۷/۳۰/۱۳۸۸

آخرین تابویی که محمود برایمان می شکند!

جامعه نیمه سنتی ایران، بدون دخالت عوامل خارجی نیز به اندازه کافی تابوهای ناخوشایند داشت. تابوهایی که شکستن هریک از آنها –اگر ممکن بود- به سال ها برنامه ریزی و کار فرهنگی نیاز داشت. با این حال طی سی سال گذشته، قوانین، آموزه ها و تبلیغات جمهوری اسلامی نیز به میزان این تابوهای نامبارک افزوده است. بارها با برخورد به یکی از این تابوها فکر کرده ام که در صورت دست یابی به یک حکومت دموکراتیک، چگونه می توان چنین تابوهایی را شکست؟ و شاید همیشه به پاسخ یکسانی رسیده ام: این کار تنها از عهده خود جمهوری اسلامی بر می آید!

پیش از این و در بازه های زمانی مختلف به مواردی اشاره کرده بودم که آنها را «اصلاح طلبی های احمدی نژاد» می خواندم. برای مثال اظهار نظر نزدیکان احمدی نژاد مبنی بر اینکه مراجع تقلید تنها شهروندان عادی هستند و حق دخالت در امور دولتی را ندارند! یا تلاش دولت برای واگذاری مسوولیت سازمان حج و زیارت به سازمان گردشگری! هر یک از این اقدامات اگر قرار بود در یک دولت اصلاح طلب و یا یک دولت دموکراتیک و سکولار انجام شود امکان داشت موجی از اعتراضات خشن متعصبین مذهبی را به همراه داشته باشد؛ اما دولت نهم با فداکاری تمام تابوی چنین اقداماتی را در جامعه ما فرو ریخت. حتی پیش از دولت نهم، شخص سیدعلی خامنه ای نیز اقدامات تحسین برانگیزی انجام داده بود؛ ممنوع اعلام کردن «قمه زنی» در ایام محرم، آن هم در شرایطی که هنوز برخی از مراجع تقلید (از جمله وحید خراسانی) بر انجام این عمل اصرار دارند کار بزرگی بود که تنها از عهده یک دیکتاتور مذهبی بر می آمد!

تابوی مذاکره با آمریکا مدت ها بود که در بخش عمده ای از جامعه ما فرو ریخته بود؛ در این مورد نمی توانم بگویم مذاکرات اخیر هسته ای یک خرق عادت بود؛ اما قبول کنیم که اگر طرف مذاکره کننده ما «اسراییل» باشد دیگر به واقع با یک تابوی وحشتناک مواجه خواهیم بود! اسراییل سال ها است که در میان توده مردم ایران تبلور و تجسم کاملی است از وجود شیطان، آن هم در خشن ترین و پلیدترین بروزهایش. اسراییل لکه تیره ای است فرو رفته در هاله ای از ابهام؛ رد پای سازمان های جاسوسی آن در هر توطئه ای یافت می شود و در هر جنایتی اثری از دسیسه هایش کشف می شود! حتی قشر روشنفکر ایرانی نیز که در مورد آمریکا مدت ها است بر لزوم برقراری ارتباط مستقیم تاکید می کند، نوبت در مورد اسراییل و در بهترین حالت تنها یک «لزوم دوری از تشنج آفرینی» را توصیه می کند. اقدامات خشن اسراییل در برخورد با اعراب مسلمان منطقه در میان تمامی اقشار جامعه، هرچند با شدت و ضعفی متفاوت، اما همواره محکوم بوده است. در چنین شرایطی چگونه یک دولت اصلاح طلب در نظام جمهوری اسلامی و یا یک دولت سکولار پس از سقوط این نظام می تواند حتی تصور برقراری رابطه با اسراییل را در سر بپروراند؟ پاسخ برای من باز هم همان است که بود؛ این کار تنها از عهده خود جمهوری اسلامی بر می آید.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۷/۲۹/۱۳۸۸

رومولوس کبیر

رمولوس کبیر مرد بزرگی بود؛ پادشاهی دانا و مهربان؛ شاید سیمایی از پادشاه خوب «شازده کوچولو» که دستورات خوبی می داد؛ اما از آن هم بهتر. رمولوس کبیر مرد حکیمی بود؛ عشق را می شناخت؛ و «رمولوس کبیر حتی برای یک شب هم خواب یک سرباز را آشفته نکرد». «رمولوس کبیر» دنیایی از حرف برای گفتن داشت؛ حرف هایی که هر یک می توانست ساعت ها ذهن آدمی را به خود مشغول سازد؛ حیف که تنها 120 زمان برای اجرا وجود داشت و در پایان همین زمان هم چیزی نمانده بود بازیگران از پا درآیند.

تمام نمایش می توانست محتوای آن باشد؛ نمایشنامه ای که آمده بود بگوید «چرا همه عمر ما باید برای وطن فداکاری کنیم؛ یک بار هم وطن برای ما فداکاری کند». آمده بود برای بسیاری یادآوری کند «نابودی ما نابودی وطن نیست... ما وطن نیستیم...» آمده بود تا در پاسخ به تشویش تجزیه وطن شانه بالا بیندازد که «خوب بشود»! آمده بود تا بگوید همه اینها حتی ارزش آشفته کردن خواب یک سرباز را هم ندارد تا چه رسد به قربانی کردن یک عشق*. تمام نمایش می توانست همین ها باشد و خوب هم باشد، اما همین نبود. اگر فرصت می کردید ذهن خود را از انبوه دیالوگ های کوتاهی که هرکدام گاه یک فلسفه عمیق را در پس خود پنهان ساخته بود رها کنید، آنگاه می توانستید ببینید آنچه در برابر شما قرار دارد یک سخنرانی حکیمانه نیست، این به واقع یک «تیاتر» است. پادشاه فرزانه در برابر شما برای سخنرانی نایستاده است؛ او در حال اجرای یک «والس» زیبا است که به زیبایی درون و شیرینی کلامش می ماند؛ او حتی می تواند ساکت بماند و برای شما برقصد** و با زبان بدن به قلب های شما راه پیدا کند.

از نگاه من رومولوس کبیر همه چیز داشت و همه چیز را هم در حد خوبی داشت؛ حتی در بسیاری از مواقع پای را از این «حد خوب» به مراتب فراتر گذاشته بود و در لحظاتی شما را متقاعد می ساخت که شاهکار یعنی همین؛ با این حال گمان می کنم جای خالی یک موسیقی در نمایش احساس می شد؛ یک موسیقی آرامش بخش، دست کم در طول میان پرده هایی که برای رفع خستگی و فشار اجرا در نظر گرفته شده بودند. با این حال نمی توان گله مند بود؛ هیچ وقت همه چیز یکجا به شما داده نمی شود!

پی نوشت:
* این حرف را اگر همه باور داشتیم هیچ گاه در این کشور کتابی همچون «دکترنون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» نوشته نمی شد.
** خودم خودم را به یاد «زوربا» انداختم!
اگر اینقدر گران نبود، حتما یک بار دیگر نمایش را می دیدم!

نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

به بهانه اتحاد جنبش را محدود نکنیم

فقط خودم می دانم که در چند تجمع و راه پیمایی حاضر بوده ام و باز هم فقط خودم می دانم که با چه تعداد از راه پیمایان سبز پوشی مواجه شده ام که فریاد «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی» سر می داده اند. بدون تردید برای هر یک از شرکت کنندگان در راه پیمایی های پس از انتخابات تجربه مشابهی وجود دارد و نمی توان نادیده گرفت که عده زیادی (هیچ قضاوتی در مورد درصد آنها ندارم) از حامیان و فعالان جنبش سبز به صورت خودجوش چنین شعاری را سر می دهند. من اینجا هیچ بحثی در مورد فواید و یا مضرات احتمالی این شعار و چنین تفکری ندارم؛ اما باور دارم که حامیان و فریاد کنندگان این شعار نیز بخشی از جنبش سبز هستند که نه می توان آنان را نادیده گرفت و نه می توان آنان را به خاطر بیان خواسته هایشان مورد سرزنش قرار داد. مدتی است چهره ها و رسانه های حامی کودتا این شعار را دستمایه ای برای حمله به جنبش سبز قرار داده اند؛ چنین اتفاقی دور از ذهن نبوده و نیست؛ اما اینکه عده ای از داخل جنبش و به بهانه حفظ اتحاد و اصلاح کج روی های جنبش با کودتاچیان همصدا شده و ادعا کنند که «این شعار، شعار ما نیست» واقعا جای تاسف دارد.

ای کاش چنین دوستانی یک بار هم که شده از خود بپرسند که با چه مجوزی تصورات و باورهای خود را با قید «ما» به کلیت جنبش تسری می دهند؟ بر پایه کدام قرارداد مکتوب و مورد وفاق در جنبش سبز، سر دادن چنین شعاری را محکوم و نامطلوب می خوانند و در نهایت با قرار گرفتن در کدام جایگاه، حامیان جنبش سبز را به «خودی» و «غیر خودی» تقسیم بندی می کنند؟ اگر بپذیریم که جنبش سبز پیشرفتی خلاقانه و مبتنی بر ابتکارات جمعی مردم دارد* باید این را هم بپذیریم که مبتکران و فریاد کنندگان این شعار نیز بخشی از همین مردم هستند که نه تنها حضور فعال و چشم گیری در جنبش دارند، که اتفاقا خواسته بی راهی را هم مطرح نکرده اند.

پی نوشت:
این نکته ای است که مهندس موسوی نیز مدام بر روی آن تاکید می کند و در آخرین مصاحبه خود نیز بار دیگر اعلام کرد «در راه مردم حرکت خواهد کرد».
زودتر از اینها می خواستم در این مورد بنویسم؛ دست دست کردم و مجبتی سمیع نژاد گوی سبقت را ربود.
در مورد خود شعار «جمهوری ایرانی» هم خواهم نوشت.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۷/۲۸/۱۳۸۸

هماهنگ با ساز خوش آهنگ!

حبیب الله عسگراولادی مسلمان مطلب مهمی را به زیبایی بیان کرده است: «وی خطاب به افراد متهم شده گفت: من دوستانه عرض می‌كنم اگر شما بگذارید زندگی و حیات اجتماعی مردم آرام بگیرد، یقینا نظام نخواهد گذاشت كه به شما جفایی شود، اما اگر هر روز به بهانه ملاقات با شخصیت‌ها برگ‌های تازه‌ای را منتشر كنید، گذشته تكرار می‌شود».

حال به این بخش توجه کنید: «وی بهترین راه در این مسیر را هماهنگی این افراد با آهنگ ولی فقیه عنوان و اظهار كرد: در این صورت مقام معظم رهبری نمی‌گذارند به این افراد ظلم شود».

یک پرسش بی نیاز از پاسخ: «در صورتی که اصلاح طلبان با آهنگ ولایت فقیه هماهنگ نشوند در این صورت مقام معظم رهبری در قبال ظلم به این افراد چه موضعی خواهند داشت؟»

پی نوشت:
گمان می کنم عامیانه «هماهنگی با آهنگ ولی فقیه» می شود: «رقصیدن با هر سازی که ولی فقیه زد»!

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۷/۲۷/۱۳۸۸

جنبش سبز از «خشونت» بیش از «سپاه» متنفر است

کیست که نداند «سپاه» مجری کودتای 22 خرداد بود؟ و کیست که نداند سرکوب های خونین اعتراضات مردمی همه برای تشکیل حکومتی مخوف و غیرپاسخ گو بود تا سپاه بتواند شاه راه های اقتصادی را یکی پس از دیگری در اختیار بگیرد؟ با این حال به نظر می رسد علی رغم موج نفرتی که از جنایات سپاه در جامعه به وجود آمده است، همچنان جو غالب ترجیح حرکت مسالمت آمیز در مسیر «راه سبز امید» است تا توسل به خشونت.

مدت زیادی از عملیات انتحاری سیستان نگذشته است؛ با این حال در همین مدت کوتاه هم می توان دریافت که فعالان جنبش سبز قصد ندارند کشته شدن تعدادی از فرماندهان سپاه را «به فال نیک» بگیرند. ادبیات رایج این روزها سخن گفتن در سرزنش و نکوهت از خشونت است. اگر کسی هست که گمان می کند محکوم کردن خشونت، حتی اگر علیه نیروهای منفوری چون سپاه صورت پذیرد امری «طبیعی» است، باید برایش یادآور شویم: ما جوانان نسلی هستیم که در آن کشته شدن ترویج و کشته شدن تقدیس می شد؛ «مرگ بر مخالف من» ایدئولوژی رایج بود و در و دیوارهای شهرمان پر از تصاویر و شعارهایی در مدح جنگ و خون ریزی بود؛ اگر امروز به واقع انزجار از خشونت «طبیعی» باشد، پس اتفاقی شگرف رخ داده است.

پی نوشت:
شعار سپاه پاسداران انقلاب همچنان «و اعدوا لهم مااستطعتم من قوه» است. کاش بفهمند که وقتی دشمنانشان هم به مانند خودشان تصور می کنند «انصر بالرعب» پس ایرادی در کار وجود دارد.
«این حقیقت مکدر» بی ارتباط به این نوشته نیست.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

اسب های پشت پنجره

پلیدی جنگ تنها در صحنه های کشتار آن خلاصه نمی شود؛ «اسب های پشت پنجره» برای ما روایت می کنند که تاثیرات مخرب جنگ تا کجاها زندگی آدمی را دستخوش تغییر و البته آسیب می کند. قربانیان صحنه های نبرد، خیلی زود شروع به قربانی گرفتن می کنند و این جنایت حتی در نبود آنها نیز ادامه پیدا می کند.

«اسب های پشت پنجره» در سه پرده سه سرگذشت متفاوت از قربانیان جنگ را روایت می کند. ابتدا مادری که فرزندش را در جنگ از دست می دهد. فرزند قربانی شده در خشونت جنگ حتی در نبود خود و با مرگش مادر را از پا در می آورد. سپس پدری که از معدود بازمانده های نبردی سهمگین است و به پاداش این افتخار مدال های بسیاری بر سینه آویخته، اما از عواقب این نبرد هوش و حافظه اش را از دست داده و به مکافاتی برای دخترش بدل گشته است؛ و در نهایت شوهری که همچنان در فضای خشن و بی روح جبهه ها به سر می برد و نمی تواند در برابر ابراز احساسات همسرش واکنش مناسبی بروز دهد. اینکه کدام یک از این دو گروه، مردهای حاضر در جبهه و یا زنان چشم انتظار آنان بیشتر قربانی جنگ شده اند مسئله نیست؛ مسئله این است که جنگ قربانی می گیرد؛ بی شمار و بی پایان؛ چه در زمان وقوع و چه سال ها بعد؛ چه در جبهه ها و چه در خانه هایی بسیار دور.

شیوه روایت نمایش ابتکاری زیبا برای خارج ساختن محتوای داستان از نوعی شعار زدگی است. غالب کمیک انتخاب شده به کاریکاتوری می ماند که در عین داشتن ظاهری خنده دار، باطنی تلخ به همراه دارد. سه داستان متفاوتی که هم که به نمایش در می آیند می توانند کاملا مجزا از یکدیگر در نظر گرفته شوند؛ اما در نظر گرفتن یک شخصیت مشترک ارتباطی خوشایند میان اجزای داستان برقرار کرده و به یکپارچگی نمایش کمک می کند. همین شخصیت نامه رسان که در ابتدا تنها به عنوان پلی ارتباطی میان اجزای جداگانه نمایش به کار گرفته می شود، در پرده آخر و در تلاش برای برقراری ارتباط با زنی که شوهر بی روح شده خود را از دست می دهد به جنبه دیگری از عواقب تیره جنگ برای زنان اشاره می کند که شاید به طرزی ویژه مختص کشور ما باشد. زنی که پس از کشته شدن شوهرش در جنگ تصمیم می گیرد رابطه جدیدی را آغاز کند با نگاه های سرزنش آمیز دیگران مواجه شده و حتی خود نیز به نوعی عمل خود را ناپسند می داند.

در کل گمان می کنم هرچند محتوای داستان پیامی انسانی و جهانی بود که پرداختن به آن در دنیای خشن امروزی به هیچ وجه تکراری نخواهد بود، با این حال جذابیت اصلی «اسب های پشت پنجره» مدیون شیوه اجرای ابتکاری و قالب کمیک اش است. ضمن اینکه بازیگران نیز به خوبی از عهده پیاده سازی این شیوه برآمده بودند و موفق شدند در صحنه نمایشی تکراری و بدون تغییر*، فضاهایی متفاوت ایجاد کرده و از خطر گرفتار ساختن مخاطب در سکونی ملالت بار فرار کنند.

پی نوشت:
* من این اجرا را در سالن کوچک نمایش دیدم، اما در حال حاضر همین نمایش در سالن چهارسو در حال اجرا است. از این نظر امکان دارد در دکور نمایش و صحنه های متفاوت تغییراتی پدید آمده باشد.
نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید.
تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

سگ سکوت

در زمان انتشار مطلب اجرای نمایش به پایان رسیده است؛ این یادداشت را تنها برای ثبت در پیشینه وبلاگ منتشر می کنم.

در مورد سگ سکوت حرفی ندارم؛ نه از این نمایش خوشم آمد و نه چیزی فهمیدم؛ فقط باعث شد اولین تجربه من از «تیاتر بخش خصوصی» و حضور در تالار ایرانشهر تیره باشد.

پی نوشت:
نگاهی به این نمایش را از اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید.


تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۷/۲۵/۱۳۸۸

آذر

سه شخصیت اضافی و یک پروژکتور زجرآور را اگر از «آذر» بگیریم، شاید بتوان گفت یک تک گویی قابل قبول برجا می ماند؛ البته نه چیزی بیشتر از «قابل قبول»! نمایش داستان پرستاری است که در جبهه صورتش دچار سوختگی می شود و پس از جراحی پلاستیک تصور می کند که شوهرش دیگر چهره جدید (و البته زشت) او را نمی پسندد و حاضر به پذیرفتنش نیست. تقریبا تمام داستان از زبان و با روایت «آذر»، همین پرستار چهره سوخته روایت می شود. تک گویی های آذر به صورت تقریبا مداوم با تصاویر پروژکتوری همراه است که گویا قصد دارد یک فیلم سینمایی را به نمایش درآورد! اما این تصاویر پخش شده نه تنها هیچ نکته جدیدی به روایات آذر نمی افزاید بلکه به شدت به اجرای دیالوگ های تک نفره وی ضربه زده و از بار تاثیرگذاری آن می کاهد؛ فضایی که ذهن هر مخاطب می تواند بنابر روایت آذر از وقایع رخ داده برای خود بسازد با تصاویر پروژکتور به شدت محدود و حتی سخیف می شود. حال اگر این واقعیت را هم در نظر بگیریم که نمایش خالی از هر نوع حرکتی است بیشتر به اهمیت این تصویر سازی از بین رفته پی خواهیم برد.

از میان سه بازیگر دیگر، دو نفر (دکتر جراح و دوست پرستار) رسما بخشی از دکور محسوب می شوند. در نهایت این تنها همسر آذر است که تا پنج دقیقه پایانی او هم به مانند بخشی از دکور نمایش نقش ایفا می کند، اما در بخش پایانی ناگهان به صدا در آمده و دیالوگ هایی نه چندان عمیق را بر بی روح ترین بازی ممکن سوار می کند تا پایانی فاجعه بار را برای نمایش رقم بزند. تنها حرکات آذر نیز به جابجایی های میان پرده ای بر روی دو صندلی، که یکی نشانگر مطب پزشک جراح و دیگری مکانی نامعلوم است خلاصه می شود.

پیام نمایش و یا آنچه که با ساختی هنرمندانه می توانست درونمایه نمایش را تشکیل دهد، مبتنی بر قدرت عشق و تردیدهایی است که ممکن است هر یک از طرفین یک رابطه را گرفتار سازد؛ با این حال چنین دست مایه گرانبهایی در «آذر» آنچنان به هدر رفته بود که کار می توانست از افسوس هم گذشته و به اعتراض و گلایه کشیده شود. نمایش آنچنان بی حس و روح اجرا شد که حتی خود بازیگران نیز در اجرای آن و به هنگام ادای احترام به تماشاگران گویی اسیر نوعی تردید و حتی خجلت شده بودند و در حالی که سراسیمگی از چهره همه آنان هویدا بود از نگاه مستقیم به چهره تماشاگران خودداری می کردند. با این حال نمی توان از اجرای مناسب تک گویی ها توسط بازیگر نقش آذر چشم پوشی کرد؛ اجرایی که هرچند با اشتباهات بسیاری همراه بود، اما در کل قابلیت جذب مخاطب را داشت و شاید با کمی اصلاح از سوی یک کارگردانی مناسب، به اجرایی قوی و قابل تحسین بدل شود.


پی نوشت:

نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

همه چیز در باره آقای ف

در زمان انتشار مطلب اجرای نمایش به پایان رسیده است؛ این یادداشت تنها برای ثبت در آرشیو وبلاگ منتشر می شود.

گمان من این است که اگر قرار باشد یک داستان ریال با یک اجرای تک نفره به روی صحنه برود، کمترین انتظار ممکن از نمایش باید یک شخصیت پردازی کامل باشد؛ اما «همه چیز درباره آقای ف» همین کمترین انتظار ممکن را هم برآورده نکرد. داستانی که به صورت کاملا مشخص (حتی نام اثر نیز این را فریاد می زد) قرار بود زندگی یک شخص را به تصویر کشیده و از مشکلات و –شاید- زیبایی های زندگی وی سخن بگوید، بدون هیچ انسجامی کار خود را شروع کرده و با پایانی کلیشه ای، در میان انبوهی از پراکندگی های نامربوط به اتمام رسید تا مخاطب پس از تماشای اثر حتی نتواند یک جمله قطعی در باب شخصیت فردی که بیش از یک ساعت به سویش خیره شده بود سخن بگوید.

«آقای ف» خواننده مجالسی بود که به دلیل نوعی بیماری صدایش صدمه دیده بود و صرفه های مداوم باعث شده بود تا در کار خود افت کرده و البته زندگی اش با مشکلات جدی مواجه شود. با این حال درست در شرایطی که نمایش بخشی از این مشکلات را به تصویر کشیده و مخاطب را به واکاوی آنان امیدوار می سازد، ناگاه همه چیز تغییر می کند و اصل بیماری مورد توجه قرار می گیرد و اتفاقا هم کار به جنگ و حملات شیمیایی کشیده می شود تا مخاطب از اینجا رانده و از آنجا مانده شود. نه حس همراهی با شخصیت داستان ایجاد شود و نه حتی فرصتی برای ایجاد یک حس ترحم ناقابل! اجرای ضعیف، یا اشتباهات فاجعه باری نظیر تکرار دیالوگ ها و توپوق زدن بازیگر، به خوبی با نمایش نامه کم جان و دیالوگ های بی مایه آن همخوانی دارد. هرچند شوخی های «اخراجی ها» مانند نمایش برای دقایقی مخاطبان را به خنده می اندازد، اما بدون تردید این اثر هیچ گاه در ذهن کسی باقی نخواهد ماند مگر به عنوان مثالی از یک اجرای ضعیف تمام عیار!

پی نوشت:

مجموعه ای از تصاویر نمایش را از اینجا ببینید.


تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

چوب و پیاز خورده و پول های پس داده!

عاقبت دزدی را که محکوم شد یا اموال مسروقه را پس بدهد، یا سه من پیاز ببلعد و یا چوب و فلک را تحمل کند همه شنیده ایم. این روزها حکایت جمهوری اسلامی هم شبیه همین شده است. چند سال تمام مسئله غنی سازی اورانیوم را آنچنان حیثیتی و ناموسی کردند که هیچ کس تصور نمی کرد هیچ گشایشی در مسیر این پرونده ممکن باشد که یک شبه معلوم شد همه اش کشک بود؛ آقایان دست کم در ظاهر پذیرفته اند* غنی سازی را در روسیه ادامه دهند. (ترجمه دقیقش می شود توقف غنی سازی در ایران و به دست ایرانیان) 30 سال مرگ بر آمریکا به جای خود؛ یک دهه هم نمی شود که «آقا» فرمودند «هرکس از دم از مذاکره با آمریکا بزند یا با الفبای سیاست بیگانه است یا با الفبای غیرت». رفتند و سر یک میز که هیچ، در یک اطاق و پشت درهای بسته «غیرت» و «سیاست» را بی خیال شدند. این همه سال تمام فشارها و تحریم ها را به مملکت تحمیل کردند که یک مشت بچه بسیجی و چهارتا خشکه مقدس بی خبر از دنیا را راضی نگه دارند؛ حالا که از ترس تحریم و نداشتن پشتوانه مردمی در داخل کشور ناچار شدند نه تنها به «حقوق مسلم» هسته ای، که به آبروی نداشته خودشان هم چوب حراج بزنند و صدای امثال امام جمعه اردکان را در بیاورند، باز هم دنیا راضی نشده و همچنان روی تحریم تاکید می کند. امثال احمد جنتی هرقدر هم که ماله بکشند فایده ای ندارد؛ دیگر نه راه پسی باقی مانده و نه راه پیش؛ این وجب «علی» مانده و حوضش!

پی نوشت:
* اگر می نویسم در ظاهر به این دلیل است که باور دارم رهبری جمهوری اسلامی تحت هیچ شرایطی از رویای خود برای دست یابی به بمب اتم دست بر نخواهد داشت.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید