۹/۲۱/۱۳۹۰

دوشنبه‌های اعتراض - ما ایستاده‌ایم و تو ایستاده‌ای


حالا دیگر از 300 روز هم گذشته است رفیق
بدون حتی یک روز مرخصی
گلایه‌ای نیست
سه هزار روز هم که بگذرد
تو ایستاده‌ای و ما ایستاده‌ایم

ما این‌جا برای آزادی تو
و تو آن‌جا برای آزادی وطن




پی‌نوشت:
از اینجا+ به صفحه فیس‌بوکی «علی‌اکبر محمد‌زاده را آزاد کنید» بپیوندید و آماده اجرای پیشنهاد مصطفی تاج‌زاده در برگزاری «دوشنبه‌های اعتراض+» شوید.

چهار دست‌مایه برای آگاهی بخشی - 1


در برابر «زن‌ستیزی» آگاهی‌بخشی‌ کنید

مقدمه:
بحران‌های سیاسی-اجتماعی، هرچند ممکن است تنها زاییده حاکمان و یا سیاست‌مداران باشند، اما لزوما تنها دامن‌گیر حکومت‌ها نمی‌شوند. به زبان ساده‌تر، هیچ لزومی ندارد هرگاه سیاست‌های غلط اقتصادی یک حکومت مردم را به سختی انداخت، همه اعتراضات صرفا متوجه همان حکومت شود. آشفتگی‌های اجتماعی معمولا در دل جامعه ایجاد اختلاف می‌کنند. گاه ممکن است جامعه آنچنان گرفتار این درگیری‌های داخلی شود که اساسا مقصر اصلی (یعنی حکومت) نه تنها متهم نشود، بلکه بتواند از نتایج سیاست‌های غلط خود بهره‌برداری کند. فاشیست‌ها استادان بهره‌گیری از این آشفتگی‌های اجتماعی هستند و بحران اقتصادی، سرمنشا اصلی شکل‌گیری زمینه‌های فاشیسم است. من در این مجموعه، چهار پیامد اجتماعی بحران اقتصادی را مورد توجه قرار می‌دهم.

***

«زن‌ستزی»، یکی از ویژگی‌های جریانات فاشیستی است که می‌تواند ریشه در بحران اقتصادی داشته باشد. افزایش بحران بی‌کاری معمولا بیشترین تاثیر را بر مردان می‌گذارد. نخست به این دلیل که به صورت سنتی مردان مسوول تامین معاش هستند و بی‌کار شدن آن‌ها اهمیت دوچندانی دارد. سپس به این دلیل که در شرایط بحران اقتصادی، کارفرمایان تمایل دارند از کارگران زن استفاده کنند. زنان معمولا کمتر حقوق می‌گیرند و کمتر هم اعتراض می‌کنند. بدین ترتیب، مرد بی‌کار نسبت به زنان شاغل کینه به دل می‌گیرد. او دلیل بی‌کاری خود را سیاست‌های غلط اقتصادی نمی‌داند، بلکه گمان می‌کند که «خروج زن‌ها از خانه و وارد شدن آن‌ها به بازار کار» باعث تیره‌روزی او شده است. این یعنی آمادگی کامل برای پذیرش هر اندیشه زن‌ستیزی که شعارش «بازگشت زن‌ها به خانه» باشد.

من به صورت مداوم و در جمع‌های خانوادگی با مردانی مواجه می‌شوم که آشکار و پنهان از ورود زنان به بازار کار گلایه می‌کنند. این افراد لزوما بی‌کار نیستند، اما این احتمال وجود دارد که در محیط کاری خود رقابت برای ارتقای شغلی را به یک همکار زن واگذار کرده باشند. حتی این احتمال کاملا رایج هم وجود دارد که زنان، بسیاری از موقعیت‌ها را نه صرفا به دلیل شایستگی، بلکه با سوءاستفاده‌ از ابزارهای زنانه خود کسب کرده باشند. همه این ناهنجاری‌ها قابل درک است، اما نباید اجازه دهیم که به گسترش یک فرهنگ «زن ستیز» منجر شود.

باید به صورت مداوم در هر برخورد ساده، گفت و گوی دوستانه و حتی مواردی که ظاهری طنز‌گونه و غیرجدی دارند با مسئله تحقیر زنان برخورد کنیم. این برخورد نباید به صورت واکنشی و حساسیت‌برانگیز باشد که در این صورت به دوقطبی شدن بیشتر فضا دامن خواهد زد. واکنش درست همان آگاهی بخشی است که می‌تواند با تشریح مسئله همراه باشد. باید توضیح بدهیم که اگر کارگران زن جایگزین مردان می‌شوند، این زنان نیستند که مقصر هستند. اتفاقا آن‌ها خود بزرگترین قربانی هستند که مورد استعمار قرار می‌گیرند و اگر قرار است به کسی اعتراض شود باید به ساختاری اعتراض کرد که مرد و زن، هر دو قربانی آن هستند. حتی می‌توان تشریح کرد که اگر هدف چیزی جز تربیت فرزندان به دست زنان نباشد باز هم زنان تحصیل‌کرده و فعال در عرصه‌های اجتماعی تا چه میزان می‌توانند برای تربیت فرزندان نسبت به همتایان خانه‌نشین خود تواناتر باشند.

قطعا مسئله «زن‌ستیزی» تنها در ریشه‌های اقتصادی و یا در مسئله اشتغال زنان خلاصه نمی‌شود. این تنها دست‌مایه‌ای بود برای اشاره به فرهنگی که زمینه‌ساز و مورد پسند فاشیست‌ها خواهد بود. باید به هر طریق ممکن آگاهی خود را نسبت به مسئله حقوق زنان افزایش دهیم، نگرش خود را اصلاح کنیم و در نهایت از هر جا که هستیم و در هر موقعیتی که امکانش را داریم به صورت کاملا پی‌گیر با گسترش فرهنگ «زن‌ستیز» در تمامی اشکال آن مقابله کنیم. تردید نکنید جامعه‌ای که زنانی تحصیل‌کرده، توانمند و فعال در عرصه اجتماعی دارد، از هر نظر در برابر آفت فاشیسم ایمن خواهد بود.

پی‌نوشت:
معرفی این مجموعه را از «چهار دست‌مایه برای آگاهی بخشی» بخوانید.
مجموع کامل یادداشت‌های این بخش را در قالب یک فایل پی.دی.اف+ دریافت کنید.

۹/۲۰/۱۳۹۰

چهار دست‌مایه برای «آگاهی بخشی»

من نظام کنونی کشور را یک «حکومت فاشیستی» نمی‌دانم. با این حال اعتقاد دارم در دل این حکومت، یک جریان فاشیستی وجود دارد که اگر کنترل نشود، عواقب قدرت‌گیری آن به مراتب هولناک‌تر از حکومت اقتداگرای کنونی است. شرح و بسط مبحث فاشیسم در دل حکومت را به یادداشت‌های در دست تهیه «فاشیسم» موکول می‌کنم؛ اینجا مسئله من چیز دیگری است.

از همان زمان که میرحسین موسوی «آگاهی» را «چشم اسفندیار نظام» خواند، بحث «آگاهی بخشی» در داخل جنبش گسترش یافت. به هر سو که نگاه کنید همه بزرگترین راز پیروزی را در آگاهی بخشی می‌دانند اما به نظر می‌رسد این ترکیب، به همان میزان که تکراری و آشنا به نظر می‌رسد، ناشناخته و گنگ است. پرسشی که من برای خود طرح کردم این بود: «ما نسبت به چه چیز باید آگاهی بخشی کنیم؟»

آنچه من تا به حال دریافته‌ام این است که تلاش فعالان جنبش برای آگاهی بخشی، عمدتا به مسئله اطلاع‌رسانی در مورد شهدای جنبش، زندانیان سیاسی و یا وضعیت بد کشور و فساد در دستگاه حکومت منحصر شده است. همه این تلاش‌ها قابل تقدیر هستند اما من گمان می‌کنم از قبل این جریان هیچ پیشرفتی برای جنبش حاصل نخواهد شد. به تعبیر جالب «دکتر مردیها»، مشکل جامعه ما بی‌اطلاع بودن از فسادهای موجود نیست. هرچه را که شما بخواهید به اطلاع دیگران برسانید آن‌ها به مراتب بهتر از شما می‌دانند. در تاکسی و اتوبوس و کوچه پس‌کوچه‌های شهر شما می‌توانید نقل مداوم و مفصل حکایت مفاسد حکومتی را بشنوید و اتفاقا به مواردی از دشواری‌های مردم برخورد کنید که هیچ گاه در رسانه‌ها منتشر نمی‌شوند. پس مشکل اصلا اینجا نیست.

من گمان می‌کنم مشکل اتفاقا از حجم انبوه این اطلاعات است. این کوه بزرگ مشکلات، زمانی که با راهکاری اصلاحی همراه نشود، سد غیرقابل نفوذی می‌نماید که عملا امید به هرگونه اصلاح و تغییر را از بین می‌برد و جامعه را به یاس و بی‌عملی می‌کشاند. این همان چیزی است که من آن را راز بی‌عملی و رکود جنبش می‌دانم.

در جریان تحقیق در مورد ریشه‌های فاشیسم، من به مواردی برخورد کردم که بستر جامعه را برای پیدایش و گسترش جریانات فاشیستی مناسب می‌کند. تا کنون در مورد لزوم نهادسازی در جامعه به اندازه کافی سخن گفته شده است. امروز همه به خوبی می‌دانند که نهادهای مرجع و گروه‌های صنفی، اجتماعی و سیاسی تا چه میزان می‌توانند جامعه را از شکل توده‌ای خارج کرده و راه را بر جریان‌های موج سوار و عوام‌فریب ببندند. با این حال راه‌های توانمندسازی جامعه، به تشکیل این نهادها محدود نمی‌شود. زمینه‌های دیگری هم وجود دارند که افزایش آگاهی اجتماعی در مورد آن‌ها می‌تواند توان جامعه برای مقاومت در برابر فاشیسم را بالا ببرد.

مجموعه حاضر، تلاش من برای معرفی چهار مورد از این زمینه‌هاست. چهارموردی که هر یک از ما می‌توانیم به صورت روزانه و بدون صرف هزینه و یا تقبل خطر به آگاهی بخشی در مورد آن‌ها بپردازیم. بدون تردید تشکیل حلقه‌های سبز و هم‌اندیشی افراد و کار کردن به صورت گروهی می‌تواند بازده فعالیت را به مراتب افزایش دهد. حلقه‌های سبزی که تشکیل آن‌ها پیرامون این اهداف چهارگانه بسیار ساده است و می‌تواند شامل یک جمع کوچک دوستانه و یا حتی خانوادگی باشد. با این حال، حتی بدون تشکیل این حلقه‌ها نیز ما می‌توانیم در این موارد تحقیق کنیم، آگاهی خود را افزایش دهیم، آن را به دیگران هم منتقل کنیم و در نهایت اطمینان داشته باشیم که قطعا گامی موثر در جهت تحقق واقعی شعار «آگاهی بخشی» و افزایش ظرفیت‌های دموکراتیک جامعه برداشته‌ایم. چهار یادداشت «در چه مورد آگاهی بخشی کنیم؟» طی سه روز آینده منتشر می‌شوند. تا آن زمان می‌توانید مجموع کامل این چهار یادداشت را در قالب یک فایل پی.دی.اف از اینجا+ دریافت کنید.

در تقدیر از یک حرکت خوب

«کمپین 99»، نامی است که گروهی از فعالان سبز خارج از کشور راه‌اندازی کرده‌اند. وب‌سایت این کمپین در توضیح طرح می‌گوید: «ایده ساده است. قرار است با نود و نه نفر از افرادی که در جنبش وال استریت در سراسر دنیا حضور دارند صحبت کنیم. روایت هر نفر از چراییِ حضورش در این اعتراض را می‌شنویم. سپس برای وی روایت یک زندانی سیاسی در ایران را بازگو می‌کنیم. بعد از این گفت و شنود، از وی می‌خواهیم که پیامی برای آن زندانی بفرستد و پوستری برای وی طراحی کند. پوسترهای این آلبوم توسط اشغال کنندگان وال استریت طراحی شده است». (+)

به باور من این حرکت به ظاهر ساده ایده درخشانی است که از چند جنبه می‌تواند مورد توجه قرار گیرد. در درجه نخست فعالان کمپین99 می‌توانند از نزدیک و با روایتی ساده حقیقت جنبش آزادی‌خواهی مردم ایران را به همتایای دیگرشان در سراسر جهان نشان دهند. این یعنی پل‌های ارتباطی میان تمامی آزادی‌خواهان وجود دارد که باید تقویت شود. از سوی دیگر، آشنایی با ذات اعتراضات جنبش «وال استریت را اشغال کنید»، بدون فیلتر رسانه‌های رسمی جذابیت ویژه‌ای برای مخاطب ایرانی خواهد داشت.

بجز این دو جنبه از شفاف‌سازی حرکت‌های دموکراتیک در ایران و سایر کشورهای جهان، به باور من تلاش برای تقویت خرده‌رسانه‌ها خودش به اندازه کافی حرکت قابل تقدیری است. «کمپین99» به ما یادآوری می‌کند که تبلور واقعی شعار «هرشهروند یک رسانه» تا به کجا می‌تواند گسترش یابد و شهروندان دهکده جهانی تا چه حد می‌توانند از قدرتی که فن‌آوری امکان آن را فراهم ساخته است استفاده کنند.

من «کمپین99» مصداقی تمام عیار برای «یک کار عملی» می‌دانم. یعنی دست کشیدن از سخن‌دانی و سخن‌پراکنی و گام گذاشتن در مسیر عمل. آن هم برای فعالینی که هزاران کیلومتر از خاک وطن دور هستند و شاید در گام نخست دست خود را از هر اقدام علمی کوتاه تصور کنند. برای من خواننده نیز یک راه ساده و کم‌هزینه برای همکاری در این طرح ارایه شده است: «اگر ایده را دوست داشتید، بی‌اجازه با دوستان‌تان به اشتراک بگذارید تا عده بیشتری این روایت‌ها را بخوانند».

پی‌نوشت:
صفحه فیس بوکی کمپین را از اینجا+ دنبال کنید.

اپوزوسیون‌سازی، تیشه حاکمیت به ریشه کشور

محمدرضاشاه پهلوی در طول دوران سلطنت خود، به ویژه پس از کودتای 28 مرداد، بزرگترین تهدید را در احزاب و گروه‌های شناخته شده کشور می‌دید. حزب توده و جبهه ملی بارزترین این جریانات بودند که پس از کودتا یا به شدت سرکوب شدند و یا همواره مورد سانسور حکومت قرار گرفتند. حتی فریادهای مهدی بازرگان در دادگاه که می‌گفت «ما آخرین گروهی هستیم که با شما به زبان قانون سخن می‌گوییم» به جایی نرسید و شاه زمانی دست به دامن ملیون شد که هیچ عقل سلیمی نمی‌پذیرفت متوقف کردن قطار انقلاب امکان‌پذیر است. نتیجه آنکه تنها جاه‌طلبی چون بختیار مقام نخست وزیری را پذیرفت تا خودش را هم با قطار در حال سقوط به اعماق تاریخ پرتاب کند.

یروارند آبراهامیان در ریشه‌یابی شکست تعدیل یک ساله شاه به چهار دلیل اشاره می‌کند که نخستین و (از نگاه من) مهم‌ترین دلیل آن نابود کردن اتحادیه‌ها، انجمن‌ها و احزاب سیاسی است. به قول آبراهامیان 50 سال خفقان پهلوی بلایی بر سر این نهادها آورده بود که وقتی شاه می‌خواست با سران مخالفان گفت و گو کند، آنان دیگر قدرتی برای متوقف کردن حرکت مردم نداشتند. یعنی در ماه‌های پایانی حکومت پهلوی، هیچ حزب و یا جریانی نمی‌توانست به پشتوانه پیشینه، اهداف و یا برنامه‌های خود نظر مردم را جلب کند و مثلا پیشنهاد اصلاح بدهد. پس تنها عاملی که سبب اقبال عمومی می‌شد شعارگرایی افراطی بود. بدین ترتیب آیت‌الله خمینی به ناگاه از راه رسید و ظرف کمتر از دو ماه توانست به رهبر انقلاب بدل شود. کسی نپرسید که ایشان چه سابقه‌ای داشته‌اند؟ فرصت نشد پرسیده شود مدعی رهبری انقلاب آزادی‌خواه مردم ایران چرا 15سال قبل در برابر اصول مترقی انقلاب سفید مقاومت کرده بود؟ و کسی ندانست ایشان جز شعارهای رایج و زیبایی که همه در نفی استبداد و تجلیل از آزادی می‌دادند چه برنامه دیگری برای کشور دارند؟ آیت‌الله خمینی به چیزی کمتر از سرنگونی نظام و قتل‌عام تمامی سران رژیم راضی نمی‌شد و این سرانجام شومی بود که خود رژیم مسبب آن بود.

***

در شرایطی که تمامی جریانات و فعالین سیاسی منتقد در داخل کشور یا اسیر بند و زنجیر و زندان شده‌اند و یا در بایکوت و سانسور کامل خبری قرار دارند، در خارج از کشور چهره‌های رسانه‌ای روز به روز در حال گسترش هستند و از هزاران کیلومتر آن‌سوتر برای پذیرفتن رهبری بی‌دردسر یک انقلاب دورخیز می‌کنند. از نگاه من، بزرگترین تفاوت میان فعالین داخل کشور با چهره‌های رسانه‌ای خارج نشین این است که فعالین داخلی جایگاه سیاسی خود را مدیون عملکردشان هستند. عملکردی که خوب یا بد قابل مشاهده، بازنگری و نقد است. پس طبیعی است که در کارنامه 30 ساله هر یک از این فعالین نقاط قابل انتقاد فراوانی هم پیدا شود. چه کسی می‌تواند ادعا کند که در طول 30 سال سیاست‌ورزی، آن هم در کشور پرآشوبی همچون ایران، هیچ اشتباهی مرتکب نشده است؟

در مقابل اکثر چهره‌های رسانه‌ای خارج‌نشین، نقطه ضعفی همچون نداشتن کارنامه سیاسی را برای خود به یک نقطه قوت بدل کرده‌اند چرا که به قول معروف «دیکته نانوشته غلط ندارد». همچنین این گروه فرصت دارند تا در فضای امن خارج از کشور با انبوهی از رسانه‌های ماهواره‌ای و اینترنتی به صورت روزانه برای خود تبلیغ کنند. مقایسه کنید با فعال داخلی، که اگر فرصت کند حرفش را در قالب یک یادداشت برای چند سایت اینترنتی بفرستد، باز هم باید ده‌ها معذوریت امنیتی را رعایت کرده و فارغ از آن، به صورت مداوم نسبت به پیشینه عملی خود توضیح دهد.

***

این روزها جالب‌ترین پدیده رسانه‌ای که من به چشم می‌بینم جنجالی شدن چهره «رضا پهلوی» در فضای وب فارسی است. به نظر می‌رسد شمار آنانی که امیدوار هستند در یک گردش مضحک تاریخی، فرزند آخرین پادشاه کشور، انتقام انقلاب 57 را با انقلابی دیگر بگیرد رو به افزایش است. هواداران جناب پهلوی که به نظر می‌رسد سایت «بالاترین» را به قلمرو نفوذ خود بدل کرده‌اند به صورت مداوم تاکید می‌کنند که «نباید استبداد آخرین پادشاه ایران را به پای فرزند او نوشت». گویا فراموش کرده‌اند که رضاپهلوی دوم(!) بجز اینکه فرزند آخرین شاه ایران است، هیچ هویت سیاسی دیگری ندارد. در واقع ایشان اگر این انتساب خانوادگی را نداشتند احتمالا به عنوان یک کاربر تازه‌کار بالاترین، حتی موفق نمی‌شدند لینک‌های‌شان را داغ کنند!

تاکید دیگر این گروه بر مواضع «آزادی‌خواهانه» جناب پهلوی و حمایت از «حق حاکمیت مردم» است. این بدیهیات به شیوه‌ای تکرار می‌شود که گویی دیگران با وعده برقراری استبداد مدعی رهبری اپوزوسیون هستند! باز هم انگار هواداران جناب پهلوی همان کسانی نیستند که یادآوری می‌کنند وعده‌های آیت‌الله خمینی در پاریس هیچ ارتباطی به حکومت بناشده توسط ایشان نداشت، یا اینکه اصلا اهمیتی ندارد که فریادهایی چون «زنده باد آزادی» و بیانیه «دانشجویان شجاع» و «زندانیان را آزاد کنید» به صورت روزانه در همان سایت بالاترین توسط ده‌ها و صدها کاربر دیگر هم ارسال می‌شود. پس جناب پهلوی در این زمینه چه مزیتی بر دیگر شهروندان منتقد نظام دارد؟ (البته بجز همان نسبت خانوادگی!)

***

حرف من نقد عملکرد جناب پهلوی و یا هواداران ایشان نیست، چرا که ایشان اساسا عملکردی ندارد که کسی بخواهد نقد کند! اشاره من به تکرار دوباره سرنوشت حکومت‌های استبدادی است که باز هم آنقدر فعالین منتقد سیاسی را در داخل کشور خود سرکوب می‌کنند که اگر روزی هم بخواهند از مواضع قبلی خود عقب‌نشینی کنند دیگر کسی باقی نمانده باشد که با او مذاکره کنند. وقتی موسوی و کروبی با مطالبه «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» به حبس انفرادی و بدون ملاقات در می‌آیند و حتی پیشنهادات بدیهی خاتمی شنیده نمی‌شوند چگونه می‌توان انتظار داشت که موج‌سوارهایی از آن سوی جهان بر خروش نارضایتی‌های مردمی سوار نشوند؟

ترس من در وقوع قابل پیش‌بینی یک انقلاب تمام عیار علیه حاکمیت خلاصه نمی‌شود. در این مورد به اندازه کافی هشدار داده شده و تلاش اصلاح‌طلبان نیز برای پرهیز از آن است. ترس اصلی من از آن است که سیاست حاکمیت در سرکوب صداهای داخلی و تلاش برای انتقال تریبون‌های نارضایتی به خارج از کشور به یک جریان کاذب اپوزوسیون‌سازی بدل شده است. بدین ترتیب این نگرانی وجود دارد که در صورت سرنگونی نظام، احزاب و گروه‌های ریشه‌دار سیاسی با کارنامه مشخص باز هم از صحنه روزگار حذف شوند و دور به دست افراطیون شعارگرایی بیفتد که معلوم نیست چه آینده‌ای را برای کشور و مردم رقم خواهند زد. بدین ترتیب حاکمیت، سرنوشت 50 سال آینده کشور را هم با خودش به قعر باتلاق خواهد کشاند.

۹/۱۹/۱۳۹۰

به بهانه 16 آذر: «سنگی بر گوری»

تقریبا دو سال پیش، یکی از دوستان یادداشتی نوشت با عنوان «جنبش دانشجویی بی‌پدر شد». (اینجا) این دوست عزیز، خرسند از نابود شدن آخرین تشکل‌های دانشجویی نوشته بود: «جنبش دانشجویی ایران از ۶ مهر سال ٨٨ بی‌پدر شد. این واقعه خوش آیند را باید به تک تک دانشجویان ایرانی و کنش‌گران فعال در این جنبش تبریک گفت. جنبش دانشجویی ایران بعد از یک کشاکش دردآور پدران و قیمان خود را کشت. این جنبش بی‌پدر شده است و از همین جا است که آغاز رهایی خود و جامعه خود را نوید می‌دهد. تظاهرات ۶ مهر سال ٨٨ در دانشگاه تهران تجربه‌ای متفاوت بود. تجربه‌ای شیرین از بی‌پدر شدن و رها شدن یک جنبش. تظاهراتی که در آن هیچ سردسته‌ای نیست. هیچ بیانیه‌ای خوانده نمی‌شود. هیچ گروه و دسته دانشجویی با گروه و دسته دانشجویی دیگری برای پدرخواندگی جنبش یا بخوانید ( تجاوز به رحم جنبش) رقابت نمی‌کند».

اشاره نگارنده آن مطلب، به انحلال انجمن‌های اسلامی دانشجویان و تضعیف روزافزون دفتر تحکیم وحدت بود که در نهایت به جایی رسید که تجمعات دانشجویی بدون سازمان‌دهی تشکیلاتی شکل گرفته بودند. این دوستان که از منتقدین عملکرد انجمن‌های اسلامی دانشجویان بودند، این تشکل‌ها را مدعیان پدرخواندگی جنبش دانشجویی می‌دانستند و از روند رو به افول آن‌ها ابراز خوش‌حالی می‌کردند. من اما نظر دیگری داشتم و همان زمان در پاسخ به آن یادداشت نوشتم: «بر گور خود نرقصیم!» (اینجا)

استدلال من این بود که تعبیر «پدرخواندگی» برای تشکل‌های دانشجویی ناشی از درکی نادرست نسبت به مفهوم آزادی است. درکی که آزادی را به «آنارشیسم» تقلیل می‌دهد و هرگونه سازمان‌دهی تشکیلاتی را مترادف بند و محدودیت قلمداد می‌کند. به باور من، این نگرش هیچ گاه نتوانست فاجعه‌ جامعه بی‌شکل و توده‌وار را درک کند و ریشه‌های ظهور ناگهانی پوپولیست‌هایی چون «محمود احمدی‌نژاد» را دریابد و در تحلیل پدیده شوم «عوام فریبی»، انگشت اتهام را به جای نبود نهادهای مرجع اجتماعی، به سوی عملکرد اندک نهادهای موجود گرفت. نتیجه آنکه به جای تلاش برای تشکیل نهادهای جدید و یا اصلاح نهادهای موجود، پایکوبان و سرخوش به استقبال نابودی همان نهادهای نیم‌بند رفت و در برابر تهاجم روزافزون حاکمیت به تشکل‌های دانشجویی، نه تنها به حمایت از آخرین سنگرهای دانشگاه برنخواست، بلکه حتی بر گور آنان به رقص ایستاد!

دو سال پس از آن یادداشت، تاریخ دانشگاهی کشور ما یکی از بی‌فروغ‌ترین سال‌گردهای 16آذر را تجربه کرد تا همگان در ناامیدی و یاس نظاره کنند که دیگر توانی در تن رنجور دانشگاه‌های کشور باقی نمانده است. «جنبش دانشجویی» که پس از 18تیرماه 78 هیچ گاه نتوانست تکلیف خود را با ضربه سنگینی که بر پیکره‌اش وارد آمده بود روشن کند، به مرور دچار سردرگمی، یاس و رکود شد و فعالیتش به سمت و سوی تبلیغات رسانه‌ای رفت. انجمن‌های اسلامی دانشجویان یکی پس از دیگری تعطیل شده و یا از درون تسخیر و استحاله شدند تا ارتباط دفتر تحکیم وحدت، به عنوان گسترده‌ترین نهاد مستقل دانشجویی با بدنه دانشگاه‌ها روز به روز کاهش یابد. از سوی دیگر بازماندگان دفتر تحکیم نیز تاثیرگزاری فعالیت دانشجویی را تنها در بازتاب‌های خبری جست و جو کردند تا عملا کار به جایی برسد که تحکیم در یک مجموعه کوچک خلاصه شود که خودسرانه و بی‌ارتباط به مطالبات دانشجویی حرکت می‌کند و حیاتش جز در بیانیه‌های پراکنده‌ای که در چند سایت اینترنتی منتشر می‌شوند نمودی ندارد.

در کنار این مجموعه، هیچ گاه دانشجویان نتوانستند تشکیلات مستقل دیگری بنا کنند. فشارهای حکومتی قطعا در این مورد بی‌تاثیر نبودند اما به باور من این نمی‌تواند بهانه کافی برای توجیه تمامی شکست‌ها و اشتباهات باشد. اگر قرار بود حاکمیت به صورت مداوم با دانشجویان همکاری کند و برای راه‌اندازی تشکل‌های مستقل دست یاری به آن‌ها بدهد که اساسا چه نیازی به جنبش مستقل دانشجویی بود؟ چنین حاکمیتی حتما آنقدر دموکراتیک است که بدون انتقادات دانشجویی هم می‌تواند کشور را در مسیر پیشرفت هدایت کند.

به باور من جنبش دانشجویی از سال‌ها پیش مرده بود و تمامی تبلیغات احساسی و جنجال‌های رسانه‌ای کارکردی جز سرپا نشان دادن یک جسد متحرک نداشتند. معدود چهره‌های دانشجویی که با حرکات انتحاری به صدر فهرست اخبار صعود کردند و از آنجا ره‌سپار زندان‌های کشور شدند، نه تنها نماینده مناسبی برای فضای کلی دانشگاه‌های کشور نبودند، بلکه اساسا اقدامات سطحی، زودگذر و پرهزینه‌ آنان نیز به خوبی نشان می‌داد که هیچ پشتوانه منطقی، زیربنای تشکیلاتی و یا نگرش پخته‌ای در پس این حرکات نیست. هرچند حقیقتی تلخ است و باورش دشوار می‌نماید، اما من گمان می‌کنم باید بپذیریم که این اقدامات بیشتر ماجراجویانه بود تا سازنده.

16آذر امسال در خاموشی و بی‌خبری کامل سپری شد. حکایت «دانشگاه زنده است» دیگر از یک تراژدی گذشته و کم کم دارد به یک مضحکه بدل می‌شود. در برابر جماعتی که دور هم جمع می‌شوند و با ادعای «ایده پردازی در دل جنبش دانشجویی» پیشنهاد «سکوت» می‌دهند،(+) نه می‌توان خندید و نه می‌توان گریست. من سال‌هاست که هویتی به نام «جنبش دانشجویی» را به رسمیت نمی‌شناسم و به کار بردن این ترکیب را تنها توهین به مفهوم «جنبش» و قلب آشکار حقیقت قلمداد می‌کنم. انبوهی از دانشجویان زندانی و یا ستاره‌دار و محروم از تحصیل به هیچ وجه نمی‌توانند نشان‌دهنده تداوم یک جنبش باشند. اینان تنها آخرین قربانیان سقوط یک جنبش هستند. نشانه‌هایی بازمانده از حیاتی که دیگر وجود ندارد و یا شاید سنگ‌هایی بر گور جنبش دانشجویی!

۹/۱۸/۱۳۹۰

نگاهی به رمان «مردگان باغ سبز»


معرفی:

عنوان: مردگان باغ سبز
نویسنده: محمدرضا بایرامی
ناشر: انتشارات سوره مهر
نوبت چاپ: چاپ سوم 1390
385 صفحه، 7000 تومان

جدال داستان‌پردازی و تاریخ نگاری


«همیشه همین طور است. انتخابات را می‌گویم. قبل و بعدش اتفاقات زیادی می‌افتد. کاریش هم نمی‌شود کرد و همین است که هست. مثل آتشی است که جای دوری روشن شده، اما دودش زیاد است و به چشم همه می‌رود چون همه‌جا می‌رود...» وقتی کتاب‌تان را با چنین عباراتی آغاز کنید و اتفاقا هم درست در سال 88 آن را به بازار بفرستید، خوب عجیب هم نیست که ماجرا جنجالی شود، برای مدتی کتاب به توقیف درآید، (+) به روایتی بخش‌هایی از آن در چاپ‌های بعدی حذف شود و خلاصه هرکس هم که می‌رسد در نقد کتاب جنبه سیاسی را به ادبی اولویت دهد. آنگاه ناشر هم ناچار است که یک جوابیه شش صفحه‌ای را به اسم مقدمه بردارد و به ابتدای کتاب بچسباند که این کتاب این‌جوری نیست و آن‌جوری است و لطفا آن را به این شیوه بخوانید و به آن شیوه نقد نکنید. به هر حال دشوار است که از «مردگان باغ سبز» سخن گفت اما به هیچ وجه موضع‌گیری سیاسی نکرد. البته نه در مورد وقایع پس از انتخابات سال 88، بلکه در مورد روی‌داد تاریخی «فرقه دموکرات آذربایجان».

زمانی که یک نگاه به «دو قدم این ور خط» را می نوشتم، (اینجا) تاکید کردم که نمی‌خواهم در مورد جهت‌گیری سیاسی کتاب نسبت به فرقه دموکرات اظهار نظری کنم. بحث سیاسی پیرامون فرقه را موکول کردم به یادداشت‌های سیاسی در زمان مناسب. این بار هم نمی‌خواهم از این مسئله تخطی کنم، اما گمان می‌کنم لزوما یک اظهار نظر سیاسی نیست که بگوییم «دو قدم این ور خط»، یک مانیفست ارتجاعی و ایدئولوژیک بود که جهان سیاه و سفیدی را ترسیم می‌کرد و هیچ مخالفتی با فرقه دموکرات را نمی‌پذیرفت مگر از جانب آنانی که نمایندشان می‌شود «ایت کریم». (کریم سگ) در نقطه مقابل، «مردگان باغ سبز» تا حد امکان این فضای سیاه و سفید را تعدیل می‌کند و جبهه دوقطبی را می‌شکند. ادعا نمی‌کنم که کتاب به صورت کلی علیه فرقه جهت گیری ندارد؛ قطعا دارد، اما این جهت‌گیری سبب نشده که بخواهد اقدامات مثبت فرقه را نادیده بگیرد و یا تمامی علاقمندان و وفاداران به آن را خائن، مزدور و یا وطن فروش بداند. تصویری که «محمدرضا بایرامی» از دوران فرقه می‌دهد، به قابل درک‌ و باورپذیر است. این تصویر انسان‌هایی است که گاه شریف، صادق، وفادار و آرمان‌گرا و گاه دروغ‌گو، پیمان‌شکن، فریب‌کار و ترسو هستند. این‌ها همه در کنار هم قرار می‌گیرند و دنیای «مردگان باغ سبز» را تشکیل می‌دهند.

از قضاوت پیرامون ماجرای فرقه که بگذریم، من گمان می کنم این رمان از نظر ادبی دارای دو نقطه قوت و یک نقطه ضعف است. نخستین نقطه قوت رمان سیر روایت آن است. نویسنده خیلی خوب دو روایت را به صورت موازی ادامه می‌دهد و بسیار دقت می‌کند که دستش برای خواننده رو نشود. پس نخستین بار که حدس می‌زند که خوانندگان توانسته‌اند نسبت «بالاش» با «بولوت» را حدس بزنند بلافاصله پیش‌دستی می‌کند و در یک فصل بسیار کوتاه خودش همه چیز را قطعی می‌کند. در جای دیگر زمانی که احساس می‌کند خواننده به مطالعه یک در میان روایت‌ها عادت کرده است این روال را بر هم می‌زند و گاه چند فصل پیاپی را به یکی از دو روایت اختصاص می‌دهد. از سوی دیگر نویسنده از جابجایی‌های زمانی برای رهاندن متن از ملال یک‌نواختی استفاده خوبی کرده است. این جلو و عقب رفتن‌ها هرچند در داستان «بالاش» بیشتر به چشم می‌خورد اما در دیگر روایت رمان هم مورد استفاده قرار گرفته است.

دومین نقطه قوت کتاب از نگاه من، داستان‌پردازی آن است، هرچند در این جنبه نیز روایت «بالاش» به مراتب قدرتمندتر و پخته‌تر از روایت «بولوت» از کار درآمده است. گویی در روایت بالاش شاهد چندین و چند داستان تو در تو هستیم. زاویه نگاه به صورت مداوم در تمامی گستره آذربایجان جابجا می‌شود و با برخورد به شخصیت‌های مختلف این امکان را می‌یابد که روایت آن‌ها را نیز همچون داستانی در دل داستان اصلی بازگو کند. در نقطه مقابل روایت «بولوت» اسیر فضای محدود جغرافیایی و زاویه روایت اول شخص است و این دو تا حد بسیاری دست نویسنده را برای داستان پردازی بسته‌اند هرچند آن را به تمامی از بین نبرده‌اند. پایان‌بندی رمان نشان می‌دهد که نویسنده به خوبی توانسته است اصالت داستان‌پردازی خود را بر جنبه روایت تاریخی کتاب برتری دهد و این بار به صورت عملی یادآور شود که این یک داستان‌سرایی است، نه تاریخ‌نگاری. این در حالی است که نویسنده پایبندی خاصی به ذکر دقیق وقایع تاریخی حتی با اشاره مستقیم به شخصیت ها دارد. من گمان می کنم تعارف بی دلیلی است که نویسنده اصرار دارد تشابه نام شخصیت های داستان با نمونه های تاریخی را نباید جدی گرفت.

اما به جنبه «زبان» و ادبیان رمان که می‌رسیم، یک جای کار حسابی می‌لنگد. تقریبا بعید می‌دانم که خواننده‌ای رمان را به انتها برساند اما هیچ گاه از دست جملات طولانی و حروف ربط بی دلیل و تکرارهای آزارنده و معادل‌یابی‌های بی‌دلیل نویسنده به ستوه نیاید:

«او را نه لباس شخصی‌ها کشتند و نه نظامی‌ها. او را همان چیزی کشت که قرار بود از او دفاع کند؛ یعنی تفنگش؛ و تفنگش یعنی بلای جانش و جانش یعنی همان چیزی که آن را کنار چشمه جا گذاشت و یا در آن‌جا در رفت و یا در آن‌جا به در شد و یا در آن‌جا درگذشت و یا در آن‌جا نفله شد و یا در آن‌جا مثله شد و یا در آن‌جا حیوان‌ها آن را تکه‌تکه و قطعه‌قطعه کردند و هر تکه‌اش را و هر قطعه‌اش را بردند به سویی و جویی و یا حتی کویی، طوری که نشود یا نتوان به این راحتی‌ها پیدایش کرد و طوری که وقتی آن گروهبان دیلاق آمد که صورت واقعه یا ضایعه یا سانحه یا حادثه یا در واقع فاجعه را بنویسد بی آن که از رو اسبش بیاید پایین بگوید از این‌که چیزی نمانده و انگار ناراحت بوده که قطعله‌ای پیش از آن‌که او بکشدش مرده و با اجازه کی؟ و چه غلط ها!»

این گونه تکرارها شاید اگر به یک بند و یا حتی یک فصل محدود می‌شد می‌توانستیم برایش کارکردی بیابیم، اما زمانی که در سطر به سطر کتاب و گویا هرجا که نویسنده توانسته واژه معادلی در ذهنش پیدا کند شاهد آن هستیم، دیگر کار از حد تنوع می‌گذرد و به کسالت و یا ملالت و یا مرارت و حتی خسارت می‌رسد. (!!!)

جدا از این تکرارها، در بسیاری از موارد ترتیب فعل و فاعل در جملات کتاب به دلایلی نامعلوم به هم خورده است. شاید این تغییرات از نگاه نویسنده جذاب و زیبا به نظر آید، اما از نظر من نه تنها کمکی به زیبایی متن نکرده، بلکه به فصاحت کلام و روانی متن به شدت ضربه وارد کرده است و گاه این تصور را به مخاطب منتقل می‌کند که کتاب به زبان دیگری غیر از فارسی نوشته شده و سپس به شیوه نسبتا ناشیانه‌ای ترجمه شده است.

روی هم رفته «مردگان باغ سبز» رمان قبال تحسینی است. صحنه‌هایی از کتاب وجود دارد که نویسنده در آن توانسته است قدرت توصیف‌گری خود را به رخ بکشد و هر مخاطبی را مقهور این صحنه‌پردازی کند. صحنه اعدام افسران فرقه یکی از ماندگارترین این توصیفات است که دست کم من را به شدت تحت تاثیر قرار داد. این ویژگی‌ها، در کنار همان نگاه خاکستری نویسنده به وقایع تاریخی، من را بی‌تاب کرده است تا در انتظار تحقق وعده ناشر کتاب مبنی بر انتشار دو رمان دیگر از «محمدرضا بایرامی» بمانم. دو رمانی که گویا در کنار «مردگان باغ سبز» قرار است یک سه‌گانه را حول محوریت ماجرای فرقه دموکرات تشکیل دهند.

پی نوشت:
گزیده‌ کوتاهی از کتاب را اینجا+ بخوانید
دو نگاه متفاوت به این رمان را از اینجا+ و اینجا+ بخوانید.
همچنین: «ماجرای لغو مجوز کتاب مردگان باغ سبز از سیر تا پیاز»

۹/۱۷/۱۳۹۰

چگونه «مجمع دیوانگان» را پی گیری کنیم؟

از زمان اعمال تغییرات در «گودر»، جامعه مخاطب «مجمع دیوانگان» هم دستخوش تغییراتی شده است. در واقع مخاطبان وبلاگ، اگر قید پی‌گیری آن را نزده باشند، به شیوه‌های متفاوتی برای دنبال کردن یادداشت‌ها متوسل شده‌اند. گروهی همچنان در گودر مطالب را پی‌گیری می‌کنند، گروهی به «گوگل پلاس» مراجعه می‌کنند و شمار مراجعین مستقیم و یا فیس‌بوکی هم رو به افزایش است. من برای راحتی مخاطبان صفحات فیس‌بوک و گوگل پلاس وبلاگ را راه‌اندازی کرده‌ام. شما می‌توانید بنابر تمایل خود، از یکی از صفحات زیر برای پی گیری مطالب «مجمع دیوانگان» استفاده کنید.

گودر:
لطفا برای پی‌گیری مطالب در گوگل ریدر از خوراک فیدبرنری+ استفاده کنید.

پلاس:
از این به بعد یادداشت های مجمع را تنها در صفحه ویژه این وبلاگ در گوگل پلاس منتشر می‌کنم. این یادداشت‌ها از این به بعد توسط حساب کاربری خودم(+) در گوگل پلاس بازنشر نمی‌شوند. پس اگر یک کاربر گوگل پلاس هستید لطفا برای پی‌گیری مطالب وبلاگ به صفحه مخصوص آن مراجعه کنید. اینجا: https://plus.google.com/u/0/118186924697483864860

فیس بوک:

یک گودر کوچک:
همچنین من برای وبلاگ‌خوان‌های گودری که به گوگل پلاس مراجعه می‌کنند یک صفحه ویژه راه‌اندازی کرده‌ام با نام «وبلاگستان فارسی». در این صفحه گزیده‌ای از وبلاگ‌هایی را که خودم در گودر پی‌گیری می‌کنم با متن کامل به اشتراک می‌گذارم تا به نوعی یک گودر کوچک را در گوگل پلاس شبیه‌سازی کنیم. پس گزیده‌ای از وبلاگستان فارسی را هم در این + صفحه از گوگل پلاس دنبال کنید.

۹/۱۶/۱۳۹۰

آیا «ندانستن» هنوز هم توجیه قابل‌قبولی است؟

کاریکاتور تاریخی اشغال سفارت خیلی زودتر از آنکه پیاده نظام تصورش را می‌کرد رنگ باخت. نه تنها تصور پیام تایید و حمایت رهبر و در نتیجه رقم خوردن یک «یوم‌الله» دیگر تحقق نیافت، بلکه خیلی زود از هر سو اعتراضات شماتت‌آمیز در مذمت این بی‌خردی بلند شد. کار به یک روز هم نرسید که بازی «کی بود، کی بود، من نبودم» به راه افتاد و ماجرا مضحک‌تر از پیش شد.

«مجمع دانشجویان حزب‌الله» که گویا هنوز به چم و خم سیاست، از نوع حکومتی‌اش وارد نشده، با صدور بیانیه‌ای اعلام کرد که «در حمله به سفارت انگلیس بازی خوردیم». (+) این بیانیه خیلی زود از روی سایت‌های این گروه حذف شد. گویا مقامات ارشد فراموش کرده بودند که به این بخش از پیاده‌نظام خود آموزش دهند: «هیچ گاه نباید به هیچ اشتباهی اعتراف کرد. ما همیشه بر حق هستیم و هر اشتباهی قطعا کار دشمن بوده است».

اما برادر بزرگتر کارش را بهتر بلد بود. بسیج دانشجویی، احتمالا به مدد آموزش‌های پیشرفته سپاه و تجربه سال‌ها شهرآشوبی به درستی تشخیص داد که باید با پایبندی به «اصول» سیاست، در توجیه اشتباه خود از حربه «فرار به جلو» استفاده کند. پس اعلام کرد که «آتش زدن و شیشه شکستن کار ما نبود، کار عوامل استعمار پیر بود».(+) کمی بعد آیت‌الله مکارم شیرازی، درسی را که گویا فراموش شده بود با کمی تاخیر آموزش داد تا از این به بعد تمامی پیاده‌نظام بنابر این آموزه‌ها فعالیت کنند: «(دشمنان) در اين‌گونه موارد، افراد نفوذى خود را به ميان جوانان پاكباز مى‌فرستند تا دست به تخريب و اقدام‌هاى ديگرى بزنند و در سطح جهان ضد ما تبليغات وسيعى راه بيندازند كه انداختند». (+)

من اصلا با این ماجرای اشغال سفارت کاری ندارم. به صورت کلی‌تر با خودم فکر می‌کنم آیا هنوز هم می‌توان پذیرفت که اگر گروهی از این افراد چماق به دست می‌گیرند و بر سر مردم می‌کوبند به «بی‌اطلاعی‌» آن‌ها مربوط است؟ یک حساسیت رایجی در میان نیروهای منتقد حکومت وجود داشته و هنوز هم دارد که گمان می‌کند دست کم بخشی از پیاده‌نظام حکومت، نه از سر مزدوری و جیره‌خواری، بلکه بر پایه اعتقادات خالصانه خود در سرکوب‌ها شرکت می‌کنند. دارندگان این نگاه گمان می‌کنند که اگر برای این پیاده نظام شفاف‌سازی شود که ما نه مزدور بیگانگان هستیم و نه برای وطن‌فروشی و خیانت اعتراض می‌کنیم و نه قصد حمله و توهین به دین و مذهب و اعتقادات مردم را داریم، آن‌گاه آنان هم دست از سرکوب بر می‌دارند.

اما من گمان می‌کنم که موارد بالا نشان می‌دهد دیگر ماجرای «بازی خوردن» وجود ندارد. آن گروهک بسیجی که در اوج جوانی که سال‌های صافی، صداقت و آرمان‌خواهی هر انسانی است، یاد گرفته همچون خبیث‌ترین سیاستمداران ماکیاولیستی دروغ بگوید، به چه چیزی اعتقاد دارد و از چه چیزی ناآگاه است؟ آن دانشجوی مجمع حزب‌الله که خودش در جریان تخریب‌ها حضور داشته و اعتراف می‌کند ما اشتباه کردیم، بعد که می‌بیند هم بسیج و هم حضرت آیت‌الله دارند می‌گویند اصلا کار ما نبوده و کار خود انگلیسی‌ها بوده، یعنی نمی‌فهمد که چه کسی دارد دروغ می‌گوید؟ یعنی ما باید کنیم که حمله کنندگان به سفارت همدیگر را نمی‌شناختند و گمان می‌کنند در آن جمع چند صد نفری که تحت الحمایه نیروی انتظامی مشغول غارت بودند، جاسوسان انگلیسی شیشه می‌شکستند؟ من باور نمی‌کنم. دست کم از این به بعد دیگر باور نمی‌کنم. به قول معروف حجت تمام شده است. حالا اگر کسی می‌خواهد چشم خودش را ببندد، دیگر حکایت دیگری است.

سیاست «من بمیرم و تو بمیری» ندارد!

رییس مجلس خبرگان رهبری در مورد حضور اصلاح‌طلبان در انتخابات مجلس روایتی را از رهبر نظام نقل کرده‌اند. بر پایه این روایت رهبری در مورد اصلاح‌طلبان گفته‌اند: «اگر آمدند و اقرار به اشتباه کردند، مسئله‌ای نیست، ولی نه اینکه بگویند ما می‌خواهیم بیاییم در انتخابات و از نان پخته شده استفاده کنیم. بیایند و بگویند ما در برهه‌ای اشتباه کردیم و حالا هم فهمیده‌ایم و دیگر نمی‌خواهیم آن اشتباهات را تکرار کنیم». (+)

استنباط من از این روایت این است که اساسا در فضای سیاسی ما نه قانون معنا دارد و نه وقوع جرم و محکومیت مجرم. اصلا مسئله این نیست که اگر کسی بر اساس قانون جرمی مرتکب شد، بر اساس همان قانون مجازات مقرر خودش را تحمل کند. اگر اینگونه بود تکلیف اصلاح‌طلبان هم مشخص بود. یا مجرم هستند یا نیستند. اگر هستند که جرمشان باید اعلام شود و مجازات متناسب با آن جرم هم به اجرا درآید. بعید می‌دانم در هیچ کجای قانون نوشته شده باشد که اگر مجرمی برود پیش آقایان مهدوی‌کنی و یا جنتی و بگوید من اشتباه کردم، شما ببخشید، جرمش بخشیده می‌شود. کاش مقام رهبری و یا دست کم رییس مجلس خبرگان اشاره می‌کردند که این قاعده را بر پایه کدام یک از اصول قانون استخراج کرده و ملاک سیاست‌های داخلی کشور قرار داده‌اند؟

اما در سوی دیگر دبیر مجمع روحانیون مبارز نظر دیگری دارد. جناب موسوی خوئینی در وب‌سایت شخصی خود نوشته‌اند: «فرصت انتخاباتی برای کسانی که می‌خواهند وارد انتخابات شوند تمام شده است. تأیید آیت‌الله جنتی و حتی اگر نامه فدایت شوم هم برای اصلاح طلبان بنویسند دیگر نتیجه‌ای ندارد چون فرصت تمام شده است». (+)

به نظر می‌رسد در نزد ایشان سیاست برای خودش قواعدی دارد. ربطی هم به نامه «فدایت شوم» پیدا نمی‌کند. شرکت در انتخابات قانون دارد، لوازم و شرایط و مقدمات دارد. حاکمیت کنونی همه چیز را زیر پا گذاشته و قواعد بازی را بر هم زده است. این‌ها مسائلی نیستند که با یک «فدایت شوم» یا «من بمیرم و تو بمیری» جبران شوند. به قول جناب خوئینی: «مردم اما تا کنون نشان داده‌اند که از ما رشیدتر و هوشیارترند و بهتر از ما همه آنچه را که عرض کردم می‌دانند، آنان خود می‌دانند که با چنین انتخاباتی چگونه برخورد کنند».