۸/۲۱/۱۳۸۷

ورهام روز (بیستم) آبان ماه 87

چوب حراج قوچانی به قلم مقدس


«شهروند امروز توقیف شد»، این خبر جدیدی نیست، اما گمان می کنم تا کهنه شدن این موضوع هنوز زمان بسیاری باقی مانده است؛ و باز هم گمان می کنم که در شرایط فعلی نقد عملکرد «محمد قوچانی» و تیم همکاران وی بسیار مفیدتر از افسوس خوردن برای توقیف «شهروند امروز» است. نشریه و تیمی که مدت ها به نقد عملکرد قدرت، نیروها و جریانات سیاسی کشور و حتی فرهنگ سیاسی حاکم بر جامعه ما پرداخته، خود کمتر مورد نقد قرار گرفته اند و شاید امروز بهانه کافی برای توجه به این مهم فراهم آمده باشد؛ (و این از عجایب روزگار ما است که در نبودمان به نقد کشیده می شویم و نه در حضورمان؛ همان گونه که بیشترین نقدها به اصلاح طلبان پس از پایان کار دولت و مجلس اصلاحات مطرح شد) پیش از ورود به بحث این نکته را نیز یادآوری می کنم که به شخصه حداقل یک بار دیگر در این تنها تریبونی که در اختیار دارم به نقد آقای قوچانی پرداختم، هرچند از منظری متفاوت از آنچه امروز قصدش را دارم.

بدون تردید نقد قوچانی همان نقد کارنامه مطبوعاتی او است؛ پس من هم به عنوان یکی از مخاطبان قوچانی و در عین حال به نوعی یکی از همکاران وی تنها با استناد به این کارنامه سخن می گویم. حرف آخر را نیز اول می آورم تا مخاطب این نوشته با خیالی راحت تر به ادامه مطلب پرداخته و یا شاید (بنا بر روال متاسفانه رایج در کشور ما) از همین ابتدا تکلیف و موضعش را مشخص کرده و خود را از زحمت ادامه مطالعه خلاص کند: از دیدگاه من محمدقوچانی مدت ها است که قلمش را به چوب حراج گذاشته و از حرفه ای که برخی آن را مقدس می پندارند، از هنر روزنامه نگاری که باید به عنوان بازوی قدرتمند جامعه مدنی عمل کند، نردبانی ساخته برای پیشرفت به قله های شهرت و ثروت و اگر اینگونه باشد –که حداقل من اینگونه تصور می کنم- این بزرگترین خیانت ها و پلیدترین منش هایی است که ممکن است جامعه امروز ما به خود ببیند.

افسانه یک روزنامه نگار آزاد

ماجرا را از اولین کارفرمای قوچانی، همان که آخرینش هم شد آغاز می کنم: علی اکبر هاشمی رفسنجانی، مردی که زمانی سردار سازندگی بود، سپس عالیجناب سرخ پوش شد و در نهایت بار دیگر در حال بدل شدن به منجی کشور از ورطه دیکتاتوری افراطیون است.

در دوره چهار سال اول ریاست جمهوری سیدمحمد خاتمی، قوچانی روزنامه نگار جوان و تازه کاری بود که به لطف و مدد اطلاعاتی که برخی از اعضا و یا نزدیکان سازمان مجاهدین انقلاب در اختیار او قرار می دادند و با بهره گیری از قلم نسبتا (بر روی این نسبتا کاملا تاکید دارم) توانای خود برای شرح و بسط این اطلاعات، کم کم جای خود را در مطبوعات کشور باز کرد. مسئله آن بود که عده ای از پیشینه و عملکرد رفسنجانی (که آن زمان هنوز هاشمی نشده بود!) اطلاعاتی در اختیار داشتند که می خواستند آن را منتشر کنند، این عده در دایره نیزدیک ترین اصلاح طلبان به قدرت بودند و شاید همین امر سبب می شد تا هیچ گاه خود توانایی انتشار این اطلاعات را نداشته باشند؛ در این بین بازیچه ای لازم بود تا به نام خود و به کام دیگران در باره رفسنجانی بنویسد و آب به آسیاب پروژه «عالیجناب سرخ پوش» بریزد. این دوره از کارنامه قوچانی شاید تنها دوره ای بود که بتوان از آن با نام روزنامه نگاری آزاد نام برد. هرچند گروهی او را ابزار پیشبرد اعمال خود قرار داده بودند اما این مسئله به صورت پنهانی انجام می گرفت و قوچانی حداقل تصور می کرد که این راه را خود انتخاب کرده است. (بدون تردید در مورد درست و یا غلط بودن نظرات قوچانی، چه در آن دوره و چه در هیچ یک از دوره های بعدی اظهار نظری نخواهم داشت، نظرات وی به مانند هر کس دیگری به صورت مجرد همواره محترم است و نقد من تنها به دوره هایی بر می گردد که نظرات قوچانی معطوف به پیشنهادات مالی و شغلی می شد)

روزنامه نگاری آزاد قوچانی با بازداشت یک ماهه وی به اتهام نشر اکاذیب در سال 79 پایان یافت. بازداشتی که به نقط عطفی در کارنامه مطبوعاتی وی بدل گشت و سرآغازی بود برای زد و بندهای در ظاهر پنهان وی با لابی های قدرت.

به دنبال پدرخوانده

زندان به خوبی به قوچانی آموخت که برای دوام آوردن در عرصه مطبوعاتی ایران یا باید تمامی خط قرمزهای نظارم را به رسمیت شناخت و در همین چهارچوب حرکت کرد و یا باید از میان صاحبان قدرت و نفوذ پشتوانه ای جستجو کرد. پشتوانه ای که آشکارا نمی توانست سازمان مجاهدینی باشد که سرانجام همکاری با آنان زندان و محرومیت بود.

از سوی دیگر عالیجناب سرخ پوش وقت، که از حملات در ظاهر پایان ناپذیر مطبوعات اصلاح طلب، به محمد قوچانی به ستوه آمده بود، بنابر شیوه دیرین خود و برخلاف دیگرجناح های صاحب نفوذ در قدرت تصمیم گرفت تا به جای سرکوب کردن مخالفینش آنان را به سوی خود جذب و جلب کند. چنین شد که قوچانی به سرعت سر از تیم کارگزاران درآورد و از آن پس همواره گزینه اول سردبیری نشریاتی بود که نه به صورت رسمی، اما آشکارا با حمایت های مالی این طیف منتشر می شد. بدین ترتیب پیمانی نانوشته میان قوچانی و رفسنجانی بسته شد تا وی بتواند با سرمایه و پشتیبانی هاشمی آرزوهای خود در حرفه روزنامه نگاری را جامع عمل بپوشاند و در برابر این لطف، در روندی آرام و ناپیدا به پروژه تبدیل رفسنجانی به هاشمی کمک کند. پروژه ای که قصد داشت تمامی خاطرات بد رییس جمهور پیشین ایران را از اذهان ایرانیان بزداید. خاطراتی که با نام رفسنجانی پیوند خورده بود و همین سبب شد تا اولین گام در این پروژه تاکید بر استفاده از نام هاشمی شود. نامی جدید که قرار بود چهره ای جدید را برای ایرانیان بازسازی کند.

این پروژه تا فرارسیدن انتخابات ریاست جمهوری سال 84 ادامه پیدا کرد؛ انتخاباتی که در آن محمدقوچانی در کسوت سردبیر روزنامه شرق برای اولین بار آشکارا نقاب از چهره افکند و حمایت خود را از مردی اعلام کرد که کمتر از 5سال پیش هدف بیشترین حملاتش بود. هرچند با پیروزی محمود احمدی نژاد در انتخابات در ظاهر هاشمی رفسنجانی و تیم تبلیغتات انتخاباتی او شکست خوردند، اما این شکست همزمان بود با پیروزی دیگر تیم تبلیغاتی هاشمی که قرار بود وجهه او را ترمیم و بازسازی کند. پس از این سال دیگر هاشمی آن مرد منفور اواخر دهه هفتاد نبود و این خود می توانست برای او یک دستاوردی بزرگ محسوب شود؛ دستاوردی که بدون تردید محمد قوچانی نیز سهم به سزایی در آن داشت.

بازی بزرگان

اما روی کار آمدن محمود احمدی نژاد یک پیامد دیگر نیز در پی داشت؛ هاشمی دیگر برای همیشه باید قید حضور در کاخ ریاست جمهوری را می زد؛ وی بزرگترین قربانی قوانین محدود کننده سن شرکت کنندگان در انتخابات ریاست جمهوری بود. به این ترتیب سیاست مدار کارکشته باید به دنبال جایگاه جدیدی برای آینده سیاسی خود می گشت و آن تنها جایگاه بالاتر از رییس جمهور بود.

ماموریت جدید قوچانی از همین پروژه جدید هاشمی آغاز شد. پروژه ای که قرار بود هاشمی را تا رتبه ای هم شان رهبری بالا ببرد. وی برای این پروژه جدید امکانات و اختیارات گسترده تری نیز دریافت کرد؛ همین حجم بالای پشتیبانی بود که سبب شد تا پس از توقیف «شرق» زمینه انتشار «هم میهن» فراهم گردد و پس از آن نیز «شهروند امروز» در اختیار قوچانی قرار بگیرد.

در این میان یک نکته را نباید فراموش کرد و آن اینکه در تمامی این سال ها تمام انرژی و تمرکز قوچانی بر روی پروژه بازسازی هاشمی متمرکز نشده بود. اساسا نه هاشمی چنین انتظاری از او داشت و نه چنین کاری منطقی و عملی بود. قوچانی باید کاری را انجام می داد که خود صلاح می دانست و در این میان تنها یک چهارچوب کلی، همراه با خط قرمزهای جدید برای او تعریف شده بود. به بیان دیگر قوچانی خط قرمزهای نظام را با خط قرمزهای هاشمی عوض کرده بود تا در قفسی مجلل تر تصوری پوشالی از آزادی را تجربه کند. با این حال ویژگی های شهروند امروز به عنوان یک هفته نامه به قوچانی این فرصت را داد تا همزمان دست به ماجراجویی های جدیدی نیز بزند.

حجم و محتوای متفاوت هفته نامه در قیاس با روزنامه این امکان را پدید آورد تا قوچانی هر شماره دین خود به هاشمی را در چهارچوب یک پرونده و یا انتشار خاطرات او ادا کند و در دیگر صفحات به دنبال کارفرمایان جدید برود. کارفرمای جدیدی که از زمان انتخابات هشتمین دوره مجلس شورای اسلامی با استخدام قوچانی برای راه اندازی سایت تبلیغاتی حزب خود، همکاری های ادامه دارش با او را کلید زد.

هرچند همکاری انتخاباتی قوچانی با مهدی کروبی در جریان انتخابات مجلس هشتم دوامی بیش از چند روز نداشت، اما همین مدت کوتاه سبب شد تا کروبی بعدها به شیوه شاهان قاجاری عنوان تشریفاتی «مشاور مطبوعاتی» خود را به قوچانی عطا کند. به این ترتیب در کنار «دکان» هاشمی در شهروندامروز کروبی نیز برای خود شعبه ای تبلیغاتی باز کرد تا مخاطبان از همه جا بی خبر این نشریه به ناگاه دریابند که باید از آن همه مباحث روشنفکری به این نتیجه برسند که «ایران امروز محتاج مهدی کروبی است»!

نکته جالب در این میان همزیستی مسالمت آمیز کروبی و هاشمی در کنار هم و در صفحات گوناگون شهروندامروز بود. این همزیستی به لطف اهداف متفاوت این دو و انتظارات جداگانه آنها از قوچانی میسر شد. هاشمی دیگر قصد بازگشت به بازی کسب قدرت در رده ریاست جمهوری را نداشت. این عرصه کاملا می توانست در اختیار کروبی قرار گیرد. هاشمی چشم به مکان دیگری و مسیری متفاوت دوخته که نیازمند صبر بیشتر و برنامه ریزی ظریف تر و البته متفاوتی از کروبی است. با این حال آنچه در نهایت کار دست شهروند امروز داد نه شور و هیجان کروبی برای حمله به دولت نهم بود، چرا که اساسا شهروند امروز قرار نبود چنین هدفی را به سود کروبی دنبال کند. تیغ تیز شمشیر آقای قوچانی در شهروند امروز قرار بود رقبای اصلاح طلب کروبی و در راس آنها سید محمد خاتمی را هدف قرار دهد و این مسئله ای نبود که هیچ یک از ارکان قدرت کشور را آزرده کند.

شهروند امروز چوب اجرای یکی از پروژه های «تطهیر هاشمی» را خورد که آشکارا به دستور و با رهبری شخص خود او به اجرا درآمده بود. بازخوانی پرونده آیت الله لاهوتی، آن هم در گفت و گو با دو دختر هاشمی اتفاقی نبود که هیچ ساده لوحی بخواهد وقوع آن را بدون در نظر گرفتن چراغ سبز هاشمی میسر بداند. در جای جای مصاحبه های فاطمه و فائزه هاشمی نقل قول هایی از پدر بر زبان رانده شده بود که هر کس کوچکترین شناختی از این خاندان داشته باشد به خوبی درخواهد یافت کاملا حساب شده و با هماهنگی شخص وی انتخاب شده بودند. پرونده آیت الله لاهوتی بیش از آنکه بخواهد به بازشناسی چهره یکی از ده ها و صدها و هزاران انقلابی کشته شده در بازی های قدرت بپردازد، بازسازی چهره هاشمی رفسنجانی را در دستور کار قرار داشت.

مردی که برای نزدیک به دو دهه در کشور به دست داشتن در قتل های سیاسی و حذف مخالفان خود و یا نظام شهرت داشت و این شهرت در نهایت برایش عنوان عالیجناب سرخ پوش را به همراه آورد، در جریان پرنده لاهوتی چهره یک قربانی را به خود گرفت. تبدیل هاشمی از طراح و مغز متفکر حذف دگراندیشان انقلاب به یک قربانی و زخم خورده قتل های سیاسی که «برای خاطر انقلاب»، خود سکوت می کند و با چشم گریان از فرزندانش نیز می خواهد که سکوت کنند، آخرین خدمتی بود که هاشمی از قوچانی مطالبه کرد.

«شهروند امروز» نیز به مانند «شرق» و یا «هم میهن» به تاریخ پیوست، اما بدون تردید کمترین کسی که از این واقعه شوکه شده و یا افسوس می خورد شخص محمدقوچانی است. هم او و هم کارفرمای باتجربه اش به خوبی می دانستند که پیامد کارشان توقیف هفته نامه محبوب خواهد بود، اما در عین حال قوچانی این را نیز به خوبی می داند که هیچ کدام از خدمات وی نادیده انگاشته نخواهد شد و دیری نخواهد پایید که کارفرمایان قدرتمند و ثروتمندش تریبونی جدید و ای بسا مجلل تر برای او فراهم خواهند ساخت. تریبونی جدید که عمر آن نیز به اندازه تاریخ مصرفش برای صاحبان واقعی قلم قوچانی خواهد بود.
------------------
پی نوشت:
همانگونه که ناگفته نیز پیدا است این متن به هیچ وجه با تعاریف «نقد» همخوانی ندارد و وعده من در نقد عملکرد کارنامه جناب قوچانی به هیچ وجه در این نوشته عملی نشده است؛ اما این نوشته اتفاقا لطف دیگری دارد؛ شیوه نگارش این متن کاملا با شیوه ای که جناب قوچانی و دوستان ایشان به عنوان نقد چهره های گوناگون در شهروند امروز به کار می بردند همخوانی دارد؛ یعنی یک نگاه کاملا سطحی؛ غیر معتبر و غیر مستند که تنها سعی در قبولاندن نظرات نگارنده به مخاطب دارد. شاید این شیوه بیشتر از یک نقد واقعی شایسته آقای قوچانی باشد تا کسی که مدت ها دیگران را با همین چوب می نواخت خود نیز طعم آن را بچشد، اما به هر حال من نقدی واقعی به عملکرد ایشان را نیز در نظر دارم که به زودی و از همین تریبون منتشر خواهم کرد.