۱۰/۱۲/۱۳۸۶

ماه روز (دوازدهم) دی ماه 86

چرا هری پاتر را دوست دارم؟

مجموعه داستان های هری پاتر آنقدر شناخته شده است که حتی اگر آنها را نخوانده باشید و یا فیلم های آن را ندیده باشید باز هم یک شناخت کلی از آن داشته باشید، با این فرض دیگر نیازی به توضیح در مورد خود داستان احساس نمی کنم.

اما اگر کمی پیگیرتر دنبال بحث های پیرامون این کتاب پرفروش بوده باشید حتما به برخوردهای کاملا متفاوت با آن در نقدهای مختلف برخورده اید. عده ای این پرفروش ترین کتاب را کاملا فاقد ارزش ادبی می دانند که من اصلا نمی خواهم وارد این بحث شوم. برای من که تمامی هفت داستان هری پاتر را از ابتدا خوانده ام، در کنار تمامی جذابیت های هیجان انگیز و اسرار آمیز کتاب یک نکته استثنایی نیز جلب توجه می کند: این دنیای مجازی و دوست داشتنی خدا ندارد!

گویا پیش از این نیز برخی به این نکته در مجموعه هری پاتر اشاره کرده اند که البته من نه آنها را دیده ام و نه علاقه ای به آن دارم، من تنها می خواهم از دیدگاه خودم این نکته جذاب را شرح بدهم.

داستان هری پاتر سرشار است از لحظه های پر هیجان، سرشار است از شکست ها، پیروزی ها، غم ها، شادی ها و از همه مهم تر بیم و هراس ها، اما در تمامی این مراحل، یا بهتر بگویم در هیچ یک از این مراحل اثری از خدا وجود ندارد، هیچ یک از شخصیت های داستان حتی در بدترین شرایط خود که واقعا به هرگونه کمک و امیدی محتاج هستند به یاد چیزی به نام خدا نمی افتند.

نکته جالب تر این است که وقتی شما مشغول خواندن کتاب هستید ناخودآگاه (و شاید به عادت دیدرینه هر کتاب دیگری) خود را جای شخصیت های داستان قرار می دهید و اجازه بدهید در تنها نقد ادبی کتاب این ادعا را هم بیان کنم که این رمان از آنچنان قدرتی برخوردار هست که به راحتی این اجازه را به شما بدهد و شرایطش را برای شما به وجود بیاورد.

حال خود را تصور کنید هنگامی که در یک دخمه با یک موجود دحشتناک و ناشناخته تنها گیر کرده اید، و یا هنگامی که در یک جنگل دور افتاده بدون هیچ دوست و همراهی در انتظار لحظه مرگ خود هستید، اما در عین ناباوری در هیچ کدام از این صحنه ها به ذهنتان خطور نمی کند که در دل بگویید: «ای خدا» و یا هر جمله دیگری مشابه این.

از بچگی به یاد دارم که همواره به ما می گفتند حتی بزرگترین مدعیان بی خدایی هم در لحظه هایی از زندگی (معمولا مثال یک انسان تنها و گیر افتاده در میان امواج دریا را می زدند) ناچار به یاد خدا می افتند، حتی این روایت را شنیده ام که می گویند فرعون هم در آخرین لحظات عمر خود و هنگامی که در امواج رود نیل در حال غرق شدن بود از خدا کمک خواست، اما من در سن 24 سالگی سرانجام به تجربه این را درک کردم که می توان حتی در بدترین شرایط ممکن و در اوج یاس و ناامیدی باز هم به سراغ قوه تخیل نرفت و تنها چشم امید را معطوف به جهان واقعی ساخت.

شاید عجیب باشد، اما من این بزرگترین اعتقاد عمرم را از هیچ کتاب فلسفی و از زبان هیچ فیلسوف بی خدایی نیاموختم، من این را از رمان های خانم رولینگ یاد گرفتم.