۱۰/۱۶/۱۳۸۶

مهر روز (شانزدهم) دی ماه86

جمهوری اسلامی، یک روز تعطیل!

امروز دانشگاه حال و هوای دیگه ای داشت، البته بارش شدید برف حال و هوای همه شهر رو عوض کرده بود اما به نظرم تاثیرش توی دانشگاه یک جور دیگه بود.

چند تا از امتحان های دانشگاه تعطیل شد تا درست در فصل امتحان ها کلی دانشجوی بیکار و خوشحال توی دانشگاه ولو بشن. اما مشاهده تغییر حال و هوا از همون دربون های در دانشگاه شروع می شد، دربون های تقریبا همیشه بدعنقی که امروز لبخندزنان می گفتند: «امتحان ها تعطیله، فقط کسایی حق دارن وارد دانشگاه بشن که می خوان برف بازی کنن»!

توی دانشگاه تقریبا قسمتی پیدا نمی شد که چند نفر دور هم جمع نشده باشن و با برف تو سر و کله هم نزنن، بچه ها گروه گروه پخش شده بودن و فارغ از اینکه طرف مقابل رو می شناسن یا اینکه مراعات دختر و پسر بودن رو بکنن اولین هدفی که در تیررسشون می رسید رو با برف می زدن و جالب (یا شاید هم عجیب) اینکه هیچ کس حتی از اینکه ناگهان یک گلوله برفی تو صورتش بخوره گلایه نمی کرد، هیچ کس امروز ناراحت نمی شد، همش خنده بود و خنده، دوستی بود و دوستی، نه حراستی، نه نگهبانی و نه حریم عرفی!

یکی از دوستان به شوخی می گفت: «به علت بارش شدید برف در دانشگاه جمهوری اسلامی تا اطلاع ثانوی تعطیل اعلام می شود».

امروز انگار یه دیوار عظیم بی اعتمادی، یک فاصله خیلی بعید، یک حس سرد، یک کسالت مداوم، یک غم کهنه، یک بار سنگین یک... نمی دونم چی بود، اما امروز یک چیزی از بین بچه های دانشگاه برداشته شده بود و نمی دونم چقدرش به شوخی اون دوست برمی گشت.