۱/۰۸/۱۳۸۸

ده نمکی چماق به دست را ترجیح می دهم

اخراجی های2 هم رکورد می شکند؛ این خبر قابل پیش بینی بود هرچند فیلم حتی به بخش مسابقه جشنواره فجر راه نیافته بود. این سه گانه من را به وحشت می اندازد! سه گانه «فرهنگی شدن چماق به دست هایی همچون ده نمکی»؛ «تایید سطحی بودن این فرهنگی شدن، حتی توسط داوران جشنواره فجر» و در نهایت «اقبال عمومی به فرهنگ مبتذلی که از طریق چماق به دست های سابق ترویج می شود».

پیش از این هم گفته بودم نمی توانم ده نمکی فیلم ساز را به ده نمکی چماق به دست ترجیح دهم. ده نمکی چماق به دست دست کم دو نکته مثبت داشت: اول آنکه افکار مبتذل و خشونت چماق داران را در لباس و ظاهری برازنده مطرح می کرد و از این بابت تشخیص و قضاوت در مورد آنها برای هر بی خبری نیز ممکن بود. دوم اینکه مشاهده نتایج و تبعات این گونه تفکرات و اعمال واکنشی درخور در تمامی جامعه ایجاد می کرد؛ واکنشی که خواه ناخواه حرکت به سوی اعتدال و تسامح بود. در نهایت تنها ضرر این چماق به دستی عریان، چند جای ضخم و چند سر شکسته و نهایتا خون -با این شرایط پای مال شده- شهید عزت ابراهیم نژاد بود.

اما ده نمکی فرو رفته در پوستین هنری دست کم دو نکته منفی دارد؛ اول آنکه با استتار گروه های فشار در پس پرده هایی نظیر پرده سینما، در ظاهر آرامشی را به جامعه تلقین می کند که مانند لالایی برای فرو رفتن در خواب غفلت عمل می کند. اگر تا دیروز همه می خواستند بدانند چه کسانی هستند که چماق به سر ملت می کوبند و از کجا خط می گیرند و با کدام پشتوانه و حمایت ها این همه آزادی و امکانات در اختیار دارند، امروز برای هیچ کس اهمیت ندارد انبوهی از رانت های کم سابقه چطور و از کدام دست پنهان در اختیار یک به اصطلاح کارگردان قرار می گیرد.

دوم اینکه ابتذال فکری چماق داران اگر تا دیروز تنها بر جسم جامعه ضربه وارد می کرد امروز روح و فرهنگ و ریشه آن را هدف گرفته است. امروز هنر کشور است که در معرض چماق گروه های فشار قرار گرفته است. اگر تا دیروز ضربات چوب و چماق نمی توانست افکار جوانان را از خواسته هایشان دور کند، امروز مخدر فرهنگی چماق داران است که سطح فکر و دید جامعه را تا مبتذل ترین حد ممکن پایین می آورد. (شاید 10 سال پیش برای حذف فیلمی به مانند «درباره الی» جنجال ها به راه می افتاد و همین جناب ده نمکی مجبور می شد برای سرکوب اعتراضات دست به سلاح ببرد؛ اما امروز با مسکن اخراجی های2 درباره الی را به زباله دان فراموشی پرتاب می کنند). در نهایت به عنوان تنها نکته مثبت ورود امثال ده نمکی به عرصه سینما، می توان امیدوار بود برخورد با این فضای متفاوت تا حدودی افکار افراطی چنین چهره هایی را تغییر دهد که در چنین حالتی نیز برای من جای چند پرسش باقی می ماند:

یک کشور و یک جامعه چقدر توان دارد که برای تغییر تک تک این افراد بخواهد چنین هزینه ای بپردازد؟ آقایان چه تافته جدا بافته ای هستند که باید یکی یکی آنها را جدا کرد و هزار و یک جور امکانات در اختیارشان قرار داد تا شاید، -فقط شاید- کمی معتدل و قابل تحمل شوند؟ آیا همان مقدار که فضای فرهنگی و هنری شعور و فرهنگ این آقایان را بالا می برد، در تعادل و تقابل، این نوادر نیز سطح کلی فرهنگ و هنر کشور را پایین نمی کشند؟ از دیدگاه من گرفتن چماق از دست ده نمکی و دادن پستانکی نظیر سینما به دستان او، تزریق مخدر به کل جامعه ای است که دردهای مضمنش نیازمند درمانی ریشه ای هستند.

پی نوشت:

* این را هم نباید فراموش کرد که ده نمکی از معدود نمونه های راه یافته به آشکارترین لایحه فرهنگی کشور است که امکان نقدش وجود دارد؛ دیگر همقطارانش که در وزارت خانه های ارشاد و یا علوم رخنه کرده اند امروز با کت و شلوار و ژستی قانونی جوانان و دانشجویان را سرکوب می کنند.
* در جلسه ای که گمان می کنم سال گذشته بسیج دانشگاه شریف باحضور ده نمکی برگزار کرد، ایشان با لحنی تمسخر آمیز و در پاسخ به پرسش یکی از دانشجویان جمله ای گفت با مضمون «ما هنوز هم اگر لازم باشد چماق بر می داریم» که اتفاقا با استقبال و تشویق حضار بسیجی مواجه شد. دست کم اگر این افراد در ظاهر از گذشته خود تبری می جستند می شد تا حدودی به این روند امیدوار بود.

* دوستان زیادی نظری مخالف این دارند؛ از راز سر به مهر و تلخ نوشته های یک مشهدی بخوانید و «برساحل سلامت» را از دست ندهید.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۱/۰۶/۱۳۸۸

وکیل الدوله ها

به این عبارت دقت کنید: «ضمنا مجلس هشتم تا این لحظه یکی از آرام ترین و منطقی ترین مجالس هفت دوره گذشته بوده و ابدا بداخلاقی سیاسی نداشته است». این عبارات حکیمانه بخشی از یادداشتی است تحت عنوان «رفتارشناسی و شخصیت سیاسی علی لاریجانی» به قلم «حسین غفوری فرد» در سالنامه اعتماد. متنی سرشار از تملق و گویا به قصد توجیه تمامی رفتارهای لاریجانی در قامت رییس هشتمین مجلس جمهوری اسلامی.

گمان می کنم گاه یک اشاره کوچک می تواند بهتر از هفتاد من کاغذ سیاه شده نمایانگر نگرش یک شخص باشد؛ عبارت ذکر شده از جناب غفوری فرد نیز برای من به خوبی نمایانگر دیدگاه ایشان نسبت به شان مجلس و جایگاه نمایندگان آن است؛ وقتی نماینده ای که قرار است زبان گویای مردم در مجلسی باشد که دست کم بر روی کاغذ در راس امور قرار دارد افتخار می کند که مجلس کوچکترین مانعی بر سر راه دولت ایجاد نکرده و از اظهار نظرهای مستقل مجلس و انتقاد نسبت به اشتباهات فاحش دولت به عنوان «بداخلاقی سیاسی» نام می برد دیگر چگونه می توان به چنین مجلسی دلخوش کرد و آن را «خانه مردم» دانست؟

ای کاش آقای غفوری فرد توضیح می دادند که نماینده و یا نمایندگان مردم چگونه می توانند «بداخلاقی سیاسی» کنند؟ ایشان در ادامه برای نمونه به ماجرای خارج کردن استیضاح وزیر کشاورزی از دستور کار مجلس نیز اشاره می کنند و این را نیز نکته مثبتی در کارنامه لاریجانی و دیگر اعضای هیات رییسه مجلس می دانند. واقعا بر عاقبت مجلسی که برای ایجادش خون ها داده شده باید گریست که اینک به جای آنکه جایگاهی باشد برای «وکیل الرعایا»ها، محملی شده است برای «وکیل الدوله»ها.

پی نوشت:
مطالعه سالنامه اعتماد را به تازگی آغاز کرده ام اما تا همین جا نیز می توانم آن را به همه دوستان پیشنهاد کنم، به ویژه «ناگفته های محمدباقر قاليباف از حادثه خوابگاه طرشت» را.

اوین باز هم قربانی گرفته است؛ این چه نوروز خونین و این چه سکوت سنگینی است که نصیب ما شده؟
تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۱/۰۵/۱۳۸۸

مورد عجیب بنجامین باتن

«مورد عجیب بنجامین باتن»، برخلاف نام و ایده داستان یک ماجرای کاملا عادی است، تصویری زیبا از زندگی واقعی و روزمره ای که همه ما تجربه کرده ایم و یا در انتظار آن هستیم. سرگذشت بنجامین باتن و تمام اطرافیانی که به قول خودش «می آیند و می روند» سرگذشت خود ما است که آمده ایم و خواهیم رفت؛ به همان سادگی و به همان پیچیدگی.

گمان می کنم تمام این داستان برای پذیرش یک حقیقت در زندگی به وجود آمده بود: «تسلیم در دستان پر قدرت تقدیر». این تقدیر جبر ناخواسته ای که انسان را اسیر خود می سازد و اختیارش را مورد تردید قرار می دهد نیست، این تنها واقعیتی است که زندگی در بستر آن شکل می گیرد و پایان می یابد؛ با همه زشتی ها و زیبایی هایش، با همه فرازها و نشیب هایش؛ با همه تلخی ها و شیرینی هایش. گمان می کنم بهترین توصیف از این تسلیم را بنجامین از زبان «کاپیتان مایک» نقل و سپس تکرار می کند:

آدم می تونه مثل یک سگ هار سر همه اتفاقاتی که افتاده عصبانی بشه
می تونه قسم بده، می تونه سرنوشت رو نفرین کنه
اما وقتی می رسه به ته خط
دیگه باید قبول کنه

پی نوشت:
دوست دارم در مورد هرچیز که می بینم و یا می خوانم چیزی بنویسم، اما بعضی مواقع امکانش نیست، دست کم با یک بار دیدن و یا خواندن؛ Revolutionary Road یکی از این موارد بود؛ باید یک بار دیگر فیلم را ببینم؛ تا آن موقع مطلبی که در وبلاگ یک پزشک در این مورد نوشته شده را توصیه می کنم.

رادیو مجمع دیوانگان در تعطیلات نوروزی بیکار نمانده؛ یک داستان دیگر در راه است؛ البته باید کمی صبر کرد:)
تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۱/۰۴/۱۳۸۸

وقتی همه خوابیم

از آخرین فیلم جناب بیضایی آنقدر بدشنیده بودم که وقتی وارد سینما شدم واقعا انتظار تماشای یک «افتضاح هنری» را می کشیدم؛ اما «وقتی همه خوابیم» واقعا مستحق این همه حمله نبود؛ شاید بتوانم بگویم حتی انتظارهای بسیاری که از بهرام بیضایی می رود نیز نمی تواند توجیه مناسبی برای این همه انتقاد باشد.

«وقتی همه خوابیم» فیلمی بود با تمام مشخصه های همیشگی آثار بیضایی؛ ضرباهنگ آثار بیضایی هنوز در حال شتاب گرفتن است؛ تلاش برای ایجاد نوعی حس دلهره همچنان در جای جای اثر به چشم می خورد؛ تیتراژ و آغاز فیلم مانند امضای بهارم بیضایی آشنا به نظر می رسد؛ دیالوگ ها نیز مانند بازیگران در بدترین حالت هم بهتر از متوسط بودند و در نهایت ایده داستان کمی متفاوت بود و از این نظر نیز می توان گفت بیضایی هنوز حرف های جدیدی برای سینمای ایرانی دارد؛ با این حال انتقادها چندان هم بی پایه نبود.

اولین چیزی که در هنگام تماشای فیلم به ذهنم رسید مدت آن بود؛ احساس می کردم فیلم نزدیک به 150 دقیقه طول کشیده است؛ اگر بدانید زمان واقعی فیلم 90 دقیقه است شاید بتوانید منظورم را به خوبی درک کنید. تاکیدهای بیش از حد بر روی مفاهیمی که لطف آنها به گزیده گویی است، گذشته از طولانی کردن فیلم، احساسی بیش از خستگی را در بیننده ایجاد می کند.

اما برای شخص من، مهم ترین ایراد اثر جدید بیضایی، بیان ناقص مرضی است که سینمای ما بدان دچار شده و اتفاقا تمام هدف فیلم نیز بر روی باز کردن آن متمرکز شده است. تا زمانی که هیچ کس به مشکلات سینمای کشور اشاره نکرده است می توان امیدوار بود که این درد بازگو نشده روزی سر باز خواهد کرد و همه چیز عیان خواهد شد؛ اما زمانی که یک نفر –به ویژه آنکه آن یک نفر بهرام بیضایی باشد- همت می کند که این مشکلات را به تصویر بکشد دیگر نمی توان پذیرفت که بازگویی مسائل یک بعدی باشد. برای شخص من هیچ چیز نمی تواند توجیه کند که مشکلاتی نظیر سانسور، فشارهای حکومتی دخالت های دولتی و هزار و یک بخش نامه عجیب و غریب برای محدود کردن فیلمسازان به این سادگی از فهرست مشکلات سینمای کشور حذف گردد و تمام کاسه کوزه ها بر سر سرمایه گذاران پرمدعا اما ناآشنا با کار هنری شکسته شود. اگر از این حجم بالای مشکلات سینمای کشور، تنها همین نمونه آخری قابل طرح بود، ای کاش اصلا جناب بیضایی یک فیلم خود را به این مسئله اختصاص نمی داد.

پی نوشت:
برای دیدن آخرین اثر بهرام بیضایی بدون تردید با مشکل بلیط مواجه نخواهید شد؛ از صف های چند صد نفری در برابر سینماها وحشت نکنید؛ ملت همیشه در صحنه برای تماشای شاهکار «مسعود ده نمکی» سر و دست می شکنند نه بهرام بیضایی.

هنوز هم نمی توانم با چنین دیدگاهی به فیلمساز شدن ده نمکی کنار بیایم؛ دلیلم را یک روز می نویسم.

به اسم فیلم دقت کنید: «وقتی همه خوابیم»؛ نه «وقتی همه خواب بودیم»!

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۱/۰۲/۱۳۸۸

کوتاه از میان اخبار

سال 1388، سال گاو، پر خبر و جنجالی شروع شده است. تنها به سه مورد اشاره کوتاهی می کنم:

آیت الله خامنه ای در پیام نوروزی خود بر اصلاح الگوی مصرف تاکید کرده و امسال را به این نام نام گذاری کرده است. (من در هیچ کجای قانون ندیدم که حق نامگذاری سال ها از اختیارات رهبری قلمداد شده باشد) به نظرم چنین سخنانی مصداق کامل «دست پیش گرفتن برای پس نیفتادن» است. درست در سالی که مشکلات اقتصادی مردم به اوج خود رسیده و به قول معروف «کفگیر به ته دیگ خورده» و تمام کارشناسان بی سابقه ترین تورم و بحران اقتصادی را پیش بینی می کنند، آقای خامنه ای از مردم درخواست می کنند که زیاد گوشی عوض نکنند و سعی کنند این همه پول بی زبان را بیهوده ریخت و پاش نکنند! چشم آقا!

آقای خاتمی دلایل چهارگانه ای برای انصراف از نامزدی انتخابات مطرح کرده است. در نگاه اول مهمترین دلیل همان دلیل چهارم است که گفته اند «حاضر نیستم وارد بازی‌ای شوم که بازیگردانش دیگران هستند». اما اگر از این دلیل که بیانش از زبان خاتمی یک اقدام کاملا متهورانه و برای من امیدوار کننده محسوب می شود صرف نظر کنیم، دست کم در دو دلیل از سه دلیل دیگر جناب خاتمی آنچنان بر روی «من» تاکید می کنند که ناخودآگاه به یاد جمله معروف «من دولت تعیین می کنم...» می افتم؛ خوی خودرأیی –اگر نگوییم دیکتاتوری- به یک ژن نهفته در درون ما ایرانی ها بدل شده است.

حسین شریعتمداری چه می گوید؟ نمی دانم! جواد روح چیزهایی در این مورد نوشته اما باز هم منظور برادر شریعتمداری را درک نمی کنم؛ فقط می توانم به دو گزینه احتمالی شک داشته باشم؛ اول اینکه باز هم نوعی تهدید غیرمستقیم در دستور کار توپخانه کیهان قرار گرفته است؛ دوم اینکه شریعتمداری قصد دارد از نزدیک شدن احتمالی معتقدان به ولایت فقیه به اردوگاه موسوی جلوگیری کند! هرچه هست اطمینان دارم برادر حسین چیزی را بدون دلیل مطرح نمی کند.

پی نوشت:
محمد معینی در مورد پیان نوروزی رهبر چند مطلب نوشته است.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۱۲/۳۰/۱۳۸۷

نوروز

عید شده؛ تلخ ترین عید عمرم را در غیاب «آقاجون» تجربه کردم؛ برای من که 24 نوروز را در کنار سفره هفت سین آقاجون جشن گرفته بودم، دیگر نوروز بدون او معنایی ندارد؛ نمی دانم چرا باید تمام تلخی هایی که هر یک می توانست یک نوروز را برایم تیره کند یکجا به سراغم آمد؛ شاید هم حکمتش در همین بود؛ یک نوروز کاملا تباه شده بهتر از چند نوروز مکدر شده است. دلم می خواست دوباره به سراغ شعرهای قدیمی بروم؛ شعرهایی که مدت ها برایم ممنوعه شده بودند؛ رفتم:

...
این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید

نوروز به شادی

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۱۲/۲۹/۱۳۸۷

خانه تکانی

فردا عیده ولی من هنوز خونه تکونی نکردم؛ خیلی چیزها هست که باید بریزمشون دور؛ یکم سخت شده؛ آخه مدت ها ته قلبم جا خوش کرده بودند و به این سادگی جدا نمی شن؛ اما عید بهترین وقت برای خونه تکونیه؛ برای دور ریختن تمام چیزهایی که ارزش نگه داشتن رو ندارند.


پی نوشت:
اوین همچنان قربانی می گیرد؛ نوروزمان هم بوی خون گرفته

۱۲/۲۷/۱۳۸۷

این وداع اخلاقی نبود

هرچند با حضور میرحسین موسوی انصراف سیدمحمد خاتمی از نامزدی ریاست جمهوری قابل پیش بینی بود اما باز هم شنیدن این خبر من را شوکه کرد. جدا از این شوک که دست هایم را سست کرده بود، سعی کردم صبر کنم تا واکنش تعدادی از دوستان را هم به این کناره گیری ببینم و بعد اظهار نظر کنم اما متاسفانه هیچ کدام از واکنش ها را نپسندیدم که با تمام احترامی که به دوستان دارم سعی می کنم مختصر و کوتاه توضیح دهم:

سامان صفرزایی عزیز اخلاق مداری و «پایبندی به وعده» خاتمی را ستوده است، اما از نظر من خاتمی تنها یک اشتباهش را با یک اشتباه دیگر تشدید کرد. امروز دیگر به سادگی می توان تایید کرد خاتمی زمانی که اعلام کرد «یا من می آیم یا میرحسین» شرایط را کامل نسنجیده بود و علی رغم تصوری که دست کم من در آن زمان داشتم به هیچ وجه با جناب موسوی هماهنگ نبود. این ناهماهنگی با اعلام نامزدی خاتمی اوج گرفت و در نهایت هم ورود میرحسین به صحنه همه چیز را آشکار کرد. کناره گیری خاتمی در این شرایط تنها ادامه دادن مسیری بود که از ابتدا به اشتباه بنیان گذاشته شده بود. سرنوشت جریان اصلاحات –که خواه ناخواه سیدمحمد خاتمی رهبر و نماد آن به حساب می آید- از ابتدا نیز نباید به عملکرد کسی که از اصلاح طلب خواندن خود اکراه دارد پیوند می خورد.

سمیه توحیدلو نیز با انشگت گذاشتن بر روی اخلاق گرایی خاتمی معتقد است «بابت این تصمیمش (کناره گیری از انتخابات) و بابت بهایی که برای حفظ اخلاق در سیاست پرداخت از او باید متشکر بود». به شدت با این تعریف سنتی از اخلاق گرایی سیاسی نیز مخالفم و اتفاقا آن را کاملا ضد اخلاقی می دانم. شاید وفای به عهد در شرایط عادی نوعی اخلاق گرایی به حساب آید، اما اساسا پیمان بستن بر سر مسئله ای که به هیچ وجه شخصی نیست از بنیان غیراخلاقی است تا چه رسد به وفا و ادای آن. خاتمی تنها گزینه و تنها شانس بخش عمده ای از نیروهای اصلاح طلب و تحول خواه کشور بود. نامزد شدن وی تنها به شخص او مربوط نبود که بخواهد بر سر آن با کسی پیمان ببندد. برای من اخلاق گرایی مدرن در عرصه سیاسی این بود که خاتمی چه در زمان نامزد شدن و چه به هنگام کناره گیری نظر اطرافیان و حامیان واقعی خود را جویا می شد که در هیچ کدام از این دو مورد جناب سیدخندان به نظرات نزدیک ترین حامیانش وقعیی ننهاد. چطور می توان ناامید کردن خالص ترین هوادارن خاتمی را به دلیل پیمانی که ناسنجیده و عجولانه بر زبان آمده بود «اخلاقی» خواند؟ با کدام منطق می توان تصمیمات خودسرانه فردی را که در جایگاه یک رهبر سیاسی و یا حتی سیاسی-اجتماعی قرار گرفته «اخلاقی» دانست؟

اما مهدی محسنی عزیز لبه تیغ انتقاد را به سوی میرحسین موسوی نشانه رفته است و به گمان من جای این پرسش را باقی گذاشته است که «چرا باید میرحسین موسوی را لایق سرزنش بدانیم؟ آیا او هیچ گاه به صراحت و یا در لفافه خود را اصلاح طلب خوانده بود که امروز به خاطر وارد شدن یک ضربه به اردوگاه اصلاحات از وی گله کنیم؟ آیا او با جماعت اصلاح طلب پیمانی بسته بود که اینک نقض کرده باشد؟ نکند فراموش کرده ایم که سیدخندان ما تمام پیمان هایش را یک طرفه با نخست وزیر بازنشسته بسته بود و اعلام کرده بود؟ من که هیچ گاه به یاد ندارم میرحسین مهر تاییدی بر سخنان خاتمی زده باشد که امروز بخواهم از وی گلایه کنم. موسوی با مرام و دیدگاه خود وارد عرصه شده است و هنوز دست یاری به سوی اصلاح طلبان دراز نکرده که بخواهیم در ازای آن چیزی از او طلب کنیم یا انتقادی به عملکردش وارد کنیم.*

در نهایت اعتراف می کنم خود من نیز تصور می کردم خاتمی برای این دور از انتخابات و احتمالا ریاست جمهوری برنامه مشخصی دارد و همین باعث شده بود بیش از حد امیدوار باشم. اکنون که مشخص شده جناب خاتمی حتی برای نامزدی خود در انتخابات هم برنامه ای نداشته تا چه رسد به دوران ریاست جمهوری احتمالی اش دیگر زمانی برای افسوس خوردن باقی نمی ماند. به اعتقاد من بهترین کاری که اصلاح طلبان واقعی می توانند در این شرایط انجام دهند برنامه ریزی و اجرای خواست های خود از پایین ترین سطوح ممکن است. اگر قرار باشد روزی شاهد جامعه ای ساختارمند با دولتی مدرن باشیم نباید در انتظار یک معجزه بمانیم. گمان می کنم که دولت میرحسین هم در صورت پیروزی بتواند شرایط نسبتا مناسبی برای شکل گیری و رشد مجدد نهادهای مدنی ایجاد کند؛ بهتر است از همین امروز به فکر برنامه های آینده و نقش خود در مسیر تحقق چنین اهدافی باشیم. به امید اینکه در سال های آینده دست کم آنان که قرار است نقش رهبری جریان اصلاحات را به عهده بگیرند به ساده ترین اصول دموکراسی و یا تشکیلات مدرن پایبند شوند و در اتخاذ تصمیماتی با چنین حدی از اهمیت به نظر جمعی احترام بگذارند.

پی نوشت:
* یادداشت جمهور را که خواندم به نظرم رسید که مهدی محسنی عزیز این بیت را فراموش کرده که:
بیگانه اگر می شکند حرفی نیست . . . . از دوست بپرسید چرا می شکند


تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۱۲/۲۵/۱۳۸۷

تا مرد سخن نگفته باشد...

جناب میرحسین مدتی است که قفل سکوت را شکسته اند. قفل سکوتی که سال ها بود به مصداق پوششی تمامی داشته ها و نداشته هایشان را پنهان کرده بود؛ اما این روزها حرف و خبر از آخرین نخست وزیر ایران بسیار است و به همین میزان امکان نقد و سنجش ایشان افزایش یافته است. اما اگر جدیدترین سخنان ایشان را در حسینیه نازی آباد ملاک سنجش قرار دهیم تنها می توان یک نتیجه گیری از شخصیت جناب موسوی به دست آورد: «مردی منجمد در تاریخ»!

آقای میرحسین که 20 سال است تنها به عنوان نخست وزیر دوران جنگ شناخته شده اند پس از سال ها سکوت نه تنها یک برنامه نیم بند برای نجات و رهبری کشور در صورت پیروزی خود ارایه نکردند، بلکه حتی مانند سنت همیشگی نامزدهای انتخاباتی کشور ما یک شعار انتخاباتی هم ارایه نکردند تا شاید از قبل آن بتوان به رویکردهای کلی دولت ایشان دست یافت.

محور سخنان مردی که 20 سال سکوت کرده بود و قرار است محور اجماع اصلاح طلبان قرار گیرد «اسلام ناب محمدی» بود. جدا از اینکه تعاریف آقای موسوی از این ترکیب تکراری و دست مال شده درست به اندازه خود آن ترکیب قدیمی و پوسیده است، برای من جای این پرسش باقی مانده است که: «آقای میرحسین! واقعا تمامی این اصرارها بر نامزد شدنتان فقط برای تکرار همین حرف ها بود؟ یعنی آن «احساس وظیفه»ای که شما را وادار به شرکت در انتخابات کرد بود همین طرح مجدد اسلام ناب محمدی بود؟ آیا تمامی برنامه های شما برای نجات کشوری به بزرگی ایران، آن هم در قرن 21، بازگشت به اسلام ناب محمدی است؟ واقعا که خسته نباشید».

پی نوشت:

نمی دانم برای پوپولیست بودن آیا فقط باید قیافه زشتی داشت؟ به مردی که برای صحبت کردن از ساده ترین مسایل دست به دامان «سریال حضرت یوسف» می شود چه می گویید؟

وبلاگ نویسان هوادار خاتمی تکانی خورده اند؛ برای پیوستن به اینجا سر بزنید.

فاحشگی در فرهنگ ما معنای تثبیت شده ای دارد که تا حدودی در سال های اخیر در حال گسترش است. برای مثال «فواحش مطبوعاتی» ترکیبی بود که یکی از حضرات برای نامیدن خبرنگاران روزنامه خودش به کار برده بود! بنده هم اعتقاد دارم مدت ها است عده ای به «فاحشگی سیاسی» روی آورده اند؛ یک عده از همین حضرات مدام پیامک های کناره گیری سیدمحمد خاتمی را منتشر می کنند که فعلا از ذکر نامشان خودداری می کنم.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۱۲/۲۱/۱۳۸۷

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

میرحسین هم آمد؛ کسی که فقط می دانم (و گویا می دانیم) که آخرین نخست وزیر کشور بوده است. گمان می کردم (و به نظر می کنیم) که مرد اقتصاد کوپنی بوده است و خودش می گوید تنها از سر ناچاری بوده است. کسی که 12 سال پیش انتظارش را می کشیدیم و نیامد؛ چهار سال پیش التماسش را کردیم و نیامد؛ و امروز که با وجود خاتمی از حضورش بی نیازیم به اصرار پا به عرصه انتخابات گذاشته است.

نمی دانم جناب میرحسین را باید اصلاح طلب بدانیم یا خیر؛ اصلاح طلبان سعی دارند او را از خود بدانند و اصولگرایان تلاش می کنند، محض احتیاط هم که شده، این ادعا را بی پایه بخوانند؛ خودش هم که از موضع بالا و فراجناحی دم می زند و در زمانه ای که کروبی هم لزوم حزب گرایی را درک کرده، حتی زیر بار جناح گرایی نمی رود.هرچه هست و هرکه هست برای من، به مانند خیلی های دیگر ساده ترین و دم دست ترین پرسش ها در مورد او از همه حیاتی تر هستند:

آقای موسوی! چرا چهار سال پیش نیامدید؟ چرا آن زمان که همه التماستان کردند تاقچه بالا گذاشتید و شرط پشت شرط حواله کردید و دم از شبکه اختصاصی و نیروی انتظامی زدید؟ آن زمان میان نامزدهای اصلاح طلب اتحاد و ائتلافی وجود داشت؟ آن زمان احساس «وظیفه» نمی کردید؟ حتما باید مملکت به گل می نشست تا قدمی به پیش بگذارید؟ بر فرض هم که اینگونه باشد؛ هدفتان از آمدن چیست؟ اگر پیاده سازی یک برنامه مشخص و مدون است که همان چهار سال پیش و در ادامه دولت اصلاحات بهترین فرصت برای چنین کاری را داشتید و استفاده نکردید؛ امروز دیگر بر ویرانه های دولت نهم چه برنامه ریزی نجات بخشی می خواهید انجام دهید؟ اگر هم هدفتان تنها نجات کشور از دست احمدی نژاد است که باید عرض شود: «نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی»! دیگر نیازی هم به زحمت عالی نیست؛ خوشنام تر و موجه تر و البته محبوب تر از شما همین حالا هم در عرصه حضور دارد؛ اگر واجب کفایی هم بود دیگر حجتی برای نامزد شدن شما وجود نداشت.

نمی خواهم تندروی کنم و یا حرفی بزنم که در آینده پشیمان شوم؛ تاکید می کنم که انتخاب من در این دوره بدون تردید سیدمحمد خاتمی خواهد بود، هرچند ناگفته پیدا است که اگر خاتمی به سود شما کنار بکشد من هم تبعیت می کنم و نام شما را جایگزین می کنم؛ اما اگر قرار بر تصمیم گیری من بود در بهترین حالت شما را معاون دوم سید محمد خاتمی، پس از محمد رضا خاتمی اعلام می کردم.

پی نوشت:
چرا خاتمی را به میرحسین ترجیح می دهم؟ -سمیه توحیدلو-
میرحسین کوپن تخریب خود را اعلام کرد -محمودجواد روح-
سه شنبه سیاه احمدی نژاد -حرف حساب-
درباره آمدن آقای موسوی -محمدعلی ابطحی-

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید