۲/۱۲/۱۳۸۸

نمی دانم...

نمی دانم فرصت پیدا کرد نقاشی آخرش را به اتمام برساند یا نه؛ اگر فرصت پیدا کرده، حتما بوم رنگ شده را از دستش گرفته اند و گفته اند «وقتش رسیده»؛ اما اگر فرصت نکرده حتما قلمو را از دستش گرفته اند و گفته اند «دیگر وقت نیست».

نمی دانم شب قبل خبرش کرده بودند یا نه؛ اگر خبرش نکرده بودند حتما صبح زود یک نفر رفته و بیدارش کرده و گفته «دیگه باید بلند شی»؛ اما اگر خبرش کرده بودند حتما تا صبح خواب به چشمانش نیامده؛ مثل مرغ سرکنده در سلول به این در و آن در زده؛ هزار بار مرده و زنده شده تا صبح یک نفر در را باز کند و با محبتی تصنعی بپرسد: «اصلا نخوابیدی»؟!

نمی دانم چشم هایش را بسته اند یا نه؛ اگر نبسته اند حتما در آخرین لحظات با دقت همه را نگاه می کرده؛ از آخرین فرصت چشم هایش برای دیدن استفاده کرده و تصویر تمام آنانکه برای کشتنش صبح زود بسیج شده بودند را یکی یکی ورانداز کرده؛ اما اگر چشم هایش را بسته بودند حتما در پشت تاریکی چشم بندش تصویر تمامی ما را مرور می کرده؛ تمامی جامعه ای که بار دیگر حق حیات را از یک عضو خود گرفته است.

پی نوشت:
اعدام دل آرا با اعدام های دیگر متفاوت بود؛ نه از این جهت که مجرم بودنش برای بسیاری هنوز جای بحث داشت؛ نه از این جهت که جرمش را در سنین کودکی مرتکب شده بود؛ نه از این جهت که نقاش بود و توجهات بسیاری را به خود جلب کرد؛ تنها از این جهت که شاید هیچ گاه فرصتی تا این حد محیا برای جلوگیری از اجرای یک حکم اعدام به دست نیامده بود؛ هرقدر که بیشتر فکر می کنم می توانستیم جلوی این اعدام را بگیریم بیشتر احساس گناه می کنم.
دو روز پیش به صورت اتفاقی به سراغ این سایت رفتم و تمامی نقاشی های دل آرا را پیاده کردم. دیدنشان در حال حاضر تنها می تواند آه افسوسمان را بیشتر کند.
حکایت مفصل تر را از احمد باطبی بخوانید؛ محاوره و جمهور هم افسوس خود را نوشته اند.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید