۲/۱۴/۱۳۸۹

این فرصت را تمدید کنید

فراخوان محبوب ترین کتاب داستانی وبلاگ نویسان ایرانی را که از طرف «خوابگرد» دیدم از خوشحالی در پوست نگنجیدم. خیلی وقت بود که دلم می خواست کمی از فضای سیاست دور شوم و دوباره بتوانم در زمینه فرهنگ و هنر چیزی بنویسم، اما وقتی لیست آثار منتشر شده در سال 87 را که در انتهای پست خوابگرد دیدم حسابی ذوقم کور شد. من حتی یکی از این آثار را هم نخوانده ام! اما این قطعا همه ماجرا نیست.


اول اینکه خوشبختانه هنوز تا پنجم خرداد ماه فرصت باقی است (که من همین جا از برگزار کننده این فراخوان درخواست می کنم این فرصت را تمدید کند) و اتفاقا نمایشگاه کتاب آغاز به کار کرده است. همه چیز فراهم است تا دست کم در این مدت چند مجموعه داستانی جدید را مطالعه کنم.


دوم اینکه در این فهرست نامی هم از استادی رفته که دست کم برای سمپادی های تهران شناخته شده است. زنده یاد محمد ایوبی که چندی پیش خبر درگذشتش مثل آواری بر سرم خراب شد. آقای ایوبی، کسی بود که اولین شعرم را اصلاح کرد و همیشه آرزو داشتم اولین داستانم را هم او پیش از همه بخواند که متاسفانه فرصت نشد. اما حالا فرصت مناسبی پیش آمده تا دست کم به بهانه دعوت خوابگرد، من آخرین اثر منتشر شده از استاد را بخوانم. دیگر بچه های علامه حلی یک هم اگر این مطلب را می خوانند نباید حتما فرصت را از دست نمی دهند: «صورتک های تسلیم» – محمد ایوبی.

هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد

پز روشنفکری یک فحش نیست؛ یک ناهنجاری سیاسی-اجتماعی است که برای نزدیک به یک قرن است که دامان جامعه ایرانی را گرفته و رها هم نمی کند. البته قبول دارم که اگر چنین ترکیبی به ناروا و نابجا به کار رود می تواند توهین آمیز قلمداد شود، پس همین جا از دوستانی که گمان می کنند در پست پیشین (از ضعفمان پز روشنفکری می سازیم) به آنها توهینی شده پوزش می خواهم. اما موضع من هچنان همان موضع پیشین است که متاسفانه گمان می کنم در تعبیر آن سوءتفاهم هایی پیش آمده است.


مخالفت با حرکت هایی چون حمایت از آزادی بیان وبلاگ نویسان حکومتی نه از این بابت است که آنان نباید چنین حقی داشته باشند و نه از این بابت است که «خیاط در کوزه افتاده» و حالا بگذارید کمی از خنک شدن دلمان لذت ببریم. اصولا انتقاد من به این مصداق خاص و حرکت ویژه نیست. این اتفاق تنها بهانه ای بود که من به عارضه «غفلت از شرایط زمانی و مکانی» اشاره کنم. مثالی هم که در یادداشت پیش زدم کاملا گویا بود. مسئله این نیست که ما نباید شعار زنده باد مخالف سر بدهیم. مسئله این است که اصلا سر دادن چنین شعاری از جانب ما فاقد معنا و اعتبار است. اگر درک تعابیر جدیدش کمی دشوار است به سراغ همان امثال و حکم سنتی خودمان بروید: وقتی ما در حق حیات و تنفس خود هم محتاج و اسیر همین آقایان کودتاچی و حامی کودتا هستیم، شعار زنده باد مخالف من تنها می تواند به یک مثل تعبیر شود: «گربه دستش به گوشت نمی رسید، می گفت بود می دهد». حرف من ساده است:


تنها کسی می تواند ادعا کند صرفه جویی کرده که اصلا پول بیشتری برای خرج کردن داشته و خرج نکرده است.

کسی می تواند ادعا کند که گذشت کرده که فرصت و اختیار انتقام را در اختیار داشته اما استفاده نکرده است.

کسی می تواند مدعی روزه گرفتن شود که نان و آبی در اختیارش بوده تا روزه خواری کند و نکرده است.


از همه ساده تر و بدیهی تر اینکه یک گوسفند قربانی نه می تواند، نه معنی دارد، نه حق دارد و نه اصلا مطلوب است که دلش برای سلاخ خودش بسوزد. سلاخ می تواند، حق دارد، معنی دارد و حتی مطلوب است که دلش به حال قربانی خود بسوزد و از قربانی کردن او دست بردارد. در برابر، میان گوسفندان آنکه تظاهر می کند یا تصور می کند که در لحظه قربانی شدن هم دلش برای سلاخش سوخته احمق ترین گوسفندان و بی خاصیت ترین آنها بوده است. در مقابل، گوسفندی که در لحظه قربانی شدن در برابر سلاخش دست به مقاومت می زند حتی اگر شکست هم بخورد به هر حال وظیفه خود را به انجام رسانده است.


«گذشت کردن»، «ترحم کردن» و «دلسوزی کردن»، مصادیق عامیانه ای هستند که مدرن و سیاسی اش می تواند به «زنده باد مخالف من» ختم شود و تمامی این ویژگی ها مخصوص و برازنده جناح «غالب» و البته «قادر» هستند. جناح مغلوب و تحت فشار که هر لحظه تلفات بیشتری هم می دهد نه می تواند و نه مطلوب است (تاکید می کنم که اصلا مطلوب هم نیست) که چنین شعارهایی سر بدهد و در چنین غالبی فرو رود.


پی نوشت:

در یک کامنت به عنوان مثال از سید محمدخاتمی نام بردم و شعار زنده باد مخالف او در دوران ریاست جمهوری. این شعار در آن زمان معنا داشت چرا که دست کم روی کاغذ یک رییس دولت می تواند مخالفینش را تحت فشار قرار دهد. اما زمانی که در موقعیت ضعف قرار بگیرید این شعار تنها می تواند یک استدعا و یا التماس به حاکمیت قدرتمند باشد.
در همین زمینه بخوانید:

«ما نمی خواهیم فیلترینگ عوض شود، ما می خواهیم فیلترینگ سیاسی نباشد» - آرش کمانگیر

«در دفاع از صدای مخالف» – یادداشت ها و برداشت ها

۲/۱۳/۱۳۸۹

از ضعفمان پز روشنفکری می سازیم

«دکتر طباطبایی» به تازگی و در جریان یک گفت و گو به نقد جالبی از امثال شریعتی و آل احمد پرداخت. به گفته طباطبایی این آقایان با ادعای «روشنفکر وطنی» و «روشنفکر بومی» در برابر «روشنفکر غرب زده»، اتفاقا تمثال هایی تمام نما از اوج خود باختگی یک فرد در برابر فرهنگ غالب غربی بودند. مثال دقیق دکترطباطبایی این است که این آقایان در جامعه ای فقیر و گرسنه مانند ایران دهه 40 خورشیدی آنچنان علیه مصرف گرایی طغیان می کنند که گویا در آمریکای دهه هفتاد میلادی زندگی می کنند*. از اینجا بخوانید. حالا حکایت جنبش سبز ما و دفاع از آزادی بیان هم چیزی شبیه همین روشنفکر بازی های آقایان است.


گویا تیر غیب سانسورچی ها در تاریکی راه گم کرده و دو تن از «خودی»های نظام را هم هدف قرار داده است. بلافاصله گروهی از دوستان دست در دست هم داده اند که «در دفاع از صدای مخالف» متحد شویم و دوره راه بیفتیم و برای سربلندی در آزمون آزادی بیان، نسبت به این فیلترینگ های جدید (که احتمالا اشتباهی رخ داده و به زودی هم رفع می شوند) کمپین راه بیندازیم (که تا این لحظه تعدادشان از 100تن هم عبور کرده). پرسش من از این دوستان این است که یعنی دیگر دموکراسی را به ته رسانده ایم و فقط مانده برای قصاب خودمان دل بسوزانیم؟ دیگر هیچ مشکلی در جنبش سبز باقی نمانده که حالا باید بیاییم و مشکل حامیان کودتا را حل کنیم؟ در حقوق همه قربانیان درون جنبش حمایت کافی شده که حالا بیاییم و از حقوق حامیان کودتا حمایت کنیم؟ جناح خودی هنوز الفبای حقوق آزادی بیان را به دست نیاورده، آقایان دلشان می لرزد که خدای ناکرده در اردوگاه کودتاچیان و دشمنان آزادی یک وقت خدشه ای به حقوق همواره تثبیت شده شان نیفتد.


دوستان من؛ اینها نه روشنفکری است و نه احترام به مخالف من؛ این تنها ادای بزرگمنشی در آوردن است آن هم در اوج ضعف و ناچاری و بن بست. اتفاقا تا زمانی که گروهی در ضعف و محدودیت قرار دارد حمایت از مخالفش نه تنها معنی ندارد، که حتی می تواند مصداقی از خیانت هم باشد. تمرین تحمل مخالف مسابقه دوندگی نیست که امروز بدنمان را آماده کنیم تا فردا هم خوب مسابقه بدهیم. پذیرش کلام مخالف برای آنان که در اقلیت هستند یک امر بدیهی است چرا که چاره دیگری ندارند. اصولا بزرگمنشی در این وادی منحصر به زمانی می شود که در قدرت باشید. پس کار فردا را به همان فردا واگذار کنید و اگر به واقع دلتان به حال پیشرفت دموکراسی و آزادی بیان در این مملکت سوخته است به جای این کارها بروید دنبال یک راه حلی بگردید که امثال موسوی در هر بیانیه از نداشتن تریبون ننالند.


پی نوشت:

* تعبیر دقیق دکتر طباطبایی به این شرح است: «صریح می گویم که نه شریعتی می دانست در غرب چه می گذرد و نه آل احمد که برخلاف شریعتی نمونه کامل غرض و مرض بود. همه حرف آن ها تکرار کلیشه ای ابتدایی ترین حرف هایی بود که در دهه 60 میلادی اروپا مطرح می شد. شورش بر مصرف گرایی در کشوری که به اکثریت قریب به اتفاق آن نصف کالری لازم نمی رسید، گسسته خردی بیش نبود، سیاست بازی مبتنی بر جهل. روشنفکر غربی از این حیث به مصرف گرایی اعتراض می کرد که امریکایی در هر وعده یک استیک چهار صد گرمی می خورد. در همان زمان هر دیزی وطنی از 40 گرم گوشت، 50 گرم دنبه، 60 گرم استخوان، یک سیب زمینی و نیم لیتر آب فراهم می آمد. اگر روشنفکر ایرانی «بومی» می بود، می بایست اعتراض می کرد که چرا در هر دیزی 150 گرم گوشت وجود ندارد».

۲/۱۲/۱۳۸۹

مجال گلایه نیست، باید از نو شروع کرد

هنوز از بهت وقایع روز کارگر خارج نشده ام. اشاره ام به برخوردهای امنیتی و یا شکل نگرفتن تجمع معمول و سالیانه کارگران نیست. این ها همه قابل پیش بینی بودند. شگفتی من از واکنش منفعلانه فضای وبلاگستان به چنین روز سرنوشت سازی است. من 155 وبلاگ را به صورت مستقیم پی گیری می کنم و اگر لینک هایی را که دیگر دوستان به اشتراک می گذارند به این آمار بیفزاییم نمی دانم گستردگی این زنجیره تا کجا ادامه پیدا می کند؛ اما از این مجموعه عریض و طویل حتی یک یادداشت هم در مورد روز کارگر، اهمیت توجه جنبش سبز به مطالبات کارگران، لزوم حمایت از این قشر و یا هر موضوع دیگری در این ارتباط ندیدم. این شگفتی زمانی فزونی می گیرد که به یاد بیاوریم بیشترین حجم پیام ها، بیانیه ها و تحلیل های مشترک از چهره های شاخص و یا احزاب و گروه های اپوزوسیون در همین چند روزه و پیرامون اهمیت همین موضوع منتشر شدند. به هر حال جای گلایه نیست. اگر ضعفی در جامعه وجود دارد، که دارد، چاره اش نشستن و نالیدن و اتهام پراکنی نیست. باید کمر همت را سفت تر از همیشه بست و دوباره شروع کرد. از این پس تلاش می کنم تا به نوبه خود مسئله کار و کارگر در جامعه امروزی ایران را جدی تر گرفته و دست کم در ابعاد این وبلاگ بیشتر به آن بپردازم. باشد که دیگرانی هم چنین کنند.

۲/۱۱/۱۳۸۹

گزارش واره ای از تجمع روز کارگر در تهران

مقصد اول چهارراه ولیعصر است. شاید برای اینکه شرایط را بررسی کنم. شاید هم فقط برای سوار شدن BRT. اوضاع چندان غیرعادی به نظر نمی رسد. اتوبوس که به میدان انقلاب می رسد خیالم راحت می شود. اگر اینجا هم این همه مامور و گارد نگذاشته بودند دیگر شک می کردم که واقعا امروز اول ماه «می» باشد. نگاه مسافران به نیروهای دوباره صف کشیده خیره است. کسی چیزی نمی گوید. شاید بسیاری ندانند که دلیل این تکاپوی دوباره چیست اما دیگر کسی برای پرسیدن کنجکاوی نمی کند. همه می دانند که اگر پرنده ای هم در گوشه ای از این سرزمین بی اجازه پر بزند دل آقایان آنقدر می ریزد که فرمان لشکرکشی صادر کنند.


از انقلاب تا چهارراه نواب تقریبا خبری نیست. بعد از آن کم کم شروع می شود. موتور سوارها؛ گشتی ها؛ سربازان وظیفه؛ ماشین های پلیس؛ ون های نیروی انتظامی و ... به جلوی وزارت کار که می رسیم شوکه می شوم. انگار سال ها از آن روزهای پر التهاب گذشته و دیگر چنین جمعیی از نیروهای امنیتی را به یاد نمی آورم. دو طرف خیابان جای سوزن انداختن هم نیست. نه از تجمع مردمی و کارگری، که از صفوف به هم پیوسته نیروهای انتظامی و گارد و موتور سوار. از اتوبوس که پیاده می شوم همان داخل ایستگاه شروع به سنجیدن شرایط می کنم. سرم گرم وارسی دو طرف خیابان هستم که در مقابل شکم برآمده درجه دار نیروی انتظامی به خود می آیم. بی احتیاطی کرده ام. ایستگاه BRT منطقه بی طرف نیست. به خیر می گذرد. تا خارج شدن از ایستگاه از کنار سه افسر دیگر که باتوم های بلندشان با یونیفورم درجه داری نیروی انتظامی هماهنگی ندارد عبور می کنم. پله های برقی پر است از شعارهایی که ناشیانه مخدوش شده اند. زمزمه هایی از رهگذران به گوش می رسد اما از پل عابر که پایین می آییم همه ساکت می شوند.


فضا خیلی سنگین است. صف به هم پیوسته و فشرده نیروهای امنیتی تقریبا تمام پیاده رو را اشغال کرده و عابرین به دشواری باید از میانشان عبور کنند. در این شرایط طبیعی رفتار کردن کمی سخت است. اگر حواست نباشد و ناخواآگاه به کسی تنه بزنی، یا مثلا پای یکی از نیروها را لگد کنی و یا بیش از اندازه به یکی خیره شوی بازداشت شدنت قطعی است. همه در سکوتی مصنوعی در حال عبور هستند. کمی بعد، انگار که حوصله مامورین سر رفته باشد، یا اضطراب این سکوت سنگین دستپاچه شان کرده باشد از جا در می روند. بی خودی شروع به داد و بیداد می کنند. یک دختر را از صف عابران بیرون می کشند و به سمت ماشین «ون» حل می دهند. بلافاصله یک مرد را که شاید همراهش بوده می گیرند و می کشند. جای ایستادن نیست. حتی نمی توانم با نگاه هم دنبالشان کنم. ده قدم هم جلوتر نرفته ام که یک درجه دار نیروی انتظامی جوانی را بازداشت کرده و دستش را از پشت تا جایی که امکان داشته پیچانده و به جلو حل می دهد. پسرک هیچ چیز نمی گوید. به نظرم تلاشش را می کند که از درد دست ها خم به ابرو نیاورد. با موهای خرمایی نسبتا بلند چهره زیبایی دارد و تصویر «سهراب» را در ذهنم تداعی می کند. تا اینجا بازداشت سه تن را به چشم خودم دیده ام. باز هم جای ایستادن نیست. سر چهارراه بهبودی یک لحظه توقف پشت چراغ قرمز نزدیک است که کار دستم بدهد. موتور سوارهای بسیج نعره می کشند و حمله می کنند. مامور راهنمایی و رانندگی ماتش برده. می خواهم اجازه عبور بگیرم که می بینم جای این حرف ها نیست. جمعیت 20 – 30 نفری با ماشین ها در هم می پیچند. از چهار راه که رد می شوم جلوی ایستگاه مترو آزادی شلوغ است. 50-60 نفری که مثل همیشه جلوی در ایستگاه ها موضع گرفته اند. بیشتر خانم های 30 تا 50 ساله که از ده فرسخی هم معلوم است با آن سر و وضع چرا اینجا جمع شده اند. نفهمیدم چرا هنوز به سمتشان حمله نشده است. می خواهم به آنها بپیوندم که نگاه سنگین دو مامور را حس می کنم. راهم را کج می کنم و قید ماجراجویی را می زنم.


لغتنامه دهخدا در برابر واژه کارگر نوشته: «کسی که رنج می برد و زحمت می کشد؛ کسی که کاری انجام می دهد». بر اساس قانون کار نیز «کلیه اشخاصی که به هر عنوان در مقابل دریافت حق السعی به درخواست کارفرما کار می کنند کارگر شناخته می شوند». با هر کدام از این تعاریف که حساب می کنم آن مامور گارد و باتوم به دست نیروی انتظامی هم نوعی کارگر است. پس تجمع امسال چندان هم بی رونق نبود. دست کم صدها تن از این نوع از کارگرها در روز کارگر مقابل وزارت کار تجمع کرده بوند. تنها ایراد، ناآگاهیشان بود که به جای دفاع از حقوق خود در برابر کارفرما، از حقوق کارفرمایشان در برابر خود دفاع می کردند. هنوز برای گسترش آگاهی تا آن سرباز نیروی انتظامی کار داریم اما بالاخره روزش فرا می رسد.


پی نوشت:

من حدودا از ساعت 17:30 تا 17:45 دقیقه در حوالی وزارت کار بودم و از اتفاقات قبل یا بعد از آن بی خبرم.

۲/۱۰/۱۳۸۹

روز من، این روز مهجور

فردا روز جهانی کارگر است. نمی دانم چه تعداد کارگر ایرانی چشم امیدی به اتفاقات فردا دارند. نمی دانم چه تعداد از کارگران ایرانی فردا در تجمع مقابل وزارت کار حاضر می شوند. حتی نمی دانم چه تعداد کارگر ایرانی به چنین درک و آگاهی بالایی دست پیدا کرده اند که چاره مشکلاتشان نامه نگاری به رییس جمهور و دریافت صدقه نیست، بلکه باید دست در دست یکدیگر برای احقاق حقشان متحد شوند و تلاش کنند. اما آنچه می بینم و متاسفانه گمان می کنم که «می دانم» این است که فضای وبلاگستان ایرانی نیز در مورد وضعیت کار و کارگر و اهمیت آن در ارتقای جنبش و حتی ساختن ایران فردا چندان آگاه تر و پیش رو تر از کارگران نیست. معدود واکنش فضای مجازی فارسی به فرا رسیدن روز کارگر در حد انتشار بیانیه سران و چهره ای شاخص جنبش سبز باقی مانده و گویا حتی اشارات این افراد نیز نمی تواند شوک لازم را به این فضای خواب زده وارد سازد. گمان می کنم دیگر فرصتی هم باقی نمانده است. ارزشمندترین بزنگاه های تاریخی را به این سادگی از دست می دهیم و فردایی که بگذرد همچنان در ناآگاهی از پاسخ این پرسش باقی می مانیم که «پس ایراد کار کجا است که به سرانجام نمی رسیم؟»

پی نوشت:


این همه چشم انتظار ماندیم یک نفر هم نیامد روز کارگر را به ما تبریک بگوید؛ چه جای گلایه؛ خودمان به قربان خودمان می رویم: کارگر بی حقوق و قرارداد و حق اعتراض، روزت مبارک.

۲/۰۹/۱۳۸۹

این دست های اتحاد را به گرمی بفشاریم

بیانیه مشترک تشکل های کارگری به مناسبت روز جهانی کارگر ندای دعوتی است که همه ما منتظر آن بودیم. گسترده ترین صنفی که می توانند سازماندهی اجتماعی منسجمی را تشکیل دهند در یکی از تاریخی ترین بیانیه های صنفی، پا را از حیطه مطالبات محدود شغلی فراتر گذاشته اند و نه تنها با طرح مسائلی چون «توقف اعدام» و «رفع تبعیض های جنسیتی» مطالبات مترقی اجتماعی را خواسته خود اعلام کرده اند، بلکه دست دوستی و اتحاد خود را به سوی «تمامی جنبش های اجتماعی آزادی خواهانه» دراز کرده اند. مهندس موسوی به نوبه خود –و همانگونه که پیش از این بارها اعلام کرده بود- پاسخ درخوری به این دست دوستی داده است. اکنون نوبت دیگر حلقه های جنبش سبز و گروه های هرچند کوچک جامعه مدنی است که این اتحاد میمون را تکمیل کنند و به حمایت از مطالبات مطرح شده از سوی جامعه کارگری برخیزند: شنبه، یازدهم اردیبهشت، اول ماه می، راس ساعت 17، خیابان آزادی، ساختمان مرکزی وزارت کار و امور اجتماعی.

۲/۰۸/۱۳۸۹

بارقه های بلوغ اجتماعی در خلال گزارش جرس

ده روز پیش و به دنبال درگذشت شجاع الدین شفا (نویسنده، مترجم، محقق و سیاستمدار ایرانی) خبری در سایت جرس منتشر شد که در آن آقای شفا به عنوان «نوسینده متهتک ایرانی که سه دهه پایانی عمرش را به هتک باورهای دینی و اسلامی گذراند» معرفی شده بود. مسئله تحقیقات آقای شفا در مورد مذهب و اختلافات وی با مذهبی ها موضوع تازه ای نبود، اما وقتی رسانه ای که نام «جنبش راه سبز» را یدک می کشد اینگونه یک طرفه به قاضی برود و نتایج تحقیقات یک محقق را در «هتاکی» خلاصه کند طبیعی است که صدای اعتراض بسیاری به هوا بلند شود. اقدام جرس موجی از اعتراضات را در فضای مجازی برانگیخت که می رفت تا به یک انشقاق و جبهه گیری گسترده میان مذهبی ها و غیرمذهبی های جنبش بدل شود، اما کار به همین جا ختم نشد.


سایت جرس امروز گزارشی را از «رادیو فردا» به عاریت گرفته و بازنشر کرده است که در آن از «شجاع الدین شفا» با عنوان «از چهره های فرهیخته و دانشور» یاد شده است. گزارش جدید تلاش کرده تا با نگاهی بی طرفانه به نقد فعالیت ها و آثار آقای شفا بپردازد. من گمان می کنم انتشار چنین گزارشی از سوی جرس را می توان به نوعی تعدیل مواضع افراطی پیشین و نوعی عذرخواهی غیرمستقیم تلقی کرد. با توجه به اینکه چنین تغییر موضعی به هیچ وجه تحت فشار نهادهای قدرت انجام نشده است، از نگاه من این اتفاق را می توان گامی بلند در راستای احترام به افکار عمومی قلمداد کرد که در جامعه ای آزاد می توانند قدرتمندترین نهادهای نظارتی را تشکیل دهند. کاش همه ما از این دست رفتارها درس بگیریم و باور کنیم این پذیرش اشتباهات نیست که می تواند جایگاه ما را در نزد افکار عمومی متزلزل کند، بلکه تاکید بر اشتباهات و پافشاری بر ادامه آنها است که می تواند تیشه به ریشه وجهه اجتماعی ما بزند.

فعالیت حقوق زنان یا آب بازی های کودکانه؟

حدود 5 ماه پیش در همین وبلاگ یادداشتی نوشتم به نام «یک چشم زیبا». یادداشت کوتاهی است که اگر بخوانید متوجه می شوید به شادی صدر اختصاص دارد و تقدیر و تشکر از ایشان. این مقدمه کوتاه را برای آن نوشتم که اگر امکانش باشد پیشاپیش خود را از اتهام نفرت پراکنی در ماجرای بحث با خانم صدر که «آرش کمانگیر» به آن اشاره کرده است تبرئه کنم. با این حال نمی توانم نفرت خود را از یک نگاه منزجر کننده پنهان کنم چرا که به گمان من، نفرت داشتن از یک دیدگاه با نفرت پراکنی در جامعه متفاوت است.


من امام جمعه تهران را همان قدر می شناسم که خانم صدر را؛ یعنی از راه دور و تنها از طریق چند سخنرانی و یا اظهار نظر. اما دیدگاهی که به گمان من هر دوی این افراد در آن شریک هستند را سال ها است که به خوبی شناخته و حتی درک کرده ام. من اتفاقا همچنان ساکن ایران هستم و از این جهت (باز هم آنگونه که کمانگیر اشاره کرده است) از ماجرای روزمره ای که در خیابان های تهران رخ می دهد به دور نیفتاده ام. اما در کنار این برخوردها، اتفاقا برخوردهای دیگری را هم دیده ام. برخورد افرادی که منش آنها با ادبیاتی که خانم صدر در یادداشت دوم خود به نمایش گذاشته است کاملا مطابق و منطبق است: «یک روزه، کمپینی سراسری سازماندهی می کند»، «ما فمینیستها چه ضرورت مبرمی داریم». این ادبیات تنها ناشی از نوعی توهم است که شاید برای اولین بار باشد که در نوشته های خانم صدر می بینم، اما سال ها با آن زندگی و در رفتار دوستانی که نام بردن از آنها در این یادداشت را درست نمی دانم مشاهده کرده ام.


من باور دارم دارندگان این ادبیات و آنانی که از این دریچه به مسایل جامعه ایرانی نگاه می کنند در صدد ریشه یابی و چاره اندیشی برای مشکلات و ناهنجاری های اجتماعی نیستند. آنان بیش از هرچیز خود را درگیر یک «بازی» کرده اند. بازی آشنایی به نام «ما و آنها». سیاه ها و سپیدها. خوب ها و بدها. یک بازی قدیمی که لزومی ندارد با واقعیت منطبق باشد، اساسا بازی کردن برای دور شدن از واقعیات روز مره است. واقعیاتی که شناخت و درکشان دشوار و حل و برطرف سازیشان دشوارتر است. پس چه بهتر که با شوخ طبعی و وارد شدن در فضای مجازی بازی آنها را به شوخی گرفته و به سرگرمی بگذرانیم و گاه آنقدر در این توهمات کودکانه فرو رویم که خود هم آنها را باور کنیم. دشمن تراشی شیوه ای نیست که ذهن ایرانیان با آن ناآشنا باشد. توهمات دایی جان ناپلئونی که برای هر پرسشی که از درک پاسخش عاجز مانده دست به دامن دشمن فرضی همیشه حاضر و همواره قادر می شود.


دیدگاه خانم صدر مدعی تلاش برای رفع تبعیض علیه زنان است و در عین حال مدعی می شود که با همه مردان ایرانی باید مبارزه کرد. اصولا در این دیدگاه، جبهه نبرد از «متحجرین و متجددین» به سمت «زنان و مردان» کشیده می شود. گویی دارندگان چنین دیدگاهی هیچ گاه نمی خواهند از خود بپرسند که اگر صرف زن بودن به معنای همراهی با دیدگاهشان باشد پس پدیده هایی چون «فاطمه رجبی» را چگونه باید توجیه کرد؟ در نقطه مقابل اگر بپذیریم که هیچ مردی (تمام مردان ایرانی) قادر به حضور در جبهه مدافعین حقوق زنان و تلاش برای رفع تبعیض علیه زنان نیستند، پس آیا اساسا نباید به هسته اصلی ادعاهای برابری خواهانه شک کرد؟ نکند به واقع خانم صدر و موافقان دیدگاه ایشان به هیچ عنوان به رفع تضاد میان زنان و مردان باور ندارند و تنها هدفشان عوض کردن جای ظالم و مظلوم است؟


من تمام دوستانی را که نگران کشیده شدن این بحث از یک گفت و گو به جدال و درگیری هستند درک می کنم و برایشان احترام قایل هستم. با این حال گمان می کنم در این قایله طرف سومی هست که متاسفانه نادیده گرفته شده است. طرف سوم فعالین حقوق زنانی هستند که سال ها است برای رفع قوانین و چهارچوب های تبعیض آمیز فعالیت کرده و می کنند اما چون با جنجال سازی هایی نظیر اقدام اخیر خانم صدر و همچنین اتهام پراکنی هایی نظیر آنچه در یادداشت ایشان مشاهده شد موافق نبوده و نیستند به نوعی از فضای جنجالی رسانه ها طرد شده و به دور مانده اند. گویا دسترسی به فضای جنجالی رسانه های آزاد غربی نیز به نوعی مافیا بدل شده که عده ای آن را قبضه کرده اند و گروهی دیگر یا به آن دسترسی ندارند و یا با توجه به شرایط ویژه داخل کشور ترجیح می دهند به سراغ این رسانه ها نروند. سال ها است که عده ای با انحصار طلبی در مسئله حقوق زنان خود را تنها نمادهای فعالین حقوق زنان معرفی کرده اند و اتفاقا هرکه را که به حریم امنشان نزدیک شده به هزار چوب و چماق و برچسب ناروا رانده اند و می رانند. پس من با تمام احترامی که برای خانم صدر و فعالیت هایشان قایل هستم (به همان لینک اول یادداشت مراجعه کنید) گفت و گو و مباحثه پیرامون یادداشت ایشان را جدال بر سر مواضع فعالین حقوق زنان نمی دانم. بلکه آن را تلاشی برای پاک سازی مسئله مطالبات و مشکلات زنان، از تفکراتی که ریشه های متحجر پیشین را در قالبی نوین عرضه کرده و به رگ جامعه تزریق می کنند قلمداد می کنم.

۲/۰۷/۱۳۸۹

باز هم فیلترینگ بلاگر را دور بزنید

اکنون که این یادداشت را می نویسم در اندکی بهت و شگفتی همراه با شادی به سر می برم. در میان پست های گودری به لینکی برخورد کردم که پیشنهاد نصب یک نرم افزار برای عبور از فیلترینگ بلاگر را داده بود. بدون هیچ ایده ای لینک را پیگیری کردم و با کمترین اطلاع و دیدی نسبت به کاربرد این Windows live هرچه گزینه پیشنهاد شد پذیرفتم و جلو رفتم. نتیجه نهایی این بود که نرم افزاری بر روی سیستم نصب شد که گویا قرار است بخشی از فعالیت های آنلاین من را سامان دهی کند. با این حال از آنجا که هیچ گزینه وبلاگی و یا لینکی به بلاگر در صفحات مورد نظر پیدا نکردم پیشمان شدم و تنها به صورت اتفاقی به صفحه اول بلاگر رفتم و با کمال تعجب دیدم که از فیلتر خبری نیست. من دقیقا نمی دانم چه اتفاقی رخ داده است اما می دانم که این یادداشت را به صورت مستقیم در صفحه مدیریت بلاگر می نویسم. بعید می دانم کسی پیدا شود که اطلاعات اینترنتی کمتری از من داشته باشد، پس پیشنهاد می کنم که اگر با فیلترینگ بلاگر مشکلی دارید همان لینکی را که من پیگیری کردم دنبال کنید، حتما به نتایج خوبی خواهید رسید. تنها توضیحی که می توانم بدهم این است که پس از دانلود نرم افزار یک مگابایتی، در هنگام نصب فهرستی از امکانات این نرم افزار در اختیار شما قرار می گیرد که با انتخاب هرکدام حجم فضای لازم برای نصب بیشتر می شود. با توجه به اینکه تمامی این اطلاعات باید دانلود شوند و میزان حجم نرم افزار دقیقا میزان دانلود شما را تعیین می کند، پیشنهاد می کنم کمترین گزینه های ممکن را انتخاب کنید.