۱/۲۳/۱۳۸۹

از اوکراین و قرقیزستان چه پندی بگیریم؟

1- نظام دیکاتور منش اوکراین که از حمایت همه جانبه روسیه برخوردار بود در سال 2004 و در آستانه برگزاری انتخابات ریاست جمهوری احساس خطر کرد. ساختار این نظام را نامزدی اصلاح طلب و غرب گرا مورد تهدید قرار داده بود. «ویکتوریوشچنکو» که بیش از هر چیز به دلیل انزجار عمومی از دولت حاکم، به نقطه تمرکز و اتحاد تمامی مخالفان حاکمیت بدل شده بود در برابر «یانوکوویچ» مورد حمایت روسیه شانس بیشتری داشت. دولت دست به هر کاری زد تا از محبوبیت رقیب بکاهد، اما زمانی که موفق نشد در شمارش آرا دست برد. نتایج مخدوش با اعتراض عمومی مواجه شد تا پس از شش روز مقاومت معترضان، سرانجام انقلاب نارنجی مردم اوکراین به ثمر بنشیند و یانوکویچ متقلب از ریاست جمهوری برکنار شود. با این حال پس از آنکه معترضین حکومت را در دست گرفتند درگیر اختلافات داخلی شدند. اصلی ترین اختلافات میان شاخص ترین رهبران جنبش یعنی «ویکتوریوشچنکو» و «یولیا تیموشنکو» رخ داد و کار به حذف و استعفا کشیده شد. این جدال ها آنچنان افکار عمومی را فرسوده ساخت که یانوکویچ، همان چهره منفور و متقلب پیشین مورد اقبال عمومی قرار گرفت و این بار به صورتی قانونی و دموکراتیک در انتخابات ریاست جمهوری 2010 پیروز شد. انقلاب نارنجی تنها پنج سال پس از پیروزی، به صورت کامل شکست خورد.


2- پس از استقلال کشور قرقیزستان از شوروی سابق در سال 1926، عسگرآقایف، رهبر حزب کمونیست قدرت را در این کشور به دست گرفت. وی تصمیم داشت که تا پایان عمر در مقام ریاست جمهوری این کشور باقی بماند اما در جریان انتخابات پارلمان کشور در سال 2005، هنگامی که نتایج اعلام شده از پیروزی قاطع حامیان رییس جمهور خبر دادند مردم خشم گین در اعتراض به تقلب در انتخابات به خیابان ها ریختند. دولت یک ماه در برابر اعتراضات مقاومت کرد اما سرانجام متلاشی شد. رییس جمهور ناچار شد از کشور فرار کرده و به روسیه پناهنده شود. به این صورت «انقلاب گل لاله» در قرقیزستان به ثمر نشست و «قربان بیگ باقیف» از رهبران مردمی به قدرت رسید. با این حال روی کار آمدن رهبر اعتراضات مردمی نیز پایان کار قرقیزستان نبود. دولت جدید خیلی زود در منجلاب فساد بوروکراتیک و اداری فرو رفت. انتظارات مردمی که با امیدهای بسیار علیه حکومت پیشین به خیابان ها آمده بودند برآورده نشد. افزایش قیمت برق ضربه نهایی را بر پیکر دولت نوپا و ضعیفی وارد ساخت که با امیدهای بسیار کشور را در دست گرفته بود. این بار نوبت به قربان بیگ باقی یف بود تا از دست شهروندان خشمگین فرار کند و با واگذاری قدرت به مخالفان، رویاهای انقلاب گل لاله را پرپر شده ببیند.


هیچ تناظر الزام آوری میان اتفاقات مشابه در طول تاریخ وجود ندارد. با این حال از تکرار وقایعی با ریشه های مشترک می توان درس های گران بهایی آموخت. چرا انقلاب های رنگین اوکراین و قرقیزستان تنها پنج سال پس از پیروزی به شکست کامل رسیدند؟ چرا این شکست ها آنقدر فاجعه آمیز بود که حتی یک نیروی سوم هم قدرت را در دست نگرفت، بلکه درست همان حاکمان و یا جریان هایی که با انقلاب های مردمی برکنار شده بودند دوباره مورد اقبال عمومی قرار گرفتند؟ آیا اساسا انتقاداتی که پنج سال پیش به این حکومت ها وارد می شد بی پایه بودند؟ در این مورد باید زیاد حرف بزنیم. فعلا فقط می خواهم یک یادداشت زیبا را با عنوان «گزینه خاتمی» پیشنهاد کنم.

یک درس عملی از نظام اداری

اخوی برای تسویه خلافی ماشینش به پلیس+10 مراجعه کرده بود. می گفت لیست را که گرفتم به یک مورد اعتراض داشتم، گفتم من اصلا اینجا نبوده ام. گفتند آن مورد توسط دوربین ضبط شده و به هیچ وجه جای اعتراض ندارد، به جایش دو مورد دیگر را حذف می کنیم! بنده خدا هنوز ماجرا را هضم نکرده که لیست جریمه هایش از 110هزار تومان به 90 هزارتومان کاهش پیدا می کند. بعدش هم برگه را تحویلش می دهند و می گویند یک سری هم به شورای حل اختلاف بزن. آنجا هم وارد شده و نشده یک نفر لیستش را می گیرد و نصف کل جریمه ها را حذف می کند اما به همان یک مورد دست نمی زند. دست آخر از 110 هزار تومان جریمه یک لیست 46 هزار تومانی باقی می ماند و بهت اخوی گرامی. نتیجه اخلاقی این شیوه برخورد و نظام حاکم بر بوروکراسی اداری کشور برای اخوی گرامی ما به عنوان یک شهروند محترم این بوده است که: «از این به بعد هیچ جریمه ای رو پرداخت نمی کنم؛ مگه احمقم؛ نگه می دارم که جمع بشه، بعد یکجا می برم نصفش می کنم»!

آن روز

نه در پاییزی که خش خش برگ هایش سمفونی سکوتمان شود و نه در زمستانی سرد که بخار نفس هایمان بر ابهام آن لحظات رویایی بیفزاید

نه در زیر بارانی که ضرباهنگ قدم هایمان شود و نه بر روی برفی که جای پایمان را به یادگار نگه دارد

نه در دشتی بی کران که تنها سرپناهش سایه های در هم تنیده مان باشد و نه در کوهساری که پژواک صدایمان به انتقام تمامی روزهای سکوت تکرار شود

نه در غروب غم زده ای که سرخی آفتاب بر لب بومش سرخی چشمانمان خیسمان را توجیح کند و نه در سپیده دمی که چه چه پرندگان سحرخیزش روایت گر خاطرات ناگفتنیمان باشد

نه آنچنان زود که از تب روزهای فراغ پشت خم نکرده باشیم و نه آن چنان دیر که آخرین شراره های امیدمان خاموش شود

در روزی چون همه روزها، در خیابان به شلوغی همه خیابان ها و همچون عابری مانند تمام رهگذران آمد

آرام، سبک، دلنشین، دوست داشتی، کوتاه اما به یاد ماندنی.

۱/۲۰/۱۳۸۹

قانونی برای افزایش فقر و بیکاری

نزدیک به سه دهه از زمانی که آقای خمینی، با سر دادن شعار ارتش 20 میلیونی، سیاست کلانی را برای رشد جمعیت کشور تبیین کرد می گذرد. البته علاقه به افزایش شمار مسلمین، به ویژه شیعیان ریشه طولانی تری در روحانیت شیعی دارد و لزوما به دوران معاصر منحصر نمی شود. با این حال پس از پایان جنگ و در دوران سازندگی بود که برای اولین بار یک حکومت اسلامی توانست به صورت عملی مضرات غیرقابل جبران رشد جمعیت بی رویه را درک کند. پس احتمالا برای اولین بار در تاریخ تشیع، بنابر آن قرار گرفت تا به هر طریق ممکن جلو این رشد جمعیت بی رویه گرفته شود. اقدامات جمهوری اسلامی در کنترل جمعیت در دهه هفتاد بسیار چشم گیر بود و حتی تحسین مجامع جهانی را نیز به دنبال داشت. صرف نظر از تلاش های فرهنگی، آموزشی و بهداشتی، یکی از تاثیرگذارترین اقدامات نظام برای کنترل رشد جمعیت، محدودیت های اقتصادی بود. به نحوی که در اولین اقدام، با تصویب قانونی فرزندان چهارم به بعد از لیست دریافت کنندگان کوپن حذف شدند. به این ترتیب خانوار ایرانی به صورت عملی در می یافت که تولید مثل بیش از حد فشارهای اقتصادی کمرشکنی را بر او وارد می سازد. به بیان دیگر، خانوارهای ایرانی ناچار شدند که نسبت به شرایط اقتصادی خود واقع بین باشند و برای افزایش تعداد فرزندانشان با برنامه ریزی عمل کنند.


شاید یک دهه پس از آنکه بحران جمعیتی کشور تا حدود قابل توجهی فروکش کرد، محمود احمدی نژاد از راه رسید و شعارهایی نظیر «دو بچه کافی است» را توطئه بیگانگان خواند. وی در یک اظهار نظر جنجالی اعلام کرد که جامعه ایرانی باید هرچه سریع تر جمعیت خود را به صد میلیون نفر افزایش دهد. در آن زمان، شاید بسیاری تصور کردند که این اظهارات، به مانند بسیاری دیگر از سخنان احمدی نژاد، بدون هیچ انگیزه و برنامه از پیش تعیین شده ای بر زبان رانده شده اند. نتیجه آنکه هیچ گاه کسی پی آن را نگرفت تا اینکه در به تازگی خود احمدی نژاد باز هم به شیوه ای جدید آن بحث قدیمی را به پیش کشیده است. اعطای یک میلیون تومان، به ازای تولد هر نوزاد (از اینجا بخوانید) در واقع آشکارا به افزایش نرخ رشد جمعیت خواهد انجامید؛ آن هم در زمانی که کشور بیش از هر دوره دیگری با رکود و بیکاری دست به گریبان است. اینکه احمدی نژاد از این افزایش جمعیت (که احتمالا در طبقه با فرهنگ و درآمد پایین شکل خواهد گرفت) چه چیزی را جست و جو می کند؟ پرسشی است که من قادر به درک آن نیستم.


پی نوشت:

نگاهی دیگر به این طرح را از وبلاگ «یک لیوان چای داغ» بخوانید.

برای مطالعه در زمینه سیاست های کنترل جمعیت ایران به اینجا مراجعه کنید. همچنین برای دریافت نگاه روحانیت سنتی ایران نسبت به سیاست کنترل جمعیت به این بخش از سایت حوزه مراجعه کنید. هرچند در این گزارش تلاش شده است تا این دیدگاه تا حد ممکن با معیارهای مدرن معرفی شده و علمی نمایش داده شود.

۱/۱۹/۱۳۸۹

تایید یا تکذیب شکنجه در ابتدای انقلاب؟

«در قانون اساسی ما مگر شکنجه حرام نشده است؟ ممنوع نشده است؟ در کجای دنیا، در کدام دین و در کجای اسلام و کشور اسلامی و حکومت اسلامی شش نوع زندان وجود دارد؟ چرا اینها تعطیل نمی شوند؟»* این بخشی از سخنرانی ابوالحسن بنی صدر، در روز عاشورای اولین سال ریاست جمهوری اش و در میدان آزادی است. ویژه نامه نوروزی ایران، این بخش را تحت عنوان «وقتی مدعی دروغگو شد» منتشر کرده، تا اعتراضات بنی صدر به اعمال شکنجه در زندان ها را «دروغ» نشان دهد. جدا از روایت های تاریخی که امروز به وفور و از جانب زندانیان سیاسی سال های اول انقلاب در مورد شکنجه گاه های جمهوری اسلامی وجود دارد، در همین مطلب به نکته های جالبی برخورد می کنیم که خواننده را به این گمان می اندازد که قصد نگارنده تایید و حتی تقدیس بنی صدر بوده است!


در این گزارش، بلافاصله پس از درج سخنان بنی صدر، سخنان «محمد ری شهری» تحت عنوان «اولین مسوولی که فردای سخنرانی بنی صدر واکنش نشان داد» آورده شده است: «اگر مقصود رئيس‌جمهور از شكنجه تنبيه‌هايي است كه اسلام به عنوان حدود و تعزيرات مطرح مي‌كند، ما منكر آن نيستيم زيرا دستور اسلام است. اگر مقصود رئيس‌جمهوري از شكنجه به معناي رسمي آن مانند ساواك است، خوب بود آقاي بني‌صدر وقتي اين گزارش را به ايشان مي‌دادند نماينده‌اي به زندان‌ها مي‌فرستادند، اگر شكنجه بود و به گزارش ايشان ترتيب اثر داده نشد، آن وقت هر اقدامي را لازم ديدند انجام مي‌دادند».


پس از درج این اظهارات، گویی نگارنده ویژه نامه دولت بخواهد جوابیه ای خطاب به ری شهری منتشر کرده و از اظهارات بنی صدر دفاع کند می نویسد: «خوراك سخنراني بني‌صدر دستپخت بخش اطلاعاتي و امنيتي دفتر رئيس جمهور بود و از مدت‌ها قبل دوازده نفر از مسئولين بخش به وسيله يكي از مسئولين وقت سپاه پاسداران به زندان اوين اعزام شده بودند و همه اين دوازده نفر گزارش‌هاي يكنواختي بر تأييد شكنجه در زندان اوين تحويل دفتر بني‌صدر دادند».


پی نوشت:

* ویژه نامه نوروزی ایران – وقتی مدعی دروغگو شد – صفحه 50


- در این نوشته همچنین تلاش شده تا ادعای بنی صدر مبنی بر وجود شش نوع زندان مخدوش نشان داده شود، اما باز هم به مانند نمونه پیشین بیشتر تاییدیه ای برای آن منتشر شده است. جدا از بازداشت گاه های مختلفی که در این نوشته به آنها اشاره شده، این گزارش من را به یاد مناظره احمدی نژاد با کروبی انداخت که در جریان آن احمدی نژاد مدعی شد کروبی در طبقه آخر ساختمان بنیاد شهید یک بازداشتگاه غیرقانونی راه اندازی کرده بود که در آن بازداشت شدگان را شکنجه می دادند. در واقع بدون در نظر گرفتن صحت و سقم این ادعا، محمود احمدی نژاد پس از سی سال یک بار دیگر ادعاهای بنی صدر مبنی بر وجود شکنجه گاه هایی که دولت قانونی کشور از آنها بی خبر و با آنها مخالف بوده است را تایید کرد.

- پیشنهاد می کنم این یادداشت را حتما بخوانید و در جریان آن، تلاش های بنی صدر برای ثبت و افشای موارد شکنجه را از زبان حامیان احمدی نژاد بشنوید.

۱/۱۶/۱۳۸۹

ویژه نامه نوروزی ایران – چرا موسوی یک فراماسونر است؟

حسن آیت، نامی است که نمی توان آن را به میان آورد و در یک پست در موردش اظهار نظر کرد. به دلیل تمرکز بخش عمده ای از ویژه نامه نوروزی ایران بر روی آیت و قدرت گرفتن جریانی که اگر هم با آیت نزدیکی و همراهی نداشته اند، عملا خواسته و یا ناخواسته راه او را در پیش گرفته و منش او را سرلوحه خود قرار داده اند به زودی یک مجموعه یادداشت را به وی، پیشینه، عملکرد، منش و عقایدش اختصاص خواهم داد. اینجا فقط به بخشی از یادداشتی اشاره می کنم که در روتیتر آن نوشته شده است: «سیری در زندگی سیاسی شهید دکتر حسن آیت». ماجرای مورد نظر من چندان ناآشنا نیست. عده ای تلاش می کنند تا موسوی را در ماجرای ترور حسن آیت دخیل بدانند. استدلال آنها (اگر بشود نامش را استدلال گذاشت) این است که آیت اسنادی علیه موسوی آماده کرده بود که می خواست با کمک آنها وی را افشا کند. بخشی از این نوشته را که تلاش می کند شائبه «فراماسونر» بودن موسوی را در ذهن خواننده القا کند بخوانید:


«توجه به سه نکته ادعای در زندگی میرحسین موسوی، ادعای عضویت او در تشکیلات رازآمیز را که در نظر اول دور از ذهن به نظر می رسد باورپذیر می کند: 1- موسوی در زمان پیروزی انقلاب اسلامی 37 ساله بوده است. او در آن زمان جوانی در دهه 20 تا 30 سالگی عمرش نبوده است که جوانی او مانع از تصور عضویتش در چنین تشکیلاتی باشد. چنین تشکیلاتی که با جوانان میانه چندانی ندارد و 21 سالگی حداقل سن برای عضویت در آن است. 2- موسوی با آنکه 37 سال از عمرش را در دوران پهلوی گذرانده است بر خلاف اکثر قریب به اتفاق همرده هایش که بعضا کم سن و سال تر از او هم بوده اند سابقه حتی یک روز بازداشت، زندان یا تبعید را ندارد. 3- میرحسین موسوی و زهرا رهنورد در سال های 1356 و 1357 بدون قصد تحصیل و دانشجویی یک سال و نیم در آمریکا زندگی کرده اند. کشوری که مهد فراماسونری و سازمان های شبهه ماسونی است و از جمعیت نزدیک به 240 میلیونی آن در سال 1980، حدود 4 میلیون نفر عضو لژ فراماسونری بوده اند»*.


شاید در ابتدای امر این نوشته و شیوه استدلال آنقدر پوچ و مبتذل به نظر برسد که دلیلی برای بازنشر آن در اینجا وجود نداشته باشد. اما آنچیزی که من را نسبت به این طرز فکر و استدلال نگران می کند تجربیاتی است که از برخورد با دانشجویان بسیجی داشته ام. متاسفانه بارها و بارها شاهد آن بوده ام که چنین شیوه استدلالی برای این جماعت کاملا منطقی و باورپذیر است. به نگاه دیگر، ما با گروهی سر و کار داریم که بدیهی ترین مبتذلات منطقی برایشان کشفیات تاریخی به حساب می آید. همین اندیشه است که کشف می کند کارتن «تام و جری» یک طرفند صهیونیستی برای پاک سازی چهره یهودیان در جهان است! اینگونه حسن آیت می شود شهیدی که از اسرار نهان آگاه بود و «حسن عباسی» هم می شود تنها تئورسین ایرانی که برای خود دکترین دارد**!


پی نوشت:

در این یادداشت قصد هیچ گونه قضاوت و یا ارزش گذاری در مورد تشکیلات فراماسونری را نداشته ام. احتمالا در آینده نظر خودم را در مورد این تشکیلات و نقش آن در تاریخ معاصر کشور خواهم نوشت.

* ویژه نامه نوروزی ایران – همه چیز در باره فرقه راز آمیز – صفحه 45

** این گونه القاب را جناب عباسی خودش برای خودش انتخاب کرده و مریدانش مدام تکرارش می کنند، هرچند من اصلا مفهومش را هم نمی فهمم!

۱/۱۴/۱۳۸۹

ویژه نامه نوروزی ایران – به افتخار بانوی سبز

...«اسدالله بادامچیان نیز در تایید اسرافیلیان می گوید: بعد از انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی در سال 58، رهنورد در مصاحبه ای به صراحت عنوان می کند که در این انتخابات تقلب شده* و من این مجلس را قبول ندارم و ادامه می دهد که در این مجلس روحانیون سنتی ورود پیدا کرده اند و این افراد قانون اساسی ما را سنتی می نویسند...».

ویژه نامه نوروزی ایران – همه دشمنان حسن آیت – صفحه 43

پی نوشت:

*در این مورد من اطلاعات زیادی ندارم، فقط به عنوان یک نمونه تاریخی یادآوری می کنم که دکترعبدالرحمان قاسملو در انتخابات مجلس خبرگان به عنوان نماینده استان آذربایجان غربی انتخاب شد اما اجازه حضور در مجلس را نیافت.

دفاع از مجرم، دفاع از جرم نیست

سال 86 و همزمان با اجرای طرح امنیت اجتماعی (برخورد با اراذل و اوباش)، انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه شریف نسبت به برخوردهای غیرانسانی و البته غیر قانونی با متهمانی که به «اراذل و اوباش» مشهور شدند واکنش نشان داد و با انتشار تصاویر عملکرد خشونت آمیز نیروی انتظامی، تلاش کرد تا نسبت به حقوق متهمین، حتی متهمین خطرناک اطلاع رسانی کند. در آن زمان بسیج دانشگاه با حملاتی تند، انجمن را متهم به حمایت از ترویج فساد، جرم و ناامنی در کشور کرد. اعضای بسیج دانسته یا ندانسته، حمایت از حقوق متهمین را هم ردیف حمایت از جرایم صورت گرفته توسط آنان نمایش می داد تا از یک مسئله حقوقی و اجتماعی، دستاویزی سیاسی برای خود ایجاد کنند.


این خاطره را به بهانه یک بحث وبلاگی میان «مجتبی سمیعی نژاد»، فعال حقوق بشر و «علی رضا شیرازی»، مدیر بلاگفا نوشتم. جدا از حملات شخصیتی که در این بحث وبلاگی پیش کشیده شد و جای گفت و گو ندارد، من گمان می کنم آقای شیرازی تلاش می کند تا دفاع از حقوق فردی را که به راه اندازی سایت های پورنوگرافی متهم شده است غیرمشروع، غیرقانونی و حتی غیراخلاقی قلمداد کند. ایشان چنان از غیرسیاسی بودن این متهم سخن می گویند که گویی تنها زندانیان سیاسی می توانند درخواست برخورداری از حقوق یک زندانی را داشته باشند. متاسفانه در کشور ما، به دلیل گستردگی کم نظیر زندانیان سیاسی، حتی بخش عمده ای از فعالیت گروه های حامی حقوق بشر نیز بر روی این دست از زندانیان متمرکز شده است. بدین ترتیب بسیاری فراموش کرده اند که نه تنها برپایه معاهدات حقوق بشری، که اتفاقا برپایه قوانین اساسی و حقوقی نظام جمهوری اسلامی نیز تمامی زندانیان، مستقل از جرم و اتهامی که دارند باید از حقوق کامل متهمین یا مجرمین برخوردار باشند. از نگاه من، کسانی که دانسته یا از روی ناآگاهی دفاع از چنین حقوقی را مخدوش می سازند و علیه آن جوسازی می کنند، به نوعی در این قانون شکنی ها شریک هستند.

۱/۱۲/۱۳۸۹

آیات دولتی

ناصر مکارم شیرازی اعلام کرده است در انتخابات پارلمانی عراق «به طور قطع يقين، تقلب و تخلف» شده است. (از رادیو زمانه بخوانید) گویا ایشان برای این اظهار نظر دقیق و کارشناسانه به دو نکته استناد کرده اند. اول اینکه نتایج اعلام شده مطلوب آمریکا و کشورهای غربی است و با منافع ایران همخوانی ندارد، دوم اینکه با درخواست نوری المالکی برای بازشماری آرا مخالفت شده است.


هنگامی که یک مرجع تقلید، آن هم در سطح آقای مکارم از «قطع و یقین» سخن می گویند، حتما اتفاق خاصی افتاده است و ضرورت ویژه ای احساس کرده اند. مصالح و منافع مسلمین و به ویژه شیعیان در این موارد همیشه از نکات مورد توجه آقایان مراجع بوده است. پس طبیعی است که این پرسش ها هم از آقای مکارم پرسیده شود که آیا عراق کشوری اسلامی تر از سرزمین مادری ایشان است؟ آیا تعداد شیعیان عراق از شیعیان ایران بیشتر و یا سرنوشتشان مهم تر است؟ البته این پرسش ها بیشتر جنبه مذهبی دارند و دوستان مذهبی باید آنان را پی بگیرند. امثال بنده بیشتر می توانیم از ایشان بپرسیم چطور شد که درخواست بازشماری آرا در ایران به هیچ انگاشته شد و جناب عالی نه تنها «به قطع و یقین»، که حتی به «احتمال» هم از مخدوش بودن نتایج انتخابات سخن نگفتید؟ از کی تا به حال هماهنگی نتایج یک انتخابات با منافع نزدیکان حکومتی شما معیاری برای سلامت آن انتخابات قلمداد می شود؟ آیا با همین معیار هم بود که انتخابات 22 خرداد 88 را سالم دانستید؟

مسوولیت های شیرین، اما ناخواسته

گاه انسان مسوولیت هایش را خود انتخاب نمی کند، به او تحمیل می کنند. از همان زمان که به دنیا می آید به او می آموزند که باید «فرزند» خوبی باشد. بعدها احتمالا به تناسب می آموزد که باید یک «برادر» یا «خواهر» خوب باشد. یک «دوست» خوب بودن را انسان خود انتخاب می کند اما یک «دایی» خوب بودن از آن وظایفی است که هیچ نقشی در آن ندارید. از دیروز من فهمیدم که از این پس وظیفه دارم یک «عمو»ی خوب هم باشم. به چشم. مبارک باشد.