۳/۲۸/۱۳۹۰

به بهانه بیانیه اخیر سازمان مجاهدین انقلاب

«فصل بالندگی جنبش فرا رسیده است» . این را من عصاره بیانیه اخیر سازمان مجاهدین انقلاب می‌دانم و هرچند از صمیم قلب بدان امیدوارم، اما نمی توانم تردیدهای جدی خود را نادیده بگیرم. (متن کامل بیانیه را از اینجا بخوانید)

سازمان، در بیانیه اخیر خود برای طول عمر دو ساله جنبش سبز سه مرحله متمایز را قایل شده است. مرحله نخست را «مرحله تکوین» نام نهاده‌اند که از رهپیمایی‌های سکوت آغاز می‌شود و با وقایع خونین عاشورا پایان می‌یابد. پس از عاشورای خونین، جنبه خیابانی حرکت‌های جنبش آنچنان فروکش کرد که دستگاه تبلیغاتی نظام خوش باورانه بر طبل «سرکوب فتنه» کوبید. احتمالا در این مرحله نظام دچار این خیال پردازی شده بود که توانسته است بدون پرداخت هزینه بازداشت رهبران جنبش، بحران را پشت سر بگذارد.

مرحله دوم «تثبیت جنبش و رهبری نمادین آن» لقب گرفته است. مرحله‌ای که با 25 بهمن 89 بروز پیدا کرد. این بار همه به چشم خود دیدند که جنبش نه تنها فروکش نکرده است، بلکه توانسته طی ماه‌ها سکوت، در عمق جامعه رسوخ کند و ریشه بدواند. ویژگی دیگر این مرحله، بارزتر شدن نقش رهبران جنبش بود. زمانی که نظام ناچار شد علی رغم میل خود و تبلیغات پیشین رهبران جنبش را به حصر بکشد، عملا بر نقش رهبریت آنان مهر تایید زد. همچنین مخالفان نظام نیز خواسته یا ناخواسته پذیرفتند که علی رغم تکثر جنبش، نقش این رهبران در بسیج عمومی غیرقابل تردید است. بدین ترتیب جنبش سبز 20 ماه پس از تولد، حضور قاطع خود را به همگان تحمیل کرد.

اما مرحله سوم که در این بیانیه با عنوان «بسط و ارتقاء جنبش» از آن یاد شده، بیش از آنکه تشریح یک وضعیت باشد، اعلام یک هدف است. در واقع سازمان مجاهدین انقلاب معتقد است در شرایطی که حاکمیت کودتا بیش از هر زمان دیگری دچار اختلاف داخلی شده است، جنبش سبز فرصت دارد تا خود را گسترش داده، و همزمان با ریزش روزافزون نیروهای حاکمیت، فرآیند رویش را سرعت ببخشد. این فرصت از نگاه من نیز غنیمت است، اما آن را قطعی قلمداد نمی‌کنم.

در بخشی از بیانیه، از شرایط موجود حاکمیت با عنوان «روند بی‌ثباتی و فروپاشی» یاد شده است. تفسیر درستی به نظر می‌رسد؛ اما این فقط یک سوی ماجراست. سویه دیگر به جنبشی باز می‌گردد که هرچند پس از دو سال همچنان پا بر جا مانده، اما لزوما انسجام سابق را ندارد. در واقع شکاف در جنبش سبز، هرچند به مانند شکاف داخل حاکمیت عمیق و آشکار نیست، اما نباید مورد غفلت قرار گیرد. شکافی که شاید بتوان آن را ناشی از ریشه‌ها متفاوت گروه‌های عضو جنبش قلمداد کرد، اما من اینجا ترجیح می‌دهم از جنبه دیگری به آن نگاه کنم.

به باور من، جنبش سبز در شرایط فعلی در دو محور متفاوت، از چهارسو کشیده می‌شود و در معرض شکاف قرار دارد. محور نخست به بحث هزینه مربوط می‌شود. یک سوی این محور به همراهانی تعلق دارد که در سال 88 مشتاقانه و با شور و هیجان به خیابان می‌آمدند و تمامی هزینه‌های احتمالی را به جان می‌خریدند، اما امروز حتی حاضر نیستند در یک راهپیمایی سکوت که کم هزینه‌ترین راهپیمایی دو سال گذشته جنبش بوده است شرکت کنند. اینان به هیچ وجه از آرمان‌های گذشته خود منصرف نشده اند. چیزی هم به آن‌ها داده نشده که نارضایتی پیشینشان با رضایتی نسبی جایگزین شود. شرایط کشور، از هر جهت (اقتصادی-اجتماعی و سیاسی) بدتر شده که بهتر نشده است؛ اما هزاران عامل روحی و روانی دست در دست هم داده تا این گروه را به مراتب محتاط‌تر کند. آن‌ها احتمالا چشم انتظار ارایه راه‌های جدیدی در مبارزه مدنی هستند که هزینه شرکت در آن حتی از راهپیمایی سکوت هم کمتر باشد. سوی دیگر همین نمودار به همراهانی باز می‌گردد که گویا قصد دارند بار هزینه کل جنبش را خود به دوش بکشند. آنانی که روز به روز بی‌محاباتر می‌شوند و جان خود را در معرض خطراتی قطعی قرار می‌دهند. (پس از شهادت هدی صابر، به دلیل یک اعتصاب غذای نامحدود، به تازگی خبر اعتصاب غذای نامحدود 12 تن دیگر از همراهان در بند منتشر شده است) من می‌گویم پیدا کردن استراتژی مشترکی که هر دو گروه این نمودار را در بر بگیرد، اگر غیر ممکن نباشد، دست کم بسیار دشوار است.

از جنبه‌ای دیگر و بر محوری که لزوما نباید اشتراکی با محور پیشین داشته باشد، دو جریان متضاد دیگر در جنبش به چشم می‌خورند. نخست گروهی هستند که رفتار دو سال گذشته حاکمیت را غیرقابل گذشت می‌دانند. این گروه اعتقاد دارند حتی اگر در روزهای نخستین پس از کودتا، تنها خواسته جنبش در شعار «رای من کجاست؟ » خلاصه می‌شد، امروز و پس از انبوهی از جنایات فجیعی که حاکمیت مرتکب شده، تمام پل‌های پشت سر شکسته شده است و تنها هدف جنبش باید در سرنگونی نظام خلاصه شود. در جهت مقابل این جریان، گروه دیگری هستند که گمان می‌کنند بهتر است به نحوی با حاکمیت وارد گفت و گو شد تا راهکاری برای برون رفت از بن بست کشور پیدا کرد. مهم نیست که تلاش این گروه برای برقراری گفت و گو با طیف اصولگرایان میانه رو است یا افراطیون نزدیک دولت، مسئله این است که این گروه دست کم در کوتاه مدت، به جای سرنگونی نظام، به اصلاحات از داخل ساختار فکر می‌کنند. باز هم باید اعتراف کرد که ایجاد یک ائتلاف تمام عیار میان این دو طیف چیزی نزدیک به محال است.

به باور من، ده راهکاری که بیانیه سازمان مجاهدین انقلاب تحت عنوان «ضرورت ها، مسئولیت و وظایف مرحله بسط و ارتقاء جنبش» ارایه داده است، به نوعی تلاش می‌کنند تا ضمن حفظ و تحکیم پایه‌های قدرت جنبش سبز در دل جامعه، از علنی شدن اختلافات مورد اشاره جلوگیری کنند. در واقع طراحان این استراتژی امیدوار هستند تا با توسل به این ده پیشنهاد، ضمن پویا نگه داشتن جنبش در بسط گفتمان خود، بروز اختلافات را به تاخیر بیندازند و اندکی زمان بخرند. در این نگاه، باید امیدوار بود که اشتباهاتی که حاکمیت را دچار بحرانی درونی کرده است تداوم یابد و آن را به مرز سقوط بکشاند. این فرصتی است که پیش بینی ظهور آن چندان غیرمنطقی به نظر نمی‌رسد. آن گاه می‌توان امیدوار بود که در شرایط بحرانی حاکمیت، جنبش سبز به عنوان تنها نیروی جایگزین قدرتمند، مشروع، شناخته شده و سازمان یافته بتواند ابتکار امور را در دست بگیرد. با این حال همه این طرح ریزی‌ها تنها بر روی کاغذ قابل اتکا خواهند بود. هیچ کس نمی‌تواند حساب جرقه هایی را بکند که ناگهان زده می‌شود و‌ای بسا در انبار باروت فرود بیایند.

یادداشت وارده: در دفاع از قدرت ایدئولوژی

احسان- این نوشته در پاسخ به نوشتاری از بهاره آروین نوشته شده است. (از اینجا بخوانید) استدلال بهاره آروین بطور خیلی خلاصه این است: سرکوب معترضان بوسیله حکومت سکولار بشار اسد تا به حال حدود 2000 کشته داشته که در مقایسه با حداکثر 100 کشته معترضان به نظام ایدئولوژیک جمهوری اسلامی ایران رقم قابل توجهی است. او سپس نتیجه میگیرد ایدئولوژی عامل سرنوشت سازی در میزان ارتکاب خشونت از سوی دولت ها هنگام سرکوب معترضان نیست. تلاش من بر این است که این تاثیر را اثبات کنم.

یک ایراد کلی به نحوه نتیجه گیری بهاره آروین وجود دارد. ایشان با مقایسه حکومت سکولار سوریه و حکومت ایدئولوژیک ایران به نتیجه دلخواه میرسد بدون اینکه اشاره کند آیا هیچ عامل دیگری در تفاوت تعداد کشته ها بین اعتراضات سوریه و ایران نقشی ندارد؟ یکی از اولین درس ها در علوم اجتماعی و اقتصادی این است که برای مقایسه تاثیر دو عامل مختلف بر یک معلول، باید تمام شرایط دیگر را در دو حالت مختلف یکسان و ثابت در نظر گرفت تا بتوان تاثیر دو این دو عامل را با هم مقایسه کرد. آیا تمام شرایط دیگر در دو کشور ایران و سوریه یکسان است؟ به نظر من نه. آیا میتوان اینکار را انجام داد؟ یعنی میتوان دو جامعه را پیدا کرد با تمام شرایط یکسان که یکی حکومتی سکولار دارد و دیگری حکومتی مذهبی و ایدئولوژیک تا میزان خشونت و سرکوب این دو حکومت را در برخورد با مخالفانش مقایسه کرد؟ یا یک حکومت که در آن هم احزاب و گروه های سکولار وجود داشته باشند و هم گروه های ایدئولوگ و تفاوت برخوردهای آنان را با هم مقایسه کرد؟ در پاراگراف آخر به این سوال برمیگردم.

از دیدگاه تاثیر ایدئولوژی را نباید فقط در شدت سرکوب در یک کشور دید. بلکه باید معتقدان به نظام سرکوب و حامیان آن حکومت را هم در نظر گرفت. تفاوت ایران و بحرین و سوریه در حجم سرکوب ها نیست. در این است که در تونس و یمن و غیره بازوهای حکومت برای سرکوب معترضان نیروهای نظامی و انتظامی آموزش دیده و حقوق بگیر هستند. اعضای ارتش و پلیس که برای اینکار حقوق میگیرند و ممکن است غیر از انجام وظیفه انگیزه قابل توجهی برای اینکار نداشته باشند. اما در ایران اینگونه نیست. در ایران بخش قابل توجهی از نیروهایی که برای حمله به معترضان به خیابان آورده میشوند جوانانی داوطلب با عقاید مذهبی هستند که احتمالا برای کاری که انجام میدهند حقوقی دریافت نمیکنند. آنها را نه انگیزه های مالی که انگیزه های مذهبی و اعتقادی شان به اینکار تشویق میکند. در ذهن این جوانان کاری که میکنند دفاع از حکومتی مذهبی با آرمانی کاملا ایدئولوژیک به شمار میاید. از دیدگاه اینها، معترضان هم صرفا کسانی نیستند که نظم و امنیت ملی را مختل کرده اند. بلکه احتمالا کسانی هستند که به خون شهدا خیانت کرده اند و با خروج از ولایت رهبرشان مستحق مجازات بیشتری هستند. به نظرم این عقاید کاملا بر میزان خشونت اعمال شده تاثیر دارد. نکته دیگر اینکه در دراز مدت خشونت گروه دوم کارآمد تر از گروه اول است. مشاهدات شخصی من و (تا جایی که خواندم خیلی های دیگر) در روز 25 بهمن حاکی از بی تفاوتی نسبی نیروهای انتظامی در برخورد با معترضان و در مقابل خشم و خشونت شدید نیروهای لباس شخصی بود. به علاوه اینکه در عکسها و فیلم هایی که از حوادث پس از انتخابات هم دارم این تفاوت تا حدی مشهود است.

تاثیر دیگر ایدئولوژی بر بخشی از مردمان عادی جامعه نمود دارد که گرچه هیچوقت در کسوت گروههای شبه نظامی و لباس شخصی روبروی معترضان قرار نمیگیرند، اما بصورت نظری به همان دلایل ایدئولوژیک از این گروه ها و اعمالشان حمایت میکنند. فکر نمیکنم در هیچ یک از کشورهای مذکور به اندازه ایران گروه هایی از (عمدتا) جوانان حامی حاکمیت در فضاهای مجازی و واقعی وجود داشته باشند که با حرارت و جدیت به دفاع از عملکرد حکومت به خصوص دفاع از حلقه های قدرت شکل گرفته پیرامون شخص اول حاکمیت مشغول باشند. ممکن است کسانی بگویند که "دوستش دارند و برایش احترام قائل هستند". سوال بعدی این است که چه چیزی باعث این دوست داشتن متمایل به شیفتگی بی اراده به یک انسان دیگر مانند همه انسان ها است؟ آنهم کسی که برای چند دهه در صدر قدرت در کشور تکیه داشته؟ جز یک ایدئولوژی؟ جز یک باور قلبی و ذهنی فراتر از علایق معمول بین انسان ها؟

تاثیر دیگر ایدئولوژی تبدیل شدن یک منازعه معمولی به جنگی مقدس و افزایش انگیزه های درونی و افزایش ثبات قدم و اراده در این نبرد مقدس است. به عنوان مثال نگاه کنید به افغانستان. در یک طرف نیروهای رسمی پلیس و ارتش افغانستان قرار دارند که گرچه برای انجام وظیفه حقوق میگیرند و از آسایش و تجهیزات مناسبی برخوردارند اما به ادعای مقامات افغانستان کاملا بدون کارایی و انگیزه لازم برای جنگیدن هستند. در طرف مقابل نیروهای طالبان هستند که به نظر من با سلاح ایدئولوژی میتوانند در شرایط سخت و دشوار همچنان به جنگ ادامه دهند و طبعا نیروهای ارتش افغانستان را زمینگیر کنند.

من سوال بهاره آروین را به یک شکل دیگر مطرح میکنم. چرا میزان خشونت در بحرین و سوریه به مراتب بیشتر از مصر و یمن و تونس بود؟ (مورد لیبی متفاوت است چون در این کشور دو گروه مسلح برابر هم قرار گرفته اند. در سایر کشورها خشونت علیه مردم کاملا غیر مسلح صورت گرفته). پاسخ من این است که اتفاقا در سوریه و بحرین هم شکلی از ایدئولوژی و تعصب و تفاوت مذهبی خودش را نشان داد. در بحرین که اکثریتی شیعه دارد حکومت در دستان طایفه ای سنی با تمایلات وهابی است. در سوریه که اکثریتی سنی دارد حکومت در دست اقلیتی شیعه علوی است. به نظرم این تفاوت های مذهبی که نوعی دیگر از ایدئولوژی است در بالا بودن حجم خشونت ها تاثیر داشته است.

میخواهم پا را از این هم فراتر بگذارم و بگویم ایدئولوژی فقط ایدئولوژی دینی نیست. در مقیاسی فراتر تفاوت های مذهبی و قومی در هر شکلی میتواند به گسترش خشونت منجر شود. جنگ جهانی دوم و فراتر بودن خشونت در مورد یهودیان را بیاد بیاوریم. یا خشونت سفید پوستان و نسل کشی های در پی آن هنگام کشف قاره های آفریقا و آمریکا. تفاوت های قومی و ایدئولوژی های مذهبی بخصوص در مورد تشکیل گروه های شبه نظامی و داوطلب برای خشونت و کشتار نقش موثری دارد که همانطور که قبلا هم گفتم خشونت گروه های داوطلب معمولا بسیار دردناکتر و گسترده تر از نیروهای رسمی است. مثلا جنگ بالکان که تعارض دو قوم صرب _ کروات و صرب / مسیحی _ بوسنیایی / مسلمان منجر به نژاد کشی دیگری باز هم کنار گوش اروپایی ها شد. یا جنگ رواندا که تعارض قبیله ای هوتو _ توتسی باعث نسل کشی گسترده ای شد که باز هم بخش عمده اش بدست مردمان عادی و گروه های داوطلب انجام شد.

با اجازه خانم آروین در پایان مثالی هم از اسرائیل میاورم که اساس تشکیل کشورش و همچنین اساس عمده خشونت هایش بر یک ایدئولوژی قومی مذهبی استوار است. در چنین کشوری است که بخشی از مردمان اش (با همان ایدئولوژی مذهبی) میتوانند با حمایت حاکمیت و نظامیان راه پیمایی های خودجوش و مردمی (!) ترتیب بدهند و به تحریک و تحقیر طرف مقابل بپردازند، و گاها گروه های داوطلب شبه نظامی تشکیل میدهند و اسلحه و سلاح سرد در دست به مردم گروه مقابل حمله میکنند و در عین حال اینهمه نابرابری و بی عدالتی برایشان ذره ای اهمیت ندارد، شاید چون به برتر بودن و مقدس بودن نظام و حکومت مورد حمایت شان اعتقادی تام و تمام دارند. دست بر قضا که اعتقادی آخر الزمانی هم دارند. و در اینجا میخواهم برگردم به سوالی که در ابتدای این نوشتار پرسیدم. به نظرم میتوانیم جامعه اسرائیل و نگاه گروه های سکولار و مذهبی موجود در این جامعه به مناقشه با فلسطینی ها را با هم مقایسه کنیم. تا جایی که من میدانم اکثر گروه های جنگ طلب در این کشور مذهبی ها و معتقدانی هستند که به زندگی در سرزمین مقدس به چشم تکلیف و نه حتی وظیفه نگاه میکنند و در مقابل گروه های صلح طلب جامعه اسرائیل گروه های عمدتا سکولار جامعه هستند. این به نظرم همان نقش ایدئولوژی در تمایل افراد به انجام بیشتر خشونت و بی عدالتی و توجیه آن است.

پی نوشت:
مجمع دیوانگان مشتاقانه از انتشار یادداشت های شما استقبال می کند.

۳/۲۷/۱۳۹۰

نگاهی به مجموعه داستان «شیفت شب»



معرفی:

عنوان: شیفت شب
نویسنده: غلامرضا معصومی
ناشر: نشر افراز
نوبت چاپ: چاپ دوم-1389
92 صفحه – 2500 تومان


افسوس از آغازی که ادامه نیافت


نمی دانم شما چه انتظاری از یک مجموعه داستان دارید، اما من یک توقع بی دلیل دارم که سبب می شود همواره به دنبال هسته ای مشترک در داستان های یک مجموعه بگردم. این هسته می تواند یک زاویه نگاه، درون مایه داستان ها و یا حتی سبک و نگارش روایت باشد. «بی دلیل» را از این جهت می گویم که هنوز هیچ قاعده و قانونی در این مورد ندیده ام و گمان هم نمی کنم وجود داشته باشد، با این حال اگر شما هم چنین انتظاری از یک مجموعه داستان داشته باشید باید بگویم «شیفت شب» آن را برآورده نخواهد ساخت.

مجموعه از 12 داستان کوتاه تشکیل شده است که اتفاقا سه داستان نخست آن به توقع پیوستگی و یکنواختی کل کتاب دامن می زند. «سرباز فراری»، «چرخ و فلک» و «شیپور حمله» سه داستان با محوری خدمت سربازی هستند که حتی می توان شخصیت نخست و راوی آن ها را یک نفر فرض کرد. این سه داستان نه تنها از درون مایه، که حتی از سبک روایی یکسانی نیز برخوردار هستند. نویسنده در چهارچوب فضای خدمت سربازی، به سه عارضه اجتماعی می پردازد و نوید این را می دهد که مجموعه ای انتقادی-اجتماعی را پدید آورده باشد. هر سه موضوع از نگاه من ظریف و زیرکانه انتخاب شده اند و زبان ساده و خطی روایت کمک کرده است تا درون مایه بیش از متن مورد توجه قرار گیرد. با این حال در داستان چهارم و با غیرمنتظره ترین شیوه ممکن این روند تغییر می کند.

«اشک مو» از هر نظر وصله ناجور مجموعه «شیفت شب» است. نه سبک نگارش، نه زبان روایت و نه درون مایه آن هیچ تناسبی با دیگر داستان ها ندارد. تنها می توان آن را از زاویه شکست زمان و عقب-جلو رفتن های مداوم تا حدودی شبیه داستان های هشتم (لکه خون) و نهم (پرده دوم زندگی) قلمداد کرد.

از اینجا به بعد باز هم می توان مجموعه های مشابهی در دل این مجموعه داستان پیدا کرد. برای مثال سه داستان دیگر («برای رفتن به گردش روز بدی است»، «فصل عروسی» و «شیفت شب») به موضوع خیانت می پردازند. هر سه از زبان ساده ای برای روایت استفاده می کنند اما هیچ کدام علاقه ای به عمیق شدن در این موضوع و ریشه های آن ندارند.

داستان های هشتم و نهم هم به دنیایی کاملا متفاوت از دیگر داستان های مجموعه تعلق دارند. جایی که اصلا مرز میان داستانی واقع گرا و خطی با موهوماتی هزل گونه شکسته می شود، ذهن خواننده را به دوار می اندازد و گویی از پس یک خواب آشفته به ترکیبی از موضوع قتل، همسرکشی و خیانت می پردازد. در دو داستان پایانی مجموعه نیز بار دیگر فضا آرام می گیرد و موضوع ناکامی های عشقی دست مایه داستان می شود.

اگر بخواهیم این مجموعه را اینقدر به صورت پیوسته نگاه نکنیم و داستان هایش را تک تک مورد توجه قرار دهیم، من سه داستان نخست را بسیار می پسندم. بدون اغراق باید بگویم پس از خواندن این سه داستان ابتدایی، دچار این هیجان شدن که با یک مجموعه بسیار خوب مواجه هستم. داستان ها بسیار ساده هستند و راز برجستگی آن ها هم در همین سادگی نهفته است. به ویژه که به سراغ موضوعاتی رفته اند که متاسفانه این روزها کمتر بدان ها توجه می شود.

اما باقی داستان ها هیچ کدام نظر من را جلب نکردند. فقط می توانم بگویم داستان هفتم با عنوان «گردش کار» به صورت شخصی برای جالب بود که احتمالا ناشی از علاقه من به مسئله کردستان و درد و رنجی است که مردم این منطقه تحمل می کنند. شیوه نگارش این داستان، به مانند نام آن بر پایه گزارش های رسمی از یک پرونده قضایی بنا شده، اما به باورم نویسنده نتوانسته است در این سبک موفقیت خاصی کسب کند. نمونه اعلای چنین داستان هایی را می توان در مجموعه «برف و سمفونی ابری» پیدا کرد که در آنجا «» تا به انتها به شیوه روایت از زبان گزارش ها پایبند باقی مانده و یک داستان جذاب و حتی کم نظیر نوشته است.

در نهایت اینکه من همچنان در این افسوس باقی می مانم که چرا نویسنده طرح سه داستان نخستین خود را تا به انتها دنبال نکرده است. با این حال همچنان گمان می کنم همان سه داستان نخستین کافی است تا این مجموعه ارزش یک بار خوانده شدن را پیدا کند. آنچه در زیر می آید بریده ای از داستان «چرخ و فلک» است:

... گفتم: «این دخترک سراغ مادرش رو ازم می‌گرفت» .

مهدی با چین دو طرف لب‌ها به صورتم لبخند زد: «تو چی بهش گفتی؟ »

«هیچی ... من از کجا بدونم.»

کتابش را بست: «خب، باید می‌گفتی بره اون گوشه پاگرد و در اتاق اون پسره‌ی شمالی رو بزنه» . بعد گفت: «البته خودش می‌دونه» .

«که مادرش اون جاست» !

«خب آره» . و این بار لبخند نبود، بلکه خنده مکیفی بود که خطوط دور لب هایش را گود انداخته بود. بعد بلند شد و کتاب را بین کتاب‌های کتاب خانه سراند.

«اگه هستی بگم غروب یه سری بزنه. تعریفی نیست، ولی خب ...» .

دوباره همان صدا از بیرون بلند شد. مرده را بعد از طواف دادن دور امام زاده، بر می‌گرداندند که خاک‌اشکنند.

گفتم: «یعنی الآن مادرش تو اتاق اون پسره است!»

«خب اگه دختره توی راه پله هاست لابد اون جاست» .

خیره می‌شوم به دود سفید سیگاری که مهدی روشن کرده است. ... (ص23)


پی نوشت:

نشر افراز به تازگی یک قالب ویژه و مشترک برای طرح روی جلد تمام داستان های خود انتخاب کرده است که اصرار دارد به آن توجه شود. جدا از اینکه این همسان سازی را به هیچ وجه نمی پسندم و آن را یک جور توهین به استقلال هر اثر می دانم، به دلیل اینکه تصویر با کیفیتی از این طرح جدید پیدا نکردم، اینجا طرح روی جلد چاپ نخست کتاب را گذاشتم. طرح جدید را می توانید با کیفیت پایین از اینجا ببینید.

نگاه هایی متفاوت به این مجموعه را از اینجا+ و اینجا+ بخوانید.

اینجا+ هم نگاه متفاوتی وجود دارد که سه داستان نخستین را نقطه ضعف مجموعه می داند.

۳/۲۶/۱۳۹۰

شهرداری معتقد است ما در جنگ با عراق شکست خوردیم!



(برای دیدن تصویر بزرگ کلیک کنید)


من اینجا کاری ندارم که جمله «فتح خرمشهر مافوق طبیعت بود» چه معنایی دارد؟ برای من آن نوشته زیرین اهمیت بیشتری دارد: «جنگ برپا شده بود تا از خرمشهر دروازه‌ای به کربلا باز شود، تا مردترین مردان در حسرت آن قافله عشق نمانند و چنین نشد» .

از نگاه من از این مطلب دو مسئله برداشت می‌شود. نخست اینکه شروع جنگ نه به دلیل زیاده خواهی صدام بود و نه به دلیل توطئه‌های بین المللی. بلکه از اول قرار بود جنگ شروع شود که ایرانی‌ها به بهانه خرمشهر تا کربلا پیش روی کنند. (به نظر می‌رسد در این نگاه جدید، آغازگر جنگ را باید یا ایران به حساب بیاوریم یا نیروهای مافوق طبیعی که احتمالا یک ارتباطی با حاکمان ایرانی دارند!)

برداشت دوم این است که کشور ما نتوانست در جنگ از فرصتی که برایش ایجاد شده بود برای رسیدن به اهداف از پیش تعیین شده جنگ استفاده کند. بدین ترتیب نتیجه نهایی جنگ برای ما نه تنها پیروزی، که حتی مساوی هم نبود، ما کاملا در جنگ شکست خوردیم!!!

۳/۲۵/۱۳۹۰

چند توصیه در آستانه تجمع 25خردادماه

اخبار و گزارش‌های بسیاری از بازداشت‌های گسترده در روز راهپیمایی سکوت 22خرداد منتشر شده است. اینجا کمتر شاهد عینی را می‌توان یافت که روایت خودش را از چنین دستگیری‌هایی نداشته باشد. تا آن‌جا که من متوجه شدم هیچ کدام از این روایت‌ها نمی‌توانند منطق مشخصی برای این بازداشت‌ها پیدا کنند. شاید بتوان نتیجه گرفت که دستگاه سرکوب از ابتدا به قصد دستگیری تعداد مشخصی از شهروندان وارد می‌شود. در واقع قرار نیست اگر کسی اعتراض خاصی کرد بازداشت شود، بلکه یک برنامه از پیش تعیین شده می‌گوید: «هیچ تظاهراتی نباید بدون هزینه به پایان برسد. پس برای حفظ فضای رعب و وحشت، حتما باید تعداد مشخصی از راهپیمایان دستگیر شوند». اما علی‌رغم تمامی این بی‌برنامگی‌ها، باز هم نکات ساده‌ای را می‌توان یافت که رعایت آن‌ها احتمال دستگیری را کاهش می‌دهد.


من به تمام همراهان توصیه می‌کنم تا حد امکان از حمل هرگونه نشانه حساسیت برانگیزی خودداری کنند. نشانه‌های سبز، حتی در حد ساعت مچی از چشم نیروهای سرکوب به دور نمی‌ماند. (یکی از دوستان دیشب تعریف می‌کرد که خوردن «گوجه سبز» در هنگام حرکت در پیاده رو نزدیک بوده کار دستش بدهد) پس از این مورد، نشانه‌های دیگری هم هستند که به مدد دو سال تجربه راهپیمایی برای معترضین و سرکوب‌گران آشنا شده‌اند. برای مثال بسیاری عادت دارند برای روزهای راهپیمایی از کفش‌های راحت‌تر و معمولا ورزشی استفاده کنند. این ترکیب گاهی با دیگر لباس‌های فرد همخوانی ندارد و کاملا توی چشم می‌آید. حمل بطری‌های آب‌معدنی که دیگر یک پلاکارد رسمی محسوب می‌شود!


تجربه شخصی من می‌گوید عبور آرام و بدون استرس از کنار نیروهای سرکوب اهمیت بسیار بالایی دارد. شما باید بتوانید طبیعی‌ترین برخورد یک عابر بی‌خبر را پیش‌بینی کنید و به اجرا درآورید. شیوه‌ای که من به کار می‌برم معمولا این است که تلاش ویژه‌ای برای دور شدن از گروه‌های مامورین به خرج نمی‌دهم. حتی گاه ترجیح می‌دهم فارغ‌البال از وسطشان عبور کنم و یک «ببخشید» هم بگویم و راهم را باز کنم. از قدیم گفته‌اند «بهترین جا برای پنهان شدن از دست دشمن، خانه خودش است». یک شیوه مشابه دیگر که البته نیاز به آرامش و تسلط بیشتری هم دارد این است که اگر شرایط کمی به نظرتان خطرناک آمد به خود نیروها پناه ببرید. مثلا می‌توانید به یکی از ماموران نزدیک شوید و آدرس بپرسید. یک سلام، یک پرسش و یک تشکر شما را تا مدتی بیمه خواهد کرد.


خلاصه اینکه در هر شرایطی باید مرز میان «شجاعت» و «انتحار» را رعایت کنید. همینکه شما دو سال پس از وقوع کودتا و علی‌رغم آگاهی از تمامی خطرات باز هم در یک راهپیمایی دیگر شرکت کرده‌اید نشان می‌دهد که پایمردانه بر سر مطالبات خود ایستاده‌اید و مرعوب تهدیدها و جنایات نشده‌اید. هیچ نیازی نیست در جریان راهپیمایی عملی خارق‌العاده از خود به اجرا درآورید، با ماموران درگیر شوید، جواب توهین‌ها و تحقیرهای احتمالیشان را بدهید و تلاش کنید به آن‌ها نشان دهید که «نمی‌ترسید». همه ما خشمگین و بی‌زاریم از سیستمی که جنایت و وقاحت را به انتها رسانده است. اما واکنش پی‌گیر و خردمندانه سلاح بسیار کارآمدتری است از حرکت‌های انتحاری گذرا که هزینه‌زا می‌شوند و امکان تداوم ندارند. بزرگترین دستاوردی که شما می‌توانید برای جنبش داشته باشید این است که از یک راهپیمایی به سلامت به خانه برگردید. اینگونه به صورت عملی ترس و وحشت اطرافیان خود را کاهش خواهید داد و آن‌ها را برای حضورهای آینده ترغیب خواهید کرد. در مقابل اگر کوچکترین اتفاقی برای شما بیفتد احتمالا یک دایره گسترده از اطرافیان شما از جرگه نیروهای فعال و موثر جنبش خارج خواهند شد.


به نیروی جمعی ایمان داشته باشید. پیروزی ما متکی بر تهورهای شخصی نیست. ما آهسته و پیوسته به پیش خواهیم رفت و در سایه گستردگی، بی‌شماری و اتحاد با یکدیگر است که قدرت خود را به حاکمیت تحمیل خواهیم کرد. پیروزی با ماست؛ پس سالم بمانید تا صبح پیروزی را در کنار هم جشن بگیریم.

۳/۲۴/۱۳۹۰

یادداشت وارده: پاسخی به پنج پرسش از جنبش سبز

شهروند سبز*- به دعوت آرمان امیری من هم به عنوان یک عضو جنبش سبز به پرسش های پنج گانه مطرح شده از جانب وبلاگ «آینده از آن حزب الله» جواب می‌دهم. جنبش بی‌شماران، بی‌شمار پاسخ دارد.


۱- لطفا “جنبش سبز” را برای من دقیقا تعریف کنید؛ و بفرمایید از میان گروه‌های بسیار متفاوت و متناقضی که هم اکنون مدعی جنبش سبز هستند، مشخصاً با کدامیک مخالفت دارید و آنرا داخل در جنبش نمی‌دانید؟ چرا هرگز این جنبش به حمایت رژیم جنایتکار صهیونیستی از خودش پاسخ نداد؟ و صراحتاً بفرماید نظر “جنبش سبز” در خصوص تفکرات امام راحل و بارز‌ترین آن‌ها یعنی ولایت فقیه؛ چیست؟

جنبش سبز یک جنبش اجتماعی متکثر است بنابراین تمام افرادی که به خواسته‌های حداقلی جنبش و اصول حرکت‌های مسالمت آمیز و بی‌خشونت آن پایبندند عضوی از آن هستند. برای خواندن توضیحات بیشتر می‌توانند به منشور جنبش سبز و بیانیه‌های میر اسیر ما مراجعه کنند.

امام علی حدیثی دارند که می‌فرمایند: «ان دین الله لا یعرف بالرجال، بل بایة الحق، فاعرف الحق تعرف اهله، ان الحق احسن الحدیث، و الصادع به مجاهد». اگر شما خودتان را مسلمان و معتقد می‌دانید قاعدتا باید این حدیث را بیشتر از حرف‌های یک غیرمعصوم قبول داشته باشید و بر این اساس گوینده حرف ملاک حق یا ناحق بودن آن نیست. از طرف دیگر با ملاک خودتان قیام مصر و تونس و لیبی هم ناحق هستند چرا که آمریکا، اروپا و ... خیلی پیش‌تر و بیشتر از ما از آن‌ها حمایت کردند.

۲ـ جناب آقای میرحسین موسوی و سایرین، قوانین انتخاباتی ایران بخصوص فرآیند اعتراض به نتایج را قبول داشتند یا خیر؟ اگر بله، (که با توجه به شرکت و امضاء برگه‌ی ثبت‌نام، قاعدتاً برمی‌آید که قبول داشتند) ، ‌ چرا قواعدِ (درست یا غلط ِ) بازی که خودشان پذیرفته بودند را برهم زدند؟ و اگر خیر؛ چرا در فرآیندی که آنرا قبول نداشته شرکت کردند و ادعای هیچ‌گاه اثبات نشده‌ی تقلب در آنرا بهانه‌ایی برای کارهای بعدی قرار دادند؟

میر ما و جنبش سبز کسانی نبودند که به قانون پشت پا زدند. این حکومت بود که برای پیروز کردن کاندیدای مورد نظرش قانون را به کناری نهاد و تمامی سازمان‌ها و نهادهای عمومی را به شکلی غیرقانونی در این راستا بسیج کرد. به عنوان مثال به این موارد توجه کنید:

- قطع سیستم پیامک کل کشور برای جلوگیری از رسیدن اس‌ام اس‌ها به کمیته صیانت از آرا. و جالب‌تر قطع کلیه خط تلفن‌های ساختمان این کمیته که شائبه هر گونه اتفاق و حادثه برنامه ریزی نشده را از بین می‌برد.


- پرداخت پول از منبعی نامشخص! به 9 ملیون نفر در آستانه انتخابات (راستی در قاموس شما شورای نگهبانی که تخلف به این بزرگی را نبیند همچنان معتبر و قانونی است!؟ )


- حمایت آشکار و رسانه‌ای شده اکثریت اعضای شورای نگهبان از کاندیدای موردنظرش.


- ورود نهادهای نظامی به سیاست در ساده‌ترین شکل با استفاده از امکانات این نهادها برای تبلیغات


- ورود نهاد قضایی به سیاست که نمونه بارزش حکم‌های بازداشت دادستان سابق‌اند که قبل از انتخابات صادر شده و آماده استفاده بودند!

و البته با وجود تمام این بی‌قانونی‌ها توسط حاکمیت، جنبش سبز از تمام ظرفیت‌های قانونی استفاده کرد تا با وضوحی هرچه تمام‌تر مشخص شود چه کسانی به قانون عمل نمی‌کنند. بستگان بسیاری از شهدای جنبش سبز به دادگستری همین حکومت شکایت کرده اند، قاتل کدام‌شان پیدا شده؟ شکایت 7 چهره اصلاح‌طلب از سردار مشفق به کجا رسید؟ پرونده کوی دانشگاه به کجا کشیده شد؟ چرا متهم اصلی پرونده کهریزک نه تنها احضار نمی‌شود که مقام رسمی دولتی می‌گیرد؟ راستی شکایت تاجزاده از جنتی به کجا رسید آقایان؟

یعنی مقامات جمهوری اسلامی حتی از امام علی هم برترند که حاضر به حضور در دادگاه نیستند؟ و البته منظور از دادگاه جایی است که در آن قاضی‌ای حاکم باشد عادل، بی‌طرف و شجاع، نه قاضی‌ای که قبل از شروع دادگاه یک طرف را کافر بخواند و طرف دیگر را معصوم و مبرا از گناه.

۳- از جدی‌ترین نقد‌هایی که شما و دوستانتان متوجه حکومت می‌دانید، نقد‌های اقتصادی است. سوال اینجاست که اگر اقتصاد در تصمیم‌گیرهای سیاسی برای شما موضوعیت دارد، چگونه نگاه کارگزارانی راست را با نگاه چپ میرحسین پیوند می‌دهید و چگونه از خاتمی که جهت‌گیری مشخص اقتصادی به اذعان کارشناسان اصلاحات، نداشته است حمایت می‌کنید؟ آیا انتقاد اقتصادی صرفاً بهانه‌ای برای تخریب حکومت نیست؟ نگاه‌های به شدت غیرکارشناسی آقای کروبی به اقتصاد را به خاطر دارید؟ اقتصاد در قضاوت شما نسبت به مسائل سیاسی نقش دارد یا ندارد؟ اگر دارد چرا اینچنین بین این چند نگاه صددرصد متفاوت سرگردان هستید؟

هروقت دولت ما از لحاظ اقتصادی درست عمل نکند مطمئنا نقدش می‌کنیم همان طور که در گذشته بهترین و بیشترین نقدها را بر سیاست‌های اقتصادی دولت خاتمی اقتصاددانان اصلاح طلب و ... وارد کرده اند. در عرصه عمل هیچ چیز مقدسی برای ما وجود ندارد، دولت نهم و دهم هستند که سیاست‌های اقتصادی‌شان مقدس است و انتقاد از برنامه هایشان خطر زندان دارد. در فضای سیاسی سالم و آزاد سیاست‌های اقتصادی غلط مجال اجرا پیدا نمی‌کنند و به مدد انتقادات اصلاح می‌شوند اما در فضایی که رئیس دولت خودش را کارشناس همه امور می‌داند و اجازه انتقاد هم به کسی داده نمی‌شود حتی ایده‌های درست هم به غلط اجرا می‌شوند.

از سوی دیگر برای امثال من که اقتصاددان نیستند نتایج سیاست‌ها و وضع زندگی در هر دوره بهترین ملاک قضاوت هستند. اگر فارغ التحصیلان دوره خاتمی می‌توانستند با کمی سختی کاری پیدا کنند یا خودشان دست به کارآفرینی بزنند در حال حاضر انبوه افراد بیکار اعم از تحصیل کرده و نکرده اطراف من را پر کرده است و هر روز خبر ورشکستگی و تعطیلی فلان شرکت یا کارخانه را می‌شنویم. اگر در آن زمان می‌شد مهمانی داد و گوشت و برنج و مرغ و روغن خرید حالا خیلی‌ها هستند که ماه تا ماه لب به گوشت نمی‌زنند. اگر آن زمان به خودکفایی گندم رسیدیم حالا به واردکننده تمام مواد خوراکی از میوه تا حبوبات و ... تبدیل شده ایم. اگر آن زمان کارمندها می‌توانستند پس‌انداز کنند حالا یا از خورد و خوراکشان می‌زنند یا دائما مقروضند. اگر آن زمان سالی یک بار شب عید قیمت‌ها افزایش پیدا می‌کرد حالا باید خبر از افزایش روز به روز قیمت همه چیز بگیریم. اگر زمان خاتمی افزایش پلکانی سالی 10 درصد قیمت گاز و برق و ... ظلم و جور بود حالا قناعت به افزایش چند صد درصدی هم نمی‌شود و احتمالا قرار است گاز خودمان را با قیمتی گران‌تر از آنچه که به هند و ترکیه می‌فروشند بخریم. اگر آن زمان حقوق کارمندان و کارگران هر سال به‌اندازه نرخ تورم افزایش پیدا می‌کرد حالا باید به سالی 6 تا 8 درصد راضی باشند و صدایشان هم درنیاید و ...

۴ـ یکی دیگر از نقد‌های جدی شما به حکومت، بحث سرکوب، ارعاب و برخورد‌های خشن است. و بسیار شنیده‌ایم که دوستان شما می‌فرمایند، این حکومت آنقدر جنایت کرده که هیچ راه مسالمت آمیزی باقی نگذاشته است. ضمن محکوم کردن اینگونه برخورد‌ ها؛ سوال این است که به فرض صحت تمامی ادعاها، ‌ چرا کمتر از یک دهم این اتفاقات در عقب مانده‌ترین کشور‌های منطقه، باعث بروز انقلاب و ایستادگی مردم و جوانان در خیابان‌ها، مقابل توپ و تانک و مسلسل و جنگنده‌های حکومت می‌شود ولی در ایران با وجود به قول شما تکرار این وقایع خشن و بازتاب گسترده‌ی آن توسط رسانه‌های جمعی، شاهد حضور گسترده و ایستادگی بیشتر از ۲۴ ساعت جنبش، نمی‌باشیم؟ چرا فراخوان‌های اخیر مکرراً با شکست مواجه می‌شود؟ آیا این نمود بارز عدم جایگاه مردمی این جنبش در بین مردم نیست؟ ‌

مردم ایران از مرگ خسته شده اند، به دنبال زندگی اند. اگر واقعا دلتان می‌خواهد جایگاه مردمی جنبش را ‌اندازه بگیرید هزینه فعالیت سیاسی را به‌اندازه کهریزک و کشته شدن بالا نبرید.

۵- لطفا بدون انکار واقعیت و پرهیز از نظریات شاذی مانند “ساندیس” و یا “فریب حکومت و سوء استفاده از احساسات مذهبی مردم”، ‌که در واقع توهین به شعور ملت مظلوم ایران محسوب می‌شود، بفرمایید نظر شما راجع به قیام میلیونی ایرانیان بر علیه جنبش سبز در ۹ دی و ۲۲ بهمن چیست؟

یک راهپیمایی که نه تنها هیچگونه خطری ندارد بلکه می‌تواند سود بسیاری داشته باشد مسلما قیام خوانده نمی‌شود.


اولا ما می‌دانیم که شما وجود دارید و قصد انکار شما را نداریم، شما چه؟ 25 خرداد و 28 خرداد را دیدید؟ روز قدس و عاشورا را چطور؟ 25 بهمن چه؟


دوما بالاخره ما نفهمیدیم لشکرکشی خیابانی ملاک هست یا نه!


سوما همچنان تاکید می‌کنم اگر واقعا قصد مقایسه دارید یک روز شما با تمام امکانات‌تان به خیابان بیایید. و یک روز هم به ما اجازه بدهید که به خیابان بیاییم، ما هیچکدام از امکانات شما را لازم نداریم فقط کسی را دستگیر نکنید و مردم را هدف حمله قرار ندهید. آن وقت می‌توانیم به مقایسه دو گروه بنشینیم. راه‌های بهتری هم هستند. رفراندومی با نظارت نهاد‌های بین المللی برگزار کنید تا مشخص شود مردم واقعا چه می‌خواهند، مگر شما مطمئن نیستید که ما در اقلیتیم؟


پی نوشت:

* از «شهروند سبز» پیش از این در این وبلاگ یادداشت «تندروها به ما چه داده اند؟» منتشر شده بود.

در پاسخ به همین پرسش ها بخوانید:



پاسخ وبلاگ «راز سر به مهر»

پاسخ وبلاگ «زمزمه های یک رهگذر»


اگر شما هم خود را یک شهروند سبز می دانید، می توانید از دیدگاه خود به این پرسش های پنج گانه پاسخ داده و برای انتشار در اختیار مجمع دیوانگان قرار دهید.

تجمع 25خرداد، بیم‌ها و امیدها

در فاصله یک روز به تجمع 25 خردادماه، من تغییر محسوسی در حال و هوای شهر نمی‌بینم. هرچند می‌توان پیش‌بینی کرد که اخبار راهپیمایی 22خرداد در شهر پیچیده باشد و یا دست کم وضعیت غیررسمی حکومت نظامی توجه شهروندان را جلب کرده باشد اما هنوز نشانه‌ای از آب شدن یخ‌های جامعه مشاهده نمی‌شود. می‌خواهیم اسمش را بگذاریم رکود، بهت، استیصال، سِر شدگی، بی‌تفاوتی و یا هر چیز دیگری که نیازمند تحلیل است*، به هر حال این وضعیت هنوز تغییر نکرده. من امیدوار بودم شورا راهپیمایی‌های سکوت را ادامه دهد تا با هزینه‌ای اندک به مرور بتوانیم شرایط را تغییر دهیم، اما فراخوان جدید شورا (از اینجا بخوانید) با این انتظارت تفاوت‌هایی داشت.


نکات مثبت فراخوان شورای هماهنگی را اگر بخواهیم نام ببریم، در درجه نخست باید به نفس این دعوت اشاره کنیم. 25خردادماه به نوعی شناسنامه جنبش سبز است و نباید به هیچ وجه به دست فراموشی سپرده شود. از این مسئله که بگذریم پراکندگی تجمع در سطح شهر و معرفی نکردن یک محور مشخص می‌تواند جنبه‌های مثبت و منفی بسیاری داشته باشد. از جنبه مثبت می‌توان به پراکندگی نیروهای سرکوب اشاره کرد. در واقع برای مدت‌ها محور امام حسین به آزادی، محور اصلی راهپیمایی سبزها بود، اما تجربه آخرین اعتراضات زمستان گذشته ثابت کرد که نیروهای امنیتی توانسته‌اند راهکارهای بسیار کارآمدی برای کنترل دقیق این محور به دست بیاورند. محور خیابان ولیعصر هم برای این نیروها کاملا شناخته شده است. حال که تجمع محور مشخصی نخواهد داشت، دستگاه سرکوب نه تنها نمی‌تواند نیروهای خود را در یک نقطه متمرکز کند، بلکه ناچار است برای کنترل مناطق جدیدی از شهر برنامه‌ریزی کند که احتمالا در مورد وضعیت آن‌ها تجربه کافی ندارد.


در نقطه مقابل، همین پراکندگی تجمع می‌تواند یک نقطه ضعف هم محسوب شود چرا که تمرکز معترضین نیز در هر منطقه کاهش می‌یابد. بدین ترتیب معترضان نمی‌توانند از مشاهده موجی از همراهان خود قوت قلب بگیرند. فقط باید امیدوار بود که باز هم شهروند-رسانه‌ها فعال شوند تا بتوانیم به مدد تصاویری که از نقاط مختلف شهر ارسال می‌شود به گستردگی اعتراضات پی ببریم. نقطه ضعف دیگر فراخوان شورا را من در بی‌هدفی این برنامه می‌دانم. هرچند «بزرگ‌داشت 25خرداد» خودش می‌تواند یک هدف محسوب شود، اما من امیدوار بودم که شورا همچنان «آزادی رهبران جنبش» را مطالبه اصلی موج جدید اعتراضات قرار دهد تا بدین ترتیب دست کم بتوانیم امیدوار باشیم حاکمیت را در یک مسیر مشخص تحت فشار گذاشته‌ایم**.


در نهایت اینکه من در راهپیمایی 22خرداد یک تغییر آشکار در ترکیب نیروهای امنیتی دیدم. مدت‌ها بود که پیاده‌نظام بسیجی حاضر در محل با کاورهای رنگی مشخص می‌شدند و همگی اصرار داشتند تا روی خود را با ماسک و نقاب بپوشانند. اما 22خرداد امسال و در شرایطی که نسبت جمعیتی بسیجی‌ها به ماموران نیروی انتظامی به شدت افزایش یافته بود، این شبهه نظامیان با همان لباس‌های شخصی سابق در محل حاضر شده بودند. احساس من این بود که حاکمیت می‌خواهد پیامی غیررسمی به معترضین بدهد که از این به بعد یک نیروی درنده‌خو و غیرپاسخ‌گو را برای هرگونه برخوردی با آن‌ها آزاد خواهد گذاشت.


یک بار دیگر اشاره کرده بودم که در دور جدید ناآرامی‌های تنها فاکتور سوم، از سه شرط «وضعیت انقلابی» باقی مانده‌ است که در نهایت همین فاکتور همه چیز را مشخص می‌کند. (یادداشت «آیا کشور در حال ورود به وضعیت انقلابی است» را بخوانید) مسئله این است که اختلافات داخلی حاکمیت دستگاه سرکوب آن را به چه سمتی هدایت کرده؟ تعدیل سرکوب و یا افسارگسیخته ساختن آن؟ امیدوارم این تفسیر اشتباه باشد، اما گمان می‌کنم اتفاق بدتر رخ داده است. یعنی نیروهای رسمی امنیتی، نظیر نیروی انتظامی، یا به دلیل کاهش انگیزه برخورد با مردم و یا به دلیل تغییر سیاست سرکوب نقش کمتری در تجمات بعدی ایفا خواهند کرد. در برابر نیروهای بسیج که گویا هر روز با جذب عضو از اراذل و اوباش سابقه‌دار تقویت می‌شوند آزاد گذاشته خواهند شد که این معنایش افزایش تلفات است. من تنها می‌توانم امیدوارم باشم که دور جدید راهپیمایی‌ها با محوریت متمرکز و منسجم «شورای هماهنگی» ادامه یابد که در این صورت وضعیت به زودی تغییر خواهد کرد و به قول معروف «ورق برمی‌گردد».


پی‌نوشت:
* من در این مورد نظر خودم را دارم که پیش از این هم به آن اشاره کرده بودم و باز هم در موردش خواهم نوشت.
** در مورد لزوم طرح مطالبه می‌خواستم مثالی از شهادت «هدی صابر» بزنم، اما سنگینی این درد و بار احساسی آن فعلا چنین اجازه‌ای را نمی‌دهد.

۳/۲۳/۱۳۹۰

پاسخ به پنج پرسش از جنبش از زبان میرحسین موسوی

توضیح: پیش از این در مورد پرسش‌های پنج‌گانه نگارنده وبلاگ «آینده از آن حزب‌الله» از فعالان سبز نوشته بودم. در این یادداشت تلاش کردم تا پاسخ این پرسش‌ها را از خلال بیانیه‌ها و گفت و گوهای مهندس موسوسی استخراج کنم. ناگفته پیداست که این سخنان در پاسخ به این پرسش‌ها طراحی نشده و اگر شخص مهندس امروز در حصر گرفتار نبود می‌توانست پاسخ درخوری به این پرسش‌ها بدهد.

۱- لطفا “جنبش سبز” را برای من دقیقا تعریف کنید؛ و بفرمایید از میان گروه‌های بسیار متفاوت و متناقضی که هم اکنون مدعی جنبش سبز هستند، مشخصاً با کدامیک مخالفت دارید و آنرا داخل در جنبش نمی‌دانید؟ چرا هرگز این جنبش به حمایت رژیم جنایتکار صهیونیستی از خودش پاسخ نداد؟ و صراحتاً بفرماید نظر “جنبش سبز” در خصوص تفکرات امام راحل و بارز‌ترین آنها یعنی ولایت فقیه ؛ چیست؟

در تعریف جنبش سبز:
«در یک حزب تأکید بر بیشترین همفکری و وحدت حداکثری در عقاید است، حال آن که راه ما به عنوان مسیری که تجدید و تقويت هويت ملی را هدف گرفته، بر وحدت حول حداقل نکات مشترک تکیه می‌کند؛ مجموعه‌ای پیام‌محور و متشکل از تمامی سازوکارهای مدنی کوچک و بزرگ که در مسیر خود هدفی مشترک را انتخاب کرده‌اند». (بیانیه شماره11) ... «آنچه اینک در جامعه ما نقش‌آفرینی می‌کند شبکه اجتماعی خودجوش و توانمندی است که در میان بخش وسیعی از مردم شکل گرفته و نسبت به پایمال شدن حقوق خود معترض است». (همان) «جنبش سبز مخالف دروغ است و آنرا آفتی خانمان برانداز برای کشور می‌داند و از اینرو دروغ های سیاسی و امنیتی و اقتصادی و فرهنگی و امثال آنرا خطری بزرگ برای کشور می‌دانیم». (بیانیه شماره 17) و خلاصه اینکه: «سبز بودن به لباس و نماد نیست. سبز بودن به رفتار و اخلاق است» (گفت و گو با کلمه) «از مخالفان خود بپرسید آیا پرچم‌های رنگارنگ شما نیز به معنای اصرار بر اجرای بدون تنازل قانون اساسی است، و اگر آری گفتند آنها را بپذیرید. آن روز وقتی است که همه با هم سبز می‌شویم» (بیانیه شماره 15)

در مرزبندی با جریانات:
«تهمت بی دینی و همراهی با قدرتهای بیگانه مستکبر و افراد بدنام و جریانهای منحوسی چون منافقین به فرض آنکه به حذف فیزیکی تعدادی از خدمتگزاران اسلام و مردم منتهی شود ناشی از چشم بستن به ماهیت مشکلات ملی کشور است. من به عنوان یک دلسوز می گویم منافقین با خیانت ها و جنایت های خود مرده اند، شما برای کسب امتیازهای جناحی و کینه ورزی آنها را زنده نکنید». (بیانیه شماره 17)

در مورد شائبه حمایت اسراییل از جنبش:
«دولت با همکاری سازمان صدا و سیما کوشش می کند این موج سبز مردمی را وابسته به بیگانگان جلوه دهد؛ غافل از آنکه اقبال به رسانه های خارجی نه ناشی از توفیق این رسانه ها در جلب مخاطب و یا وابستگی این جریان مردمی به خارج، بلکه حاصل بی تدبیری و فضای بسته رسانه ای موجود است. دولتی که رسیدن صدای مخالفانش را از طریق چند روزنامه و پایگاه خبری طاقت نمی آورد لاجرم به دست خود، نگاه جامعه را به رسانه های بیرون از مرزها معطوف می کند. موج سبز اعتراض های ما تنها منعکس کننده یک خواست مستقل و به حق داخلی است که به مداخله دیگران خوش آمد نمی گوید». (بیانیه شماره 4)

در مورد تفکر آیت‌الله خمینی:
«من آمده بودم ... تا نشان دهم می‌توان معنوی زندگی کرد و در عین حال در امروز زیست. آمده بودم تا هشدارهای اماممان را درباره تحجر بازگو کنم. آمده بودم تا بگویم گریز از قانون به استبداد می‌انجامد؛ تا به یاد آورم كه اعتنا به کرامت انسان‌ها پایه‌های نظام را تضعیف نمی‌كند، بلكه استحكام می‌بخشد». (بیانیه شماره 5) «اگر حجم عظیم تقلب و جابه‌جایی آرا، كه آتش به خرمن اعتماد مردم زده است، خود دلیل و شاهد فقدان تقلب معرفی شود، جمهوریت نظام به مسلخ كشیده خواهد شد و عملا ایده ناسازگاری اسلام و جمهوریت به اثبات می‌رسد. این سرنوشت دو گروه را خوشحال خواهد كرد؛ یك دسته آنان كه از ابتدای انقلاب در مقابل امام صف‌آرایی كردند و حكومت اسلامی را همان استبداد صالحان ‌دانستند و به گمان باطل خود می‌خواهند مردم را به زور به بهشت ببرند و دسته دیگر كه با ادعای دفاع از حقوق مردم اساسا دیانت و اسلام را مانع تحقق جمهوریت می‌دانند. هنر شگرف امام باطل كردن سحر این دوگانه‌‌انگاری‌ها بود. من آمده بودم تا با تكیه بر راه امام تلاش ساحرانی را كه دوباره جان گرفته‌اند خنثی كنم». (همان)


«بسیجی که امام می‌‌خواست در مقابل ملت قرار نمی‌گرفت، بلکه در کنار مردم و پشت‌سر آنان بود؛ بسیجی که فراتر از جناح‌ها عمل کند و بازوان بلندش همه اقشار را در بر بگیرد؛ بسیجی که از دوستی مردم لذت ببرد؛ بسیجی که به دنبال رفاقت و محبت و یگانگی مردم باشد؛ بسیجی که بدون توجه به اختلافات سلیقه‌ای خود با دیگران حافظ عرض و ناموس‌شان باشد، که آنان یا برادر او در دینند و یا نظیر او در آفرینش؛ بسیجی که حرمت حریم‌های خصوصی مردم راحفظ کند. امام بسیج را به عنوان ابزاری برای قدرت حاکمان نمی‌خواست، بلکه نهادی برای قدرت مردم می‌دید تا حاکمیت آنان بر سرنوشتشان تضمین نماید. قرار بود رفتار و اندیشه بسیجی در مردم اثر کند، نه آن که قدرت بسیج بر سر مردم فرود آید. قرار نبود بسیج جیره‌خوار دولت شود و به ازای دستگیر کردن مردم در اجتماعات پاداش سرانه بگیرد. افسوس بر بسیج اگر تا حد یک حزب سیاسی تنزل کند؛ این آن چیزی نیست که امام ما برای بسیجیان می‌خواست. قرار نبود بسیج به دستگاهی تبدیل شود که اختیار انتخاب و آزادی رای را از مردم بستاند». (بیانیه شماره 15)


۲ـ جناب آقای میرحسین موسوی و سایرین، قوانین انتخاباتی ایران بخصوص فرآیند اعتراض به نتایج را قبول داشتند یا خیر؟ اگر بله، (که با توجه به شرکت و امضاء برگه‌ی ثبت‌نام، قاعدتاً برمی‌آید که قبول داشتند)،‌ چرا قواعدِ (درست یا غلط ِ)بازی که خودشان پذیرفته بودند را برهم زدند؟ و اگر خیر؛ چرا در فرآیندی که آنرا قبول نداشته شرکت کردند و ادعای هیچ‌گاه اثبات نشده‌ی تقلب در آنرا بهانه‌ایی برای کارهای بعدی قرار دادند؟

پیش از این در یادداشت مفصلی به این پرسش از زاویه فعالیت‌ها و بیانیه‌های مهندس موسوی پرداخته بودم. به یادداشت «موسوی تخلف نکرد؛ ما قانون شکن نبودیم» مراجعه کنید.


۳- از جدی‌ترین نقد‌هایی که شما و دوستانتان متوجه حکومت می دانید، نقد‌های اقتصادی است.سوال اینجاست که اگر اقتصاد در تصمیم‌گیرهای سیاسی برای شما موضوعیت دارد،چگونه نگاه کارگزارانی راست را با نگاه چپ میرحسین پیوند می‌دهید و چگونه از خاتمی که جهت گیری مشخص اقتصادی به اذعان کارشناسان اصلاحات، نداشته است حمایت می‌کنید؟ آیا انتقاد اقتصادی صرفاً بهانه‌ای برای تخریب حکومت نیست؟ نگاه‌های به شدت غیرکارشناسی آقای کروبی به اقتصاد را به خاطر دارید؟ اقتصاد در قضاوت شما نسبت به مسائل سیاسی نقش دارد یا ندارد؟ اگر دارد چرا اینچنین بین این چند نگاه صددرصد متفاوت سرگردان هستید؟

«نمی‌توان از جامعه‌ای که بخش قابل توجهی از آن دچار جبر نان و از تأمین نیازها اولیه خود ناتوان است انتظار مشارکت گسترده در فرآیند توسعه سیاسی را داشت. البته عکس این رابطه نیز صادق است و جامعه‌ای که از آزادی‌ها و آگاهی‌های اساسی محروم شود در تأمین معیشتی که لیاقت آن را دارد نیز درمی‌ماند و حتی در عهد درآمدهای افسانه‌ای، به پیشرفتی بیشتر از صدقه‌پروری و واگذار کردن اختیار بازار و اقتصاد ملی خود به بیگانگان نائل نمی‌شود. ما بر این باوریم که آزادی زمانی دوام دارد که با عدالت توأم باشد. به همان اندازه که محدودیت‌های جاری برای آزادی بیان و امکان برگزاری اجتماعات نگران‌کننده است، وجود فقر، فساد و تبعیض در سطحی گسترده چشم‌انداز دسترسی به جامعه‌ای آرمانی مبتنی بر قانون اساسی را تیره می‌کند، به ویژه آن که در سیاست‌ سال‌های اخیر دورنمای روشنی برای خروج از ا ین وضعیت ملاحظه نمی‌شود، به صورتی که وارد آمدن صدمات اساسی به تولید ملی، تداوم فعالیت سودآور اقتصادی را به یک آرزو و یافتن شغل مناسب را به دغدغه اصلی جوانان و خانواده‌های آنان مبدل ساخته است». (بیانیه شماره 11)


«با اتکا به آمارهای رسمی منتشر شده از سوی مراجع رسمی همین دولت ده‌ها میلیارد دلار از درآمدهای ارزی کشور را ظرف سال‌های گذشته مفقود اعلام می‌کنند و و مراجعی که باید درمقابل این امر واکنش دهند بی‌تفاوت نسبت به حجم این ارقام که می‌تواند چند ارتش را تجهیز کند در گیرودار یارکشی‌های سیاسی افتاده‌اند». (بیانیه شماره 13) «اگر ما نسبت به آنچه زندگی در این خاک و بوم را مختل می‌کند حساسیت نشان ندهیم دیگری نشان نخواهد داد؛ كما این‌كه اقتصاددانان ما بیمناك از آن كه سرنوشتی شبیه به معترضین نسبت به وقوع اعمال خلاف اخلاق در زندان‌ها داشته باشند در اعتراض خود كاملا تنها هستند. زمانی مفقود شدن بیست هزار دلار درخزانه كشور برای ساقط كردن یك دولت كافی بود. اما اینك فریادهای اخطار نسبت به گم شدن چنین ارقام گزافی كمترین واكنشی بر نمی‌انگیزد». (همان)


۴ـ یکی دیگر از نقد‌های جدی شما به حکومت، بحث سرکوب، ارعاب و برخورد‌های خشن است. و بسیار شنیده‌ایم که دوستان شما می‌فرمایند، این حکومت آنقدر جنایت کرده که هیچ راه مسالمت آمیزی باقی نگذاشته است. ضمن محکوم کردن اینگونه برخورد‌ها؛ سوال این است که به فرض صحت تمامی ادعاها،‌ چرا کمتر از یک دهم این اتفاقات در عقب مانده‌ترین کشور‌های منطقه، باعث بروز انقلاب و ایستادگی مردم و جوانان در خیابان‌ها، مقابل توپ و تانک و مسلسل و جنگنده‌های حکومت می‌شود ولی در ایران با وجود به قول شما تکرار این وقایع خشن و بازتاب گسترده‌ی آن توسط رسانه‌های جمعی، شاهد حضور گسترده و ایستادگی بیشتر از ۲۴ ساعت جنبش ، نمی‌باشیم؟ چرا فراخوان‌های اخیر مکرراً با شکست مواجه می‌شود؟ آیا این نمود بارز عدم جایگاه مردمی این جنبش در بین مردم نیست؟‌

«امروز دامنه ی شعار “رای من کجاست؟” مردم ایران، به شعار “الشعب یرید اسقاط النظام” در قاهره و سوئز و اسکندریه رسیده است. برای کشف راز این پیوندها و مشابهت ها لازم نیست جای دوری برویم. کافی است شیوه انتخابات اخیر مصر را با انتخابات های خود مقایسه کنیم و اینکه رئیس شورای نگهبان از بی نیازی به آرا میلیون ها شهروند سبز سخن می راند. اگر به نظام های در حال سقوط جهان عرب و خاورمیانه با دقت نگاه کنیم، خواهیم دید؛ در همه این نظام ها به یک سان شبکه های اجتماعی وعرصه مطبوعات و فضای مجازی مورد حمله قرار می گیرند و به شکل حیرت انگیزی اس ام اس ها و تلفن ها و اینترنت قطع و قلم ها مشابه یکدیگر در هم شکسته و معترضین به زندان ها برده می شوند.


متاسفانه منافع ِ پشت سر ِ ایدئولوژی ِ حاکم در کشور، اجازه نمی دهد واقعیت ها آنچنان که هستند، خود را نشان دهند. خطیبان و تریبون های گوش به فرمان، به عملکرد مفسدانه و جبارانه فرعون مصر که با بازداشت ها، اعتراف گیری ها، پرونده سازی ها و غارت مردم از طریق باندها و اطرافیان، این شرایط انفجاری را در مصر ایجاد کرده اند توجهی نشان نمی دهند. اینان به روز “خشم مردم” مصر اشاره می کنند ولی نمی گویند که روز غضب، نتیجه ناکارآمدی و فساد در بالاترین سطح حکومت و حیف و میل کردن بیت المال و هم چنین بستن دهن ها و شکستن قلم ها و اعدام ها واعدام ها و اعدام ها و بر پا کردن چوبه های دار برای ایجاد خوف در میان مردم است. و نمی گویند اگرحکومت به حاکمیت مردم بر سرنوشت خود احترام می گذاشت و در انتخابات چند ماه پیش مصر آرای مردم را نمی دزدید، کار به شعار “اسقاط نظام” از سوی شعب عزیز مصر نمی رسید. و شاید هم متوجه نیستند که ادامه سیاست غلبه به وسیله ایجاد خوف، نهایتا در نقطه ای به ضد خود تبدیل و آنگاه آمدن “روز خشم” و روزهای غضب ملی اجتناب ناپذیر می شود. فراعنه معمولا زمانی صدای ملت را می شنوند که بسیار دیر شده است». (بیانیه میرحسین موسوی پیرامون وقایع منطقه)


۵- لطفا بدون انکار واقعیت و پرهیز از نظریات شاذی مانند “ساندیس” و یا “فریب حکومت و سوء استفاده از احساسات مذهبی مردم”،‌که در واقع توهین به شعور ملت مظلوم ایران محسوب می‌شود، بفرمایید نظر شما راجع به قیام میلیونی ایرانیان بر علیه جنبش سبز در ۹ دی و ۲۲ بهمن چیست؟


(اول اینکه) «افتخار واقعی به شرکت خودجوش مردم در راهپیمایی ۲۵ خرداد و مراسم های بعد از آن است و نه راهپیمایی های مهندسی شده و یا احیانا اجباری با این همه هزینه و فضای امنیتی و ارعاب». (اما در این مورد) «آمار دقیقی نمی توان ارایه کرد ولی از طریق قراینی می شود فهمید. یکی از این قراین، وزن جمعیتی راهپیمایی خودجوش ۲۵ خرداد و مقایسه آن با ۲۲ بهمن است و قرینه دیگر فضای خالی میدان آزادی به هنگام سخنرانی و مقایسه آن با سال های پرجمعیت راهپیمایی است. هنوز جوابی برای خالی بودن میدان و این که چرا دوربین ها فقط نقاط محدود نزدیک به جایگاه را رصد می کرده داده نشده است. اینکه مردم مراقب چمن و محیط زیست بوده اند، مخصوصا برای کسانی که سال های قبل حضور مردم در میدان را مشاهده کرده اند، مضحک است. اگر برای نطام تخمین وزن جمعیتی جنبش سبز اهمیت داشت، جلوی ابراز هویت جمعیت های سبز را نمی گرفت. ولی وحشت از آشکار شدن این هویت و دامنه آن، این فرصت تاریخی را گرفت. این امر بیش از جنبش راه سبز، برای حاکمیت مضر بود. روشن است که پنهان نگه داشتن واقعیت، منجر به حذف آن نمی شود و در این مورد بنده یقین دارم که با این برخورد گسترده، این هویت عمیق تر و گسترده تر خواهد شد. ولی بنده و جناب آقای کروبی در مشورتی که داشتیم فکر کردیم پیشنهادی که قبلا داده ایم را تکرار کنیم و آن اینکه اجازه داده شود جنبش راه سبز با توجه به اصل ۲۷ قانون اساسی، برای یک راهپیمایی مردم را دعوت کنند. نحوه استقبال می‌تواند به حرف و حدیث ها پایان دهد. ما اعتقاد داریم که اگر دعوت جنبش سبز و تشکل های اصلاح طلب و مراجع عظام و دیگر شخصیت های نظام نمی‌بود، امسال (22بهمن 88) ما یک راهپیمایی بی‌رمقی داشتیم که اکثریت آن را نیروهای نظامی و انتظامی که از سراسر کشور جمع شده بودن تشکیل می داد، یعنی مسیرهای راهپیمایی وضعیتی می داشتند که میدان آزادی به هنگام سخنرانی داشت». (گفت و گو با سایت کلمه)


پی‌نوشت:

در پاسخ به همین پرسش‌ها بخوانید:




یک راهپیمایی موفق – یک پیشهاد برای شورا

هرکه را می‌دیدی شاد بود. لبخند بود و گپ و گفت و اشاره و چشمک. دوش به دوش هم راه می‌رفتیم و از لشگر بسیجی‌ها سان می‌دیدیم. انگار پذیرش هسته «سکوت» به یک سپر محافظ تبدیل شده بود. آنقدر خیال راهپیمایان آسوده بود که در طول مسیر هرجا خسته می‌شدند گروه‌گروه کنار خیابان و روی سکوی مغازه‌ها می‌نشستند. گاه درست در جایی که تجمعی از نیروهای سرکوب هم وجود داشت چند تن از راهپیمایان با خیال آسوده نشسته بودند و بطری‌های آبشان را هم ردیف کرده بودند. راستی چه نشانه عجیب و غریب و در عین حال آشنا و گویایی است این بطری‌های آب معدنی. صد رحمت به دستبند سبز!


وقتی که قرار نبود راهپیمایی با سکوت همراه باشد، هر لحظه سکوت راهپیمایان برایشان زجرآور بود. تفسیر خیلی ساده‌ای داشت. ما آمده بودیم که فریاد بزنیم و شعار بدهیم اما حضور سنگین نیروهای سرکوب مانع شده بود. هرقدر که ما بیشتر در سکوت حرکت می‌کردیم بیشتر می‌پذیرفتیم که سرکوبگران در ماموریت خود پیروز شده‌اند. انگار با هر قدم خودمان را لعنت می‌کردیم که شهامت فریاد زدن در وسط نیروهای سرکوب را نداریم. در طول راه مدام احساس تحقیر و شکست آزارمان می‌داد و حتی زمانی که جمعیت بیشتر می‌شد این احساس که حتی در کنار یکدیگر نیز نمی‌توانیم به هدفمان برسیم دردناک‌تر می‌شد. راهپیمایی در تظاهرات غیر سکوت یعنی اینکه به صورت مداوم به دنبال فرصت بگردی تا فریادی بزنی. یعنی اینکه مدام باید اطرافت را نگاه کنی که کجا حجم نیروها کمتر می‌شود. یعنی اینکه مدام منتظری که یک نفر از یک گوشه فریادی بزند و حمله شروع شود. یعنی اضطراب مداوم. یعنی استرس بی‌نهایت. نتیجه این می‌شد که راهپیمایی در نهایت به تضعیف و حتی تخریب روحیه شرکت کنندگان منجر می‌شد. در نقطه مقابل نیروی سرکوبگر در روزهای عادی برای برقراری سکوت و آرامش در صحنه حاضر شده بود. پس هرقدر که راهپیمایان در سکوت پیاده‌روها را طی می‌کردند سرکوبگران بیشتر احساس قدرت می‌کردند. ماموریت آن‌ها با موفقیت همراه بود.


اما دیروز همه چیز عوض شده بود. ما قرار بود در سکوت قدم بزنیم و همین کار را می‌کردیم. اینکه به اهدافمان می‌رسیدیم ما را خوشحال می‌کرد. هر قدم که جلوتر می‌رفتیم احساس پیروزی در ما تقویت می‌شد. همین امر روحیه معترضین را بالا می‌برد. نیازی نبود به صورت مداوم نگران افزایش یا کاهش حجم نیروهای سرکوب باشیم. کسی نگران نبود که به ناگاه فریادی زده شود و مزدوران از هر سو حمله کنند. استرسی وجود نداشت. با آرامش قدم می‌زدیم و حتی با آسودگی از لذت تماشای ویترین مغازه‌ها بهره می‌بردیم. حاضران در راه‌پیمایی دیروز با وجدانی آسوده و احساسی از پیروزی به خانه‌هایشان بازگشتند. این یعنی افزایش روحیه. در برابر سرکوبگران دیروز برای مقابله با شعار در صحنه حاضر نشده بودند. آن‌ها برای سرکوب سکوت اجیر شده بودند اما این کار را بلد نبودند. نمی‌دانستند چطور باید این سکوت سنگین را بشکنند. هرلحظه آشفته‌تر و پریشان‌تر می‌شدند. با موتورهایشان ویراژ می‌دادند و سر و صدا تولید می‌کردند اما بی‌فایده بود. صبرشان که تمام می‌شد بی‌خود و بی‌جهت به پر و پای مردم می‌پیچیدند تا شاید آن‌ها را به مقابله تحریک کنند اما معمولا شکست می‌خوردند. سرکوبگران دیروز با حس پیروزی خیابان‌ها را ترک نکردند. حریفشان کاری را که می‌خواست کرده بود. فریادهای «حیدر حیدر» عربده‌کش‌هایشان نشانه قدرت نبود. حکایت قماربازی بود که همه چیزش را باخته اما ناچار است به روی خودش نیاورد.


خلاصه اینکه راهپمیایی سکوت از هر جهت موفقیت‌آمیز بود. نخست اینکه دو سال پس از کودتا بار دیگر دستگاه سرکوب را ناچار کرد که شهر را به حالت حکومت نظامی درآورد. از سوی دیگر کمترین هزینه را به معترضین تحمیل کرد و سبب شد روحیه آنان به شدت بالا رود. به باور من این آزمون موفق به این سادگی نباید به دست فراموشی سپرده شود.


شورای هماهنگی اعلام کرده است که برای روزهای 25 و 26 خرداد ماه هم برنامه‌هایی را تدارک خواهد دید. (اینجا) من امیدوارم شورا این تجربه موفق را بی‌دلیل تغییر ندهد. به قول معروف «ترکیب تیم برنده را نباید عوض کرد». پیشنهاد من این است که راهپیمایی‌های سکوت باز هم تکرار شوند و هربار دامنه آن‌ها به بخش‌های بیشتری از محله‌های شهر (منظورم فقط شهر تهران نیست) کشیده شود. من حتی گمان می‌کنم با این شیوه جدید ما می‌توانیم برای روزها و هفته‌ها ماشین سرکوب را به خیابان بکشیم اما کمترین هزینه ممکن را بدهیم. اگر بتوانیم وارد این نبرد فرسایشی جدید بشویم به احتمال زیاد بازنده حاکمیت خواهد بود مگر اینکه هرچه سریع‌تر بخواهد شیوه سرکوبش را تغییر دهد و برای این راهکار جدید به دنبال پاسخ جدیدی بگردد. به هر حال تا آن زمان ما همچنان می‌توانیم ابتکار عمل را حفظ کنیم و به حرکت در سکوت ادامه دهیم. بگذارید تبلور آن سخن زیبای میرحسین باشیم که خطاب به دستگاه سرکوب می‌گفت: «در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است».


پی‌نوشت:

مجموعه بسیار جالبی از روایت‌های مردمی حاضران در راهپیمایی را از اینجا بخوانید.