۸/۲۱/۱۳۸۷

ورهام روز (بیستم) آبان ماه 87

چوب حراج قوچانی به قلم مقدس


«شهروند امروز توقیف شد»، این خبر جدیدی نیست، اما گمان می کنم تا کهنه شدن این موضوع هنوز زمان بسیاری باقی مانده است؛ و باز هم گمان می کنم که در شرایط فعلی نقد عملکرد «محمد قوچانی» و تیم همکاران وی بسیار مفیدتر از افسوس خوردن برای توقیف «شهروند امروز» است. نشریه و تیمی که مدت ها به نقد عملکرد قدرت، نیروها و جریانات سیاسی کشور و حتی فرهنگ سیاسی حاکم بر جامعه ما پرداخته، خود کمتر مورد نقد قرار گرفته اند و شاید امروز بهانه کافی برای توجه به این مهم فراهم آمده باشد؛ (و این از عجایب روزگار ما است که در نبودمان به نقد کشیده می شویم و نه در حضورمان؛ همان گونه که بیشترین نقدها به اصلاح طلبان پس از پایان کار دولت و مجلس اصلاحات مطرح شد) پیش از ورود به بحث این نکته را نیز یادآوری می کنم که به شخصه حداقل یک بار دیگر در این تنها تریبونی که در اختیار دارم به نقد آقای قوچانی پرداختم، هرچند از منظری متفاوت از آنچه امروز قصدش را دارم.

بدون تردید نقد قوچانی همان نقد کارنامه مطبوعاتی او است؛ پس من هم به عنوان یکی از مخاطبان قوچانی و در عین حال به نوعی یکی از همکاران وی تنها با استناد به این کارنامه سخن می گویم. حرف آخر را نیز اول می آورم تا مخاطب این نوشته با خیالی راحت تر به ادامه مطلب پرداخته و یا شاید (بنا بر روال متاسفانه رایج در کشور ما) از همین ابتدا تکلیف و موضعش را مشخص کرده و خود را از زحمت ادامه مطالعه خلاص کند: از دیدگاه من محمدقوچانی مدت ها است که قلمش را به چوب حراج گذاشته و از حرفه ای که برخی آن را مقدس می پندارند، از هنر روزنامه نگاری که باید به عنوان بازوی قدرتمند جامعه مدنی عمل کند، نردبانی ساخته برای پیشرفت به قله های شهرت و ثروت و اگر اینگونه باشد –که حداقل من اینگونه تصور می کنم- این بزرگترین خیانت ها و پلیدترین منش هایی است که ممکن است جامعه امروز ما به خود ببیند.

افسانه یک روزنامه نگار آزاد

ماجرا را از اولین کارفرمای قوچانی، همان که آخرینش هم شد آغاز می کنم: علی اکبر هاشمی رفسنجانی، مردی که زمانی سردار سازندگی بود، سپس عالیجناب سرخ پوش شد و در نهایت بار دیگر در حال بدل شدن به منجی کشور از ورطه دیکتاتوری افراطیون است.

در دوره چهار سال اول ریاست جمهوری سیدمحمد خاتمی، قوچانی روزنامه نگار جوان و تازه کاری بود که به لطف و مدد اطلاعاتی که برخی از اعضا و یا نزدیکان سازمان مجاهدین انقلاب در اختیار او قرار می دادند و با بهره گیری از قلم نسبتا (بر روی این نسبتا کاملا تاکید دارم) توانای خود برای شرح و بسط این اطلاعات، کم کم جای خود را در مطبوعات کشور باز کرد. مسئله آن بود که عده ای از پیشینه و عملکرد رفسنجانی (که آن زمان هنوز هاشمی نشده بود!) اطلاعاتی در اختیار داشتند که می خواستند آن را منتشر کنند، این عده در دایره نیزدیک ترین اصلاح طلبان به قدرت بودند و شاید همین امر سبب می شد تا هیچ گاه خود توانایی انتشار این اطلاعات را نداشته باشند؛ در این بین بازیچه ای لازم بود تا به نام خود و به کام دیگران در باره رفسنجانی بنویسد و آب به آسیاب پروژه «عالیجناب سرخ پوش» بریزد. این دوره از کارنامه قوچانی شاید تنها دوره ای بود که بتوان از آن با نام روزنامه نگاری آزاد نام برد. هرچند گروهی او را ابزار پیشبرد اعمال خود قرار داده بودند اما این مسئله به صورت پنهانی انجام می گرفت و قوچانی حداقل تصور می کرد که این راه را خود انتخاب کرده است. (بدون تردید در مورد درست و یا غلط بودن نظرات قوچانی، چه در آن دوره و چه در هیچ یک از دوره های بعدی اظهار نظری نخواهم داشت، نظرات وی به مانند هر کس دیگری به صورت مجرد همواره محترم است و نقد من تنها به دوره هایی بر می گردد که نظرات قوچانی معطوف به پیشنهادات مالی و شغلی می شد)

روزنامه نگاری آزاد قوچانی با بازداشت یک ماهه وی به اتهام نشر اکاذیب در سال 79 پایان یافت. بازداشتی که به نقط عطفی در کارنامه مطبوعاتی وی بدل گشت و سرآغازی بود برای زد و بندهای در ظاهر پنهان وی با لابی های قدرت.

به دنبال پدرخوانده

زندان به خوبی به قوچانی آموخت که برای دوام آوردن در عرصه مطبوعاتی ایران یا باید تمامی خط قرمزهای نظارم را به رسمیت شناخت و در همین چهارچوب حرکت کرد و یا باید از میان صاحبان قدرت و نفوذ پشتوانه ای جستجو کرد. پشتوانه ای که آشکارا نمی توانست سازمان مجاهدینی باشد که سرانجام همکاری با آنان زندان و محرومیت بود.

از سوی دیگر عالیجناب سرخ پوش وقت، که از حملات در ظاهر پایان ناپذیر مطبوعات اصلاح طلب، به محمد قوچانی به ستوه آمده بود، بنابر شیوه دیرین خود و برخلاف دیگرجناح های صاحب نفوذ در قدرت تصمیم گرفت تا به جای سرکوب کردن مخالفینش آنان را به سوی خود جذب و جلب کند. چنین شد که قوچانی به سرعت سر از تیم کارگزاران درآورد و از آن پس همواره گزینه اول سردبیری نشریاتی بود که نه به صورت رسمی، اما آشکارا با حمایت های مالی این طیف منتشر می شد. بدین ترتیب پیمانی نانوشته میان قوچانی و رفسنجانی بسته شد تا وی بتواند با سرمایه و پشتیبانی هاشمی آرزوهای خود در حرفه روزنامه نگاری را جامع عمل بپوشاند و در برابر این لطف، در روندی آرام و ناپیدا به پروژه تبدیل رفسنجانی به هاشمی کمک کند. پروژه ای که قصد داشت تمامی خاطرات بد رییس جمهور پیشین ایران را از اذهان ایرانیان بزداید. خاطراتی که با نام رفسنجانی پیوند خورده بود و همین سبب شد تا اولین گام در این پروژه تاکید بر استفاده از نام هاشمی شود. نامی جدید که قرار بود چهره ای جدید را برای ایرانیان بازسازی کند.

این پروژه تا فرارسیدن انتخابات ریاست جمهوری سال 84 ادامه پیدا کرد؛ انتخاباتی که در آن محمدقوچانی در کسوت سردبیر روزنامه شرق برای اولین بار آشکارا نقاب از چهره افکند و حمایت خود را از مردی اعلام کرد که کمتر از 5سال پیش هدف بیشترین حملاتش بود. هرچند با پیروزی محمود احمدی نژاد در انتخابات در ظاهر هاشمی رفسنجانی و تیم تبلیغتات انتخاباتی او شکست خوردند، اما این شکست همزمان بود با پیروزی دیگر تیم تبلیغاتی هاشمی که قرار بود وجهه او را ترمیم و بازسازی کند. پس از این سال دیگر هاشمی آن مرد منفور اواخر دهه هفتاد نبود و این خود می توانست برای او یک دستاوردی بزرگ محسوب شود؛ دستاوردی که بدون تردید محمد قوچانی نیز سهم به سزایی در آن داشت.

بازی بزرگان

اما روی کار آمدن محمود احمدی نژاد یک پیامد دیگر نیز در پی داشت؛ هاشمی دیگر برای همیشه باید قید حضور در کاخ ریاست جمهوری را می زد؛ وی بزرگترین قربانی قوانین محدود کننده سن شرکت کنندگان در انتخابات ریاست جمهوری بود. به این ترتیب سیاست مدار کارکشته باید به دنبال جایگاه جدیدی برای آینده سیاسی خود می گشت و آن تنها جایگاه بالاتر از رییس جمهور بود.

ماموریت جدید قوچانی از همین پروژه جدید هاشمی آغاز شد. پروژه ای که قرار بود هاشمی را تا رتبه ای هم شان رهبری بالا ببرد. وی برای این پروژه جدید امکانات و اختیارات گسترده تری نیز دریافت کرد؛ همین حجم بالای پشتیبانی بود که سبب شد تا پس از توقیف «شرق» زمینه انتشار «هم میهن» فراهم گردد و پس از آن نیز «شهروند امروز» در اختیار قوچانی قرار بگیرد.

در این میان یک نکته را نباید فراموش کرد و آن اینکه در تمامی این سال ها تمام انرژی و تمرکز قوچانی بر روی پروژه بازسازی هاشمی متمرکز نشده بود. اساسا نه هاشمی چنین انتظاری از او داشت و نه چنین کاری منطقی و عملی بود. قوچانی باید کاری را انجام می داد که خود صلاح می دانست و در این میان تنها یک چهارچوب کلی، همراه با خط قرمزهای جدید برای او تعریف شده بود. به بیان دیگر قوچانی خط قرمزهای نظام را با خط قرمزهای هاشمی عوض کرده بود تا در قفسی مجلل تر تصوری پوشالی از آزادی را تجربه کند. با این حال ویژگی های شهروند امروز به عنوان یک هفته نامه به قوچانی این فرصت را داد تا همزمان دست به ماجراجویی های جدیدی نیز بزند.

حجم و محتوای متفاوت هفته نامه در قیاس با روزنامه این امکان را پدید آورد تا قوچانی هر شماره دین خود به هاشمی را در چهارچوب یک پرونده و یا انتشار خاطرات او ادا کند و در دیگر صفحات به دنبال کارفرمایان جدید برود. کارفرمای جدیدی که از زمان انتخابات هشتمین دوره مجلس شورای اسلامی با استخدام قوچانی برای راه اندازی سایت تبلیغاتی حزب خود، همکاری های ادامه دارش با او را کلید زد.

هرچند همکاری انتخاباتی قوچانی با مهدی کروبی در جریان انتخابات مجلس هشتم دوامی بیش از چند روز نداشت، اما همین مدت کوتاه سبب شد تا کروبی بعدها به شیوه شاهان قاجاری عنوان تشریفاتی «مشاور مطبوعاتی» خود را به قوچانی عطا کند. به این ترتیب در کنار «دکان» هاشمی در شهروندامروز کروبی نیز برای خود شعبه ای تبلیغاتی باز کرد تا مخاطبان از همه جا بی خبر این نشریه به ناگاه دریابند که باید از آن همه مباحث روشنفکری به این نتیجه برسند که «ایران امروز محتاج مهدی کروبی است»!

نکته جالب در این میان همزیستی مسالمت آمیز کروبی و هاشمی در کنار هم و در صفحات گوناگون شهروندامروز بود. این همزیستی به لطف اهداف متفاوت این دو و انتظارات جداگانه آنها از قوچانی میسر شد. هاشمی دیگر قصد بازگشت به بازی کسب قدرت در رده ریاست جمهوری را نداشت. این عرصه کاملا می توانست در اختیار کروبی قرار گیرد. هاشمی چشم به مکان دیگری و مسیری متفاوت دوخته که نیازمند صبر بیشتر و برنامه ریزی ظریف تر و البته متفاوتی از کروبی است. با این حال آنچه در نهایت کار دست شهروند امروز داد نه شور و هیجان کروبی برای حمله به دولت نهم بود، چرا که اساسا شهروند امروز قرار نبود چنین هدفی را به سود کروبی دنبال کند. تیغ تیز شمشیر آقای قوچانی در شهروند امروز قرار بود رقبای اصلاح طلب کروبی و در راس آنها سید محمد خاتمی را هدف قرار دهد و این مسئله ای نبود که هیچ یک از ارکان قدرت کشور را آزرده کند.

شهروند امروز چوب اجرای یکی از پروژه های «تطهیر هاشمی» را خورد که آشکارا به دستور و با رهبری شخص خود او به اجرا درآمده بود. بازخوانی پرونده آیت الله لاهوتی، آن هم در گفت و گو با دو دختر هاشمی اتفاقی نبود که هیچ ساده لوحی بخواهد وقوع آن را بدون در نظر گرفتن چراغ سبز هاشمی میسر بداند. در جای جای مصاحبه های فاطمه و فائزه هاشمی نقل قول هایی از پدر بر زبان رانده شده بود که هر کس کوچکترین شناختی از این خاندان داشته باشد به خوبی درخواهد یافت کاملا حساب شده و با هماهنگی شخص وی انتخاب شده بودند. پرونده آیت الله لاهوتی بیش از آنکه بخواهد به بازشناسی چهره یکی از ده ها و صدها و هزاران انقلابی کشته شده در بازی های قدرت بپردازد، بازسازی چهره هاشمی رفسنجانی را در دستور کار قرار داشت.

مردی که برای نزدیک به دو دهه در کشور به دست داشتن در قتل های سیاسی و حذف مخالفان خود و یا نظام شهرت داشت و این شهرت در نهایت برایش عنوان عالیجناب سرخ پوش را به همراه آورد، در جریان پرنده لاهوتی چهره یک قربانی را به خود گرفت. تبدیل هاشمی از طراح و مغز متفکر حذف دگراندیشان انقلاب به یک قربانی و زخم خورده قتل های سیاسی که «برای خاطر انقلاب»، خود سکوت می کند و با چشم گریان از فرزندانش نیز می خواهد که سکوت کنند، آخرین خدمتی بود که هاشمی از قوچانی مطالبه کرد.

«شهروند امروز» نیز به مانند «شرق» و یا «هم میهن» به تاریخ پیوست، اما بدون تردید کمترین کسی که از این واقعه شوکه شده و یا افسوس می خورد شخص محمدقوچانی است. هم او و هم کارفرمای باتجربه اش به خوبی می دانستند که پیامد کارشان توقیف هفته نامه محبوب خواهد بود، اما در عین حال قوچانی این را نیز به خوبی می داند که هیچ کدام از خدمات وی نادیده انگاشته نخواهد شد و دیری نخواهد پایید که کارفرمایان قدرتمند و ثروتمندش تریبونی جدید و ای بسا مجلل تر برای او فراهم خواهند ساخت. تریبونی جدید که عمر آن نیز به اندازه تاریخ مصرفش برای صاحبان واقعی قلم قوچانی خواهد بود.
------------------
پی نوشت:
همانگونه که ناگفته نیز پیدا است این متن به هیچ وجه با تعاریف «نقد» همخوانی ندارد و وعده من در نقد عملکرد کارنامه جناب قوچانی به هیچ وجه در این نوشته عملی نشده است؛ اما این نوشته اتفاقا لطف دیگری دارد؛ شیوه نگارش این متن کاملا با شیوه ای که جناب قوچانی و دوستان ایشان به عنوان نقد چهره های گوناگون در شهروند امروز به کار می بردند همخوانی دارد؛ یعنی یک نگاه کاملا سطحی؛ غیر معتبر و غیر مستند که تنها سعی در قبولاندن نظرات نگارنده به مخاطب دارد. شاید این شیوه بیشتر از یک نقد واقعی شایسته آقای قوچانی باشد تا کسی که مدت ها دیگران را با همین چوب می نواخت خود نیز طعم آن را بچشد، اما به هر حال من نقدی واقعی به عملکرد ایشان را نیز در نظر دارم که به زودی و از همین تریبون منتشر خواهم کرد.

۸/۰۳/۱۳۸۷

اردیبهشت روز (سوم) آبان ماه 87

«گفت و گوهای تنهایی»*

«به منزل تازه ای در این سفر رسیده ایم، در زیر ضربه های سنگین ترین حرف های صمیمانه ای که به او زده ام در هم شکسته است و خورد شده است. گوشه ای از طرح مبهم و شگفتی را که او در محراب خیالم دارد، گوشه ای از تصویر او را که در چشم من است به خودش نشان دادم و ناگهان پریشان شد، «این منم؟ ان تصویر کیست؟ تصویر من؟ باور نمی کنم، راستی بگویید با کی سخن می گویید؟ از چه کسی سخن می گویید؟ من؟ راستی با منید؟...»

چه خوب، خودم را موفق احساس می کنم، او همیشه باید احساس کند که کوچکتر از تصویری است که از او در من است، باید بیند که او را بزرگتر از او می بینم، بدین طریق است که او همچون بچه کبوتری در زیر انگشت نوازش های من، خاموش و رام، گردنش را در زیر پرهای شانه هایش فرو خواهد برد و چشم هایش را از تسلیم و لذت فرو خواهد بست و به زمزمه های مهربان من که از پروازهای بلند و پرشکوه آینده اش در آسمان آبی دنیای دیگری که دارم بر او فرو می خوانم گوش فرا خواهد داد و بدین گونه برای پروازهای دشوار و عزیزی که بی صبرانه در انتظار آنم، آماده خواهد شد، پر و بالهای رنگین و جوانش نیرو خواهد گرفت و همراه این عقاب پیر از زمین برخواهد خواست و بال در بال هم سینه آسمان های ولایت جان را خواهند شکافت و از چشم تنگ بین افق های کوتاه و نزدیک این عالم ناپدید خواهند شد.

این عقاب پیر این آسمان ها را همه رفته است، کوه ها و دشت ها و صحراهای آن را همه خوب می شناسد، با راه ها و بیراهه های آن بالا بیشتر از راه ها و بیراهه های این زمین آشنا است. اینها را همه تنها و خاموش پیموده است، آسمان ها را همه تنها و خاموش پریده است و اکنون نمی دانی با چه شوق و امیدی چشم به این باز خوشرنگ و خوب نژادی که به آشیانه او پناه آورده دوخته است و هر لحظه بزرگ شدن و پر گرفتن او را بی تابانه می نگرد و آرزوی روزی که او برای آغاز این سفر مهیا شود چشم های نیمه باز و افسرده اش را باز و بی قرار گرده است، آشیانه سرد و تیره اش را گرما و حیات بخشیده است و نمی دانی با چه مهربانی پدرانه ای به این باز جوان نوپروازی که هر لحظه بزرگتر و زیباتر می روید می نگرد و از شوق گشتن آسمان ها و پریدن دنیاهای ناپیدای دیگری که او خوب می شناسد چگونه بال های بزرگ و پیرش را می گشاید و گاه از بی صبری به زمین می زند و چنان بی تابانه و سخت که این خویشاوند کوچک و ساده خویش را که به انتظار نوازشی و آب و دانه ای سر پیش او آورده و دهانش را باز کرده است می آزارد، حق هم دارد، او نمی داند در دل این عقاب پیر اکنون چه نی گذرد؟ نمی داند که در چهره این باز جوان چه می بیند؟ نمی داند که او چه سفرهای زیادی را تنها رفته و باز گشته است، نمی داند که او چه ها دیده و هیچ گاه دم نزده است، نمی داند که آینده در چشم های او چه بیم ها و امیدهایی می ریزد، او هیچ چیز نمی داند، تنها احساس می کند که به آشیانه یک عقاب پیر پناه آورده است و تنها احساس می کند که دارد رشد می کند و همین و دیگر هیچ چیز نمی فهمد، و هر روز که چیزهای تازه می فهمد همه چیز برایش مجهول تر و پیچیده تر می شود، هرچه بالاتر می رود تزلزل سقوط در دلش هول انگیزتر می گردد، حق هم دارد! او هر کار می کند حق با او است، هرگاه مرا به خشم می آورد حق با او است، هرگاه از من به خشم می آید باز هم حق با او است، او هنوز هیچ نمی داند، دنیای معصوم و آرام و کوچک و زیبا و شسته ای که دارد همه حق ها را به او می دهد، اما هر روز که می گذرد از حقی محروم می گردد، روزی که برای آغاز آن پرواز بزرگ آماده شد دیگر جز بال در بال این عقاب سپردن و به هر جا که او می کشاندش پریدن، هیچ حقی برایش برجا نخواهد ماند.

هرگاه او را دیگر در هر لغزش نبخشم باید بداند که دیگر از همه حق هایش محروم شده است، دیگر دوران بلوغ او فرا رسیده است. همچون مرغی که جوجه اش را پس از ماه ها ناز و نوازش و دلسوزی و بخشش و راه بردن و آب و دانه دادن و پرواز یاد دادن هنگامی که می بیند آن لحظه فرا رسیده است که دیگر مهر مادری پایان می گیرد، دیگر هیچ چیز را از جوجه تحمل نمی کند، دیگر او را هرگز نمی بخشد، او را که هنوز به دنبال مادر می دود و چشم مهر و نوازش از او دارد با منقارهای خشم آلود و مصمم می راند؛ دیروز من هم بر این جوجه ای که امید بسایر به پروازهایش بسته ام منقاری زدم تا از خود برانمش اما تحمل نکرد، نفهمید، او هنوز معنی این نوع منقار زدن را نمی فهمد، احساس کردم که هنوز هنگام آن فرا نرسیده است، شتاب من در فرا رسیدن این هنگام شورانگیز مرا وا داشت که پیش از آنکه روز موعود رسیده باشد او را رماندم، منقار زدم اما به زودی احساس کردم که هنوز زود است...»


---------------------------------------
پی نوشت:

* دکتر علی شریعتی
جلد اول: «22فروردین ماه سال دوم میلادی»

۷/۰۳/۱۳۸۷

اردیبهشت روز (سوم) مهرماه 1387

حکایت انتخابات ما و اجاره نشین های مهرجویی

نمی دانم فیلم «اجاره نشین ها»ی داریوش مهرجویی را به خاطر می آورید یا نه، شاهکار ماندگاری بود که هرچند در فضای سالهای دهه شصت ساخته شد اما گویا بازگویی احوال هر روز جامعه ایرانی است.

مجموعه ای از همسایه های ساکن در یک آپارتمان که هرچند زندگی همه آنها در گرو یکدیگر است اما اهمیت حفظ این اتحاد هیچ گاه با اختلافات بچگانه بر سر مسائل ریز برابری نمی کند.

بارها و بارها این اختلافات و درگیری ها به کل ساکنان ساختمان ضربه می زند اما هربار که در ظاهر همه از اشتباهات گذشته خود درس گرفته و تصمیم به همکاری می گیرند باز هم در میانه راه بهانه کوچکی پیدا می شود و کوته نظری افراد بار دیگر آتش اختلافات را شعله ور می سازد. این دور بی پایان تا آنجا پیش می رود که سرانجام آوار ساختمان بر سر تمامی ساکنان آن فرو می ریزد و به اصطلاح خشک و تر با هم می سوزند. حکایت این روزهای جامعه ایرانی نیز درست به مانند اجاره نشین های داریوش مهرجویی است.

در طول هشت سال دوران اصلاحات که بدون تردید فرصتی استثنایی و شاید غیر قابل تکرار برای اصلاح اوضای کشور (چه سیاسی، چه فرهنگی و چه اقتصادی) بود اختلافات میان اصلاح طلبان با تحریکات تنگ نظرانه محافظه کاران فرصت هر پیشرفت پایدار و دستاورد ماندگاری را از میان برد. اختلافاتی که بیش از هر چیز ناشی از حقارت هایی بچه گانه بود بیش از هرزمان دیگر نمود خود را در انتخابات سال 84 نشان داد که هیچ یک از جریانات به اصطلاح اصلاح طلب حاضر نشدند برتری رقیبان را ببینند و هر یک برای مصادره تمامی غنایم جداگانه پا به عرصه انتخابات گذاشت تا تکثر نامزدهایی که زمانی جبهه اصلاحات را تشکیل می دادند سرانجام ظهور پدیده ای به نام احمدی نژاد را به دنبال آورد.

با شکست تمامی اصلاح طلبان در چندین انتخابات پیاپی به نظر می رسید که کم کم عقلای این جناح باید عاقل تر و تنگ نظران آن باید بسیط تر و کودکانش باید بالغ تر شده باشند، اما دریغ...

دریغ که نزدیک شدن به موسم انتخابات ریاست جمهوری باز هم به مانند دمیدن به شعله اختلافات دیرین عمل می کند. دریغ که باز هم همه ساکنان بنای پوسیده اصلاحات ویرانی پای بست خانه را فراموش کرده اند و تمام فکر و ذکر خود را در گرو نقش ایوان آن قرار داده اند.

دریغ که گویا هنوز هیچ اتفاقی نیافتاده همه کار را تمام شده و پیروزی را قطعی می دانند و تنها در تقسیم غنایم موهوم خود دچار اختلاف و چند دستگی شده اند.

گویا همه فراموش کرده اند که محمود احمدی نژاد ریاست جمهوری کشور را بر عهده دارد. علی کردان فعلا وزارت کشوری را بر عهده دارد که قرار است انتخابات را برگزار کند. میلیاردها دلار پول نفت معلوم نیست به کدام حساب مخفی واریز شده تا بار دیگر آرای گمنامی را به صندوق های رای واریز کند. دستگاه های عریض و طویل تبلیغاتی نظام آماده تر از هر زمان دیگری در صدد بمباران هر آن کسی هستند که کوچکترین نویدی از تغییر اوضاع کنونی کشور را به همراه داشته باشد.

دریغ که این همه حقیقت که از روشنایی روز واضح تر هستند فراموش شده اند و تنها این نکته باقی مانده است که پس از پیروزی در انتخابات خاتمی عرضه تحقق بخشی به آرمان های اصلاح طلبی را دارد یا خیر؟!

که این خاتمی ترسو هشت سال امتحان پس داده است و البته هم مردود شده اکنون نوبت آن است که مثلا عبدالله نوری را بر کرسی ریاست دولت بنشانیم!

هیچ گاه فراموش نمی کنم درست در شرایطی که طیف رادیکال اصلاح طلبان با شعار نپذیرفتن حکم حکومتی رسما به نبرد با راس هرم اقتدارگرایی نظام رفت و با حذف «خمینی و خامنه ای» از شعار هشت سال پیش خود، مصدق را الگوی خود برگزید و فریاد «درود بر سه مرد ایران زمین، مصدق، خاتمی و دکتر معین» را جانشت «سلام بر سه سید فاطمی، خمینی و خامنه ای، خاتمی» کرد، عده ای که خود را فعالین حقوق زنان می نامیدند به رهبری شیرین عبادی و سیمین بهبهانی تجمع تحریم در برابر دانشگاه تهران برگزار کردند تا ناخواسته به مانند «مزدور بی جیره و مواجب» آب به آسیاب ولایت و ولایت مداران بریزند.

امروز نیز که برادر شریعتمداری در پشت توپخانه «کیهان» بی مهاباتر از همیشه خطر ورود خاتمی و شکست تمامی نقشه های اصولگرایی را درک کرده و زمین و زمان را به هم می بافد، درست در شرایطی که ریش سفیدان و تجربه اندوختگان اصلاحات در تقلای کشاندن سید محمد خاتمی به عرصه انتخابات هستند و مخالفان قسم خورده اصلاحات در تلاش برای خنثی سازی این اقدامات، درست در چنین شرایطی ماجراجویی های عده ای که لابد خود را آرمان خواه نیز می دانند آنان را به این نتیجه رسانده که نوک پیکان حملات خود را به سوی خاتمی نشانه روند که تو چنان بودی و چنان کردی و مایه و مسبب تمامی تیره روزی ها هستی.

کوته نظری و کودکی عقلانی چنین افرادی با چنین استدلالاتی تنها و تنها بازی های طنز آمیز اجاره نشین های مهرجویی را در نظر من تداعی می کند، تنها می توانم امیدوار باشم که این بار دیگر این بنای پوسیده بر سر تمامی ما آوار نگردد.

۴/۱۹/۱۳۸۷

فروردين روز (نوزدهم) تيرماه 86

احمد جان متشكرم

احمد باطبی را نمی‌شناختم، متاسفانه هیچ گاه فرصت نشد تا در دوران حضورش در ایران با او ملاقات كنم و از نزدیك بیشتر او را بشناسم. نمی‌دانم اشتباه می‌كنم یا نه اما گمان می‌كنم من هم به مانند بسیاری دیگر علی‌رغم تمامی احترامی كه برای او قائل بودم، علی‌رغم تمامی تاسفی كه برای عمر هدر رفته او می‌خوردم، علی‌رغم تمامی نفرتی كه از ظلم روا شده در حق او داشتم، اما هیچ گاه او را شخصیتی خاص نمی‌دانستم، تصور من از احمد باطبی فردی بود كه در زمانی خاص در مكانی خاص قرار داشته و بدون هیچ اراده‌ای به سنبلی برای یك جنبش بدل گشته است.

سال‌ها است كه در تجمع‌های بسیاری شركت كرده‌ام و تجمع كنندگان بسیاری را از نزدیك دیده‌ام. در میان این تجمع كنندگان هم به انسان‌های فرصت طلب برخورده‌ام و هم به افرادی كه هیچ شناختی از هدف و انگیزه واقعی تجمع ندارند. حتی گاه همین انسان‌های بی‌خبر از همه جا كه صرفا از روی كنجكاوی و یا شور جوانی و قرار گرفتن در جو هیجانی در تجمع حاضر شده و فریاد هم برمی‌آوردند گرفتار عمال حكومت می‌شدند و حماقت دستگاه‌های قضایی و اطلاعاتی نظام یك شبه از آن‌ها مبارزان آزادی‌خواه و فعالان سیاسی می‌ساخت.

حتی در مواردی چنین اتفاقاتی سبب می‌شد تا فرد بازداشت شده كم‌كم به فكر استفاده (سوء استفاده بهتر است) از موقعیت ایجاد شده بیافتد و در داخل و خارج از كشور دكان راه بیاندازد و تلاش كند تا تمامی عقده‌ها و كمبودهای شخصیتی و حتی مالی خود را از این راه جبران كند كه نمونه‌هایش كم نیست.

هرچند وارد كردن چنین اتهاماتی به فعالان واقعی جنبش‌های اجتماعی نظیر جنبش دانشجویی، زنان و یا كارگری بسیار سنگین و بی‌شرمانه است اما باز هم گمان می‌كنم كه همه ما حداقل مواردی هرچند اندك از این نمونه‌ها را می‌شناسیم؛ و هرچند هیچ گاه در مورد احمد باطبی چنین برداشتی نداشتم (چرا كه او در طول سال‌های حضور در ایران به خوبی نشان داد كه نه اهل سازش و اعتراف است و نه اهل تلاش برای سوء استفاده از موقعیت استثنایی خود) اما اعتراف می‌كنم هیچ گاه در بهترین حالت نیز نمی‌توانستم برای او شخصیتی ممتاز و منحصر به فرد قائل شوم.

شب گذشته و در سالگرد واقعه 18تیر ماه احمد باطبی در شبكه صدای آمریكا ظاهر شد تا فرصت شناخت بهتر او برای من و بسیاری دیگر فراهم شود؛ پس باز هم اعتراف می‌كنم كه در لحظاتی از پخش برنامه می‌خواستم فریاد بزنم و با تمام وجود از او تشكر كنم، من دیدم كه احمد باطبی چگونه تلاش می‌كرد تا فضا را برای هرگونه تملق‌ مجری برنامه و دیگران مسدود كند، من دیدم كه او چگونه خود را یك انسان و یك شهروند ساده به مانند تمامی دیگر مردمان جهان می‌دید و تمام تلاش خود را هم به كار برد تا دیگران نیز او را به این چشم بنگرند. من بارها تاكید او را مبنی بر لزوم فراموش كردن تصویر مشهورش در كوی دانشگاه را شنیدم و با تمام وجود منظورش را درك كردم، و در نهایت من گمان می‌كنم فشار سنگین بار انتظارات را بر دوش او احساس كردم بدون اینكه اندكی تكبر و فخر فروشی در كنار آن ببینم.

طی چند روزی كه از خروج باطبی از كشور می‌گذرد متاسفانه بحث‌های بسیاری در مورد عمل او (نحوه خروجش و عواقب این اقدام برای برخی نزدیكانش) شكل گرفته بود كه من در هیچ كدام از آنها شركت نكردم چرا كه شناختی از باطبی نداشتم. اما امروز كه به یاد می‌آورم در مورد او گفته شد: «
این زندان رفتن هم بد دردی است زیرا برای شما حقی ایجاد می‌كند فرای آنكه ممكن است مستحقش باشید. حق اینكه به خود اجازه بدهید از جامعه طلب‌كار باشید» به جرات می‌توانم بگویم كه اگر هر اتهامی به باطبی وارد باشد قطعا این یكی هرگز به او نمی‌چسبد. ای كاش دیگران نیز قبل از آنكه چنین اتهامات سستی را به باطبی وارد می‌ساختند اندكی صبر می‌كردند تا ببینند آیا قرار است شاهد یك «امیر عباس فخرآور» دیگر باشیم یا این بار واقعا یك سنبل قابل افتخار برای جنبش دانشجویی پدید آمده است؟

برای من احمد باطبی با تمامی فعالانی كه تا كنون شناخته‌ام تفاوت دارد، آن قدر كه دوست دارم حتی به كوچكی وبلاگ خودم كه شده فریاد بزنم: احمد جان، متشكرم.

۴/۰۵/۱۳۸۷

سپندارمذ روز (پنجم) تيرماه 87

همه ساكت، فقط ما حق افشا داریم


این روزهای ماجرای حملات متقابل نمایندگان مجلسِ مجددا اصول‌گرا و قاضی مرتضوی موضوع داغ رسانه‌ها شده است. در این میان دانشجویان اصولگرا نیز به كمك نمایندگانشان آمده و با امضای طومار خواستار محاكمه جناب مرتضوی .


این ماجرا نیز پس از انتقادات «تهران امروز» به رئیس جمهور (كه تعطیلی روزنامه سردار قالیباف را به همراه داشت)، افشاگری‌های جناب پالیزدار، انتقادات سید حسن خمینی از سپاه پاسداران و البته حملات متقابل نزدیكان دولت به نوه آیت‌الله خمینی و ده‌ها نمونه مشابه دیگر بر یك حقیقت تاكید دارد، مردم عادی (از جریانات اصلاح‌طلب و هوادارن آنان تا مخالفین كامل جمهوری اسلامی) هیچ كدام حق ندارند به حقایق تلخ و تكان‌دهنده نظام اشاره‌ای كنند و این وظیفه مقدس امر به معروف و نهی از منكر در حیطه اختیارات و وظایف اصولگرایان محترم است.


هنوز زیاد نگذشته است از سال‌هایی كه اصلاح‌طلبان یكپارچه خواهان محاكمه قاضی مرتضوی بودند، نادادگری كه در مسند دادگری نشسته بود و اگر ده‌ها بار به مجاز گفته شد كه گردن مطبوعات آزاد را زده است، حداقل در یك مورد به واقع دستش به جنایت آغشته شد تا پرونده زهرا كاظمی برای همیشه به سیاهه‌ای پاك نشدنی بدل گردد. هر بار هم كه اعتراضی نسبت به رفتار این فرد از جانب اصلاح‌طلبان مطرح می‌گردید به شدیدترین وضع با معترض برخورد می‌شد كه: ایشان دادستان تهران و از اركان نظام است؛ اما اكنون نمایندگان مجلس اصولگرا كه صابون جناب مرتضوی سرانجام به تن آن‌ها نیز خورد طومار محاكمه‌اش را امضا می‌كنند و دانشجویان اصولگرا (همان چماق به دستان دیروز كه هنوز چماق‌هایشان را حفظ كرده‌اند اما دیگر كسی باقی نمانده تا بر سرش بكوبند) نیز به حمایت برمی‌خیزند.


اگر دیروز اصلاح‌طلبان یك پارچه فریاد می‌زدند فساد آیت‌الله یزدی قوه قضائیه را ویرانه‌سرایی ساخته است و خواهان بركناری او بودند، اگر در دوره اصلاحات پرونده كارخانجات دنا و فسادهای میلیاردی ایشان و دیگر آیات عظام (نظیر واعظ طبسی) افشا می‌شد و مورد اعتراض قرار می‌گرفت، همه و همه توطئه عوامل نفوذی و وابسته برای تضعیف نظام مقدس خوانده می‌شد، اما امروز كه یكی از اصولگرایان مقرب دولت همان مسائل را مطرح می‌سازد به قهرمانی بدل می‌شود كه یكه و تنها به میدان مبارزه علیه فساد آمده است تا كشور و نظام را نجات دهد.


هرچند بیان این عبارات برایم بسیار سخت است اما گاه فكر می‌كنم كه روی كار آمدن جناب محمودخان احمدی‌نژاد اگر هیچ سودی نداشت حداقل سبب شد تا تمامی فسادهایی كه تا دیروز به اسم توطئه ماست مالی شده و لاپوشانی می‌شدند یكجا بیرون بیافتد. آقایان اصولگرا این روزها به شدت به جان هم افتاده‌اند تا ثابت كنند كدامشام بیشتر فاسد بوده و هست.


اشكالی ندارد كه نامحرمان و غیرخودی‌ها (!) اجازه افشای مفاسد آقایان را ندارند، همین كه این حقایق هر روز مطرح و در رسانه‌ها (آن هم نه روزنامه‌ها و سایت‌های دوم خردادی كه رسانه‌های اصولگرا) منتشر می‌شود كافی است. مهم برداشتن پرده از چهره این جماعت بود كه خوشبختانه خود زحمتش را كشیدند.


مثل معروفی است كه می‌گوید «ز هر طرف كه شود كشته سود اسلام است»، حال مصداق این مثل در این زمان و در این دعوای اصولگرایانه همان است كه دوستی به ظرافت بیانش كرد: «ز هر طرف كه شود كشته سود ایران است».

۳/۲۹/۱۳۸۷

مهرسپند روز (بيست و نهم) خردادماه87

اصل برابری قومی

همانگونه كه در نوشته پیش هم اشاره شد، تغییراتی كه به هنگام تصویب قانون اساسی در پیش‌نویس آن به وجود آمد غالبا بسیار زیركانه صورت می‌گرفت. یعنی بجز مواردی همچون گنجاندن اصل ولایت فقیه كه با توجه به كاریزما و محبوبیت آیت‌الله خمینی می‌توانست از پشتوانه كافی برخوردار باشد، دیگر تغییرات پیش‌نویس برای محدود كردن آزادی‌های فردی و یا ایجاد تبعیض میان شهروندان آنچنان با ظرافت انجام می‌شد كه شاید در نظر اول قابل تشخیص نباشد.

برای مثال اصل 19 قانون اساسی جمهوری اسلامی، اصل «برابری قومی» نام دارد كه در آن تصریح شده: «مردم ایران از هر قوم و قبیله که باشند از حقوق مساوی برخوردارند و رنگ، نژاد، زبان و مانند اینها سبب امتیاز نخواهد بود».

این اصل با نام دلفریبی كه دارد در نگاه اول می‌تواند اصلی مترقی به نظر رسد كه به واقع قصد دارد هرگونه تبعیض میان اقوام مختلف ایرانیان را برطرف سازد. اما با دقیق شدن در متن آن و البته مقایسه با معادل آن در پیش‌نویس قانون نكاتی مشاهده می‌شود كه در فضای امروزی كشور و با سابقه 30ساله اجرای این قانون درك آن برای ما بسیار راحت و ملموس خواهد بود.

مسئله اینجا است كه در تمامی اسناد جهانی و برای نمونه پیمان‌نامه حقوق بشر، هرگاه صحبت از تقسیم‌بندی مردم به میان می‌آید مواردی همچون: رنگ، نژاد، زبان، دین و جنسیت در كنار یكدیگر قرار می‌گیرند تا هرگونه تبعیض احتمالی میان انسان‌ها را شامل كرده و مردود بخوانند. براي مثال در ماده پيمان‌نامه حقوق بشر آمده است: «هر كس می‌تواند از كلیه آزادی‌ها كه در اعلامیه حاضر (حقوق بشر) به آن تصریح شده است، بی هیچگونه برتری، منجمله از نظر نژاد و رنگ و جنس و زبان و دین یا هر عقیده دیگر و از نظر زاد و بوم یا موقعیت اجتماعی و از نظر توانگری یا نسب یا هر وضع دیگر بهره‌مند گردد». اما در قانون اساسی ایران به صورتی زیركانه «جنسیت» و «مذهب» از دیگر گزینه‌ها جدا شده است تا بتوان برای آنها تدابیری ویژه اندیشید.

تدابیری محدود كننده كه نمونه مذهب آن را در پست قبل مشاهده كردیم و بحث جنسیت و حقوق زنان نیز در پست آینده مطرح خواهد شد. اما برای تكمیل بحث كافی است نگاهی به نمونه‌ صحیح نگارش قانون بیاندازیم كه در پیش‌نویس قانون اساسی پیش‌بینی شده بود. ماده معادل اصل 19كنونی در پیش‌نویس قانون اساسی، ماده شماره 22 بود كه بسیار كوتاه آورده بود: «همه افراد ملت اعم از زن و مرد، در برابر قانون مساوی‌اند».

۳/۲۵/۱۳۸۷

ارد روز (بيست و پنجم) خردادماه 87

رسمیت اقلیت ها

چند وقت پیش یك تحقیق با موضوع مقایسه پیش‌نویس قانون اساسی، با قانون اساسی مصوب در جمهوری اسلامی انجام دادم كه به نظرم بد نیامد نتایج آن را در اینجا هم قرار دهم. از آنجا كه قوانین بسیار و توضیح تفاوت میان آنها نیز مفصل است سعی می‌كنم این كار را به مرور انجام دهم. یك توضیح هم لازم است كه قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران در سال 58 به تصویب رسید و در سال 68 مورد اصلاح و بازنگری قرار گرفت كه در مواردی كه در سال 68 تغییر پیدا كرده‌اند من هر دو اصل قبلی (مصوب در سال58) و فعلی (مصوب در سال 68) را با پیش‌نویس مقایسه می‌كنم كه این اصلاحیه‌ها نیز خود قابل ملاحظه و توجه هستند.

پیشنهاد می‌كنم برای شروع مطالعه این سلسله مطالب، دو نوشتار «پیش‌نویس قانون اساسی» و «بازنگری در قانون اساسی» را در ویكی‌پدیا بخوانید.

تغییر در اصل رسمیت‌اقلیت‌ها

اگر مواد قانون اساسی را از ابتدا شروع كنیم‌، اولین بندهایی كه اختلاف میان پیش‌نویس و قانون تصویب شده را مشاهده می‌كنیم قوانین مربوط به رسمیت اقلیت‌ها است. در اصل 14 پیش‌نویس قانون اساسی آمده بود: «زرتشیان، یهودیان ومسیحیان درایران اقلیتهای رسمی دینی شناخته می شوند و در انجام مراسم دینی خود آزاداند و دراحوال شخصیه وتعلیمات دینی بر طبق آئین خود عمل می‌كنند».

این اصل به صورت تغییر یافته در اصل ۱۳ قانون اساسی به تصویب رسید كه امروزه آن را به این صورت مشاهده می‌كنیم: «ایرانیان زرتشتی، کلیمی و مسیحی تنها اقلیتهای دینی شناخته می‏شوند که در حدود قانون در انجام مراسم دینی خود آزادند و در احوال شخصیه و تعلیمات دینی بر طبق آیین خود عمل می‌کنند».

اگر این دو اصل را با دقت مقایسه كنیم به دو نكته مهم بر می‌خوریم:
اول آنكه در پیش نویس سه مذهبی كه نام برده شده است اقلیت‌های رسمی دینی شناخته شده‌اند اما در قانون اساسی ابتدا یك «تنها» به ماده اضافه شده كه دیگر بعدها بتوانند دیگر ادیان را به صراحت غیر قانونی بخوانند، اتفاقی كه تا امروز برای هم‌وطنان بهائی مشكلات بسیاری ایجاد كرده است. پس از آن نیز واژه «رسمیت» را حذف می‌كند كه خود تبعات بسیاری را به همراه داشته و دارد.

نكته دوم ادبیات خاصی است كه در این قانون برای اولین بار مشاهده می‌شود اما از این پس به دفعات با آن برخورد خواهیم كرد. همانگونه كه مشاهده می‌شود در پیش نویس آمده كه این ادیان رسمی می‌توانند آزادانه به مراسم دینی خود بپردازند و در احوال خود آزاد باشند. اما در ماده تصویب شده قید آزادی محدود به چهارچوب «قانون» شده است. این دقیقا همان شرطی است كه در دیگر اصول قانون مصوب نیز به آن برخورد می‌كنیم و تنها یك هدف دارد: نامفهوم كردن صراحت قانون اساسی برای استفاده‌های سوء در آینده، به این معنا كه هر برخورد حذفی و یا محدود كننده‌ای كه با اقلیت‌های مذهبی صورت گرفت را در چهارچوب قانون قلمداد كنند. این ادبیات در هنگام طرح مواد مربوط به برابری افراد جامعه پررنگ‌تر به چشم می‌خورد.

۳/۰۵/۱۳۸۷

فتنه در شریف

فكر نمی‌كردم اولین پست این وبلاگ بهم تحمیل بشه، اصولا من زیاد تحمیل پذیر نیستم ولی خوب، شد دیگه! آخه این روزها نمی‌شه تو دانشگاه راه رفت و به موضوع داغ دیگه‌ای برخورد. همه در و دیوار دانشگاه به صورت وحشتناكی پر شده از تبلیغاتی با نام «فتنه»! راستش من هم اول كه تبلیغات «فتنه در شریف» رو دیدم فكر كردم زبونم لال اون فیلم بی‌ناموسی هلندی به دانشگاه ما رسیده و این دوستان انجمنی دانشگاه ما هم به سرشون زده كه ور دارن فیلم رو تو دانشگاه پخش كنن! بی‌خودی تعجب نكنید، اگه شما هم چندین و چند سال سابقه حضور در این دانشگاه رو داشتید می‌فهمیدید كه از این انجمنی‌های شریف هرچی بگید بر میاد. (جسارتا جانورهایی هستند عجیباً غریبا!)

اما بالاخره و در نهایت وقتی كه تبلیغات چند لایه انجمنی‌ها كمی پیشرفت كرد و طبق معمول هم یك خبرنامه منتشر كردند فهمیدیم كه ماجرا مربوط می‌شه به تاسیس یك تشكل جدید به اسم «انجمن اسلامی دانشجویان» كه البته یك «مستقل» هم به اسمشون اضافه كردن. همین كار باعث شده انجمنی‌ها حسابی عصبانی بشن كه یك مجموعه دیگه داره اسمشون رو جعل می‌كنه و شعبه مشابه در دكونشون تاسیس می‌كنه. (خداییش این یكی رو كه دیگه حق دارن).

من قبل از این چند بار اسم این انجمن‌های مستقل رو شنیده بودم ولی چیزی توجهم رو جلب نكرده بود و نمی‌دونستم چه فرقی با انجمن‌های اسلامی دارن، ولی امروز كه یك گزارش تصویری رو برد انجمن دیدم احساس كردم كه یك مقدار دارم توجیه می‌شم؛ راستش فكر كنم هر كس دیگه‌ای هم اون عكس‌ها رو می‌دید به این انجمنی‌ها حق می‌داد كه اینجوری جلز و ولز كنند.

خلاصه اینكه ما با دیدن تصاویر و از سر دوراندیشی (شما بخوانید از ترس جان) ناپرهیزی كردیم و تومار انجمنی‌ها در مخالفت با این تشكل جدید را امضا كردیم ولی اینجوری كه معلومه و البته از سابقه انجمنی‌ها بر میاد كار به همین جاها ختم نمی‌شه، فكر كنم همین روزها دوباره دعوت به تجمع می‌كنن و یك شر دیگه راه می‌اندازن. خدا آخر و عاقبت ما رو بخیر كنه!

------------------

پی‌نویس: یادمه سال 84 و توی ماجرای دفن شهدا هم سیر وقایع تقریبا همین جوری بود، اما اینكه این بار هم بچه‌ها از انجمن حمایت می‌كنن یا نه رو مطمئن نیستم. نظر شما چيه؟

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۲/۱۸/۱۳۸۷

رشن روز (هیجدهم) اردیبهشت ماه 87

نظام مقدس و نهادهای ضدانقلابی!

احمدی نژاد باز هم سخنرانی کرده است. این بار در مشهد و در جمع طلاب. (همون آخوندها) جدا از این مطلب که جناب رییس جمهور مدعی شده اند آمریکا به عراق حمله کرده است چون می داند قرار است امام زمان در این منطقه ظهور کند، جناب دکتر مطلبی هم در باب مدیریت کشور عنوان کردند که عینا در زیر پیاده کرده ام:

«سی سال بعد از انقلاب همه دلسوزان در سطح مدیریت به این نتیجه رسیده بودند که یک کانونی که باید تحول اساسی درش بشود سازمان مدیریت و برنامه ریزی است. اونجاست که همه آرمان های انقلاب می رود و استحاله می شود و یک چیز دیگری می آد بیرون. اونجا است که برنامه های کشور را پیچ در پیچ می کنه و سه قفله می کنه. من ارتباط داشتم با دولت های قبل، آرزو داشتند مدیران دولت های قبل که بتونن این سازمان رو یک طوری مهارش بکنن. خوب این دولت آمد و با توکل بر خدا شجاعانه ایستاد و آن بساط رو جمع کرد و یک چیز جدید انقلابی جاش گذاشت».

هرچند بیان اینگونه مطالب از جانب ایشان آنقدر تکراری و بی مزه شده که دیگر توجه به آنها شبهه وقت تلف کردن را برمی انگیزد، اما برای من سه نکته در این سخنان جالب بود.

اول اینکه این نهادی که تمامی اهداف و برنامه های انقلاب را استحاله می کرد توسط چه کسانی تشکیل و اداره می شد؟ دوم آنکه این مدیران دولت های قبلی چه کسانی بودند بجز افرادی که در این سازمان و سازمان های مشابه فعالیت می کردند؟ سوم آنکه وقتی تمامی مدیران دولت های قبلی در ارتباط با جناب احمدی نزاد عنوان کردند که آرزو دارند این نهاد مهار شده و از میان برود، پس اصلا چه کسی این نهاد را حفظ کرده بود؟ این چه مرجع قدرتی بود که حتی وقتی احمدی نزاد بر سر کار آمد هم حضور داشت و ایشان مجبور شدند که با توکل بر خدا و شجاعت به جنگ آن بروند؟ در نهایت چه چیز جدید و انقلابی جایگزین سازمان برنامه و بودجه شده است.

۲/۱۴/۱۳۸۷

گوش روز (چهاردهم) ارديبهشت ماه 87

بلاي طبيعي در سرزمين مومنين!


مقام معظم رهبري به تازگي اعلام كرده‌اند كه «گراني» نيز به مانند سيل، زلزله و توفان يكي از بلاياي طبيعي است كه در تمامي كشورهاي جهان امكان وقوع دارد.

اينكه گراني يكي از بلاياي طبيعي است و هيچ ربطي به علم اقتصاد و سياست‌هاي اقتصادي و برنامه‌ريزي و كشورداري و غيره ندارد را بنده از ايشان مي‌پذيرم، خوب به هر حال ايشان رهبر انقلاب و نايب بر حق امام زمان هستند و حتما چيزي مي‌دانند كه به عقل بنده قد نمي‌دهد.

اما در اين ميان يك پرسش است كه بدجوري ذهن من را مشغول كرده و نمي‌دانم بايد از چه كسي بپرسم، اينجا مي‌نويسم كه شايد كسي بتواند جواب بدهد. مگر جناب رييس جمهور مردمي و جهاني و البته مورد تاييد شديد رهبري نبودند كه اعلام كردند «زمين زير پاي مؤمنين نمي‌لرزد»؟ مگر قرار نبود كه هركجا ملت مؤمن و مسلمان بودند بلاياي طبيعي به حول و قوه الاهي متوقف شوند؟ پس حالا چه شده كه كل اين مملكت اسلامي و نظام مقدس را تورم و گراني برداشته است؟
-------------------------------
پي‌نوشت: همچنان خواهش مي‌كنم پست قبلي را بخوانيد و به درخواست كمك من پاسخ دهيد.