
۸/۰۶/۱۳۸۸
۸/۰۴/۱۳۸۸
درخواست کمک
تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید۸/۰۲/۱۳۸۸
«اسلامی» یا «ایرانی»؛ جدالی بر سر شعارگرایی!
زمانی که آیت الله خمینی گفت «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر» تعداد کسانی که به وی انتقاد کردند (و یا انتقادی داشتند که شرایط طرح آن وجود نداشت) به هیچ وجه قابل اعتنا نبود. شور و هیجان انقلابی مردم، در کنار قدرت کاریزماتیک و محبوبیت کم نظیر آیت الله خمینی باعث شد تا «جمهوری اسلامی» مورد تایید اکثریت قاطع مردم قرار گیرد. ترکیب این دو واژه (جمهوری – اسلامی) نیز در فضای ایران دهه پنجاه کاملا پسندیده و مورد تایید می نمود. تا آن زمان نه یک نظام «جمهوری» در کشور ما پیاده شده بود و نه یک نظام مذهبی یا همان «اسلامی»؛ نتیجتا تمامی ذهنیت مردم از هر یک از اجزای این ترکیب مثبت به نظر می رسید؛ با این حال مشکل اصلی زمانی به وقوع پیوست که مشخص شد این ترکیب به خودی خود هیچ مفهوم مشخصی ندارد؛ محتوای آن را قانون گذارانی مستقل از مردم باید تهیه می کردند و به ظرف تهی این ترکیب خوش آهنگ می افزودند.
اگر به خاطر بیاوریم که پیش نویس قانون اساسی ایران، نظام «جمهوری اسلامی» را یک جمهوری کامل و بر پایه تفکیک قوا میان «رییس جمهور» (شخص اول دولت و بالاترین مقام اجرایی و حتی کشور)، مجلس و قوه قضاییه در نظر گرفته بود و تا تصویب این پیش نویس تنها یک جلسه ساده فاصله وجود داشت*، آن وقت راحت تر پی خواهیم برد که برداشت امروزی ما از مفهوم «جمهوری اسلامی»، به هیچ وجه بار مفهومی خود این ترکیب نیست؛ بلکه این محتوایی است که ما در این ظرف قرار داده ایم. محتوایی که زمانی با رای اکثریت نمایندگان منتخب مردم شکل گرفته و به همه پرسی نیز گذاشته شد.
تمام این مقدمه را با این قصد نوشتم که نظرم را در مورد طرح شعار «جمهوری ایرانی» بگویم. از نگاه من، این ترکیب جدید که مدتی است وارد ادبیات سیاسی ما شده است حتی بسیار گنگ تر و بی محتواتر از ظرف «جمهوری اسلامی» در سال 57 است. حتی اگر پسوند «اسلامی» این امکان را برای مخاطب فراهم می ساخت که کلیتی -هرچند محو- از محتوای نظام آینده را تصویر کند، پسوند «ایرانی» دیگر آنچنان نامفهوم و نامشخص است که با هیچ منطقی نمی توان برای آن محتوایی مستقل و مشخص در نظر گرفت؛ حال چه رسد که چنین محتوایی به خواسته و هدف یک جنبش ملی بدل شود. از نگاه من طرح شعار «جمهوری ایرانی» تنها واکنشی است به 30 سال فشارهای وارده به جمهوریت نظام، از سوی حامیان «حکومت اسلامی». طبیعی است که هر عقل سلیمی آرمان جدایی دین از عرصه حکومت را یکی از ابتدایی ترین لوازم دست یابی به حکومت دموکراتیک بداند، اما این مسئله به هیچ وجه بدان نیست که بخواهیم چنین آرمانی را در یک شعار احساسی، با بار معنایی گنگ خلاصه کنیم. اگر به واقع دلمان برای آینده سرزمین می سوزد و دغدغه تکرار اشتباهات گذشته را داریم، باید این را هم بدانیم که پرهیز از تکرار اشتباهات گذشته نه با دوری از ظواهر و ایجاد تغییر در آنها، که با پرداختن به محتوای مسایل میسر خواهد شد. پس چه بهتر که به جای دعوا بر سر نام نظام آینده، در مورد محتوای آن به بحث بنشینیم؛ محتوایی که حتی شاید بتوان آن را در پوشش همین نام «جمهوری اسلامی» هم پیچید!
پی نوشت:
* نقل حکایتش مفصل و خارج از حوصله این نوشته است؛ با این حال فقط برای اشاره می نویسم که منظور جلسه ای است که میان برخی بزرگان انقلاب و در حضور آیت الله خمینی برگزار شد؛ در این جلسه آیت الله خمینی و چهره هایی نظیر هاشمی رفسنجانی اصرار داشتند همان پیش نویس قانون اساسی به همه پرسی گذاشته شود که در صورت اجرای این تصمیم بدون تردید باز هم قانون پیشنهادی با استقبال اکثریت قاطع مردم مواجه می شد. با این حال مهندس بازرگان و دکتر یدالله سحابی با این استدلال که به مردم قول تشکیل مجلس موسسان داده اند مخالفت کردند و خواستار تشکیل مجلس قانونگذاری شدند که نمایندگانش با رای مردم انتخاب شده باشند. نتیجه تشکیل مجلس خبرگان قانون اساسی شد و پیدایش نظام ولایت فقیه.
تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید۷/۳۰/۱۳۸۸
حکم تکفیر پدر را هم صادر کنید خانم طالقانی!
1- خانم طالقاتی، اعتقاد به لزوم تشکیل یک جمهوری ایرانی (احتمالا با مفهوم سکولار) به هیچ وجه به معنای لزوم نفی دین نیست؛ در این مورد با شما بحث تئوریکی ندارم؛ لطفا تشریف ببرید در خیابان و از زنان چادر به سری که این شعار را فریاد می زنند سوال بپرسید.
2- ادبیاتی که مخالفان خودش را از هست و نیست ساقط می کند ادبیات حقیرانه دیکتاتورها و مزدوران حامی آنها است. چگونه به خود اجازه می دهید تمامی آنانی را که در اعتقادات سیاسی خود با شما تفاوت دارند از دایره مسلمانی اخراج کنید؟ چه کسی به شما چنین حقی داده است؟ چه زمانی به شما وحی شد و اختیار تام ایمان مردم را دریافت کردید؟
3- دریغ و صد دریغ از بزرگ مردی که نامش را یدک می کشید؛ اگر شما فراموش کرده اید اجازه بدهید من برایتان بازگو کنم که اگر طالقانی، «پدر طالقانی» شد و «پدر طالقانی» ماند، نه از عمامه سیاهش بود و نه از دینی که به آن اعتقاد داشت؛ این هر دو را بسیاری دیگر نیز داشتند و باز هم منفور ملت باقی ماندند؛ آنچه طالقانی را «پدر» ساخت دلی بزرگ و دیدگاهی وسیع بود؛ مردی که انسان ها را به خاطر انسانیتشان دوست داشت؛ آیت اللهی که مبارزین کمونیست را هم ردیف اولیای خداوند خواند تا خطر تفرقه اعلامیه «نجس و پاکی» را از میان بردارد؛ و من به شما می گویم خانم طالقانی؛ اگر این اظهارات به واقع از آن شما باشد، هیچ تردیدی نخواهم داشت کسی که امروز و به سادگی آب خوردن جماعتی را از دایره مسلمانی اخراج می کند، اگر در زندان و هم بند مرحوم طالقانی پدر بود، بدون هیچ تردید تیغ به رویش می کشید و حکم تکفیر او را هم صادر می کرد.
تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآییدآخرین تابویی که محمود برایمان می شکند!
پیش از این و در بازه های زمانی مختلف به مواردی اشاره کرده بودم که آنها را «اصلاح طلبی های احمدی نژاد» می خواندم. برای مثال اظهار نظر نزدیکان احمدی نژاد مبنی بر اینکه مراجع تقلید تنها شهروندان عادی هستند و حق دخالت در امور دولتی را ندارند! یا تلاش دولت برای واگذاری مسوولیت سازمان حج و زیارت به سازمان گردشگری! هر یک از این اقدامات اگر قرار بود در یک دولت اصلاح طلب و یا یک دولت دموکراتیک و سکولار انجام شود امکان داشت موجی از اعتراضات خشن متعصبین مذهبی را به همراه داشته باشد؛ اما دولت نهم با فداکاری تمام تابوی چنین اقداماتی را در جامعه ما فرو ریخت. حتی پیش از دولت نهم، شخص سیدعلی خامنه ای نیز اقدامات تحسین برانگیزی انجام داده بود؛ ممنوع اعلام کردن «قمه زنی» در ایام محرم، آن هم در شرایطی که هنوز برخی از مراجع تقلید (از جمله وحید خراسانی) بر انجام این عمل اصرار دارند کار بزرگی بود که تنها از عهده یک دیکتاتور مذهبی بر می آمد!
تابوی مذاکره با آمریکا مدت ها بود که در بخش عمده ای از جامعه ما فرو ریخته بود؛ در این مورد نمی توانم بگویم مذاکرات اخیر هسته ای یک خرق عادت بود؛ اما قبول کنیم که اگر طرف مذاکره کننده ما «اسراییل» باشد دیگر به واقع با یک تابوی وحشتناک مواجه خواهیم بود! اسراییل سال ها است که در میان توده مردم ایران تبلور و تجسم کاملی است از وجود شیطان، آن هم در خشن ترین و پلیدترین بروزهایش. اسراییل لکه تیره ای است فرو رفته در هاله ای از ابهام؛ رد پای سازمان های جاسوسی آن در هر توطئه ای یافت می شود و در هر جنایتی اثری از دسیسه هایش کشف می شود! حتی قشر روشنفکر ایرانی نیز که در مورد آمریکا مدت ها است بر لزوم برقراری ارتباط مستقیم تاکید می کند، نوبت در مورد اسراییل و در بهترین حالت تنها یک «لزوم دوری از تشنج آفرینی» را توصیه می کند. اقدامات خشن اسراییل در برخورد با اعراب مسلمان منطقه در میان تمامی اقشار جامعه، هرچند با شدت و ضعفی متفاوت، اما همواره محکوم بوده است. در چنین شرایطی چگونه یک دولت اصلاح طلب در نظام جمهوری اسلامی و یا یک دولت سکولار پس از سقوط این نظام می تواند حتی تصور برقراری رابطه با اسراییل را در سر بپروراند؟ پاسخ برای من باز هم همان است که بود؛ این کار تنها از عهده خود جمهوری اسلامی بر می آید.
تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید۷/۲۹/۱۳۸۸
رومولوس کبیر
رمولوس کبیر مرد بزرگی بود؛ پادشاهی دانا و مهربان؛ شاید سیمایی از پادشاه خوب «شازده کوچولو» که دستورات خوبی می داد؛ اما از آن هم بهتر. رمولوس کبیر مرد حکیمی بود؛ عشق را می شناخت؛ و «رمولوس کبیر حتی برای یک شب هم خواب یک سرباز را آشفته نکرد». «رمولوس کبیر» دنیایی از حرف برای گفتن داشت؛ حرف هایی که هر یک می توانست ساعت ها ذهن آدمی را به خود مشغول سازد؛ حیف که تنها 120 زمان برای اجرا وجود داشت و در پایان همین زمان هم چیزی نمانده بود بازیگران از پا درآیند.تمام نمایش می توانست محتوای آن باشد؛ نمایشنامه ای که آمده بود بگوید «چرا همه عمر ما باید برای وطن فداکاری کنیم؛ یک بار هم وطن برای ما فداکاری کند». آمده بود برای بسیاری یادآوری کند «نابودی ما نابودی وطن نیست... ما وطن نیستیم...» آمده بود تا در پاسخ به تشویش تجزیه وطن شانه بالا بیندازد که «خوب بشود»! آمده بود تا بگوید همه اینها حتی ارزش آشفته کردن خواب یک سرباز را هم ندارد تا چه رسد به قربانی کردن یک عشق*. تمام نمایش می توانست همین ها باشد و خوب هم باشد، اما همین نبود. اگر فرصت می کردید ذهن خود را از انبوه دیالوگ های کوتاهی که هرکدام گاه یک فلسفه عمیق را در پس خود پنهان ساخته بود رها کنید، آنگاه می توانستید ببینید آنچه در برابر شما قرار دارد یک سخنرانی حکیمانه نیست، این به واقع یک «تیاتر» است. پادشاه فرزانه در برابر شما برای سخنرانی نایستاده است؛ او در حال اجرای یک «والس» زیبا است که به زیبایی درون و شیرینی کلامش می ماند؛ او حتی می تواند ساکت بماند و برای شما برقصد** و با زبان بدن به قلب های شما راه پیدا کند.
از نگاه من رومولوس کبیر همه چیز داشت و همه چیز را هم در حد خوبی داشت؛ حتی در بسیاری از مواقع پای را از این «حد خوب» به مراتب فراتر گذاشته بود و در لحظاتی شما را متقاعد می ساخت که شاهکار یعنی همین؛ با این حال گمان می کنم جای خالی یک موسیقی در نمایش احساس می شد؛ یک موسیقی آرامش بخش، دست کم در طول میان پرده هایی که برای رفع خستگی و فشار اجرا در نظر گرفته شده بودند. با این حال نمی توان گله مند بود؛ هیچ وقت همه چیز یکجا به شما داده نمی شود!
پی نوشت:
* این حرف را اگر همه باور داشتیم هیچ گاه در این کشور کتابی همچون «دکترنون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» نوشته نمی شد.
** خودم خودم را به یاد «زوربا» انداختم!
اگر اینقدر گران نبود، حتما یک بار دیگر نمایش را می دیدم!
نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید.
تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآییدبه بهانه اتحاد جنبش را محدود نکنیم
ای کاش چنین دوستانی یک بار هم که شده از خود بپرسند که با چه مجوزی تصورات و باورهای خود را با قید «ما» به کلیت جنبش تسری می دهند؟ بر پایه کدام قرارداد مکتوب و مورد وفاق در جنبش سبز، سر دادن چنین شعاری را محکوم و نامطلوب می خوانند و در نهایت با قرار گرفتن در کدام جایگاه، حامیان جنبش سبز را به «خودی» و «غیر خودی» تقسیم بندی می کنند؟ اگر بپذیریم که جنبش سبز پیشرفتی خلاقانه و مبتنی بر ابتکارات جمعی مردم دارد* باید این را هم بپذیریم که مبتکران و فریاد کنندگان این شعار نیز بخشی از همین مردم هستند که نه تنها حضور فعال و چشم گیری در جنبش دارند، که اتفاقا خواسته بی راهی را هم مطرح نکرده اند.
پی نوشت:
این نکته ای است که مهندس موسوی نیز مدام بر روی آن تاکید می کند و در آخرین مصاحبه خود نیز بار دیگر اعلام کرد «در راه مردم حرکت خواهد کرد».
در مورد خود شعار «جمهوری ایرانی» هم خواهم نوشت.
تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید۷/۲۸/۱۳۸۸
هماهنگ با ساز خوش آهنگ!
حبیب الله عسگراولادی مسلمان مطلب مهمی را به زیبایی بیان کرده است: «وی خطاب به افراد متهم شده گفت: من دوستانه عرض میكنم اگر شما بگذارید زندگی و حیات اجتماعی مردم آرام بگیرد، یقینا نظام نخواهد گذاشت كه به شما جفایی شود، اما اگر هر روز به بهانه ملاقات با شخصیتها برگهای تازهای را منتشر كنید، گذشته تكرار میشود».
حال به این بخش توجه کنید: «وی بهترین راه در این مسیر را هماهنگی این افراد با آهنگ ولی فقیه عنوان و اظهار كرد: در این صورت مقام معظم رهبری نمیگذارند به این افراد ظلم شود».
یک پرسش بی نیاز از پاسخ: «در صورتی که اصلاح طلبان با آهنگ ولایت فقیه هماهنگ نشوند در این صورت مقام معظم رهبری در قبال ظلم به این افراد چه موضعی خواهند داشت؟»
پی نوشت:
گمان می کنم عامیانه «هماهنگی با آهنگ ولی فقیه» می شود: «رقصیدن با هر سازی که ولی فقیه زد»!
تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید۷/۲۷/۱۳۸۸
جنبش سبز از «خشونت» بیش از «سپاه» متنفر است
مدت زیادی از عملیات انتحاری سیستان نگذشته است؛ با این حال در همین مدت کوتاه هم می توان دریافت که فعالان جنبش سبز قصد ندارند کشته شدن تعدادی از فرماندهان سپاه را «به فال نیک» بگیرند. ادبیات رایج این روزها سخن گفتن در سرزنش و نکوهت از خشونت است. اگر کسی هست که گمان می کند محکوم کردن خشونت، حتی اگر علیه نیروهای منفوری چون سپاه صورت پذیرد امری «طبیعی» است، باید برایش یادآور شویم: ما جوانان نسلی هستیم که در آن کشته شدن ترویج و کشته شدن تقدیس می شد؛ «مرگ بر مخالف من» ایدئولوژی رایج بود و در و دیوارهای شهرمان پر از تصاویر و شعارهایی در مدح جنگ و خون ریزی بود؛ اگر امروز به واقع انزجار از خشونت «طبیعی» باشد، پس اتفاقی شگرف رخ داده است.
پی نوشت:
شعار سپاه پاسداران انقلاب همچنان «و اعدوا لهم مااستطعتم من قوه» است. کاش بفهمند که وقتی دشمنانشان هم به مانند خودشان تصور می کنند «انصر بالرعب» پس ایرادی در کار وجود دارد.
تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآییداسب های پشت پنجره
پلیدی جنگ تنها در صحنه های کشتار آن خلاصه نمی شود؛ «اسب های پشت پنجره» برای ما روایت می کنند که تاثیرات مخرب جنگ تا کجاها زندگی آدمی را دستخوش تغییر و البته آسیب می کند. قربانیان صحنه های نبرد، خیلی زود شروع به قربانی گرفتن می کنند و این جنایت حتی در نبود آنها نیز ادامه پیدا می کند.«اسب های پشت پنجره» در سه پرده سه سرگذشت متفاوت از قربانیان جنگ را روایت می کند. ابتدا مادری که فرزندش را در جنگ از دست می دهد. فرزند قربانی شده در خشونت جنگ حتی در نبود خود و با مرگش مادر را از پا در می آورد. سپس پدری که از معدود بازمانده های نبردی سهمگین است و به پاداش این افتخار مدال های بسیاری بر سینه آویخته، اما از عواقب این نبرد هوش و حافظه اش را از دست داده و به مکافاتی برای دخترش بدل گشته است؛ و در نهایت شوهری که همچنان در فضای خشن و بی روح جبهه ها به سر می برد و نمی تواند در برابر ابراز احساسات همسرش واکنش مناسبی بروز دهد. اینکه کدام یک از این دو گروه، مردهای حاضر در جبهه و یا زنان چشم انتظار آنان بیشتر قربانی جنگ شده اند مسئله نیست؛ مسئله این است که جنگ قربانی می گیرد؛ بی شمار و بی پایان؛ چه در زمان وقوع و چه سال ها بعد؛ چه در جبهه ها و چه در خانه هایی بسیار دور.
شیوه روایت نمایش ابتکاری زیبا برای خارج ساختن محتوای داستان از نوعی شعار زدگی است. غالب کمیک انتخاب شده به کاریکاتوری می ماند که در عین داشتن ظاهری خنده دار، باطنی تلخ به همراه دارد. سه داستان متفاوتی که هم که به نمایش در می آیند می توانند کاملا مجزا از یکدیگر در نظر گرفته شوند؛ اما در نظر گرفتن یک شخصیت مشترک ارتباطی خوشایند میان اجزای داستان برقرار کرده و به یکپارچگی نمایش کمک می کند. همین شخصیت نامه رسان که در ابتدا تنها به عنوان پلی ارتباطی میان اجزای جداگانه نمایش به کار گرفته می شود، در پرده آخر و در تلاش برای برقراری ارتباط با زنی که شوهر بی روح شده خود را از دست می دهد به جنبه دیگری از عواقب تیره جنگ برای زنان اشاره می کند که شاید به طرزی ویژه مختص کشور ما باشد. زنی که پس از کشته شدن شوهرش در جنگ تصمیم می گیرد رابطه جدیدی را آغاز کند با نگاه های سرزنش آمیز دیگران مواجه شده و حتی خود نیز به نوعی عمل خود را ناپسند می داند.
در کل گمان می کنم هرچند محتوای داستان پیامی انسانی و جهانی بود که پرداختن به آن در دنیای خشن امروزی به هیچ وجه تکراری نخواهد بود، با این حال جذابیت اصلی «اسب های پشت پنجره» مدیون شیوه اجرای ابتکاری و قالب کمیک اش است. ضمن اینکه بازیگران نیز به خوبی از عهده پیاده سازی این شیوه برآمده بودند و موفق شدند در صحنه نمایشی تکراری و بدون تغییر*، فضاهایی متفاوت ایجاد کرده و از خطر گرفتار ساختن مخاطب در سکونی ملالت بار فرار کنند.
پی نوشت:
* من این اجرا را در سالن کوچک نمایش دیدم، اما در حال حاضر همین نمایش در سالن چهارسو در حال اجرا است. از این نظر امکان دارد در دکور نمایش و صحنه های متفاوت تغییراتی پدید آمده باشد.
تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید