۱۰/۱۷/۱۳۹۰

چرا پیشنهاد سازنده‌ای ارایه نمی‌شود؟

این یادداشت پاسخی است به یک طرح بحث در خلال گفت و گوهای انجام شده در صفحه «مجمع دیوانگان» در «گوگل پلاس».(+) پرسش به ظاهر ساده است: «چرا نظر و ایده و راه مناسبی حتی در حد پیشنهاد هم از جائی شنیده نمیشه؟*». پاسخ من اما کمی به عقب‌تر می‌رود. آیا صورت مسئله درست طرح شده است؟

1- در آستانه انتخابات مجلس هشتم، مصطفی تاج‌زاده میهمان انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه شریف بود تا بار دیگر مخاطبین خود را به شرکت در انتخابات و حمایت از اصلاح‌طلبان دعوت کند. فضای جامعه در آن دوره به هیچ وجه مساعد حضور چشم‌گیر مردمی در حمایت از اصلاح‌طلبان نبود. رد صلاحیت‌های گسترده بار دیگر قطعی کرده بود که هیچ تغییر اساسی در ترکیب مجلس ایجاد نخواهد شد و سردرگمی اصلاح‌طلبان در واکنش به این حربه شورای نگهبان اندک شور و امید باقی مانده را به یاس بدل می‌کرد. آن زمان من به عنوان یک دانشجو همین مسئله را با ایشان در میان گذاشتم. حرف من این بود که فرض می‌کنیم تمام این حاضرین و حتی دیگر شهروندان رضایت دهند که با یک چراغ سبز شما دوباره به پشتیبانی از اصلاح‌طلبان حاضر در انتخابات برخیزند، آیا شما حاضر هستید با یک تعهد صادقانه بگویید: «ما برای آینده برنامه مشخصی داریم و در صورت حضور شما موفق خواهیم شد»؟ پاسخ آقای تاج‌زاده درست به همان صداقتی بود که از ایشان انتظار می‌رفت: «هیچ کپسول فشرده‌ای برای برون رفت از این وضعیت وجود ندارد»!

2- قول معروفی است در توصیف انقلاب سال 57 که می‌گویند «ایرانیان می‌دانستند چه نمی‌خواهند، اما نمی‌دانستند چه می‌خواهند». این روایت به قدری تکرار شده که من تقریبا یقین دارم از معنای حقیقی خود تهی گشته است. به نظر می‌رسد بسیاری از آنانی که این تعبیر را تکرار می‌کنند دچار این ساده‌نگری شده‌اند که هم‌وطنانشان در انتهای دهه پنجاه نه «آزادی» به گوششان خورده بود، نه «جمهوریت» و «دموکراسی» را می‌شناختند. پس فقط می‌خواستند که «شاه برود». من اما به شدت اعتقاد دارم انقلابیون نسل پیش دقیقا در شرایطی قرار داشتند که ما امروز قرار داریم. آن‌ها نیز دچار توهمی از تجربه تاریخی بودند. آنان نیز گمان می‌کردند با سر دادن فریادهای «استقلال»، «آزای» و «جمهوری» مشغول طرح «مطالبه» هستند. حتی مسئله «حقوق بشر» در آن دوره چنان دغدغه گسترده‌ای محسوب می‌شد که خیلی زود سایه سنگین خودش را به حکومت جدید هم تحمیل کرد و اثرات ژرفی در نگارش قانون اساسی برجای گذاشت**.

از سوی دیگر، شیوه برخوردهایی که من امروز می‌بینم دقیقا یادآور همان نواقصی است که در آسیب‌شناسی انحراف انقلاب به عنوان مقدماتی بدیهی به آن استناد می‌شود. (مراجعه کنید به اقبال عجیب و غریب و طنزگونه دوستان بالاترینی و غالبا خارج‌نشین به رضاپهلوی و برخورد تخریبی آنان با هرکس که قصد به چالش کشیدن این چهره بدون شناسنامه را داشته باشد) این‌ها همه من را به یک نتیجه می‌رسانند: «تاریخ در حال تکرار است؛ هرچند به شکل یک کمدی»!

3- وقتی می‌پرسیم «چه باید کرد؟»، به صورت پیش‌فرض پذیرفته‌ایم که مقصد و مبدا مشترک و مورد توافقی وجود دارد و تنها بحث باقی مانده چالش بر سر مسیر و ابزار پیمودن آن است. من چنین نگاهی به مسئله ندارم. نه بدین دلیل که با «آزادی، دموکراسی، حق حاکمیت شهروندان بر سرنوشت خویش و البته حقوق بشر» مخالف باشم، بلکه بدین دلیل که باور دارم این‌ها همه واژگان و تعابیری هستند که در جامعه ما گرفتار نوعی «بدفهمی» شده‌اند. درست به همان مقدار که تعبیر و تفسیر «نظام» در اذهان ما مبهم و همراه با بدفهمی است. من به صورت مکرر از کارمندان دولتی، مدیران میانی، اساتید دانشگاه، قضات و وکلای دادگستری و حتی ماموران و افسران نیروی انتظامی می‌شنوم که از «این‌ها» (تعبیر رایجی برای اشاره‌ای مبهم به نظام) گلایه می‌کنند. گویی هیچ کس خودش را جزوی از «این‌ها» یا همان «نظام» نمی‌داند، حتی آن کسی که خودش از دید دیگران بخشی از نظام است! وقتی من این کنار می‌نشینم و می‌بینم همه این افراد خواستار «رفتن این‌ها» هستند با خودم می‌گویم: تنها زمانی می‌تواند این اتفاق بیفتد که همه افراد جامعه رفته باشند! در واقع «این‌ها» هیچ کس نیستند جز خود شهروندان، البته در کنار تعدادی از سیاست‌مداران ارشد حکومتی. (من حتی حدس می‌زنم که ارشدترین سیاست‌مداران کشور هم در حریم خصوصی خود از «این‌ها» گلایه دارند!)

4- من برای شفاف شدن مسئله چند پیشنهاد دارم. دقیقا با خودتان مرور کنید که «این‌ها» چه کسانی هستند؟ آیا اگر خواستار تغییر در وضعیت سیاسی کشور هستید، دقیقا می‌دانید به کدام بخش آن اعتراض دارید؟ تغییر در قانون اساسی به قصد جداسازی نفوذ دین از دولت و کاهش اختیارات مقامات مسوول مطالبه شفاف و قابل قبولی است. من اعتقاد دارم این تغییرات ابدا برای اصلاح جامعه تغییراتی «کافی» نخواهند بود، اما به همین میزان نیز اعتقاد دارم که برای ثبات اصلاحات در طولانی مدت «لازم» هستند. پس باید برای این تغییرات نیز برنامه‌ داشته باشیم. حال اگر از من بپرسند «برنامه شما چیست» یا اینکه «چرا هیچ برنامه مشخصی ارایه نمی‌شود» پاسخ من همان پاسخ جناب تاج‌زاده ااست: «هیچ کپسول فشرده‌ای برای برون رفت از این وضعیت وجود ندارد»!

می‌گویند پس از انقلاب اکتبر در روسیه، گروهی از جناب «لنین» در مورد برنامه‌های آینده حکومت سوال می‌پرسیدند. در خلال سوالات یک نفر پرسشی مطرح کرد و گفت «برای فلان مشکل چه برنامه‌ای دارید»؟ جناب لنین خیلی ساده پاسخ داد: ما حل این مشکل را به «رفیق زمان» سپرده‌ایم!

هیچ کس، در هیچ کجای جهان نمی‌تواند ادعا کند که برای هر وضعیتی یک فرمول سیاسی می‌توان یافت. هرکس چنین ادعایی کرد با اطمینان بدانید که یا نادان است یا دروغ‌گو! گاه بهترین کار تنها و تنها «صبر کردن» و یا اعتماد کردن به «رفیق زمان» است. آن هم به ویژه در شرایط کشور ما که حاکمیت کودتا عملا در انفعال فرو رفته، برای ساده‌ترین امور حکومتی خود گرفتار عمیق‌ترین چالش‌های درونی است و بیشترین ضربه را خودش به ریشه خودش می‌زند. به قول ناپلئون «وقتی رقیب شما در حال اشتباه کردن است مزاحم او نشوید». پس در وضعیت کنونی هم دست کم به باور من، اگر راهکار مشخصی برای تغییر ساختار حکومت و انتقال قدرت از حاکمیت کنونی ارایه نمی‌شود، لزوما نباید یک جای خالی احساس کنیم. تغییراتی در این ابعاد نیازمند زمان است و آنچه که من می‌بینم این است که دقیقا ساختار نظام در سراشیبی سقوط قرار دارد و فقط کافی است که کمی صبر کنیم. حال آیا این به معنی بی‌عملی و بی‌برنامگی است؟

5- شاید مثال انقلاب 57 آنقدر تکرار شده که دیگر تاثیرگزاری خود را از دست داده است. پس من این‌بار به گزینه‌های تازه‌تری استناد می‌کنم. همه ما امروز می‌توانیم دقت کنیم که وضعیت کشور مصر پس از سرنگونی مبارک چندان شباهتی به رویای زیبای آزادی ندارد. قطعا سقوط دیکتاتور گام بزرگی بود اما در یک نمونه ساده دیدیم که تعداد کشته‌شدگان مصری پس از انقلاب دست کمی از کشته‌شدگان پیش از آن نداشت و اخباری که به صورت روزانه از روند تغییرات به گوش می‌رسد گاه ناامیدکننده هستند. در نمونه دیگر من به شدت نگرانم که با سقوط بشار اسد، مخالفین او که امروز بی‌رحمانه قتل‌عام می‌شوند دست به حرکاتی انتقام‌جویانه بزنند که بی‌شباهت به دیکتاتوری اسد نباشد. دست کم می‌توان پیش‌بینی کرد که معترضین اسلام‌گرای اخوان‌المسلمین در برخورد با اقلیت‌هایی نظیر مسیحیان یا غیرمذهبی‌ها چندان منصف‌تر از خاندان اسد نخواهند بود.

خلاصه کلام اینکه پرسش «چه باید کرد» در نگاه من، به هیچ وجه ناظر به طراحی یک استراتژی برای سرنگونی حاکمیت سیاسی نیست. من خودم را عضوی از یک جنبش چریکی یا انقلابی نمی‌دانم. من جنبش سبز را جنبشی «اجتماعی»، دموکراتیک، خشونت‌پرهیز و آگاهی بخش می‌دانم. پس اگر می‌خواهم «آگاهی بخشی» کنم، بر روی شیوه‌های سرکوب یا تعداد زندانیان تمرکز نمی‌کنم. این‌ها از نظر من «آگاهی بخشی» نیستند، صرفا «اطلاع‌رسانی» محسوب می‌شوند. آگاهی بخشی برای من یعنی ارتقای جامعه به سطحی که دیگر دست به برادر کشی نزند. یعنی حرکت به سمت و سویی که شهروندان یکدیگر را با دسته‌بندی‌های کاذب قومیتی و مذهبی بیگانه قلمداد نکنند. نزدیک شدن به رویایی که همه همدیگر را همان گونه که هستند قبول کنند و برای یکدیگر حقوقی طبیعی و بدیهی قایل شوند که قابل تخطی و تعرض نیست. بدین ترتیب پیشنهاد مشخص و شفاف من چیزی می‌شود که در مجموعه «چهار دست‌مایه برای آگاهی بخشی» منتشر کردم. (این مجموعه را در قالب یک فایل پی.دی.اف+ دریافت کنید)

در نهایت: من می‌گویم باید باور کنیم که «رفیق زمان» لطف ویژه‌ای به ما داشته است. ما بسیار خوش‌شانس هستیم که درست در زمانی که ساختار حکومتی به دست خودش در حال فروپاشی است یک موقعیت استثنایی پیدا کرده‌ایم تا توان خود را صرف ترمیم و اصلاح وضعیت جامعه کنیم. این‌ها همه اصلاحاتی هستند که دیر یا زود باید انجام شوند، اما اگر به بعد از تغییر ساختار حکومتی موکول شوند هیچ معلوم نیست که همین‌قدر کم هزینه باشند. من باز هم تکرار می‌کنم نه تنها هیچ راه‌کار مشخصی برای سرعت بخشیدن به سقوط حاکمیت فعلی ندارم، بلکه اساسا چنین اقدامی را مضر و مترادف از دست رفتن یک فرصت تاریخی برای پر کردن نقاط ضعف اجتماعی قلمداد می‌کنم. ما هنوز کارهای نکرده بسیاری داریم. ساده‌ترینش اینکه باید از این شرایط آرام برای بیشتر و بیشتر حرف زدن استفاده کنیم.

پی‌نوشت:
* در همین مورد بخوانید: «چرا نظر و ایده و راه مناسبی حتی در حد پیشنهاد هم از جایی شنیده نمیشه»؟
**در مورد تشابهات و اختلافات قانون اساسی می‌توانید به مجموعه یادداشت‌های «همه حقوق برای همه» مراجعه کنید.
*** مثلا به این خبر+ دقت کنید: «مجوز تقلب از سوی شیخ مصری صادر شد»!

داستان ایرانیان: ایرانیان و شوق عزاداری

رفیق.ش: دو نیاز همواره سرکوب‌شده در جامعه ایرانی به طور موازی و در یک بستر مشترک رشد کرده‌اند: نیاز به تفریح و نیاز به بروز هویت جمعی. این‌ها نیازهایی هستند که از سوی نظم مستقر جامعه در حالت‌ عادی با سرکوب هرچه بیشتر مواجه می‌شوند. گذران زندگی به ویژه در شهرهای بزرگ با تعریفی ضدفراغت همراه است که در بهترین حالت و در مصالحه نهایی با مختصر فراغت و تفریحی به عنوان لغزش‌هایی کوچک همراه می‌شود. از سوی دیگر حاکمیت سیاسی در دهه‌های گذشته نسخه‌ای رسمی از «هویت جمعی» بدست داده است که هر تلاشی را که در راستای تولید تعریفی خُردتر ازاین مفهوم باشد، خطری جدی محسوب می‌کند که می‌تواند نسخه رسمی را مخدوش نماید. چنین نگاهی آنقدر غلیظ است که حاکمیت عملا اجتماع چند صدنفر برای «آب بازی» را اقدامی علیه امنیت ملی توصیف می‌کند. (از حوصله این بحث خارج است که اگر تعریف رسمی حاکمیت به دقت بررسی شود، نهایتا پذیرفتنی است که این برخورد از ژرف‌اندیشی حیرت‌انگیز حاکمیت در دفاع از تعاریف خود منتج می‌شود)

* * *

تا اینجا دو نیاز سرکوب‌شده در جامعه ایرانی معرفی شدند. نخست نیاز به تفریح و دوم نیاز به بروز هویت جمعی. این نوشتار در پی آن است که نشان دهد چگونه میل به ارضای این دو نیاز سرکوب شده، ایرانیان را به سوی حیاط‌خلوتی تحت عنوان «مراسم عزاداری» سوق داده است. جایی که نه نظم مستقر اجتماعی قادر به بستن این آخرین دریچه فراغت بوده و نه حاکمیت سیاسی به دلایل خاص خود حاضر به سرکوب آن است.

«مراسم عزاداری» فستیوال سالانه‌ای است که تقریبا همه از آن راضی‌اند. برای مردمی که مهار نظم مستقر، فرهنگ مذهبی و مشکلات معیشتی همه روزنه‌های تفریح‌شان را بسته، این فرصتی است مغتنم که به خیابان‌هایی شلوغ هجوم بیاورند و از «ما»یی مشترک، حتی بدون قید و شرط و تدقیق در ماهیت آن دفاع کنند. برای نوجوانان این انگیزه‌ای یگانه است که یازده ماه در سال منتظرش می‌مانند تا عاقبت بتوانند فراتر از مرزهای کنترل خانواده تا نیمه شب در خیابان‌ها هر تعریفی از تفریح را تجربه کنند. برای قشرخاصی که در حالت عادی میان مردم به عنوان اراذل و اوباش شناخته می‌شوند هم فرصتی یگانه فراهم است. اینان در صدر دسته‌جات عزاداری هم نزاع احتمالی با دسته رقیب را به نفع خودی ها سامان می‌دهند و هم در مشاجره لفظی با عابرین ساده یا سرنشینان اتوموبیل‌هایی که از بسته شدن غیرقانونی خیابان‌ها شکوه دارند، آن‌ها ا با ادبیات همیشگی خود اما این‌بار با تکیه بر سلاح اعتبار آفرین مقدسات بدرقه می‌کنند. بدین ترتیب آن‌ها نگاه‌های تحقیر‌آمیزی را که در طول یک سال دریافت داشته‌اند دراین فرصت به صورت فشرده تلافی می‌کنند و حتی فراتر از آن، در پی تحسین شورانگیز دسته خودی برای خود اعتبار و احترامی تصور ناشدنی می‌خرند که در ایام عادی به کلی از آن بی‌بهره‌اند.

* * *

به صورت کلی همه شرکت کنندگان در مراسم عزاداری از چنین اجتماعی رضایت تام یا حداقل رضایت نسبی دارند. همه آن‌ها که در طول سال از تفریح کافی بازمانده‌اند در این فستیوال جبران مافات نموده و علاوه بر آن احترامی مذهبی هم دریافت می‌کنند. در حالتی خاص خانواده‌هایی که نتوانسته‌اند میان سنت‌ها و مدنیت جدید ارتباط معنایی برقرار کنند از نگاهی دیگر این اجتماعات را می‌ستایند. اینان همچون نهادهایی رسمی حاکمیت که افول بی‌وقفه نقش مذهب در جامعه را برنمی‌تابند، در این اجتماعات نمونه‌ای خلاف سیرکلی جامعه پیدا می‌کنند که تنها انگیزه حضور اجتماعی‌شان در مدنیتی است که در حالت عادی از آن محروم شده‌اند و اتفاقا چه انگیزه‌ای مقدس‌تر و شیرین‌تر از این!

* * *

پس از انتخابات مناقشه‌انگیز88، بسیاری از مردم که به نتیجه انتخابات اعتراض داشتند در صفوف چند میلیون نفری به خیابان‌ها سرریز شدند. جمیعیتی که انگار بسیار زود دریافت می‌تواند اعتراض به نتایج انتخابات را تنها بهانه‌ای برای حضور جمعی قرار دهند و هویتی جمعی بسازد که سال‌های سال از آن محروم بوده است. این مردم بسیار زود دریافتند که کم‌هزینه‌ترین حالت ممکن می‌تواند این باشد که در مناسبت‌های خاص تقویم رسمی خیابان را تسخیر کنند. مناسبت‌هایی مانند روز قدس، 13آبان یا حتی عاشورا. روزهایی که انواع راهپیمایی‌های سالانه بر محور آن‌ها ثبت می‌گردد. این روی‌کرد خاص اما ابدا عجیب نبوده است. سوالی که در اینجا مطرح می‌شود این است که آیا این واکنش مردم نسخه‌ای مشابه همان روی‌کرد مزمن در عزاداری‌های سالانه نبوده است؟ مگرنه اینکه همین مردم که هم از تفریح و هم از بروز دادن هویت جمعی محروم بوده‌اند از سال‌ها پیش روزنه‌ای رسمی تحت عنوان «مراسم عزاداری» را برای تخلیه نیاز خود، هرچند به طور مجازی به رسمیت شناخته بودند؟ این البته مدل غیردقیق و ساده شده‌ای است؛ اما به همان سادگی می‌تواند تحلیل رفتار مردم در عزاداری‌های سالانه را ممکن سازد.

* * *

پیشتر گفته شد که حاکمیت سیاسی معمولا از مراسم عزاداری به نحوی شایسته استقبال می‌کند و حتی با تمام توان به آن دامن می‌زند. در میان همه اقشاری که از این نوع مراسم احساس رضایت دارند، حاکمیت سیاسی نیز نمی‌تواند از تنها نقطه صعود در نمودار رو به افول نقش مذهب در جامعه به آسانی درگذرد. هم از این رو است که همه نوع تسهیلات ممکن را برای ارج نهدن به چنین مراسمی فراهم می‌سازد. حتی اخیرا مناسبت‌هایی خارج از سنت ماه محرم را هم دستاویز برگزاری مراسم عزاداری قرار می‌دهد تا با زیاد کردن بسامد فرهنگ عزاداری، ترمزی در مقابل سکولاریسم اجتماعی برای خود بخرد. در مقابل اما خود نیز از هیکل عظیم شاکله نین مراسمی به هراس می‌افتد و سعی می‌کند به طور موازی به آن مهار بزند. ثبت رسمی دست‌اندرکاران هیات‌های مذهبی، جمع‌آوری تمثال‌های قدیسین و یا علم عزاداری از دسته‌ها، ممنوعیت قمه‌زنی و تبلیغات رسمی در نکوهش استفاده از موزیک تند مراسم عزاداری نموه‌هایی از تلاش نم‌بند حاکمیت برای کنترل بازار داغی است که خود بیش از دیگران در گرم کردن آن نقش داشته است اما عملا حاضر نیست با پی‌گیری جدی‌تر مطالبات کنترلی خود منافع کلی مراسم عزاداری را به مخاطره بیندازد. این هراسی است که از مدارای محافظه‌کارانه حاکمیت به خوبی قابل تشخیص است.

پی‌نوشت:
شما نیز می‌توانید مجموعه یادداشت‌های خود را در «مجمع دیوانگان» تعریف و سردبیری کنید.

یادداشت وارده: چرا باید تحریم بانک مرکزی را جدی بگیریم؟

شهرام شریف: تحریم بانک مرکزی توسط امریکا به خودی خود چندان نکته مهمی نیست. حداکثر سختی این کار برای ایران این است که با یک بالاسری نفت خود را می‌فروشد و چند درصدی (تا حدود 5 درصد) از درآمدهای دولت کسر می‌شود که مبلغ آن در ازای کل فروش نفت ایران چیزی محسوب نمی‌شود. از طرفی ایران به دلیل موقعیتی که در منطقه دارد و کشورهای حاشیه ای مانند پاکستان، ترکیه و عراق می‌تواند نیاز خود را از بازارهای جهانی با قیمت بالاتری تامین کند.

اگر در این چند سال امریکا یا کشور دیگری می‌خواسته به ایران حمله کند، یکی از مهم ترین عوامل بازدارنده و پرریسک، قیمت جهانی نفت، شوک حاصل از آن در بازار و عدم امکان مدیریت کردن مسائل و عواقب آن بوده است. نکته مهم در تحریم بانک مرکزی ایران، عواقب ناشی از آن است. پیامد مستقیم این کار، عدم خرید نفت ایران است و به تدریج موجب خواهد شد تا نفت ایران از سبد نفتی معاملات جهانی حذف شود و در عرض چند ماه یا یکی دو سال، کسی نسبت به عرضه نفت ایران حساسیت نشان ندهد.

تحریم بانک بانک مرکزی و حذف تدریجی نفت ایران از سبد عرضه جهانی و جایگزین شدن آن با نفت عربستان و دیگر کشورهای نفت خیز مانند عراق که به زودی تولید خود را به سطح بالایی خواهد رساند، باعث خواهد شد تا به تدریج ریسک حمله نظامی به ایران از این منظر کاهش یابد و بازار نفت با تلاطم شدید مواجه نشود و امکان مدیریت بهتری را به امریکا و دیگر کشورها خواهد داد.

به عنوان نتیجه گیری می توان گفت که این تحریم آخر، مقدمه‌ای است برای حمله‌ای بزرگ‌تر در آینده نه چندان دور.

پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند.

۱۰/۱۴/۱۳۹۰

جناب طائب، لطفا من را آزاد بگذارید


حجت‌الاسلام مهدی طائب، فرمانده «قرارگاه عمار» به تازگی اعلام‌کرده‌اند که «حصر موسوی و کروبی به خواست خودشان بوده است».(+) با شنیدن این خبر من واقعا شرافت و انسانیت جناب طائب و دیگر مقامات مسوول حکومت را تحسین کردم که حتی به درخواست‌ مخالفین خود هم اینچنین توجه می‌کنند. در واقع آقای طائب و دیگر مقامات ارشد نظام حاضر شده‌اند انبوهی از اتهامات و هزینه‌ها را با حصر رهبران جنبش سبز به جان بخرند، فقط و فقط به این خاطر که این دو نفر خودشان درخواست کرده‌ بودند. بعد به ذهنم رسید اگر دیگر اسرای جنبش هم به ذهنشان می‌رسید پیشاپیش خودشان از جناب طائب درخواستی بکنند احتمالا مشکلی برایشان پیش نمی‌آمد، پس من پیش‌دستی می‌کنم و از آقای طائب می‌خواهم که «به درخواست خودم» لطفا من را کاملا آزاد بگذارند و اگر باز هم به ذهنشان رسید که زیادی پر رو نمی‌شوم و می‌توانم یک درخواست دیگر هم بکنم، لطفا فیلترینگ این وبلاگم را هم بردارند. با سپاس فراوان.

۱۰/۱۳/۱۳۹۰

تبلیغات انتخاباتی از نظر قوه قضائیه جرم است!

 

مسوولین قوه قضائیه اعلام کرده‌اند «تحریم انتخابات جرم است». ایشان با صدور یک فهرست 25 بندی، تازه‌ترین تفاسیر مربوط به تعیین مصادیق محتوای مجرمانه را اعلام کرده‌اند. در بند نخست این فهرست می‌خوانیم: «انتشار هرگونه محتوا با هدف ترغیب و تشویق مردم به تحریم و یا کاهش مشارکت در انتخابات». (اینجا+) بلافاصله در همین بند، منبع قانونی آن توضیح داده شده و به «بند 3 و 8 ماده 66 قانون انتخابات مجلس شورای اسلامی» ارجاع داده شده است. پس به قانون مورد اشاره مراجعه می‌کنید: (متن کامل قانون را اینجا+ بخوانید)


قانون انتخابات مجلس شورای اسلامی: ماده 66 – بند3: «تهديد يا تطميع در امر انتخابات».

قانون انتخابات مجلس شورای اسلامی: ماده 66 – بند8: «اخلال در امر انتخابات».

 

مسوولین محترم کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه، «تهدید یا تطمیع در امر انتخابات» را به «ترغیب به تحریم و کاهش مشارکت» ترجمه کرده‌اند. بدین ترتیب اگر من به کسی پیشنهاد دهم که «نامزدهای موجود هیچ کدام صلاحیت ندارند، پس بهتر است پای صندوق حاضر نشود» دچار «تهدید یا تطمیع در امر انتخابات» شده‌ام. با این استدلال قاطعا می‌توان نتیجه گرفت تمام ستادهای انتخاباتی که در جریان تبلیغات به رای دهندگان پیشنهاد می‌کنند که «این نامزد از آن نامزد بهتر است» هم مرتکب همان فعل «تهدید یا تطمیع در امر انتخابات» شده‌اند. وقتی پیشنهاد دادن در بحث کردن در مورد صلاحیت نامزدها «تهدید و تطمیع» باشد، قطعا هیچ کس حق ندارد تبلیغات انتخاباتی کند. این مسئله دقیقا با همین استدلال در مورد بند 8 و «اخلال در امر انتخابات» هم کاملا صادق است. بدین ترتیب من نتیجه می‌گیرم که هرگونه اظهار نظر در مورد انتخابات، چه ترغیب به شرکت و چه ترغیب به تحریم مصداق «تهدید، تطمیع یا اخلال» است. 

داستان ایرانیان: ایرانیان و مباهات نژادی

اکثر ایرانیان تصور می‌کنند هم‌وطنانشان باهوش‌ترین ساکنان کره خاکی هستند. آن‌ها از نگاه خود از بالاترین ضریب هوشی ممکن بهره می‌برند و در عین حال به مدد نمونه‌هایی معدود، هم‌وطنانشان را نشسته بر مهم‌ترین کرسی‌های علمی و آکادمیک دنیا تجسم می‌کنند. از دستیابی ورزشکاران ایرانی به کم اهمیت‌ترین مدال‌های ورزشی به وجد می‌آیند. وقتی روی جلد مجلات زرد، تصویر هم‌وطن صاحب سمتی را در فلان کمپانی ینگه دنیا می‌بینند ناخودآگاه تحت تاثیری عمیق قرار می‌گیرند. به اوج لذت می‌رسند وقتی می‌شوند دانش‌اوزان ایرانی در المپیادهای جهانی افتخاری پوشالی برای «وطن» به دست می‌آورند.


* * *


در میان صدها هزار کرسی علمی ممتاز در دنیا، حضور چند صد نفر ایرانی (تخمینی مبالغه‌آمیز) کافی است تا برای نژاد آریایی استعدادهای شگرف علمی‌اش مسجل شود. کم‌ترین موفقیتی در یک رقابت ورزشی که برای کشورهای دیگر تنها «دست‌گرمی» تلقی می‌شود، برا ایرانیان مقارن با شنیدن سرود «ورزشکاران، دلاوران، نام‌آوران» می‌شود. حالت اخیر به قدری تند و زننده است که دست‌اندرکاران ورزش کشور کاملا قانع شده‌اند به جای سرمایه‌گذاری روی رقابت‌های مهم جهانی، تمرکز خود را بر فتح مدال‌های درجه دوم و سوم قرار دهند چرا که می‌دانند نهایتا استفاده از تبلیغات داخلی برای مبالغه در مورد موفقیتی ناچیز تا چه اندازه ساده خواهد بود و بدین‌سان ضمن تحریک احساسات ملی-میهنی، هم‌وطنانشان را تحقیر می‌کنند!


به شیوه‌ای مشابه در حالی که ریش‌درازترین مسوولین آموزشی مملکت هم جزء به جزء (اما نه در حالت کلی) پذیرفته‌اند که چه وضعیت اسفناکی بر نظام آموزشی حاکم است، سعی می‌کنند حداقل بخشی از حقارت همین نظام آموزشی را با بهره‌برداری تبلیغاتی از موفقیت دانش‌آموزان ایرانی در المپیادهای جهانی لاپوشانی کنند. به همین منظور صدها نوجوان ایرانی عملا از تحصیل در مقطع متوسطه با داشته می‌شوند تا با ممارست بیش از حد در مسیری معین ماه‌ها و حتی سال‌ها بعد در فستیوالی علمی به قلقلک دادن حس وطن‌پرستی ایرانیان کمک کنند و بدین سان آنچه برای دیگران فستیوالی جالب به نظر می‌رسد برای ایرانیان به عنوان یکی از مهم‌ترین رقابت‌های علمی دنیا جلب نظر می‌کند. در مقیاسی کوچکتر همین مردم قطعا همین نگاه را دارند به مسابقات سالانه روبات‌هایی که تنها از طرف تیم‌های ایرانی جدی گرفته می‌شوند.


* * *


چند نمونه مطرح شده تنها مثال‌هایی نیستند که تلاش مستمر ایرانیان را برای پشت پا زدن به وضعیت واقعی‌شان نشان دهند. در واقع چرخه: «حقارت --< تلاش برای فرار از واقعیت --< جعل وضعیت واقعی --< حقارت» دامنه‌ای آنچنان وسیع دارد که قابل تقلیل به چند مثال جزیی نیست. آنچه مطرح شد نه حتی مهم‌ترین بلکه بارزترین نمونه‌هایی است که در این سیر کلی قابل طرح بوده است.


به طور کلی این چرخه مبتنی بر روی آوردن به مسایلی جزیی است که برای لاپوشانی واقعیات کلی قابل بهره‌برداری هستند. در نخستین حلقه زنجیر واضح است مردمانی که طعم حقارت را چشیدند برای فرار از وضعیت موجود واکنش نشان می‌دهند، اما این که چنین تلاشی تنها متوجه کتمان وضعیت حقارت‌آمیز موجود می‌شود دیگر مساله ساده‌ای نیست. این گاف قابل ملاحظه‌ای در حلقه دوم زنجیر است. در این مورد رد پای دخالت حاکمیت سیاسی به غایت مشهود است. حاکمیت خود را یا ناتوان از تغییر وضعیت موجود می‌بیند و یا دلیلی محکم برای تعویض روش همیشگی (کتمان واقعیت) نمی‌بیند، چراکه بوروکراسی حاکم که همواره کمال‌طلب (در معنای منفی) است اجازه ورود به عرصه آزمون و خطا را نمی‌دهد و پرواضح است که اتخاذ چنین شیوه‌ای تنها به حقارت بیشتر منجر می‌شود.


جالب توجه آن که حاکمیت نه تنها همواره «کتمان واقعیت» را بر شیوه‌های دیگر غلبه بر حقارت ترجیح می‌دهد، بلکه عملا قدم گذاشتن در مسیر برخورد علمی با واقعیت را به مثابه افتادن در بازی آزمون و خطا تلقی کرده و حتی گوشه چشمی به عنوان آلترناتیو بدان ندارد. آلترناتیو همیشگی حاکمیت برای فرار از عرصه‌هایی که دیگر کتمان واقعیت ممکن نیست، تنها «لوث کردن صور مساله» است. یعنی وقتی نمی‌تواند با فرستادن سوسک و ملخ و موش و گربه به فضا ضعف فن‌آوری کشور در حوزه صنعت و فلاکت اقتصادی را توجیه کند، سعی می‌کند خود بزرگترین تریبونی باشد که به صورت شبانه‌روزی مساله تورم و مشکلات اقتصادی مردم را مطرح می‌کند. وقتی گزارش‌های مهیج خبری در مورد کسب مدال‌های افتخارآمیز دانش‌آموزان ایرانی وضعیت ممکن را به تمامی لاپوشانی نمی‌کند، به خودی خود سهم باقی‌مانده بر عهده تاکتیک «لوث کردن موضوع» خواهد افتاد. در همین تاکتیک قاعدتا وزیر آموزش و پرورش خود اولین نفری خواهد بود که به وضعیت موجود انتقاد دارد. وقتی ورزشکاران ایرانی از رقابت‌های اصلی جهانی دست خالی باز می‌کردند، تنها قسمتی از صورت مساله با جهاد تبلیغی در مورد رقابت‌های درجه چندم حل می‌شود. باز هم سهم باقی مانده با هوچی‌گری مسوولین ورزشی لوث می‌شود. همان مقصرین درجه اول خود تبدیل به منتقدین جدی وضعیت می‌شوند. وقت با حلوا حلوا کردن‌های دولت در مورد هزار جور طرح اقتصادی دهان ایرانیان چندان شیرین نمی‌شود، این بار نوبت رییس دولت مستقر است که در چشمان میلیون‌ها ایرانی زل بزند و خود را هم «یک مصرف کننده» بخواند که با مساله تورم درگیر است.


در همه این موارد «لوث کردن صورت مساله» تنها تاکتیک جانبی است. برخورد نخست همواره کتمام موضوع است و البته این نوع کتمان جز با تکیه بر مسایل جزیی حاصل نمی‌شوند. به شیوه آگاهانه این مسایل جزیی باید از میان گزینه‌هایی انتخاب شوند که ظاهرا با زندگی روزمره غالب ایرانیان تداخلی نداشته باشند. به این ترتیب هرچند از طرفی ممکن است ذهن عامه درگیر شود و مطلب تنها از طریق تبلیغات پرهزینه رسمی قابل فهماندن باشد، اما از سوی دیگر پوچ بودن چنین جزئیاتی به آسانی هویدا نمی‌شود. به ویژه زمانی که با ادعای توانایی ممتاز ایرانیان عجین شده باشد و این همان شرایطی است که تک تک نمونه‌های اولیه مطرح شده در این نوشتار ارضاء کننده آن است.

۱۰/۱۲/۱۳۹۰

دوشنبه‌های اعتراض را به تحریم فعال پیوند بزنیم

از همان زمانی که «مصطفی تاج‌زاده» پیشنهاد راه‌اندازی «دوشنبه‌های
اعتراض» را داد یک پرسش اساسی مطرح شد: چگونه باید ضمن پرهیز از
هزینه‌های سنگین حضور خیابانی، جنبش اعتراضی را تداوم بخشید و حرکت‌های
تاثیرگزار ایجاد کرد. طبیعتا شیوه‌های متفاوت اعتراض به مانند همیشه بر
عهده ابتکار و خلاقیت شهروندان خواهد بود، با این حال من گمان می‌کنم
نزدیک شدن ایام انتخابات و بیم و هراس حاکمیت از شکل‌گیری تحریم فعال،
راه مشخصی را به مخالفان نشان می‌دهد.
پیشنهاد اصلی من همان است که چند ماه پیش مطرح کردم. ما می‌توانیم
انتخابات موازی خودمان در دل جامعه شبیه‌سازی کنیم. هیچ لزومی ندارد حتما
رایی داده شود یا نامی نوشته شود و مثلا یک پایگاه اینترنتی برای آن
تاسیس شود، (هرچند همه این‌ها کارهای خوبی است که گروهی می‌توانند روی آن
وقت بگذارند) از نگاه من همین‌که حرف خودمان را بزنیم و آن را به گوش
جامعه برسانیم و موافقت ضمنی توده مردم را به دست بیاوریم که پای صندوق
حاضر نشوند و برای این تحریم خود دلیل و مطالبه‌ای قایل باشند کار بزرگی
کرده‌ایم که من آن را تبلور تمام عیار «تحریم فعال» می‌دانم.

حال پیشنهاد می‌کنم از این ظرفیت به عنوان یک ایده در بزرگداشت
«دوشنبه‌های سبز» نیز استفاده کنیم. می‌توانیم هر دوشنبه یک یا چند تن از
اسرای جنبش را انتخاب کنیم، آنان را معرفی کنیم و متناسب با شرایط (مثلا
محل تولد و یا زمینه تخصص) نامزد مورد حمایت خود اعلام کنیم. اگر
وبلاگ‌نویس هستید و یا به هر روش دیگری در فضای مجازی فعالیت می‌کنید در
مورد شخصیت‌های مورد نظر خود مطلب بنویسید و دلایل شایستگی و انتخاب آنان
را تشریح کنید. اگر می‌توانید پوستر مخصوصی برای هر فرد طراحی کنید که به
مسئله انتخابات مربوط باشد و اگر فعالیت مجازی چندانی ندارید، در فضای
حقیقی همین مسئله را با اطرافیان خود درمیان بگذارید و یا با استفاد از
شعارنویسی (روی دیوار یا روی اسکناس) آن را گسترش دهید. فرصت چندانی به
موعد انتخابات باقی نمانده، اما من تردید ندارم که اگر همین فرصت را
غنیمت بشماریم می‌توانیم حرکتی را طراحی کنیم که هیچ انتخاباتی در تاریخ
این کشور مشابه آن را به خاطر ندارد.

در این نظرسنجی شرکت کنید

یکی از دوستان برای تحقیقی دانشگاهی یک نظرسنجی در مورد جنبش سبز ترتیب داده است. (اینجا) گویا نتایج نظرسنجی قرار است تحلیلی داشته باشد بر روی تفاوت دیدگاه فعالان حاضر در داخل کشور با جامعه مهاجرین. در هر صورت من که به پرسش‌های آن پاسخ دادم نه تنها از خود پرسش‌ها، بلکه از شیوه تهیه و حتی شکل اجرایی نظرسنجی لذت بردم. کارکردن با فرم تهیه شده خودش جذابیتی دارد که بی‌شباهت به سرگرمی‌های یک بازی نیست، در عین حال می‌تواند مخاطب خود را به حال و هوایی ببرد که در روزهای تظاهرات تجربه می‌کرد. خلاصه اینکه از مخاطبان این نوشته دعوت می‌کنم تا با استفاده از لینک زیر در این نظرسنجی شرکت کنند و در عین حال با گسترش آن در شبکه‌های اجتماعی به بهبود نتایج نهایی کمک کنند.


لینک نظرسنجی: https://acsurvey.qualtrics.com/SE/?SID=SV_1A3jpoUIGuSQzsg


پی‌نوشت:

این یادداشت به صورت آزمایشی از طریق ای-میل ارسال شده است. اگر تجربه موفقی باشد احتمالا مشکل عبور از فیلترینگ من را برای به روز کردن وبلاگ حل خواهد کرد


نامه‌ای به محمد نوری‌زاد: من از شما می‌ترسم!

جناب آقای ‌نوری‌زاد

شما را بسیاری کارگردان، هنرمند، رزمنده سابق یا مبارز آزادی‌خواه فعلی می‌خوانند. من اجازه می‌خواهم تا به تناسب هویتی که برای خود متصور هستم شما را نیز یک «وبلاگ‌نویس» بخوانم. پس درود من را به عنوان دوست و هم‌وطنی بپذیرید که او نیز گمان می‌کند تنها سلاح در مبارزه با تیرگی جهل و سیطره دورغ قلم است.

آقای نوری‌زاد

تمجید و تحسین از شما حرف جدیدی نیست. این روزها محفلی شکل نمی‌گیرد مگر آنکه در مرور دشواری‌های روزگار و تباهی‌های دوران و برشمردن اندک روزنه‌های امید و مقاومت، نامی نیز به نیکی از شما برده شود که «حر زمان» شده‌اید و نماینده شایسته‌ای در عینیت بخشی به معنای «شجاعت» و آزادگی. من چیزی ندارم که به انبوه این تحسین‌ها و تجلیل‌ها اضافه کنم، تنها می‌توانم بر صحت آن‌ها گواهی دهم که شما را مردی شریف، انسانی آزاده و شهروندی متعهد یافته‌ام؛ با این حال اجازه می‌خواهم که صادقانه اعتراف کنم من از شما می‌ترسم!

آقای نوری‌زاد

من از مسیری که شما در آن گام نهاده‌اید و تبعات و پیامدها و آموزه‌هایش به شدت بیم دارم. نه تنها از بابت خطراتی که سلامت شما و نزدیکانتان را تهدید می‌کند، که این خطرات در چنین حکومتی هر شهروند دیگری را نیز تهدید می‌کند و کم و زیادش را هیچ کس نمی‌تواند حدس بزند. مگر دکتر زهرا بنی‌‌یعقوف انتحاری سیاسی انجام داده بود که آنچنان فاجعه‌بار به قتل رسید؟ یا قربانیان قتل‌های محفلی کرمان چه کرده بودند جز برقراری پیوند شرعی و قانونی زناشویی؟ در مملکتی که بی‌گناه‌ترین و غیرسیاسی‌ترین شهروندانش اینچنین فجیع به قتل می‌رسند، سخن گفتن از خطر برای آنکه گام در راه پرمخاطره سیاست می‌گذارد حرف جدیدی نیست. هراس اصلی من از پیامدهایی است که گمان می‌کنم شما آنان را در نظر نگرفته‌اید و یا بر روی آن‌ها چشم بسته‌اید، پس من تنها برای مروری دوباره آن‌ها را فهرست می‌کنم.

فرد گرایی

تا آن‌جا که دیده‌ام و از خلال نامه‌هایی که برای شما ارسال شده است خوانده‌ام، من نخستین کسی نیستم که نسبت به یک‌سویه بودن انتقادات شما هشدار می‌دهم. آقای نوری‌زاد، می‌دانید و می‌دانیم که رهبر کنونی حکومت حتی اگر هم از نظر قانونی قدرتی محدود و پاسخ‌گو داشته باشد، اما در عمل سکان‌دار یک نظام کاملا شخصی و فردی است که هیچ حد و مرزی برای قدرت مطلقه‌اش وجود ندارد. در چنین شرایطی هر منتقدی حق دارد مدعی شود که قدرت نامحدود باید مسوولیت نامحدود هم بپذیرد. می‌توان پذیرفت وقتی همه امور مملکت به اختیار و سلیقه یک نفر پیش رود و او اجازه دارد در جزیی‌ترین امور شخصی مردم دخالت کند پس باید هم جزیی‌ترین مشکلات کشور به پای او نوشته شود. من از نظر اخلاقی با این نگرش کاملا موافق هستم، اما از نظر سیاسی این نگاه را همچون سمّی مهلک می‌دانم. همان تصور شومی که 30 سال پیش در اذهان مردم رسوخ کرد که شخص پادشاه مسوول تمام بدبختی‌های مملکت است و موج‌سواران هم بدین تصور دامن زدند و نتیجه آن شد که «شاه برود، هرکس که بیاید بهتر است» و دیگر برای کسی اهمیت نداشت که چه کسی این حرف را می‌زند و چه کسانی برای جانشینی شاه ملعون دورخیز کرده‌اند. آقای نوری‌زاد من از تکرار و بازتولید این تصور می‌ترسم. من از آنانی که مدام در گوش‌هایمان می‌خوانند «بالاتر از سیاهی رنگی نیست» می‌ترسم. من از آنانی که گمان می‌کنند با تغییر دادن یک یا چند شخص می‌توانند مشکلی را ریشه‌کن کنند می‌ترسم و شما، حتی اگر در قلب خود چنین باوری نداشته باشید، به صورت مداوم و با نامه‌های خود بدان دامن می‌زنید. مخاطب عام با مشاهده نامه‌های شما و البته در جذبه تحسین شجاعتی قابل تقدیر مسحور این اندیشه خواهد شد که بار دیگر به کشف یک منبع لایزال بدبختی دست پیدا کرده است. گویی دیگر هیچ عاملی در تیره‌روزی امروزمان دخیل نبوده است. هیچ یک از شهروندان نباید مسوول تبعات ندانم‌کاری‌های خود باشند. هیچ کس دیگری نباید نسبت به بی‌خردی‌های خود پاسخ‌گو باشد. پدران و مادران ما دیگر متهم نیستند و هرچه بوده و هرچه که هست تنها از یک آستین خارج شده. آقای نوری‌زاد؛ من شما را فردی صادق می‌دانم اما این تصور قطعا بزرگترین دروغی است که ما می‌توانیم به خود و جامعه‌مان بگوییم.

قهرمان پروری

روی دیگر سکه‌ای که همه مشکلات را برگردن یک نفر می‌اندازد، جست‌وجوی ابرقهرمان دیگری است که این منبع پلیدی را از میان بردارد. ابر قهرمانی که یک روز از راه خواهد رسید، اما نه برای برچیدن بساط مشکلاتی که در یک فرد خلاصه می‌شود، بلکه برای سوء استفاده از امواج تحمیق توده‌ها. آقای نوری‌زاد؛ شاید شما به دلیل سبقه خود دل‌بستگی چندانی به سال‌های سخت و پرهزینه اصلاحات نداشته باشید، اما بند به بند وجود من به لرزه درآمده که شما یک شبه از راه رسیده‌اید و ماحصل یک دهه تلاش برای پرهیز از قهرمان پروری را بر باد می‌دهید. اگر تنها دستاورد سیدمحمد خاتمی برای این کشور همان یک «نامه‌ای برای فردا» بود، من می‌گویم او بزرگترین خدمت را در تاریخ سیاسی این کشور انجام داده است. جنبش اصلاحات با تفسیر خاتمی، سال‌ها کوشید تا چه در عمل و چه در کلام نشان دهد: قهرمانی وجود ندارد، تغییر تنها از دل جامعه برخواهد خواست و در غیر این صورت جز هوسی گذرا نخواهد بود؛ میرحسین موسوی نیز بر همین بستر سربلند کرد و فریاد «جنبش بدون رهبر» سرداد. اگر ما یاد گرفتیم که «مبارزه را زندگی کنیم» بدین سبب بود که پذیرفتیم هر یک از ما رهبری هستیم برای جنبش اصلاح این جامعه آسیب‌ دیده؛ هر ایرادی که هست از خود ما و در درون ماست و چاره‌اش نیز هیچ کجا نیست جز در دستان خود ما. پس نیاز به شمشیر کشیدن نیست، شهادت‌طلبی و اسطوره‌سازی در این مبارزه جایی ندارد. اینجا باید زندگی کرد، ساده و متواضع زیست و در عین حال لحظه لحظه و ذره ذره با خود مبارزه کرد و دیگران را نیز به این مبارزه ابدی فراخواند.

آقای نوری‌زاد، باز هم شاید شما به دلیل سبقه انقلابی خود نگاه متفاوتی به ظهور ناگهانی آیت‌الله خمینی در افق سیاسی دهه پنجاه کشور داشته باشید؛ اما من سراپا ترس و تردید هستم که از پس گسترش این نگرش شما که همه چیز در یک فرد خلاصه شده است، فردا قرار است کدام چهره ناشناخته به ناگاه ظهور کند تا با دست‌مایه قرار دادن همین شعار عوام‌فریب سال‌های سال تلاش و مبارزه و پایمردی دلسوزان خواهان اصلاح را بر باد دهد؟ راستی شما از زمزمه‌های اقبال به شاهزاده پهلوی آگاه هستید؟ آیا می‌دانید هیچ معجزه‌‌ای جز گسترش همین نگرش شما و ادبیات شما نمی‌تواند این چنین قرن‌ها تجربیات تاریخی ملت ما را به باد فنا دهد؟ حکایت این ملت از مضحکه هم خواهد گذشت اگر این بار طرفین حافظ سلطنت یا خواهان انقلاب تنها لباس‌هایشان را عوض کرده باشند و مدعیان «تجربه تاریخی» نتوانند از پس این پوستین‌های جدید ماهیت تکراری این جدال را تشخیص دهند.

انتحار

و در نهایت آقای نوری‌زاد، من مثل بید می‌لرزم از ادبیاتی که شما وارد عرصه سیاست کرده‌اید. من گمان می‌کنم این ادبیات برای نزدیک به سه دهه است که چماقی شده برای کوبیدن اندیشه و خرد و عقلانیت و منطق. این ادبیات «خیبری» شما بوی خون می‌دهد. بوی جنگ، بوی مطلق‌نگری می‌دهد. بوی فریاد و عربده و باروت و باتوم می‌دهد. بوی «یا روسری یا توسری». بوی «لیبرال خود فروخته»، «بچه سوسول قرتی»، «وای اگر فلانی حکم جهادم دهد»، «شهادت افتخار ماست» و هزار بوی دیگر که گروهی را مست می‌کند تا عقل از سرشان بیرون رود. این ادبیات عرصه سیاست نیست. این نمدی نیست که از آن بتوان کلاهی برای جامعه بافت. شما نه تنها هیچ منطق، که حتی هیچ روش و منشی را جز آنچه خود انتخاب کرده‌اید نمی‌پذیرید. شما به صورت مداوم دیگرانی را که به ظاهر در جبهه شما قرار دارند مورد شماتت قرار می‌دهید که چرا چون شما عمل نمی‌کنند و به صحرای کربلا نمی‌زنند و گویی حتی جای ذره‌ای تردید در مسیری که انتخاب کرده‌اید باقی نیست. آقای نوری‌زاد، من بارها و بارها از خلال نامه‌هایی که به شما نوشته شده دیده‌ام که گروهی دوستانه و دلسوزانه از شما خواسته‌اند در راه و نگرش خود تجدید نظر کنید*، اما شما برخلاف انتقادی که به رهبر نظام وارد می‌کنید در عمل نشان داده‌اید که خود نیز چندان نقدپذیر نیستید و مشورت دلسوزان را به هیچ می‌انگارید و تنها بر همان نظر خود پافشاری می‌کنید. فراتر از این، اصرار دارید برای دیگران هم تعیین تکلیف کنید و به دنبال خود بکشید و یا بدون در نظر گرفتن هیچ ملاحظه‌ای از افراد نام می‌برید و آنان را در معذوریتی قرار می‌دهید که واکنش نشان دادن و یا ندادنشان به یک اندازه مایه شکست باشد. اینکه شما مسیر خود را انتخاب کرده‌اید به خودتان مربوط است، اما اینکه عادت دارید دیگران را برای انتخاب راه‌های دیگر به سادگی مورد شماتت قرار دهید و محکوم کنید برای من هولناک است. تا بدین حد «خود بر حق پنداری» درست همان چیزی است که امروز جامعه ما نتایج فاجعه‌بار آن را مشاهده می‌کند.

آقای نوری‌زاد، من اساسا انسان ترسویی هستم. از تیر خوردن می‌ترسم. از گرفتار شدن و شکنجه شدن می‌ترسم. من می‌ترسم که عمر و جوانی خودم را در گوشه زندان تلف کنم. همه این‌ها به یک طرف، من می‌ترسم که دست به بازی بزرگی بزنم و یک‌ شبه برای سرنوشت کل کشور و هم‌وطنان نسخه بپیچم و تاریخ آینده و زندگی تک تک آنان را در راه ارضای خودخواهی و جاه‌طلبی خود به بازی بگیرم. من می‌ترسم اما برای این ترس خودم هزاران بار بیشتر ارزش قایل هستم تا برای شجاعت پدرانم که سینه سپر گلوله کردند تا «فلک را سقف بشکافند و طرحی نو دراندازند». من هیچ گاه «شجاعت» آنان را که یک شبه حکومتی را سرنگون و ظالمی را از تخت به زیر می‌کشند نخواهم ستود، بلکه در برابر حجم جاه‌طلبی و خودستایی آنان حیرت خواهم کردم. من مبهوت آنان هستم که گمان کردند تمام حقانیت را در مشت‌های گره کرده خود خلاصه کرده‌اند. من گمان می‌کنم اگر پدران من نیز اندکی این ترس‌های امروزین را احساس می‌کردند ما شاهد فجایع سال‌های پایانی دهه پنجاه و دوران سیاه دهه شست نبودیم. من گمان می‌کنم اگر شما و نسل شما کمی آن شجاعت متکبرانه را کنار می‌گذاشتید و شعار «جنگ جنگ تا پیروزی» سر نمی‌دادید این کشور برای هشت سال تمام ویرانی هر روزه را تجربه نمی‌کرد و باز هم اگر همتایان شما آن‌قدر برای پوشیدن کفن حاضر و آماده نبودند ای بسا مسیر ملایم اصلاحات سرانجام بهتری پیدا می‌کرد. حال من گمان می‌کنم به نسلی تعلق دارم که به مانند خودم می‌ترسد. نسلی که عاشق مرگ و شهادت نیست، بلکه شیفته زندگی است و حتی مبارزه را نیز جز در دل زندگی نمی‌پذیرد.

آقای نوری‌زاد

با تمام احترامی که برای شما قایل هستم می‌خواهم به صراحت عرض کنم، در درجه نخست نسل شما و در درجه بعدی شخص شما به نسل من و تاریخ این کشور بدهکار هستید. اینکه شما خودتان را به کشتن بدهید نه تنها هیچ آبی را به جوی باز نمی‌گرداند، بلکه کار را از همین که هست بدتر می‌کند؛ پس از شما می‌خواهم که اگر واقعا می‌خواهید در جبران گذشته دینی به نسل جدید این کشور ادا کنید لطفا قواعدی را که آنان به رسمیت شناخته‌اند شما نیز بپذیرید. دست از این مرام شهادت طلبانه بردارید. به جای انداختن گناه به گردن یک نفر، به منش و مرامی انتقاد کنید که خود شما و ای بسا ما و پدرانمان نیز بخشی از زندگی خود را با آن سپری کرده‌ایم. به جای تلاش برای شکستن قداست نداشته یک فرد، دست از بازتولید تابوهای تکراری و بدفرجام اسطوره‌ای بردارید و به جای متهم کردن این سیاست‌مدار و آن منتقد خاموش، توده انبوهی را هدف قرار دهید که همچنان حقیقت را در مشت دارند و درست تبلور همان چیزی هستند که به ظاهر بدان معترض‌اند.

با سپاس فراوان و آرزوی سلامت و امنیت
آرمان امیری (مجمع دیوانگان)

پی‌نوشت:
این نامه برای آقای نوری‌زاد نیز ارسال شد و ایشان نیز لطف کردند و پاسخی به شرح زیر داد:

سلام دوست گرامی

نوشته ی خوب شما را خواندم و از نکته های خوب آن سود بردم. احساسم این است که احتمالا جنابعالی کلیت نوشته ها و نگرش های مکتوب مرا مطالعه نکرده اید. از باب نمونه : روزی درهمین نزدیکی ها. این نوشته را همین سه ماه پیش نوشته ام. بعد از نامه ی هشتم. آن را مطالعه بفرمایید و ببینید نویسنده ی آن بدنبال یک قهرمان از جنس قهرمانان سابق است یا به رویکردی انسان مدارانه معتقد است. مداری که در آن حقوق شهروندی انسان متجلی باشد. نیازی به ترس نیست دوست عزیز. من فردی هستم با یک قلم. وشما نیز. کافیست این قلم به رنج مردم بنگرد و خود را در کنار آن ببیند. من سابقا بقدر شما این رنج ها را نمی دیدم. از داخل زندانها خبرنداشتم. اما حالا با آنها مانوسم. من اگر بدنبال قهرمان ساختن خود بودم درهمان وادی حرفه ای خودم می ماندم. من یک بار برم. بارشما را بدوش می برم. اگر روزی بدانم بار بردنم به سرانجامی رسیده به گوشه ی خودم می خزم.

با احترام: محمد نوری زا

داستان ایرانیان: ایرانیان و غرب – 2

رفیق.ش: جنگ هشت ساله بسیار غیرمنتظره‌تر از آن پایان گرفت که حتی برای دست‌اندرکاران پایانش قابل هضم باشد. هنوز ایرانیان از شوک ناشی از پایان جنگ بیرون نیامده بودند که دولت مستقر در طبیعی‌ترین رفتار ممکن سعی کرد روابط خود را با دولت‌های غربی بهبود بخشد. در عمل هیچ انگیزه یا برهان قاطعی برای خودداری از بهبود روابط وجود نداشت. به ویژه اینکه در پایان عصر خزان جنگ، وقت شمردن جوجه‌ها رسیده بود و دولتمردان اندک اندک انبوه حجم ویرانی به بار آده را هضم می‌کردند. عاقبت «نه شرقی و نه غربی» را چشیده بودند و نتیجه طبیعی منطق «جنگ جنگ تا پیروزی» در چشمانشان فرو رفته بود. در چنین شرایطی برآورد هزینه کمرشکنی که دوری جستن از دنیای بیرون به ارمغان می‌آورد چندان دشوار نبود اما ظاهرا همه قدرتمندان در ایران اینگونه فکر نمی‌کردند. هنوز بسیار بودند آنانی که توقف روند محکومیت‌های پی‌درپی ایران در عرصه بین‌الملل برایشان تحمل ناپذیر بود. ماجراجویی‌های حضرات در اروپای غربی با همین انگیزه ساده شروع شد تا اظهار نظرهای خصمانه از کلام اروپایی‌ها نیفتد. به اعتقاد نگارنده سرچشمه عداوت اینان با غرب به دو مساله ساده ختم می‌شد:

نخست صف‌بندی‌های تازه سیاسی در کشور بود. در آن‌روزها بخشی از قدرتمندان احساس می‌کردند رقبا در رقابت برای نزدیکی با غرب چالاک‌تر هستند و با در دست داشتن نهاد اجرایی (دولت) در کمترین زمان ممکن خواهند توانست بیشترین موفقیت ممکن را به نام خود ثبت کنند و در صورت تحقق یافتن چنین سناریویی دیگر ادامه حکمرانی به شیوه «عرب را باید سیرنگاه داشت و ایرانی را گرسنه» مقدور نبود. با گذشت زمان مشخص شد این نگاه حضرات در تشخیص منافع گروهی خود تا چه اندازه زیرکانه و هوشمندانه بوده است.

انگیزه دیگر اخلال‌گری در بهبود روابط با غرب استراتژی کلی حاکمیت برای مظلوم‌نمایی در عرصه بین‌المللی و استفاده از بازتاب داخلی آن در لاپوشانی کاستی‌ها بود. مبنای این استراتژی آن بود که اگر در تمام مملکت بوی فضاحت خانه به خانه احساس شود باز هم با تکیه بر مظلوم نمایی حاکمان (و بنابر این کشور) در عرصه‌های بین‌المللی می‌توان دهان‌ها را بسته نگاه داشت. نگاهی گذرا به آن روزها نشان می‌دهد که صاحبان این نظریه هیچ حد و مرزی در اجرای ذهنیات خود نداشتند: هواپیمای مسافربری ایرانی بر فراز خلیج فارس توسط نیروهای جهانخوار سرنگون می‌شود. طرف ایرانی تمام توان خود را به کار می‌گیرد تا به صورتی نامتقارن در داخل و خارج علم مظلومیت را بالا ببرد. طبیعتا هم بیشترین تبلیغات مظلوم‌نمایانه در داخل ایران صورت می‌گیرد اما در همان ایام از پی‌گیری کامل موضوع در خارج از مرزهای کشور سر باز می‌زند، چراکه به خوبی می‌داند پی‌گیری بیرونی موضوع نه تنها نتیجه دلچسبی ندارد که حتی پیامدهای سنگینی هم در داخل مرزها به ارمغان خواهد آورد. محکومیت احتمالی جهان‌خوار آن هم در محاکم ستمگران بین‌المللی را چگونه می‌شد برای مردم شهیدپروری که به مدت یک دهه روزانه در مورد ستم همان محاکم توجیه می‌شدند توضیح داد؟

در مثالی دیگر حاکمان ایران هرگز راضی نشدند شکایت از دولت آلمان به دلیل فروش مواد اولیه تولید سلاح‌های کشتار جمعی به ارتش بعثی را پی‌گیری کنند. چه اینکه اینان خود به خوبی می‌دانستند که پی‌گیری چنین پرونده‌ای در سیستم قضایی همان کشور متهم –ونه حتی محاکم بین‌المللی- می‌توانست منجر به محکومیت دولت آلمان گردد که این خود بنابه همان دلیل قبلی افتضاحی سیاسی برای طرف ایرانی محسوب می‌شد! حتی بدتر؛ چگونه می‌شد برای ایرانیان توضیح داد که همان سیستم قضایی که در پرونده‌ای مشابه رجال برجسته ایرانی را تحت تعقیب قرار داده بود و بنابراین به تمام فاسد تلقی می‌شد حاضر به پی‌گیری و شاید حتی مکومیت دولت غربی (ستمگر استعمارگر) شده است؟ واقعیت آن بود که طرف ایرانی ترجیح ‌داد به جای پی‌گیری چنان پرونده وحشتناکی، هربار که دعاوی آلمان در عرصه بین‌الملل بالا گرفت با کشاندن جانبازان واقعا مظلوم شیمیایی به پشت درهای سفارت آلمان در تهران نمایش مظلومیت همیشگی را با حداکثر توان در داخل مرزها سازمان‌دهی کند.

* * *

اخلال در بهبود روابط با غرب حداقل به اعتقاد نگارنده پدیده‌ای بوده که قابل ارزیابی به عنوان پروژه‌ای واحد است. پروژه‌ای که در آن اهرم‌های اجرایی دست‌اندرکار حتی در کوچکترین تلاش‌های منفرد برای ترویج غرب‌ستیزی سعی در جهت‌دهی کلی داشتند. اینان در این گونه موارد از طریق تبلیغات رسمی روزانه با چراغ روشن طی طریق می‌کردند. هرچند در مقیاسی فراتر همزمان جهادی بس عظیم‌تر با چراغ‌های خاموش در جریان بود.

پی‌نوشت:
شما نیز می‌توانید مجموعه یادداشت‌های خود را در مجمع دیوانگان تعریف و سردبیری کنید.

- روز گذشته (یکشنبه، 11دی‌ماه) اختلالات اینترنت به حدی رسید که من نتوانستم به وبلاگ دسترسی پیدا کرده و یادداشت‌های روزانه را منتشر کنم. تلاش می کنم که با پیدا کردن راه‌کارهای جایگزین از این پس چنین مشکلی تکرار نشود، با این حال به عنوان یک جایگزین، در صورتی که امکان به روز کردن وبلاگ وجود نداشت، یادداشت‌ها را در «صفحه گوگل پلاس مجمع دیوانگان+» منتشر می‌کنم که فعلا فیلتر نیست و به سادگی می‌توانید آن را دنبال کنید.