به روزگاری که نه او نه بسیاران و بیشتران، چنین انتقاداتی نداشتند، می گوید: محمد فاضل که چند سال پیش به عنوان مرجع مرد، و نا امید می شوم از آنکه می بینم شمایی که با مرجعیت همانقدر رفتارها و گفتارهای ناپسند داشته اید که متاسفانه برخی از ما با شما داشته ایم، تعیین تکلیف برای مراجع می کنید، آن هم در علن و با بوق و کرنا، حال آنکه خود توصیه های خصوصی و محرمانه بزرگانی چون علامه طهرانی قدس سره الشریف را به عنوان «نوشته یکی از طلاب مشهد» به بوته ضرب و شتم قوافی و استعارات زیبایتان بردید، اینک با لحن آمرانه به همان ها می گویید که چنین کنید و چنان… و شما هم در جای من اگر می بودید، لاجرم یا به صداقت این شخص بی باور می شدید یا از نفس و غرور و خودخواهیش هراسناک می گشتید.

عرایض بنده نامه سرگشاده نیسست، ناله سرگشاده است. ای کاش می دانستید که چه بسیارند کسانی در همین حوزه مقدسه قم که دل به شمایان بسته بودند و با مشاهده چنین مواردی پاک از شمایان امید گسستند و به سنگر پیشین دو چندان پیوستند.


نیز بدانید که خود متهم به «مرجع تراشی و مرجع کوبی» می شوید وقتی هرگز امکانات رسانه ای و ظرفیت های زبانی و قابلیت های اطلاع رسانی خویش را برای حمایت از مراجع محبوس و محصور و مطرودی که متاع علمی شان در بورس افکار شما سودآور نبوده است، به کار نگرفته اید و نخواهید گرفت، اما در حمایت از کسانی که بضاعت علمی شان کمتر از آن است که دیده های سخت گیر شما را اساسا متوجه خویش کند، به مصلحت جویی و مصلحت گویی، قیل و قال در انداخته و صد گونه مقال بر آورده اید. گلایه نمی کنم، و پاسخ هم نمی گویم، که نه مخاطب خطاب شمایم و نه موضوع عتابتان، و نه سخن گوی خوبانم و نه وکیل مدافعشان، اما نامه سرگشاده لاجرم به میهمانان ناخوانده هم رخصت عرض سلامی و فرصت چند کلامی می دهد…نمی دهد؟


پی نوشت یکم: وانگهی چه کسی گفته مراجع خاموشند؟ بله مانند شما نمی خروشند و اثرمندی تلاششان را به گستراندن نام و نشانشان نمی فروشند، اما آیا بی خبرید که میزان و نتایج رایزنی های گروهی از علما چه بسیار فواید داشته برای مردم که بسیاری از راه کارهای شمایان نداشته است؟ آیا اگر در راستای خواسته ها و ناخواسته های مردم برخاسته باشند و سربلند از کار در آمده باشند، به خاموشی سرزنش می شوند و دست آوردشان ارزشی در سنجه شما و با هنجارهای شما ندارد، اما اگر مدیحه سرایی سران جنبش و مرثیه سرایی قربانیاش را در مطبوعات و مکتوبات بنشانند، گویا و گرامی اند؟


پی نوشت دوم: مراجعی که 14 سال در حصر و حبس بودند، که 11 سال در حصر بودند، که اجازه دفن جنازه هاشان در مقابر مسلمین ندادند، که در زندان افتادند و گزارش احوال خویش هم نوشتند و به دستتان هم رسید، که 9 سال در اوین بودند، که به نحو مشکوک در گذشتند،که….آیا به عنوان پاداش خاموشی این سرنوشت را یافتند و باید امروز شرمسار سروش و غیر سروش باشند یا سروش های خاموش که آنها را حتی شایسته بر زبان راندن نام آنها نیافتند، باید شرمنده و سرشکسته باشند؟


پی نوشت سوم: می توانید صادقانه بگویید که در رویای آزادی انسان و ایزان و اسلام نیستید و با انحصار و فشار و استبداد نمی ستیزید، بلکه انحصار دیگری را توصیه و استبداد تازه ای را هدف قرار داده اید، تا صادقانه هم پاسخ بگیریر که چه کسانی همراه شما و چه کسانی در راه دیگری گام بر می دارند. اما اگر دغدغه مردم و میهن دارید، خود از گستره کرامت انسانی و عزت و شخصیتش دور نیفتید که هستند کسانی که بی پیش داوری ناظرند و کوچک ترین لغزشتان را شخیص می دهند و با آن دور تر می شوند یا دیرتر می گروند.


اگر مطلبی را ناروا یا نابجا یافتید به بزرگی و بزرگواری خود بر من خرده نگیرید، مصلحت بینی هایم کم و کمتر شده که از ملک مظلوم و از ملکوت محرومم و هر چند نه رندم و نه عالم سوز، اما کار ملک است آنکه تدبیر و تامل بایدش.

یک بنده شرمنده

مطالب مرتبط:

دکتر سروش: اکنون نوبت شما خاموشان ناخرسند است

نامه سروش به مراجع و دو نکته

مهاجرت ، راه سوم در پیش روی مراجع تقلید

دکتر سروش٬ سیاست٬ و سبکِ نگارش:

بعضی ها برابرترند

پیش نویس قانون اساسی (از اینجا دریافت کنید)، در اصل 48 خود و در توصیف مجلس شورای ملی می نویسد: «مجلس شورای ملی از نمايندگان ملت كه بطورمستقيم و با رأی مخفی انتخاب می‌شوند تشكیل می‌گردد. مصوبات اكثریت اين نمایندگان برای همه ملت لازم‌ الاجراست. شرایط انتخاب شوندگان و انتخاب كنندگان را قانون معین خواهدكرد». این بند از پیش نویس در مجلس خبرگان قانون اساسی دچار تغییر عجیبی می شود و به اصل 62 قانون اساسی فعلی بدل می گردد: «مجلس شورای اسلامی از نمایندگان ملت که به طور مستقیم و با رأی مخفی انتخاب می‌شوند تشکیل می‌گردد. شرایط انتخاب‏کنندگان و انتخاب‏شوندگان و کیفیت انتخابات را قانون معین خواهد کرد».

مشخص است که عبارت «مصوبات اكثریت اين نمایندگان برای همه ملت لازم‌ الاجراست» از متن اولیه حذف می شود.

پی نوشت:

از مدت ها پیش در بخش «قانون بدانیم» بررسی تطبیقی پیش نویس قانون اساسی را با قوانین مصوب در مجلس خبرگان و بعدها در بازنگری قانون اساسی شروع کرده بودم که وقوع کودتا در روند این یادداشت ها وقفه ایجاد کرد. از این پس ادامه آن یادداشت ها را از سر می گیرم که این اولین نمونه از دور جدید است. یادداشت های پیش را از بخش «قانون بدانیم» و یا از لیست زیر دنبال کنید:

رسمیت اقلیت ها

اصل برابری قومی

اصل حقوق زنان

آزادی برباد رفته احزاب سیاسی و گروه های مذهبی

یک اصل جنجالی

حق حاکمیت

افسانه استقلال قوا

ریشه مشکلات وجود پرچم فلسطین در دست جنبش سبز است

از میان وبلاگ نویسان حامی کودتا سخت بتوان انتقاد اساسی یا مطلب منطقی و بدون توهین نسبت به جنبش سبز پیدا کرد. با این حال وبلاگ «یک سال پیش، همین روزها...» در جدیدترین یادداشت خود با عنوان «میرحسین: ریشه مشکلات، وجود پرچم فلسطین در دستان شماست!» انتقادی را به جنبش سبز وارد ساخته که از نگاه من کاملا وارد است. این انتقاد را از همان وبلاگ بخوانید تا من هم اینجا علاوه بر تایید آن، به عنوان انتقاد خودم یادآوری کنم که تقریبا همزمان با جنبش سبز ایران، جنبش دموکراتیک و مدنی مردم تایلند با رنگ سرخ در جریان است. جنبشی کاملا مسالمت جو که اتفاقا نقاط مشترک بسیاری با جنبش سبز ایران دارد. کمتر از یک ماه پیش، دولت تایلند در اقدامی وحشیانه بیش از 30 تن از معترضان تایلندی را قتل عام کرد (جوان آنلاین)، اما هیچ کس از داخل ایران و از فعالان و سران جنبش سبز به چنین جنایتی اعتراض نکرد و جنبش سبز را دوش به دوش+ مبارزان تایلندی نخواند. در طول همین مدت، در نتیجه تندروی های گروه های بنیادگرا ده ها تن در عراق (نمونه) و افغانستان (نمونه) جان خود را از دست داده اند. هیچ کسی اعتراض نکرد. چطور شد تا اسراییل چند نفر را کشت همه احساس وظیفه کردند که اعلام موضع کنند و جنبش سبز ایران به ناگاه برادر خوانده و حامی جنبش مردم فلسطین لقب گرفت؟



نمی دانم چه عادتی شده که نوبت اسراییل که می رسد همه می خواهند منطقی بودن و میانه رو بودنشان را با محکومیت اسراییل نشان دهند؟ هر بار هم صدای اعتراضی بلند می شود بلافاصله همه متهمت می کنند که «از بغض جمهوری اسلامی، اسراییل دوست شده ای» و یا «حمایت جمهوری اسلامی از فلسطینیان دلیل نمی شود که ما آنها را تنها بگذاریم»! نه دوستان؛ مسئله نادیده گرفتن جنایات اسراییل یا حمایت نکردن از مردم فلسطین نیست. حرف من این است که وقتی ما به نظام انتقاد وارد می کنیم که چرا تبعیض قایل می شود و مثلا کشتار مسلمانان چین و یا چچن را محکوم نمی کند، دیگر خودمان حق نداریم همان اشتباهات را تکرار کنیم. یا همه جنایات را یکدست محکوم کنید، (که از نظر من نه امکانش وجود دارد و نه برای یک جنبش مردمی لزومی دارد اینقدر مواضع بین المللی بگیرد) یا اینگونه جو گیر نشوید و پرچم یک کشور بیگانه را به دست جنبش سبز ایران ندهید. (طرح از وبسایت کلمه است)