۱۰/۱۵/۱۳۸۷

دیگان 87

خرد همیشه بیدار جمعی

از انتخابات ریاست جمهوری سال 76 بجز چند تصویر گنگ چیز زیادی به یاد ندارم، اما به خوبی به خاطر می آورم که علی رغم گستردگی بی سابقه موج تمایل به سید محمد خاتمی در میان تمامی اقشار جامعه، کمتر کسی تصور می کرد که پیروزی او، دست کم در یک مرحله امکان پذیر باشد. نزدیک به هفتاد درصد مردم تصمیم خود را برای انتخاب خاتمی گرفته بودند اما اکثریت این رای دهندگان تصور می کردند در این انتخاب خود تنها هستند.

این بی اعتمادی عمومی به خرد جمعی جامعه با پیروزی خیره کننده خاتمی به شدت تضعیف شد و جای خود را به یک امیدواری و مثبت اندیشی داد. با این حال گمان می کنم چند تجربه تلخ مشترک (نظیر پیروزی محمود احمدی نژاد) از یک سو و تبلیغات هوشمندانه توپخانه های حکومتی بار دیگر چنین اعتمادی را از میان برده است. رسانه های دولتی در مورد هر موضوعی آنچنان فضای مسدود، مسموم و تک صدایی را حاکم می کنند که به مرور حتی آنانی که به خوبی با این شیوه جنگ تبلیغاتی نظام هم آکاهی دارند می پذیرند که اندیشه مورد تبلیغ نظام در میان اکثریت جامعه مورد پذیرش واقع شده است.

تصور اینکه «مردم» تحت تاثیرات این تبلیغات قرار خواهند گرفت و یا «مردم» حقیقت را نمی دانند به مرور بار دیگر موج یاس، نا امیدی و بی اعتمادی به خرد جمعی را در میان ما گسترش می دهد و سبب می گردد تا بار دیگر از یک اجتماع قدرت مند به جزیره هایی جدامانده و ضعیف شده بدل گردیم.

اما تازه ترین خبر فراگیری که برای نزدیک به یک هفته است تمامی رسانه های داخلی (و حتی خارجی) کشور را به خود اختصاص داده است برای من بار دیگر یک تجربه مثبت در جهت اعتماد به خرد جمعی به همراه داشت. در شرایطی که تمامی رسانه های نظام به طرزی بی سابقه و دیوانه وار به تبلیغ علیه آنچه «جنایات رژیم صهیونیستی علیه مردم بی دفاع غزه» می خوانند پرداخته اند، آنچه من در سطح جامعه مشاهده کرده و می کنم واکنشی کاملا معکوس به این روایت دولتی از وقایع رخداده میان اسراییل و حماس است. این روزها شاید در ازای هر یک نفری که بخواهد یک جمله ساده در باب مظلومیت مردم غزه بر زبان بیاورد به بیش از ده نفر برخورد می کنم که ضمن اعلام انزجار از تروریست های حماس، یا خبرهایی جدید از کشف دروغ پردازی های نظام در مورد وقایع غزه را نقل می کنند و یا از روایت های گوناگونی در مورد کینه و عداوت نیروهای حماس با مردم ایران و حتی کل شیعیان خبر می دهند. با مشاهده چنین واکنش هایی علی رغم این سطح از هزینه و تبلیغات بیشتر از هر زمان دیگری اطمینان پیدا می کنم که باید به خرد جمعی ایرانیان ایمان داشت.

۱۰/۱۴/۱۳۸۷

گوش روز (چهاردهم) دی ماه 87

سیاست زنانه

خرداد ماه سال 84، درست در آخرین روزهایی که قرار بود سرنوشت انتخابات نهمین دوره ریاست جمهوری رقم بخورد، عده ای از فعالین حقوق زنان از جمله شیرین عبادی تصمیم گرفتند تا در یک ابتکار اندیشمندانه با تجمع در برابر دانشگاه تهران ضمن تاکید بر لزوم احیای حقوق زنان با اعمال تغییر در قانونی اساسی، شرکت در انتخابات ریاست جمهوری را تحریم کنند و در تجمع خود فریاد بزنند: «آزادی اندیشه، با انتخابات نمی شه». (به نقل از اینجا).


این روزها خبر حملات پیاپی به محل کار و حتی منزل شیرین عبادی موجی از نگرانی حتی در مورد سلامت وی را به همراه آورده است. شاید بسیار غیر منصفانه باشد و شاید بتوان حتی نام بی شرمی را برایش انتخاب کرد، اما همه اینها را به جان می خرم و درست در چنین شرایط نامناسبی می پرسم: «خانم عبادی، هنوز هم آزادی اندیشه با انتخابات نمی شه؟ نوش جان».

۱۰/۱۰/۱۳۸۷

آبان روز (دهم) دی ماه 87

برای نجات تروریست های حماس جان جوانان ایرانی را به خطر بیندازید تا بار دیگر بتوانند به ستایش قصاب ایرانی ها بپردازند.



-------------
پی نوشت:


واکنش حماس به اعدام صدام حسین (فقط دقت کنید که این متن را خبرگزاری فارس منتشر کرده است. می توان حدس زد که اصل اطلاعیه حماس چه بوده که با تعدیل های فارس به این بدل شده است).

۹/۳۰/۱۳۸۷

یلدای 87

یلدا جشن طولانی بودن شب نیست، جشن طولانی ترین انتظار سپیده دم است. من هم به انتظار گذشت شب های تیره هستم.

دلم می خواست که یلدا را به خیلی ها تبریک بگویم، اما فقط به یک پیرزن گل فروش تبریک گفتم. هیچ وقت اسم گل ها را یاد نگرفتم.

این هم فال امسال:

بخت از دهان یار نشانم نمی دهد ..... دولت خبر ز راز نهانم نمی دهد

از بهر بوسه ای زلبش جان همی دهم ..... اینم همی ستاند و آنم نمی دهد

مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست ..... یا هست، پرده دار نشانم نمی دهد

زلفش کشید با صباچرخ سفله بین ..... کانجا مجال باد وزانم نمی دهد

چندان که بر کنار چو پرگار می شدم ..... دوران چو نقطه ره به میانم نمی دهد

شکّر به صبر دست دهد عاقبت ولی ..... بدعهدی زمانه زمانم نمی دهد

گفتم روم به خواب و ببینم جمال دوست ..... حافظ ز آه و ناله امانم نمی دهد

۹/۱۸/۱۳۸۷

رشن روز (هیجدهم) آذرماه 87

دولت اتحاد کدام ملت؟


یکی از دوستان چپ تعبیر جالبی از عملکرد بورژوازی در برابر انقلاب داشت. به شوخی و جدی می گفت تا زمانی که دوران فئودالیته بود بورژوازی یکی از نیروهای فعال و پرشور انقلابی بود اما به محض اینکه فئودالیسم زمین خورد و نوبت به حاکمیت بورژوازی رسید ناگهان انقلابیون دیروز منطقی شدند و گفتند دیگر خشونت و انقلاب کافی است؛ دیگر دوران انقلاب گذشته است. این تعبیر دوستان چپ را برای خودشان باقی می گذارم اما این روزها نمونه نسبتا مشابهی در سطح سیاست های کشور به چشم می آید.

این روزها بحث بر سر پیشنهاد دولت وحدت ملی بسیار داغ شده است. پیشنهادی که جناب ناطق نوری یکی از طراحان و مدافعان اصلی آن به حساب می آید. این پیشنهاد درست در شرایطی مطرح می شود که عملکرد سه ساله محمود احمدی نژاد فریاد دوست و دشمن را به هوا بلند کرده و جناح محافظه کار نظام (به اصطلاح جدید خودشان اصولگرایان) به خوبی متوجه شده اند که ادامه حیات نظام با چنین وضعیتی عملا غیر ممکن خواهد بود. از یک عملکرد احمدی نژاد سبب شده که بر اساس تمامی آمار و نظرسنجی های انجام شده اکثریت قاطع آرا از او روی گردان شوند و احتمال پیروزی وی حداقل در برابر گزینه ای نظیر سید محمد خاتمی به شدت ناچیز شود.

از سوی دیگر حتی با پذیرش این فرض بعید که به هر زور و ضرب ممکن دوران ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد برای چهار سال دیگر تمدید شود هر فردی که از حداقل عقلانیت برخوردار باشد خواهد فهمید که کشور یا دچار یک آشوب و جنگ داخلی می شود و یا در خطر حمله نظامی خارج از کشور قرار خواهد گرفت. (خطری که البته همیشه وجود داشته اما ممکن است در دومین دوره ریاست جمهوری احمدی نژاد عملی شود)

محافظه کاران به خوبی دریافته اند که نه محمود احمدی نژاد نماینده مناسبی برای آنان خواهد بود و نه گزینه دیگری در این جناح وجود دارد که بتواند هم احمدی نژاد را شکست بدهد و هم نماینده احتمالی اصلاح طلبان را. در چنین شرایطی که تمام راه ها در پیش روی طیف به اصطلاح معتدل تر و منطقی تر محافظه کاران مسدود شده است گاه و بی گاه شاهد راه اندازی سناریوهای عجیب و غریب از سوی این جریان هستیم.

یک بار آب به آسیاب مهدی کروبی می ریزند و تلاش می کنند تا او را به عنوان یک اصلاح طلب معتدل(!) در برابر اصلاح طلبان افراطی(!!!!) علم کنند و بار دیگر دست به دامن میرحسین موسوی می شوند تا شاید بتوانند با حضور نخست وزیر پیشین از گزند طیف تندرو اصلاح طلب مصون بمانند و حتی تعدادی از کرسی های کابینه را نیز به دست آورند.

این نوع عملکرد برای من این پرسش را به همراه دارد که چرا زمانی که اصلاح طلبان در اوج ضعف بودند کسی از جناح راست به فکر مصطلحت ملی نیفتاد؟ چرا درست در زمانی که روز به روز احتمال حضور محمد خاتمی در انتخابات و شکست محافظه کاران افزایش می یابد همه دلسوز ملت و کشور شده اند؟

از این گذشته؛ صرف نظر از آنکه این آقایان برای سه دهه تمام هرگونه پسوند ملی را عین شرک و کفر می خواندند و امروز دم از دولت وحدت ملی می زنند، بسیار دوست دارم بدانم که در چنین دولتی آیا جبهه ملی نیز نماینده ای خواهد داشت؟ آیا ملی مذهبی ها و نهضت آزادی هم جزوی از ملت حساب می شوند؟ آیا می توان از یک دولت ملی دم زد و چشم بر روی فعالان چپ بست؟ آیا دولت وحدت ملی درهای خود را به روی لیبرال ها و یا سوسیالیست ها باز خواهد کرد؟ یا شاید مبتکرین این طرح با الفبای دولت وحدت ملی هم بیگانه هستند و صرف حضور خود در هر دولتی را دلیل کافی برای ملی بودن آن می دانند؟

به شخصه بسیار علاقمندم که زمانی در این کشور دولت وحدت ملی تشکیل شود. اما تا زمانی که عده ای خاتمی را نماینده جناح تندرو کشور قلمداد کنند چنین امکانی وجود نخواهد داشت. باید همه آقایان بفهمند که در صورتی که بسیاری از طیف ها و گروه های مخالف فعلی حاضر می شوند خاتمی را به نمایندگی از خود انتخاب کنند تنها به حداقلی از خواسته های خود اکتفا کرده اند. خاتمی در بهترین و خوشبینانه ترین حالت ممکن می تواند میانه رو ترین شخصیت سیاسی کشور قلمداد شود که خواسته های حداقلی بخش عمده ای از جریانات موجود در جامعه را رهبری می کند. بدین ترتیب می توان تشکیل دولت سید محمد خاتمی از میان افراطی ترین چهره های حزب مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب را به نوعی رو کار آمدن یک دولت میانه قلمداد کرد. هروقت آقایان این حقیقت عینی و ساده را درک کردند بنده نیز به این دولت وحدت ملی رای خواهم داد.

۹/۱۳/۱۳۸۷

تیر روز (سیزدهم) آذرماه87

سلطان شکر و مناظره؟!

چندی پیش جناب آیت الله مکارم شیرازی در یک اقدام نه چندان کم سابقه علمای وهابیون را به مناظره در مورد شیوه رفتارشان در برابر دوربین رسانه های جهانی فرا خواند. هرچند طبیعتا هیچ کسی به این اظهارات و دعوت جناب مکارم پاسخی ندارد اما این مسئله دست مایه مناسبی را برای گروه های افراطی شیعه فراهم ساخته تا بار دیگر بوق های تبلیغاتی خود را بیشتر و بیشتر در گوش کسانی به صدا درآورند که نه وهابی هستند و نه اصلا دخالتی در این ماجرا دارند. بهانه این نوشته موضوع داغی شد که در سایت بالاترین با این عنوان پدید آمده و در داخل آن تنها انبوهی از لینک های مربوط به اظهارت جناب مکارم قرار دارد. در این زمینه به نظرم چند توضیح کوتاه ضروری آمد:


اول برای جناب مکارم و پیروان ایشان متاسف هستم که نزدیک به 10 سال پس از آنکه یک نفر از داخل همین کشور ندای «گفت و گوی تمدن ها» را سر داد و حتی چند ماه پس از آنکه کشور عربستان نیز به این نتیجه رسید که دیگر دوران جدال مذاهب و اندیشه ها به سر رسیده است و بهتر است سمینار جهانی «گفت و گوی ادیان» را در سازمان ملل برپا کند تازه آقایان دست به این ابتکار خلاق زده اند که بار دیگر به سنت های دیرین مناظره و مباهله روی بیاورند و احتمالا به مانند پیامبرشان مخالفان خود را نفرین کنند تا معلوم شود نفرین چه کسی کارگرتر است!


دوم آنکه نمی دانم این مسئله باید خنده دار باشد و یا تاسف برانگیز که عده ای از دوستان که مدت ها است دیگر هیچ گونه توجیه و منطقی برای افکار پوسیده خود نمی یابند اکنون دست به دامان یک عده عقب افتاده تر از خود شده اند تا با نمایش برتری خود بر این جماعت فریاد حقانیت سر دهند. فعالان سایت شیعه نیوز از این دست هستند که این روزها آنچنان از سکوت در برابر دعوت به مناظره جناب مکارم خوشحال شده اند که گویی برهانی قاطع برای تمامی مردم جهان در حقانیت عقیده خود یافته اند. تصور کنید کسی که اصلا به خدا اعتقادی ندارد از سکوت یک وهابی در برابر یک شیعه به چه نتیجه ای باید برسد؟


سوم اینکه جناب مکارم شیرازی یکی از دلایل این مناظره را اعتراض به انتشار کتاب های ضد شیعه و توزیع رایگان آن میان حجاج ایرانی عنوان داشته اند و برای من و امثال من جای این پرسش را باقی گذاشتند که پس تکلیف انتشار کتب ضد وهابی و یا شدیدترین توهین هایی که نه تنها در این کتب، که حتی از رسانه های رسمی و دولتی به این گروه می شود چیست؟ آیا توهین آزاد است تنها تا زمانی که مخالف من را هدف بگیرد؟


چهارم و در نهایت یک پرسش مستقیم از شخص آقای مکارم دارم؛ جناب آقای مکارم، آیا حاضر هستید در برابر رسانه های داخلی و ملی با مخالفین داخلی خود مناظره کنید یا این سخنان زیبا تنها مربوط به شهروندان خارج از این مرز و بوم است؟ آقای مکارم؛ دین و مذهب پیشکشتان، آیا حاضرید در مورد قاچاق شکر با یکی از کارگران نی شکر هفت تپه مناظره کنید؟

۹/۰۴/۱۳۸۷

شهریور روز (چهارم) آذرماه 87

عذرخواهی لازم نیست جناب کیهان؛ تصحیح کنید!


پنج شنبه هفته گذشته که با دو تن از دوستان به نمایشگاه مطبوعات رفته بودیم سری هم به غرفه روزنامه وزین کیهان زدیم و وسوسه شدیم تا با چند تن از دست پروردگان برادر شریعتمداری گپ بزنیم! از بخت خوش توانستیم جناب «محمدی»، دبیر سرویس سیاسی کیهان را پیدا کنیم و از هر دری سخنی با ایشان بگوییم تا بحث به تیترهای خلاف واقع کیهان رسید. در این مورد آقای محمدی ما را متهم کرد که انتقادات خود را کلی بیان می کنیم و هیچ مصداق مشخصی برای آنها نداریم. هرچند تا همان موقع هم شاید 10نمونه مشخص برای ایشان مثال زده بودم اما باز هم برای گریز از این اتهام در برابر دیدگان حاضرین به موضع کیهان در برابر توافق نامه امنیتی عراق اشاره کردم. در این زمینه هم جناب محمدی به مانند همیشه شروع به تفره رفتن کرد تا اینکه سرانجام ناچار شد یک عبارت کاملا صریح بیان کند.

مسئله این است که آمریکا هشدار داده که اگر توافق نامه امنیتی به امضا نرسد ارتش خود را از عراق خارج خواهد کرد. روزنامه کیهان این مسئله را کاملا وارون جلوه داده و تنها به این نکته اکتفا می کند که آمریکا دولت عراق را تهدید کرده و تحت فشار قرار داده تا توافق نامه امنیتی را امضا کند. این روزنامه هیچ گاه این حقیقت را بازگو نکرده که تنها تهدید آمریکا، تهدید به خروج از عراق بوده است و برعکس مسئله را جوری نمایش می دهد که انگار آمریکایی ها با چنگ و دندان به عراق چسبیده اند تمام تلاش های مردم عراق برای بیرون راندن آنها بی فایده بوده است.

به اینجا که رسیدیم در حضور همه حاضران با جناب محمدی دست دادم و یک شرط بستم؛ به ایشان گفتم «اگر آمریکا عراق را تهدید نکرده بود که در صورت امضا نشدن توافق نامه از عراق خارج می شود من غیابا از شما عذرخواهی خواهم کرد». ایشان هم دست بنده را فشردند و متقابلا عنوان کردند که «اگر حرف شما مبنی بر تهدید آمریکا بر خروج از عراق درست بود من هم به همین صورت»! (گمان می کنم ایشان در شان خود نمی دیدند که واژه «عذرخواهی» را بر زبان بیاورند)

به هر حال من آنچنان از ادعای خودم اطمینان داشتم که هیچ گاه تلاش نکردم در میان اخبار سایت ها به دنبال سندی بر اثبات خطای کیهان بیابم، اما امروز به صورت کاملا اتفاقی به تیتر اول بخش بین الملل خبرگزاری ایلنا برخورد کردم که به نقل از نوری المالکی، نخست وزیر عراق نوشته است: «در صورت تصويب‌‏نشدن توافق‌‏نامه آمريكايي‌‏ها از عراق خارج مي‌‏شوند». خیلی دوست داشتم که این خبر را برای دفتر کیهان ارسال کنم اما اطمینان دارم که خبر نخست ایلنا چیزی نیست که از دید روزنامه نگاران پنهان بماند. به همین دلیل تصمیم گرفتم تنها از همین جا به آقای محمدی سلامی برسانم و بگویم: «خواهش می کنم قربان، نیازی به عذر خواهی نیست، تنها امیدوارم از این پس واقعیت را منتشر کنید».

۸/۲۱/۱۳۸۷

ورهام روز (بیستم) آبان ماه 87

چوب حراج قوچانی به قلم مقدس


«شهروند امروز توقیف شد»، این خبر جدیدی نیست، اما گمان می کنم تا کهنه شدن این موضوع هنوز زمان بسیاری باقی مانده است؛ و باز هم گمان می کنم که در شرایط فعلی نقد عملکرد «محمد قوچانی» و تیم همکاران وی بسیار مفیدتر از افسوس خوردن برای توقیف «شهروند امروز» است. نشریه و تیمی که مدت ها به نقد عملکرد قدرت، نیروها و جریانات سیاسی کشور و حتی فرهنگ سیاسی حاکم بر جامعه ما پرداخته، خود کمتر مورد نقد قرار گرفته اند و شاید امروز بهانه کافی برای توجه به این مهم فراهم آمده باشد؛ (و این از عجایب روزگار ما است که در نبودمان به نقد کشیده می شویم و نه در حضورمان؛ همان گونه که بیشترین نقدها به اصلاح طلبان پس از پایان کار دولت و مجلس اصلاحات مطرح شد) پیش از ورود به بحث این نکته را نیز یادآوری می کنم که به شخصه حداقل یک بار دیگر در این تنها تریبونی که در اختیار دارم به نقد آقای قوچانی پرداختم، هرچند از منظری متفاوت از آنچه امروز قصدش را دارم.

بدون تردید نقد قوچانی همان نقد کارنامه مطبوعاتی او است؛ پس من هم به عنوان یکی از مخاطبان قوچانی و در عین حال به نوعی یکی از همکاران وی تنها با استناد به این کارنامه سخن می گویم. حرف آخر را نیز اول می آورم تا مخاطب این نوشته با خیالی راحت تر به ادامه مطلب پرداخته و یا شاید (بنا بر روال متاسفانه رایج در کشور ما) از همین ابتدا تکلیف و موضعش را مشخص کرده و خود را از زحمت ادامه مطالعه خلاص کند: از دیدگاه من محمدقوچانی مدت ها است که قلمش را به چوب حراج گذاشته و از حرفه ای که برخی آن را مقدس می پندارند، از هنر روزنامه نگاری که باید به عنوان بازوی قدرتمند جامعه مدنی عمل کند، نردبانی ساخته برای پیشرفت به قله های شهرت و ثروت و اگر اینگونه باشد –که حداقل من اینگونه تصور می کنم- این بزرگترین خیانت ها و پلیدترین منش هایی است که ممکن است جامعه امروز ما به خود ببیند.

افسانه یک روزنامه نگار آزاد

ماجرا را از اولین کارفرمای قوچانی، همان که آخرینش هم شد آغاز می کنم: علی اکبر هاشمی رفسنجانی، مردی که زمانی سردار سازندگی بود، سپس عالیجناب سرخ پوش شد و در نهایت بار دیگر در حال بدل شدن به منجی کشور از ورطه دیکتاتوری افراطیون است.

در دوره چهار سال اول ریاست جمهوری سیدمحمد خاتمی، قوچانی روزنامه نگار جوان و تازه کاری بود که به لطف و مدد اطلاعاتی که برخی از اعضا و یا نزدیکان سازمان مجاهدین انقلاب در اختیار او قرار می دادند و با بهره گیری از قلم نسبتا (بر روی این نسبتا کاملا تاکید دارم) توانای خود برای شرح و بسط این اطلاعات، کم کم جای خود را در مطبوعات کشور باز کرد. مسئله آن بود که عده ای از پیشینه و عملکرد رفسنجانی (که آن زمان هنوز هاشمی نشده بود!) اطلاعاتی در اختیار داشتند که می خواستند آن را منتشر کنند، این عده در دایره نیزدیک ترین اصلاح طلبان به قدرت بودند و شاید همین امر سبب می شد تا هیچ گاه خود توانایی انتشار این اطلاعات را نداشته باشند؛ در این بین بازیچه ای لازم بود تا به نام خود و به کام دیگران در باره رفسنجانی بنویسد و آب به آسیاب پروژه «عالیجناب سرخ پوش» بریزد. این دوره از کارنامه قوچانی شاید تنها دوره ای بود که بتوان از آن با نام روزنامه نگاری آزاد نام برد. هرچند گروهی او را ابزار پیشبرد اعمال خود قرار داده بودند اما این مسئله به صورت پنهانی انجام می گرفت و قوچانی حداقل تصور می کرد که این راه را خود انتخاب کرده است. (بدون تردید در مورد درست و یا غلط بودن نظرات قوچانی، چه در آن دوره و چه در هیچ یک از دوره های بعدی اظهار نظری نخواهم داشت، نظرات وی به مانند هر کس دیگری به صورت مجرد همواره محترم است و نقد من تنها به دوره هایی بر می گردد که نظرات قوچانی معطوف به پیشنهادات مالی و شغلی می شد)

روزنامه نگاری آزاد قوچانی با بازداشت یک ماهه وی به اتهام نشر اکاذیب در سال 79 پایان یافت. بازداشتی که به نقط عطفی در کارنامه مطبوعاتی وی بدل گشت و سرآغازی بود برای زد و بندهای در ظاهر پنهان وی با لابی های قدرت.

به دنبال پدرخوانده

زندان به خوبی به قوچانی آموخت که برای دوام آوردن در عرصه مطبوعاتی ایران یا باید تمامی خط قرمزهای نظارم را به رسمیت شناخت و در همین چهارچوب حرکت کرد و یا باید از میان صاحبان قدرت و نفوذ پشتوانه ای جستجو کرد. پشتوانه ای که آشکارا نمی توانست سازمان مجاهدینی باشد که سرانجام همکاری با آنان زندان و محرومیت بود.

از سوی دیگر عالیجناب سرخ پوش وقت، که از حملات در ظاهر پایان ناپذیر مطبوعات اصلاح طلب، به محمد قوچانی به ستوه آمده بود، بنابر شیوه دیرین خود و برخلاف دیگرجناح های صاحب نفوذ در قدرت تصمیم گرفت تا به جای سرکوب کردن مخالفینش آنان را به سوی خود جذب و جلب کند. چنین شد که قوچانی به سرعت سر از تیم کارگزاران درآورد و از آن پس همواره گزینه اول سردبیری نشریاتی بود که نه به صورت رسمی، اما آشکارا با حمایت های مالی این طیف منتشر می شد. بدین ترتیب پیمانی نانوشته میان قوچانی و رفسنجانی بسته شد تا وی بتواند با سرمایه و پشتیبانی هاشمی آرزوهای خود در حرفه روزنامه نگاری را جامع عمل بپوشاند و در برابر این لطف، در روندی آرام و ناپیدا به پروژه تبدیل رفسنجانی به هاشمی کمک کند. پروژه ای که قصد داشت تمامی خاطرات بد رییس جمهور پیشین ایران را از اذهان ایرانیان بزداید. خاطراتی که با نام رفسنجانی پیوند خورده بود و همین سبب شد تا اولین گام در این پروژه تاکید بر استفاده از نام هاشمی شود. نامی جدید که قرار بود چهره ای جدید را برای ایرانیان بازسازی کند.

این پروژه تا فرارسیدن انتخابات ریاست جمهوری سال 84 ادامه پیدا کرد؛ انتخاباتی که در آن محمدقوچانی در کسوت سردبیر روزنامه شرق برای اولین بار آشکارا نقاب از چهره افکند و حمایت خود را از مردی اعلام کرد که کمتر از 5سال پیش هدف بیشترین حملاتش بود. هرچند با پیروزی محمود احمدی نژاد در انتخابات در ظاهر هاشمی رفسنجانی و تیم تبلیغتات انتخاباتی او شکست خوردند، اما این شکست همزمان بود با پیروزی دیگر تیم تبلیغاتی هاشمی که قرار بود وجهه او را ترمیم و بازسازی کند. پس از این سال دیگر هاشمی آن مرد منفور اواخر دهه هفتاد نبود و این خود می توانست برای او یک دستاوردی بزرگ محسوب شود؛ دستاوردی که بدون تردید محمد قوچانی نیز سهم به سزایی در آن داشت.

بازی بزرگان

اما روی کار آمدن محمود احمدی نژاد یک پیامد دیگر نیز در پی داشت؛ هاشمی دیگر برای همیشه باید قید حضور در کاخ ریاست جمهوری را می زد؛ وی بزرگترین قربانی قوانین محدود کننده سن شرکت کنندگان در انتخابات ریاست جمهوری بود. به این ترتیب سیاست مدار کارکشته باید به دنبال جایگاه جدیدی برای آینده سیاسی خود می گشت و آن تنها جایگاه بالاتر از رییس جمهور بود.

ماموریت جدید قوچانی از همین پروژه جدید هاشمی آغاز شد. پروژه ای که قرار بود هاشمی را تا رتبه ای هم شان رهبری بالا ببرد. وی برای این پروژه جدید امکانات و اختیارات گسترده تری نیز دریافت کرد؛ همین حجم بالای پشتیبانی بود که سبب شد تا پس از توقیف «شرق» زمینه انتشار «هم میهن» فراهم گردد و پس از آن نیز «شهروند امروز» در اختیار قوچانی قرار بگیرد.

در این میان یک نکته را نباید فراموش کرد و آن اینکه در تمامی این سال ها تمام انرژی و تمرکز قوچانی بر روی پروژه بازسازی هاشمی متمرکز نشده بود. اساسا نه هاشمی چنین انتظاری از او داشت و نه چنین کاری منطقی و عملی بود. قوچانی باید کاری را انجام می داد که خود صلاح می دانست و در این میان تنها یک چهارچوب کلی، همراه با خط قرمزهای جدید برای او تعریف شده بود. به بیان دیگر قوچانی خط قرمزهای نظام را با خط قرمزهای هاشمی عوض کرده بود تا در قفسی مجلل تر تصوری پوشالی از آزادی را تجربه کند. با این حال ویژگی های شهروند امروز به عنوان یک هفته نامه به قوچانی این فرصت را داد تا همزمان دست به ماجراجویی های جدیدی نیز بزند.

حجم و محتوای متفاوت هفته نامه در قیاس با روزنامه این امکان را پدید آورد تا قوچانی هر شماره دین خود به هاشمی را در چهارچوب یک پرونده و یا انتشار خاطرات او ادا کند و در دیگر صفحات به دنبال کارفرمایان جدید برود. کارفرمای جدیدی که از زمان انتخابات هشتمین دوره مجلس شورای اسلامی با استخدام قوچانی برای راه اندازی سایت تبلیغاتی حزب خود، همکاری های ادامه دارش با او را کلید زد.

هرچند همکاری انتخاباتی قوچانی با مهدی کروبی در جریان انتخابات مجلس هشتم دوامی بیش از چند روز نداشت، اما همین مدت کوتاه سبب شد تا کروبی بعدها به شیوه شاهان قاجاری عنوان تشریفاتی «مشاور مطبوعاتی» خود را به قوچانی عطا کند. به این ترتیب در کنار «دکان» هاشمی در شهروندامروز کروبی نیز برای خود شعبه ای تبلیغاتی باز کرد تا مخاطبان از همه جا بی خبر این نشریه به ناگاه دریابند که باید از آن همه مباحث روشنفکری به این نتیجه برسند که «ایران امروز محتاج مهدی کروبی است»!

نکته جالب در این میان همزیستی مسالمت آمیز کروبی و هاشمی در کنار هم و در صفحات گوناگون شهروندامروز بود. این همزیستی به لطف اهداف متفاوت این دو و انتظارات جداگانه آنها از قوچانی میسر شد. هاشمی دیگر قصد بازگشت به بازی کسب قدرت در رده ریاست جمهوری را نداشت. این عرصه کاملا می توانست در اختیار کروبی قرار گیرد. هاشمی چشم به مکان دیگری و مسیری متفاوت دوخته که نیازمند صبر بیشتر و برنامه ریزی ظریف تر و البته متفاوتی از کروبی است. با این حال آنچه در نهایت کار دست شهروند امروز داد نه شور و هیجان کروبی برای حمله به دولت نهم بود، چرا که اساسا شهروند امروز قرار نبود چنین هدفی را به سود کروبی دنبال کند. تیغ تیز شمشیر آقای قوچانی در شهروند امروز قرار بود رقبای اصلاح طلب کروبی و در راس آنها سید محمد خاتمی را هدف قرار دهد و این مسئله ای نبود که هیچ یک از ارکان قدرت کشور را آزرده کند.

شهروند امروز چوب اجرای یکی از پروژه های «تطهیر هاشمی» را خورد که آشکارا به دستور و با رهبری شخص خود او به اجرا درآمده بود. بازخوانی پرونده آیت الله لاهوتی، آن هم در گفت و گو با دو دختر هاشمی اتفاقی نبود که هیچ ساده لوحی بخواهد وقوع آن را بدون در نظر گرفتن چراغ سبز هاشمی میسر بداند. در جای جای مصاحبه های فاطمه و فائزه هاشمی نقل قول هایی از پدر بر زبان رانده شده بود که هر کس کوچکترین شناختی از این خاندان داشته باشد به خوبی درخواهد یافت کاملا حساب شده و با هماهنگی شخص وی انتخاب شده بودند. پرونده آیت الله لاهوتی بیش از آنکه بخواهد به بازشناسی چهره یکی از ده ها و صدها و هزاران انقلابی کشته شده در بازی های قدرت بپردازد، بازسازی چهره هاشمی رفسنجانی را در دستور کار قرار داشت.

مردی که برای نزدیک به دو دهه در کشور به دست داشتن در قتل های سیاسی و حذف مخالفان خود و یا نظام شهرت داشت و این شهرت در نهایت برایش عنوان عالیجناب سرخ پوش را به همراه آورد، در جریان پرنده لاهوتی چهره یک قربانی را به خود گرفت. تبدیل هاشمی از طراح و مغز متفکر حذف دگراندیشان انقلاب به یک قربانی و زخم خورده قتل های سیاسی که «برای خاطر انقلاب»، خود سکوت می کند و با چشم گریان از فرزندانش نیز می خواهد که سکوت کنند، آخرین خدمتی بود که هاشمی از قوچانی مطالبه کرد.

«شهروند امروز» نیز به مانند «شرق» و یا «هم میهن» به تاریخ پیوست، اما بدون تردید کمترین کسی که از این واقعه شوکه شده و یا افسوس می خورد شخص محمدقوچانی است. هم او و هم کارفرمای باتجربه اش به خوبی می دانستند که پیامد کارشان توقیف هفته نامه محبوب خواهد بود، اما در عین حال قوچانی این را نیز به خوبی می داند که هیچ کدام از خدمات وی نادیده انگاشته نخواهد شد و دیری نخواهد پایید که کارفرمایان قدرتمند و ثروتمندش تریبونی جدید و ای بسا مجلل تر برای او فراهم خواهند ساخت. تریبونی جدید که عمر آن نیز به اندازه تاریخ مصرفش برای صاحبان واقعی قلم قوچانی خواهد بود.
------------------
پی نوشت:
همانگونه که ناگفته نیز پیدا است این متن به هیچ وجه با تعاریف «نقد» همخوانی ندارد و وعده من در نقد عملکرد کارنامه جناب قوچانی به هیچ وجه در این نوشته عملی نشده است؛ اما این نوشته اتفاقا لطف دیگری دارد؛ شیوه نگارش این متن کاملا با شیوه ای که جناب قوچانی و دوستان ایشان به عنوان نقد چهره های گوناگون در شهروند امروز به کار می بردند همخوانی دارد؛ یعنی یک نگاه کاملا سطحی؛ غیر معتبر و غیر مستند که تنها سعی در قبولاندن نظرات نگارنده به مخاطب دارد. شاید این شیوه بیشتر از یک نقد واقعی شایسته آقای قوچانی باشد تا کسی که مدت ها دیگران را با همین چوب می نواخت خود نیز طعم آن را بچشد، اما به هر حال من نقدی واقعی به عملکرد ایشان را نیز در نظر دارم که به زودی و از همین تریبون منتشر خواهم کرد.

۸/۰۳/۱۳۸۷

اردیبهشت روز (سوم) آبان ماه 87

«گفت و گوهای تنهایی»*

«به منزل تازه ای در این سفر رسیده ایم، در زیر ضربه های سنگین ترین حرف های صمیمانه ای که به او زده ام در هم شکسته است و خورد شده است. گوشه ای از طرح مبهم و شگفتی را که او در محراب خیالم دارد، گوشه ای از تصویر او را که در چشم من است به خودش نشان دادم و ناگهان پریشان شد، «این منم؟ ان تصویر کیست؟ تصویر من؟ باور نمی کنم، راستی بگویید با کی سخن می گویید؟ از چه کسی سخن می گویید؟ من؟ راستی با منید؟...»

چه خوب، خودم را موفق احساس می کنم، او همیشه باید احساس کند که کوچکتر از تصویری است که از او در من است، باید بیند که او را بزرگتر از او می بینم، بدین طریق است که او همچون بچه کبوتری در زیر انگشت نوازش های من، خاموش و رام، گردنش را در زیر پرهای شانه هایش فرو خواهد برد و چشم هایش را از تسلیم و لذت فرو خواهد بست و به زمزمه های مهربان من که از پروازهای بلند و پرشکوه آینده اش در آسمان آبی دنیای دیگری که دارم بر او فرو می خوانم گوش فرا خواهد داد و بدین گونه برای پروازهای دشوار و عزیزی که بی صبرانه در انتظار آنم، آماده خواهد شد، پر و بالهای رنگین و جوانش نیرو خواهد گرفت و همراه این عقاب پیر از زمین برخواهد خواست و بال در بال هم سینه آسمان های ولایت جان را خواهند شکافت و از چشم تنگ بین افق های کوتاه و نزدیک این عالم ناپدید خواهند شد.

این عقاب پیر این آسمان ها را همه رفته است، کوه ها و دشت ها و صحراهای آن را همه خوب می شناسد، با راه ها و بیراهه های آن بالا بیشتر از راه ها و بیراهه های این زمین آشنا است. اینها را همه تنها و خاموش پیموده است، آسمان ها را همه تنها و خاموش پریده است و اکنون نمی دانی با چه شوق و امیدی چشم به این باز خوشرنگ و خوب نژادی که به آشیانه او پناه آورده دوخته است و هر لحظه بزرگ شدن و پر گرفتن او را بی تابانه می نگرد و آرزوی روزی که او برای آغاز این سفر مهیا شود چشم های نیمه باز و افسرده اش را باز و بی قرار گرده است، آشیانه سرد و تیره اش را گرما و حیات بخشیده است و نمی دانی با چه مهربانی پدرانه ای به این باز جوان نوپروازی که هر لحظه بزرگتر و زیباتر می روید می نگرد و از شوق گشتن آسمان ها و پریدن دنیاهای ناپیدای دیگری که او خوب می شناسد چگونه بال های بزرگ و پیرش را می گشاید و گاه از بی صبری به زمین می زند و چنان بی تابانه و سخت که این خویشاوند کوچک و ساده خویش را که به انتظار نوازشی و آب و دانه ای سر پیش او آورده و دهانش را باز کرده است می آزارد، حق هم دارد، او نمی داند در دل این عقاب پیر اکنون چه نی گذرد؟ نمی داند که در چهره این باز جوان چه می بیند؟ نمی داند که او چه سفرهای زیادی را تنها رفته و باز گشته است، نمی داند که او چه ها دیده و هیچ گاه دم نزده است، نمی داند که آینده در چشم های او چه بیم ها و امیدهایی می ریزد، او هیچ چیز نمی داند، تنها احساس می کند که به آشیانه یک عقاب پیر پناه آورده است و تنها احساس می کند که دارد رشد می کند و همین و دیگر هیچ چیز نمی فهمد، و هر روز که چیزهای تازه می فهمد همه چیز برایش مجهول تر و پیچیده تر می شود، هرچه بالاتر می رود تزلزل سقوط در دلش هول انگیزتر می گردد، حق هم دارد! او هر کار می کند حق با او است، هرگاه مرا به خشم می آورد حق با او است، هرگاه از من به خشم می آید باز هم حق با او است، او هنوز هیچ نمی داند، دنیای معصوم و آرام و کوچک و زیبا و شسته ای که دارد همه حق ها را به او می دهد، اما هر روز که می گذرد از حقی محروم می گردد، روزی که برای آغاز آن پرواز بزرگ آماده شد دیگر جز بال در بال این عقاب سپردن و به هر جا که او می کشاندش پریدن، هیچ حقی برایش برجا نخواهد ماند.

هرگاه او را دیگر در هر لغزش نبخشم باید بداند که دیگر از همه حق هایش محروم شده است، دیگر دوران بلوغ او فرا رسیده است. همچون مرغی که جوجه اش را پس از ماه ها ناز و نوازش و دلسوزی و بخشش و راه بردن و آب و دانه دادن و پرواز یاد دادن هنگامی که می بیند آن لحظه فرا رسیده است که دیگر مهر مادری پایان می گیرد، دیگر هیچ چیز را از جوجه تحمل نمی کند، دیگر او را هرگز نمی بخشد، او را که هنوز به دنبال مادر می دود و چشم مهر و نوازش از او دارد با منقارهای خشم آلود و مصمم می راند؛ دیروز من هم بر این جوجه ای که امید بسایر به پروازهایش بسته ام منقاری زدم تا از خود برانمش اما تحمل نکرد، نفهمید، او هنوز معنی این نوع منقار زدن را نمی فهمد، احساس کردم که هنوز هنگام آن فرا نرسیده است، شتاب من در فرا رسیدن این هنگام شورانگیز مرا وا داشت که پیش از آنکه روز موعود رسیده باشد او را رماندم، منقار زدم اما به زودی احساس کردم که هنوز زود است...»


---------------------------------------
پی نوشت:

* دکتر علی شریعتی
جلد اول: «22فروردین ماه سال دوم میلادی»