۱/۲۴/۱۳۸۸

کشتی شیطان

شعار، شعار، شعار و شعار؛ این تمام چیزی است که «کشتی شیطان» در تکواژهای پراکنده در میان سکوت سنگین و فضای تاریک و مه آلودش به شما تحمیل می کند. نیازی نیست ذهنی سیاست زده داشته باشید تا از سیر نمایش به مصداق سخنرانی کسالت بار و تکراری یکی از سران حکومت خسته شوید؛ این شعارها آنقدر برای تمامی ما تکرار شده اند که در لحظاتی از نمایش به راحتی بتوانید ادامه داستان و حتی دیالوگ ها را حدس بزنید.

«بی بی صنم»، نماد حاکمیت مطلق «جزیره بی آب و علفی» است که باید وطن باشد؛ فرزند از دست رفته اش، «اسماعیل» نماد نادیده ای است از امید به تغییر یا آبادانی و یا ارتباط این جزیره با جهان بیرون؛ شاید تمثیلی از یک انقلاب رهایی بخش که اکنون به دست «غریبه سوار بر کشتی شیطان» از پا درآمده؛ یا شاید روابط سازنده ای با جهان خارج که باز هم از جانب راکبان کشتی شیطان برای همیشه قطع شده است. «جواهر»، با نامی که به طرزی زننده گویا و صریح است روشنفکر تحصیل کرده و دارای علمی است که توسط همسرش، اسماعیل، به این جزیره آورده شده است. (و اگر اسماعیل را انقلاب فرض کنیم گویی که پیش از وقوع آن نه علمی در این جزیره وجود داشته و نه روشنفکری!) این تنها عنصر دانای جزیره و تنها کسی که دست کم به لطف دانشش از جهان بیرون اطلاع دارد قصد دارد تا به وسوسه «غریبه سوار بر کشتی شیطان» جزیره را ترک کند. تلاش او برای آموزش سواد به «مروارید» و «مرجان» بی فایده بوده است چرا که این دختران «بی بی صنم» و این نمادهای توده عامی مردم نسبت به ارتباط او با «غریبه سوار بر کشتی شیطان» تردید دارند و از او بی زار هستند و مضحک تر آنکه به غیر از این روشنفکر دارای علم اما بی تعهد، همه، حتی توده عامی مردم نیز می دانند که اسماعیل را همان غریبه های سوار بر کشتی شیطان از پای درآورده اند تا هم او را از جزیره بگیرند و هم جواهر را از آنجا بربایند. سرانجام در کودکانه ترین پایان شعاری ممکن، «بی بی صنم» به «جواهر» آزادی می بخشد؛ جواهر با دریافت آزادی دست رد بر سینه راکبان کشتی شیطان می زند؛ با اقبال دختران بی بی مواجه می شود و کار آموزش و بازسازی جزیره را از داخل شروع می کند.

این تمام آن چیزی است که جناب «پسیانی» در جدیدترین دستاوردش برای ما به ارمغان آورده است؛ نه ابتکاری، نه بازی چشم گیری و نه حتی بیان زیبایی، همه چیز متناسب با محتوای شعارزده طراحی شده تا شرح حال همیشگی مان همچنان صادق بماند: «همه چیزمان به همه چیزمان می آید»! اجراهایمان با محتوای نمایش؛ محتوای نمایشمان با روشنفکر غیرخلاق؛ روشنفکر غیرخلاقمان با توده خواب زده و دست آخر توده خواب زده مان با جامعه مرداب گونه.

پی نوشت:
طاقت نیاوردم؛ نمایش که تمام شد خودم را به جناب پسیانی رساندم: «خسته نباشید جناب پسیانی»، «ممنونم، شما هم همین طور»؛ «قربان یک دفعه اسمش را می گذاشتید "مرگ بر شیطان بزرگ" و خلاص»!؛ «انشاءالله برای کار بعدی» و پوزخندی که نفهمیدم از عصبانیت بود یا تمسخر!
ایده «نشان دادن درون یک نفر با بازی یک نفر دیگر» می توانست ایده جالبی باشد؛ اما در باره «جواهر» و «روح طغیان گر درونش» به خوبی اجرا نشد.
دست کم تنها خاطره خوب من از این اجرا، اولین تجربه تماشای یک نمایش بدون صداهای مزاحم تماشاگران بی ملاحظه بود!
نمی دانم اول خواندن یک نمایشنامه و سپس تماشای اجرای آن جذاب تر است یا برعکس؟ گمان می کنم تا چند روز دیگر بتوانم قضاوت کنم؛ نمایش نامه «کشتی شیطان» را بعد از تماشای اجرا می خوانم و «علی بابا و چهل دزد بغداد» را بعد از خواندن می بینم؛ نتیجه را حتما خواهم نوشت.
کشتی شیطان در «فستیوال بین المللی ادینبورگ» هم اجرا شده بود.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید