۱۰/۰۹/۱۳۸۸

یک تظاهرات خوب

تجمع امروز را کامل دیدم؛ از میدان ولیعصر تا چهارراه ولیعصر؛ از آنجا با هزار زحمت (جمعیت واقعا فشرده بود و خیال حرکت هم نداشت) تا انقلاب و سپس از انقلاب تا امیرآباد رفتم و همه را دیدم؛ جمعیت چندصدهزار نفر بود؛ (سیصدهزارنفر گمان می کنم واقع بینانه و نزدیک به حقیقت باشد) تردیدی ندارم که بزرگترین تجمع سال های اخیر حامیان نظام بوده است؛ قضاوتی در مورد اینکه این جمعیت از کجا آمده بود ندارم. اینجا فقط دوست دارم چند نکته که همان موقع به ذهنم رسید را بنویسم:


1- به شدت به موسوی و پس از او به خاتمی توهین می کردند، اما تنها زمانی چشمانشان از اوج نفرت برق می زد که از هاشمی حرف می زدند؛ گمان می کنم هنوز هم نظام برای حفظ حامیان احمدی نژاد ناچار است از خزانه نفرت از هاشمی بهره بگیرد. (به کروبی توهین نمی کردند؛ بیشتر مسخره اش می کردند)


2- هیچ وقت دوست نداشته ام در مورد یک جماعت یک حکم کلی صادر کنم؛ اما این بار که این کار را می کنم گمان می کنم بیش از هر زمانی به واقعیت نزدیک هستم. این جماعت «بی ریشه» بودند. این را به عنوان یک توهین قلمداد نکنید؛ زاغه نشین بودن یک ننگ نیست؛ یک درد است؛ آنچه من می دیدم زاغه نشین های بی ریشه ای بودند که بسیاری همچنان در همان فقر زندگی می کردند و بسیاری دیگر شاید به مدد رانت و حمایتی صرفا از لحاظ اقتصادی رشد کرده بودند؛ اما از نظر فرهنگی اینها واقعا بی ریشه بودند؛ به هیچ چیز اعتقاد نداشتند؛ در ظاهر مذهبی هستند اما وقتی با آنها مواجه می شوید خیلی زود در خواهید یافت که با یک فرد مذهبی سنتی مواجه نیستید؛ از الفاظی استفاده می کنند که به معنای واقعی «مبتذل» است. رفتارشان گاه بی بند و بار و گاه وقیحانه است. من در میان خانواده های سنتی و مذهبی زندگی کرده ام و بدون تردید از آن فرهنگ چنین حرکاتی سر نمی زند؛ چادر به سر می کنند و یا ریش می گذارند؛ اما نه از چشم چرانی ابایی دارند، نه از قهقهه زدن در روز سوم کشته شدن حسین؛ برای یک پاکت شیر یا ساندیس و کیک از روی جنازه همدیگر هم رد می شدند؛ باز هم تاکید می کنم «تورم زاغه نشین های بی ریشه»، (درست به مانند همانچه در شخص احمدی نژاد تبلور می یابد) بهترین توصیف این جماعت بود.


3- جناب سخنران یک جا از دست مردم عصبانی شد و فریاد زد «ساکت باشید، دارم استدلال می کنم». برایم خیلی جالب بود؛ واقعا داشت استدلال می کرد؛ تمام تلاششان را به کار گرفته بودند تا حتی با استناد به آمار فقهای مجلس خبرگان بیست سال پیش ثابت کنند که خامنه ای صلاحیت رهبری را دارد؛ به هیچ وجه قصد نداشت صرفا مردم را تحریک کند و از هیجانی شدن آنان استفاده کند؛ به نظرم رسید خوب فهمیده اند دیگر هیجانات آنی کارکرد خود را از دست داده؛ پایه های نظام بسیابه واقع متزلزل شده و نیازمند «استدلال» است.


4- در کل احساسی به من می گوید بیش از حد نگران این تجمع بودیم؛ شنیدم که سخنران تاکید می کرد نباید شعارها را معطوف به افراد کنیم؛ ما با فرد خاصی مشکل نداریم؛ ما می خواهیم از ولایت دفاع کنیم؛ در بیانیه پایانی هم هیچ اشاره ای به درخواست بازداشت و سرکوب وجود نداشت.




اما حواشی:


1- خیلی خوشحال بودند؛ شاید احساسی را داشتند که ما روز تجمع انقلاب به آزادی (دوشنبه بعد از انتخابات) داشتیم؛ احساس کردم برای شش ماه است که خود را در در اقلیت جامعه دیده اند و اکنون که در میان دریایی از همنوعانشان قرار گرفته اند احساس خوبی دارند.


2- یک گروه سه چهار نفری از جوانانشان که گویا تحت تاثیر رفتار معترضین در روز قدس قرار گرفته بودند دلشان می خواست هر وقت از پشت بلندگو شعاری داده می شد اینها شعار متفاوتی بدهند. مثلا وقتی گفته می شد «مرگ بر آمریکا» اینها به جای تکرار فریاد می زدند «مرگ بر موسوی» و بعدش هم کلی از این ساختار شکنی خود مشعوف می شدند و قاه قاه می خندیدند. در کل شاید نود درصد شعارهایشان را از روی شعارهای جنبش کپی می کنند؛ مثلا: «این ماه، ماه خون است؛ فتنه گر سرنگون است»! «ما اهل کوفه نیستیم! تا آخرش می ایستیم»!


3- یک نوجوان دبیرستانی بود که با یک بلندگوی دستی رهبری یک گروه 20-30نفری از هم مدرسه ای هایش را بر عهده داشت. باید شعاری را تکرار می کرد با این قافیه که «خاتمی و کروبی و موسوی». بنده خدا انگار دستپاچه شده بود مدام می گفت «میرحسین و کروبی و موسوی»! یک مرد چهل ساله بیسیم به دست هم کنار ما در پیاده رو ایستاده بود که هرچند وقت یک بار می رفت و زیر گوشش تذکر می داد و اصلاح می کرد، اما بی فایده بود؛ دو تا فریاد که می زد باز هم خاتمی از یادش می رفت!


4- تا دلتان بخواهد عکس خمینی، خامنه ای، چمران، همت و باکری پاره شده بود و توی جوی آب و کف خیابان افتاده بود و به قول شاعر «کک کسی را نگزید»!

حکایت بستنی یخی و پول مترو

سال 82 و پس از وقوع زلزله بم، یکی از اساتید دانشگاه شریف هشدار داد که امکان تکرار زلزله ای مشابه در تهران بسیار زیاد است. دانشگاه شلوغ شد؛ دانشجوها خواستار لغو امتحانات و تعطیلی موقت دانشگاه بودند تا بتوانند خوابگاه ها را تا برطرف شدن خطر زلزله ترک کنند. دانشگاه قصد نداشت زیر بار برود اما فشار دانشجوها خیلی زیاد بود؛ جلوی تالارها (محل برگزاری امتحانات پایان ترم) تجمع می کردند و اجازه ورود کسی به سالن امتحانات را نمی دادند؛ در نهایت دانشگاه کمی کوتاه آمد و قرار شد هرکس که می خواهد امتحان بدهد، دیگران هم ترم بعد بیایند و امتحان مجدد بدهند. اکثر دانشجوها حاضر نشدند سر جلسه امتحان بروند؛ شاید در هر تالار 300 نفری 20 تا 30 نفر نشسته بودند و بقیه توی حیاط جمع شده بودند؛ همین وقت بود که یکی از معاونین دانشگاه که از مخالفین سرسخت تعطیلی امتحانات بود با یک کارتن بستنی یخی از وسط جمعیت عبور کرد و وارد تالار شد؛ جناب معاون به هر یک از دانشجویانی که سر جلسه حاضر شده بودند یک بستنی یخی 50 تومانی (دست کم به قیمت آن زمان) پاداش داد که تا مدت ها به طنز دانشجویان بدل شده بود و حتی از این حرکت آقای معاون کاریکاتورهایی به بردهای دانشگاه نصب شده بود.


امروز که شنیدم برای راحتی حال حاضرین در «تجمع بزرگ عاشوراییان» دولت بلیط مترو را رایگان اعلام کرده به یاد بستنی یخی جناب معاون افتادم. نه آن زمان کسی حاضر بود به خاطر یک بستنی یخی امتحان بدهد و نه این روزها کسی به خاطر بلیط مترو از شرکت در تجمع منصرف می شود؛ این را هم آن جناب معاون می دانست و هم دولت مردان امروز؛ مسئله از نگاه من فقط در یک چیز خلاصه شده: «عقده گشایی»! آقایان چنان با مردم خود لج کرده اند که هرکار می کنند آخر سر باید یک دهن کجی هم به آن اضافه کنند.


پی نوشت: نام جناب معاون را نیاوردم چون انسان شریفی است و در اداره امور آموزشی دانشگاه نیز مدیر پرتوانی به حساب می آید؛ تنها مشکل اینجا بود که یک مرد علمی و مدیر آموزشی در شرایطی نابجا قرار گرفته بود و باید یک بحران را مدیریت می کرد که البته برای این کار ساخته نشده بود.

جاودانگی

«...دریاب که می خواهم چه بگویم: احترام به مصیبت از بی فکری کودکانه بسیار خطرناک تر است. آیا می دانی پیش شرط همیشگی مصیبت چیست؟ وجود آرمان هایی که آنها را گرامی تر از زندگی بشر می دانند. و پیش شرط جنگ چیست؟ همان مطلب. آنان تو را به سوی مرگ می رانند چرا که احتمالا چیزی بزرگتر از زندگی تو وجود دارد. جنگ فقط در جهان مصیبت می تواند وجود داشته باشد؛ انسان از آغاز تاریخ تنها جهان خشونت را شناخته و نتوانسته پا را فراتر از آن بگذارد. عصر مصیبت تنها با انقلاب سبکباری پایان می یابد...»


جاودانگی، میلان کوندرا، بخش سوم: «رفیق شفیق گورکنان خود»

آنکس که نداند و نداند که نداند

می گویی «خشونت بد است» و جواب می دهد «اول آنها زدند». اصرار می کنی که «بازتولید خشونت فرجامی جز خود خشونت ندارد» و جواب می دهد «آخر آنها انسان های بدی هستند؛ اهل خشونت هستند؛ حقشان همین است»؛ می گویی «بد و خوب ندارد؛ خشونت خودش به ذات بد است» و ناگهان فریاد می زند «تو خجالت نمی کشی؟ این همه شهید دادیم! این همه انسان مظلوم به خاک و خون کشیده شدند! تو چقدر حقیری که همچنان بزدلانه از مبارزه فرار می کنی»! این بار دیگر چیزی نمی گویی، چون احتمال می دهی دیگر به جای جواب شنیدن یک سیلی بخوری!


وقتی با کسانی روبه رو می شوم که شش ماه است کتک خورده و دم بر نیاورده اند، اما ناگهان صبرشان تمام شده و برای دفاع از خود هم که شده دست به سنگ برده اند، نه تنها درکشان می کنم، بلکه با تمام وجود با آنها احساس هم دردی می کنم؛ من هم شنبه خونین یک سنگ پرتاب کردم؛ نه از روی کینه قبلی، نه از روی علاقه به خشونت، نه با یک ایدئولوژی مشخص و برنامه ریزی از پیش تعیین شده، بلکه تنها و تنها در واکنش به یک حس گذرا؛ یک احساس خشم بی حد و حصر آنی؛ لحظه ای که از شدت خشونت دشمن دیگر به هیچ چیز بجز مقابله به مثل نمی توانستم فکر کنم؛ هرگاه به یاد آن روز می افتم به تمامی کسانی که واکنش های مشابهی را تجربه کرده اند حق می دهم؛ اما حکایت آنان که تلاش می کنند خشونت را تئوریزه کنند چیز دیگری است و یادداشت «علی علی زاده» در واکنش به «مسعود بهنود» نمونه ای از این تلاش ها است.


باور داشته و دارم که پاسخ حرف های کتره ای یا سکوت است یا همان حرف های کتره ای. برای کسی که تاریخ نبردهای معاصر جهان و جنگ در فلسطین و سپس صحرای کربلا را به هم می دوزد و در چهار سطر خلاصه می کند و در این صحنه پردازی تاریخی هر نقشی که صلاح بداند را به هرکسی که دلش می خواهد منتصب می کند چه جوابی می توان داد؟ وقتی کسی با خیال راحت سی سال تلاش همچنان مداوم ریشه شناسی های انقلاب را روانه زباله دان می کند و همه چیز را به دو کلام تقلیل می دهد که «مردم خمینی را می خواستند به دلیل فلان جمله و موج غالب (!) فعالان سیاسی آن دوران یعنی بازرگان و سحابی (!!!) را نخواستند دوباره به همان دلیل» چگونه می توان کلامش را نقد کرد!


با این حال از یادداشت جناب علی زاده این بهره را می برم تا به بهانه آن به ایشان و تمامی دوستان هم رایشان یک نکته را یادآوری کنم: مسئله مخالفت با خشونت، مسئله به محاکمه کشاندن فلان جوان باتوم خورده ای که در دفاع از خود یک سیلی به گوش دشمن زده نیست؛ مسئله تلاش برای احتراز از ورطه هولناکی است که امثال شما با تقدس بخشیدن به این خشونت جنبش را به سویش روانه می سازید. از انقلاب 57 گفتید پس از همان جا جواب بشنوید؛ خشونت های پس از انقلاب از آنجایی شروع نشد که یک انقلابی سنگی را به سوی سرباز گارد شاهنشاهی پرتاب کرد؛ بلکه از آنجا شروع شد که امثال شما «شجاعت»، «شهامت»، «آزادگی» و در یک کلام «انقلابی گری» را در همین سنگ پرانی ها خلاصه کردید؛ نتیجه آن شد که هرکس بیشتر سنگ بزند پس بیشتر شجاع است؛ هرکس به جای سنگ پراندن تیر شلیک کند قهرمان است و در نهایت هر کس از کشتار حمایت کند و مردم را به آن فرا بخواند «رهبر انقلاب» است. طبیعی بود با چیره شدن چنین تعابیری دیگر امثال بازرگان همان «فولگس»هایی می شدند که یارای رقابت با «بولدوزر» امثال خمینی را نداشتند؛ به حق که رهبری چنان انقلابی باید بر عهده خشن ترین و خشونت پسندترین جریان و چهره ها می افتاد که افتاد و نتیجه همان شد که شد؛ هرچند دیدید اما پند نگرفتید.


دوست عزیز؛ نیازی نبود نفرت خود از «لیبرال های ایرانی» را تصریح کنید؛ هرکس می توانست با یک نگاه ساده به یادداشتتان آن را بفهمد؛ اما یک نکته که دست کم من نمی توانم بفهمم آن است که چطور پس از 30 سال هنوز هم نفهمیده اید نه خشونت های پیش از انقلاب 57 و نه کشتارهای پس از آن، هیچ یک کار «لیبرال های ایرانی» نبود؟ نمی دانید و گویا نمی خواهید هم بدانید که اگر پهلوی ها به نصایح همان «لیبرال های ایرانی» گوش می کردند و از خشونت دوری می جستند اصلا هیچ گاه نوبت به انقلاب نمی رسید تا آنهمه انسان جانشان را برای پیروزی اش فدا کنند؛ بر فرض هم که آنها گوش نکردند؛ اگر پس از انقلاب این بار شما و امثال شما به حرف همان «لیبرال های ایرانی» عمل می کردید نه کسی اعدام می شد و نه کشور به ورطه برادر کشی می افتاد؛ که باز هم نکردید و باز هم دیدیم که چه شد؛ همه اینها فدای سر مبارکتان؛ گوش نکردند و گوش نکردید که نکردید؛ دیگر به تقاص کدام جنایت باز هم می خواهید یقه این «لیبرال های ایرانی» را بگیرید؟ به تقاص حرف هایی که زدند و هیچ کس گوش نکرد؟


همه اینها را گفتم، هرچند که گمان نمی کنم گفتن و نگفتنش برای امثال شما تفاوتی داشته باشد؛ حکایت شما از نگاه من، حکایت همان است که نداند و نخواهد که بداند، یا در بهترین حالت نداند که نداند؛ اما این نکته آخر را برای شما و تمام آنان که این یادداشت را می خوانند می گویم، باشد که این یکی را دیگر جدی بگیرید؛ اگر می خواهید خشونتتان را پی بگیرید، پی بگیرید؛ اما شما را به هرآنچه قبول دارید در توجیه این منشتان از موسوی مایه نگذارید؛ از همان میرحسینی می گویم که به گفته خود شما هنوز از انقلاب 57 شرمنده نیست؛ موسوی در تمامی بیانیه هایش بر دوری از خشونت و حفظ آرامش تاکید کرده است، هرچند کودتاچیان تمام تلاششان را به کار گرفته اند که با هر جنایتی هم که شده تاب و توان او را به پایان برسانند. دعوت به خشونت از جانب موسوی نقطه پایان جنبش سبز خواهد بود و این را میرحسین به همان خوبی می داند که کودتاچیان می دانند. شما هم اگر نیازدارید در توجیه خشونت همراهانی داشته باشید بنده مصباح یزدی را به شما معرفی می کنم که از پیشگامان تئوریزه کردن خشونت است؛ احتمالا با شما هم نظر خواهد بود.

۱۰/۰۸/۱۳۸۸

وکیل الدوله ها

خبر رسیده نمایندگان مجلس در «صحن مجلس» دست به راه پیمایی زده اند و در اعتراض به «حرمت شکنی در روز عاشورا» شعارهای «مرگ بر ضد ولایت فقیه؛ مرگ بر منافق و هیهات من الذله» سر داده اند. با خودم می گویم کاش آنکس که ادعای «نمایندگی» مردم را دارد دست کم آنقدر خود را مقبول ملت می دانست که شهامت پیدا می کرد برای راه پیمایی وارد خیابان های معمولی شهر شود و بدون محافظ شعارش را فریاد بزند. انگار فریاد جاودان دکتر مصدق در سرم می پیچد: «مجلس همان جا است که ملت آنجا است».


پی نوشت بی ربط: ضمن تشکر از تمامی دوستانی که احساس وظیفه می کنند تا از چندین هزار کیلومتر آنسوتر رهبری جنبش را بر عهده بگیرند، خدمتشان عرض می کنم آنان که «دستور» اعتصاب عمومی می دهند همانقدر از شرایط کشور و جامعه اطلاع دارند که پینوکیو از سیستم پرواز آپولو 13 اطلاع داشت.

آیا باید بپذیریم که ما شکست خورده ایم؟

استاد تئوری جوش هیکل ریزه میزه و نحیفی داشت. یک بار برایم خاطره ای تعریف کرد و گفت روزی توی صف ایستاده بودم که دیدم یک نفر با هیکل درشت و ورزشکاری بدون نوبت جلوی صف ایستاد؛ اعتراض کردم که آقا شما حق ندارید جلو بزنید؛ باید توی صف بایستید؛ طرف آمد جلو و گفت حرف زیاد بزنی می زنم توی سرت! من هم خیلی آرام جواب دادم: «اگر تو بزنی توی سر من، معنی اش این می شود که حق داری جلوی صف بایستی؟» طرف هم که جلوی جماعت حسابی ضایع شده بود سرش را انداخت پایین و آرام رفت ته صف ایستاد.

حکایت خشونت های خیابانی شش ماه گذشته برای من چندان بی ارتباط با این خاطره نیست. نظام شش ماه است که برای سرکوب مخالفانش از خشونت استفاده می کند اما با این کار نه تنها نتوانسته است صحت انتخابات و مشروعیت دولت خود را به اثبات برساند، بلکه کم کم مشروعیت کلیت نظام و اصل ولایت فقیه را زیر سوال برده و حتی نابود ساخته است. از سوی دیگر مردمی که تنها با پرسش «رای من کجا است؟» پا به خیابان ها گذاشتند به دنبال شش ماه هزینه دادن امروز نه تنها در داخل کشور، که حتی در سطح جهانی همه را هم دل و هم رای خود ساخته اند. حامیان کودتا بهتر از هر کس دیگری می دانند که تداوم این وضعیت روز به روز به تزلزل بیشتر پایه های حاکمیت می انجامد؛ همین است که با بروز اولین نشانه های خشونت از سوی مردم جشن و پایکوبی راه انداخته اند که «اینها هم خشونت طلب هستند».


درک مطلبی که مسعود بهنود نوشت نیازمند نگاهی جامع و کل گرایانه به جریانات شش ماه گذشته و حتی سه دهه پیشین کشور است. من جدال این سه ده و حتی پیش از آن را جدال میان دو گروه می دانم. گروه اول می خواهد آزادانه حرف بزند و از حقوق خود دفاع کند و اعتقاد دارد حکایت «حق» و «آزادی» هیچ ارتباطی به «قدرت» ندارد؛ نه قدرت برای کسی حقانیت می آورد و نه آزادی می تواند تنها در انحصار قدرتمندها قرار گیرد. گروه دوم منطق «قدرت» برتر از هر چیز را پذیرفته اند؛ تا زمانی که قدرت دارند همه چیز را در انحصار خود می دانند و به پیش می روند؛ هرگاه هم که قدرت را از دست بدهند سکوت می کنند و سر را به زیر می اندازند تا زمانی که دوباره دستشان به قدرت برسد. تصور من از مرزبندی میان «ما» و «آنها»، مرزبندی میان گروه اول و دوم است و زمانی که خشونت در کشور همه گیر می شود به مسعود بهنود حق می دهم که بنویسد «ما شکست خوردیم»!


به تمامی کسانی که گاه ناچار می شوند در راه پیمایی ها از خود «دفاع» کنند حق می دهم؛ هر ذهن سالم و منطق پذیرفته شده ای می داند که حکایت دفاع از خود با به کارگیری خشونت و به رخ کشیدن قدرت متفاوت است؛ با این حال زمانی که به عکس های روز عاشورا نگاه می کنم به وضوح می بینم که در بسیاری از موارد کار از «دفاع» گذشته و در اولین تجمعی که مردم توانسته اند در برابر سرکوبگران مقابله کنند، رد پاهای بسیاری از «انتقام گیری» به چشم می خورد. اینجا همان نقطه ای است که شکست جنبش مسالمت آمیز را رقم می زند؛ «آزادی خواهی» و «حق طلبی» هیچ سنخیتی با «انتقام گیری» ندارد.


من باور دارم تمامی آنچه را که اینجا تلاش می کنم بنویسم در یک تصویر خلاصه می شود اگر به خوبی در آن دقت کنیم؛ تصویر زنی که خود را میان نیروهای پلیس گرفتار شده و معترضان خشم گین قرار داده است؛ در ظاهر شاید این زن قصد دارد که از نیروهای پلیس در برابر خشونت مردم جلوگیری کند؛ اما اگر دقیق تر به عکس نگاه کنیم خواهیم دید که تصویر بسیار بزرگتر و عمیق تر است؛ در واقع این زن تمام تلاشش را به کار گرفته تا از جنبش سبز در برابر تحمیل گفتمان خشونت دفاع کند؛ حال یا به کمکش می رویم و موفق می شود و یا همه باید بپذیریم که «ما شکست خورده ایم».

در همین رابطه بخوانید: برای مردمی که هر کدام استعداد ندا و سهراب شدن دارند

مجموعه ای از دیگر یادداشت های در این زمینه را از اینجا ببینید.

۱۰/۰۶/۱۳۸۸

من قدغن؛ تو قدغن

باز هم فیلتر شدم؛ دقیقا نمی دانم این فیلترها به صورت هدفمند انجام می شود و یا برعهده ربات های غیر هوشمندی قرار گرفته که گاه و بی گاه صابونشان به تن من هم می خورد؛ با این حال این بار تصمیم گرفته ام تا به جای اسباب کشی با مسوولین فیلترینگ وارد مذاکره شوم؛ فعلا یک نامه برایشان ارسال کرده ام و دلیل فیلتر شدن وبلاگ را جویا شده ام؛ امیدوارم جواب مشخصی بگیرم. در هر حال گمان می کنم که فعلا همین جا ماندگار باشم؛ دوستان خواننده هم اگر با فیلترینگ مشکلی دارند می توانند از خوراک وبلاگ استفاده کنند. اطلاعات زیادی از خوراک های وبلاگی ندارم، اما گمان می کنم اگر از این خوراک فیدبرنری استفاده کنید، در صورتی که آدرس وبلاگ هم تغییر کند باز هم به آن دسترسی خواهید داشت.

نتایج نامربوط بر پایه نگاهی تقلیل گرایانه

پیش گفتار: به بهانه انتشار یادداشت «در جدال با گفتمان غالب» پاسخی آماده کردم و تلاش نمودم تا در حین آن دو دغدغه ذهنی خود را نیز مطرح کنم. اولی اشاره به نقاط قوتی است که سبب می شود از نگاه من حسینعلی منتظری نه تنها در داخل کشور، که در سطح جهان چهره منحصر به فردی محسوب شود. این بخش را می توانید در ادامه بخوانید. اما دومی (که شاید در ابتدا کمی نامربوط به نظر برسد) اشاره ای گذرا به نقش و جایگاه هاشمی رفسنجانی، چه در سی سال گذشته کشور و چه در شرایط کنونی است؛ این بخش دوم را در روزهای آینده منتشر خواهم کرد.


من نمی دانم به واقع حسینعلی منتظری «پدر معنوی جنبش سبز» است یا خیر، اما بدون تردید آرزو دارم که اینگونه باشد. چنین آرزویی بر پایه دو جنبه از زندگی آقای منتظری است که به گمان من اگر به کلیت جنبش سبز گسترش یابد این جنبش از سلامت غیرقابل انحرافی برخوردار خواهد شد. اولین جنبه زندگی ایشان «نگاه انسانی» به وقایع است؛ نگاهی که نه تنها از هرگونه بار ایدئولوژیک، که حتی از مصلحت سنجی های رایج در تمامی فضاهای سیاسی نیز عاری شده است. اشاره دقیق من به ماجرای دفاع ایشان از زندانیان «کمونیستی» است که توسط زندان بانان «مسلمان» کشته می شوند. بدون تردید یک نگاه ایدئولوژیک می تواند (شاید بهتر است بگوییم «باید») بر چنین جنایتی چشم بپوشد؛ طبیعی است که ایدئولوژی اسلامی هیچ گاه یک کمونیست «کافر» را هم سنگ یک مسلمان «مومن» قرار نخواهد داد، چه برسد به اینکه این کفار (حتی به صورت غیرمسلحانه) به مقابله با نظام اسلامی پرداخته باشند. اما منتظری نه تنها قواعد این نگاه ایدئولوژیک را نپذیرفت، بلکه به هنگام اعتراض نیز بار دیگر چهارچوب های ایدئولوژیک را زیر پا گذاشت و صراحتا گفت چنین منشی در زندان های جمهوری اسلامی، حتی در زندان های شاهنشانی نیز بی سابقه بوده است؛ یعنی علاوه بر دفاع از «کفار»(!) در برابر «مومنان»(!) حتی از برتری دادن نظام شاهنشاهی به جمهوری اسلامی نیز ابایی نداشت. از منظر مصلحت سنجی نیز تردیدی وجود ندارد که سکوت چندماهه منتظری در قبال این جنایات وی را به راس هرم قدرت راهنمایی می کرد؛ در این مورد آنقدر نوشته شده است که من بتوانم از تکرار مکررات بپرهیزم.


تا همین جای مسئله اگر بخواهیم به یادداشت «در جدال با گفتمان غالب» بپردازیم به یک نوع نگاه تقلیل گرایانه از شخصیتی فراایدئولوژیک بر می خوریم؛ از نگاه من کسی که تمامی ویژگی های منتظری را در «مسلمان» بودن وی خلاصه کند و سیطره معنوی وی بر جنبش سبز را مترادف با مذهبی ساختن ساختار جنبش بداند نگاهی به عمق نوک بینی (!) به ماجرا داشته است. من قضاوتی ندارم که آیا طیف های مذهبی جنبش سبز قصد بهره گیری از جایگاه مذهبی آقای منتظری را دارند یا خیر؛ اما آنچه من می بینم و هر ناظر دیگری نیز قادر به تشخیص آن است گواهی می دهد که موج اقبال کم سابقه به سوی شخصیت آقای منتظری به هیچ وجه مدیون تلاش های هدفمند طیف های مذهبی نیست؛ بلکه کاملا برعکس؛ منتظری از آن جهت «منتظری» می شود که حتی گروه های غیر مذهبی و ای بسا ضد مذهبی نیز در سوگ او سکوت را جایز نمی دانند و در رثایش قلم به دست می گیرند. بدین ترتیب من باور دارم که نتیجه گیری های یادداشت «در جدال با گفتمان غالب» اساسا بر پایه پیش فرضی نادرست بناشده اند.


اما جنبه دومی که در زندگانی آقای منتظری مورد توجه من قرار گرفته، اتفاقا به بحث یادداشت «در جدال با گفتمان غالب» بیشتر نزدیک است و می تواند به مسئله وضوح بیشتری بدهد. در این جنبه نگاه من به منتظری، نگاه به یک مرجع مذهبی است. فارغ از اینکه این مرجع مذهبی در چه مذهب و چه دینی فعالیت می کند، پیشاپیش انتظار می رود که وی دین و مذهب خود را بر هر چیز دیگر اولویت دهد؛ به بیان دیگر، در هر یک از مذاهب و آیین های کنونی در هر گوشه جهان، مراجع مذهبی انسان ها را موجوداتی مکلف به رعایت مواردی می دانند که آیین متبوع آنها امر می کند. در چنین نگاهی تقریبا استثنایی وجود ندارد و این بزرگترین مشکلی است که دنیای غیرمذهبی با دنیای مذهبی دارد.


جهان مدرن و متمدن امروز انسان را موجودی «حقوق مدار» می داند و بر همین پایه است که دست به نگارش متنی چون «عهدنامه حقوق بشر» می زند. از نگاه بشر مدرن امروز، انسان موجودی است که به ذات حقوقی دارد که باید رعایت شود و هیچ نهاد و مرجعی نمی تواند این حقوق را سلب کرده و یا نقض کند. چنین تفکری تا پیش از منتظری در نگاه تمامی مراجع مذهبی، در تمامی ادیان جهانی مردود بود. از نگاه مراجع مذهبی انسان موجودی است مکلف که باید حقوق الاهی را رعایت کرده و وظایف و تکالیف خود را به انجام برساند. در این راه اگر درست عمل کرد حقوقی نیز دریافت خواهد کرد (چه در این جهان و چه در جهان دیگری که وعده داده می شود) و اگر نه از هیچ حقی برخوردار نخواهد بود. (حتی گاه از حق حیات هم محروم می شود)


من گمان می کنم نگارنده یادداشت «در جدال با گفتمان غالب» نیز در چهارچوب همین نگاه سنتی و کلاسیک به منتظری نگریسته است، چرا که مدعی می شود «...نباید از یاد برد که حتی فردی مانند منتظری هم به رغم مخالفت هایش با سیاست های نظام حاضر (پس از سال 67) و ایستادگی هایش در مقابل آن، همچنان بیرون از حلقه ی مرسوم فقهای شیعه نیست؛ جایی که با پیش فرضی خدشه ناپذیر، اسلام را مقدم بر انسان می دانند». متاسفانه آنچه نگارنده آن یادداشت «پیش فرضی خدشه ناپذیر» می خواند تنها و تنها ناشی از ناآگاهی ایشان نسبت به اندیشه های آقای منتظری است؛ هرکس که کوچکترین آشنایی با نظرات آقای منتظری داشته باشد به خوبی می داند که ایشان بسیاری از حقوق انسان را «ذاتی» دانسته و آنها را از چهارچوب اعتقادات مذهبی و دینی خارج ساخته است و اگر به بیان همان یادداشت بخواهم بنویسم باید بگویم «منتظری اولین مرجع مذهبی بود که انسان را بر مذهب مقدم دانست».


کاری که منتظری کرد به واقع گشایشی بود در پیکار هزاران ساله غیرمذهبی ها و مذهبی ها و این مسئله به هیچ وجه در چهارچوب یک مذهب خاص (مثلا تشیع از آیین اسلام) خلاصه نخواهد شد. حتی من یک گام هم فراتر می گذارم و ادعا می کنم که چنین دیدگاهی از چهارچوب ایدئولوژی های غیرمذهبی نیز فراتر خواهد رفت و جبهه معتقدان به «انسان مقدم بر هر اعتقادی» را به شدت تقویت خواهد کرد. همین دیدگاه است که من در ابتدا مدعی شدم اگر بر جنبش سبز سیطره پیدا کند می توان آن را از هر انحرافی مصون دارد؛ با حاکمیت چنین دیدگاهی دیگر نباید نگران بود که حکومت آینده کشور در دست کدام گروه با کدام اعتقاد و باوری است؛ هرگاه انسانیت بر دیگر اعتقادات مقدم دانسته شود همه با همدیگر برابر خواهیم بود و باز هم به تعبیر مهندس موسوی «پیروزی ما شکست هیچ کسی نخواهد بود».


در پایان راضی نمی شوم که به مصرع مشهور «بر زمین ات می زند نادان دوست» اشاره نکنم! توضیح آنکه از نگاه من برای دفاع از «سکولاریسم» هیچ نیازی نیست که با بغض و کینه مسایل را بنگریم و چشم بر روی حقایقی ببندیم که انکارشان به مصداق نادیده گرفتن روشنایی روز است. من باور دارم معتقدان به سکولاریسم از آنچنان انبان پرمایه ای برخوردار هستند که هیچ گاه نیازمند در پیش گرفتن استدلال سلبی در برابر مذهبیون نخواهند بود؛ حال چه رسد به زمانی که در این منش سلبی بخواهیم حقایقی مسلم را انکار کنیم. همانگونه که تلاش کردم تشریح کنم از نگاه من سیطره منتظری بر جنبش سبز به هیچ وجه به معنای مذهبی شدن این جنبش نیست، چرا که من گمان نمی کنم نقطه ممتاز منتظری شخصیت مذهبی وی باشد؛ با این حال، اگر هم روزی یک شخصیت مذهبی، با بهره گیری از همان وجهه مذهبی خود چنان عملکرد آزادمنشانه و انسان دوستانه ای به خرج دهد که مورد استقبال عمومی قرار گیرد، دلیل نمی شود که معتقدان به سکولاریسم دست به تخریب وی بزنند و یا بخواهند عملکرد وی را تقلیل و تخفیف دهند. چنین دفاعی از سکولاریسم اولا تنها می تواند نشات گرفته از یک نوگ نگرش ایدئولوژیک به سکولاریسم باشد که اساسا با ذات سکولاریسم در تناقض است. دوما این دفاع همان «دفاع بد»ی است که نتایجی زیان بارتر از سخت ترین حملات دشمنان سکولاریسم در پی خواهد داشت.




۱۰/۰۴/۱۳۸۸

سرخ پوشان بنی هاشم

جلوی ساختمان تیاتر شهر جماعتی جمع شده اند. از سرچهار راه ولیعصر که نگاه می کنم یک جمعیت حدودا صد نفره را می بینم، صدای نوحه ای که از چندین بلندگو پخش می شود و پرچم سرخ رنگ بزرگی که از میان جمعیت افراخته شده و دور می چرخد. اولین چیزی که به ذهنم می رسد تعزیه خوانی است؛ پرچم سرخ تا بوده نشان شمر بوده؛ جلوتر که می روم می بینم نزدیک به 30 نفر کودک و جوان با زنجیرهای بر دوش ایستاده اند و کمتر از 100 نفر از مردم هم به تماشا گردشان جمع شده اند؛ یک نفر نوحه بی سوز و گدازی را با کسالت بارترین شیوه ممکن پشت بلندگو می خواند و آن وسط هم یک نفر پرچم سرخ را مدام می گرداند؛ هرچه چشم می چرخانم از بازیگران خبری نیست؛ معلوم می شود که تعزیه نیست؛ دسته عزاداری است؛ پرچم سرخ هم دیگر نشان شمر نیست؛ رویش با رنگ «زرد» نوشته اند «یا حسین»!

۱۰/۰۲/۱۳۸۸

حکایت این روزهای من - 8

مهندس ق. می گوید: راستی میرحسین رو هم برکنار کردن ها!

مهندس ی. دستپاچه جواب می دهند: جدی؟ نشنیدم؛ از کجا؟


مهندس ق. با کمی تردید: فکر کنم فرهنگستان هنر

مهندس ی. :کجا هست؟ یعنی مال کیه؟ دولتیه؟


مهندس ق. : نمی دونم ولی رییسش رو احمدی نژاد تعیین می کنه

مهندس ی. با نوایی کش دار و کشیده : ای بی شرف!


مهندس ق. : مثل اینکه علی معلم رو هم می خوان بذارن جاش

مهندس ی. آنچنان شوکه می شود که می ترسم دچار برق گرفتگی شده باشد:کی؟! علی معلم؟!

بعد کم کم انگار وا می رود و با صدایی که همین طور ضعیف تر می شود و در خودش فرو می رود ادامه می دهد: ای بابا! پسر من دیشب شنیدم ها! یعنی تلویزیون نگفت موسوی برکنار شده؛ فقط گفت علی معلم رییس یک جایی شده؛ من هم کلی خوشحال شدم! گفتم چه عجب بالاخره به یک شاعر هم یک سمتی دادن!