۲/۲۸/۱۳۹۸
۲/۲۲/۱۳۹۸
فراخوان روایتهای سبز
یک
ماه دیگر به ۲۲ خرداد باقی مانده است. خرداد ماه امسال، دهمین سالگرد آغاز جنبش
سبز ایران خواهد بود. به همین مناسبت، «مجمع دیوانگان» قصد دارد تا با تهیه مجموعه
روایتهایی از آن روزهای پر التهاب، به بازخوانی بزرگترین جنبش دموکراسیخواهی پس
از انقلاب بپردازد. در این مجموعه، تلاش خواهیم کرد تا در مرور وقایع و روزشمار
اتفاقات سال ۸۸، بیشتر بر روی روایتهای مردمی تمرکز کنیم. در واقع، متناسب با ذات
جنبش سبز که همواره و با تاکید میرحسین موسوی، جنبشی غیرمتمرکز و متکی بر ابتکارات
شهروندی بود، ما نیز محوریت بازخوانی خود را بر خرده روایتهای همراهان سبز استوار
میکنیم. با این هدف، از تمامی همراهان سبز خود دعوت میکنیم تا با ثبت و ارسال
روایتها، خاطرات، احساسات، تصورات، بیمها و امیدهای خود، ما را در این منظور
یاری رسانند.
برای
ارسال مطالب، ما سه قالب کلی را در نظر گرفتهایم که مخاطبان میتوانند از هر یک برای
ارسال مطالب خود استفاده کنند:
نخست
متنهای مکتوب:
در
این مورد، یادداشتهای ارسالی باید حداکثر در ۶۰۰ تا ۷۰۰ کلمه خلاصه شوند. این متنهای
مکتوب به نام شما یا با نام مستعار شما در وبلاگ و کانال «مجمع دیوانگان» منتشر
خواهند شد.
دوم
فایلهای صوتی:
اگر
علاقمند باشید، میتوانید روایتهای خود را به صورت صوتی ضبط کرده و برای ما ارسال
کنید. این فایلهای صوتی را ما در مجموعه پادکستهایی که به همین منظور طراحی
خواهیم کرد مورد استفاده قرار میدهیم. در این مورد، فایلهای صوتی باید «حداکثر
در ۵ دقیقه» خلاصه شوند.
سوم
فایلهای تصویری:
سومین
مجموعهای که ما برای انتشار در دهمین سالگرد جنبش در نظر داریم، کلیپهایی مستند
و تصویری است که به شرح وقایع و خاطرات آن روزها اختصاص خواهند داشت. شما نیز در
صورت تمایل میتوانید به ابتکار خود روایتهایتان را به صورت تصویری ضبط و برای
استفاده در این کلیپها ارسال کنید. به عنوان پیشنهاد، توصیه میکنیم که ضبط این
کلیپها را با حضور در محلهای خاطره انجام دهید. برای مثال، در نقطهای از خیابان
آزادی که خاطرهای از راهپیمایی ۲۵ خرداد دارید، یا در مقابل حوزهای که در آن رای
دادید.
در
نهایت، دوباره یادآوری میکنیم که درون مایه مطالب میتواند به: شرح خاطرات، توصیف
احساساتی که به یادگار در ذهن دارید، روایتی از بیمها و امیدهای خود در آن زمان،
و احتمالا، تصوراتی که آن روزها نسبت به فرجام جنبش داشتید یا امروز نسبت به وضعیت
آن در ذهن دارید اختصاص یابند. برای ارسال آثار خود میتوانید از طرق زیر اقدام
کنید:
حساب
تلگرامی: @ArmanParian
ای-میل:
مجمع دیوانگان
۲/۱۲/۱۳۹۸
چرا تلاشهای ظریف پیشاپیش محکوم به شکست است؟
در
جریان گفتگوی جواد ظریف با شبکه فاکسنیوز آمریکا، مجری برنامه، «کریس والاس»
پرسشی کوتاه و ساده مطرح کرد: «آیا میانهروهایی چون شما و روحانی در جنگ قدرت با
تندروها شکست میخورید»؟ طبیعتا وزیر خارجه ما از یک پاسخ صریح طفره رفت. به باور
من، همین پرسش ساده دریچهای است به یک حقیقت مهم؛ حقیقتی که سبب میشود هم ما، هم
آمریکاییها و احتمالا حتی خود آقای ظریف بدانیم چرا تلاشهای ایشان از ابتدا یک
پروژه شکست خورده است.
ورود
ایران به مذاکرات برجام و گفتگوی مستقیم با طرف آمریکایی میتوانست نشان از یک
تغییر رویه کلان در دستگاه دیپلماسی کشور به حساب آید. دستگاهی که با ورود احمدینژاد،
سیاست «تنشزدایی» دوران هاشمی و رویکرد «گفتگوی تمدنها»ی دوره خاتمی را به کل
کنار گذاشته بود. با این حال خیلی زود مشخص شد که چراغ سبز به تصویب برقآسای
برجام، نه یک تغییر رویه کلان، بلکه صرفا یک «تاکتیک مقطعی» بود. شلیک موشکهای
سپاه همزمان با تصویب برجام و صدور فرمان ورود به خاک سوریه نشان داد که تحول کلان
سیاست خارجه ما، نه بازگشت به مسیرگفتگو، بلکه صرفا جایگزین کردن رویای «هلال
شیعی» به جای پروژه شکست خورده «انرژی هستهای حق مسلم ماست» بوده.
با
رویکرد جدید، حتی بسیار پیش از آنکه با ورود ترامپ، کاخ سفید تغییر رویه بدهد،
اتحاد منطقهای فراگیر و بیسابقهای علیه ما شکل گرفت. اتحادی که حتی توانست برخی
کشورهای عربی را به اسرائیل هم نزدیک کند، تا برای نخستین بار طی تاریخ جنگهای
فلسطین، برخی کشورهای مسلمان به خود جرات بدهند خطر ایران را حتی جدیتر از
اسراییل به شمار آورند. در واقع، استراتژی دوگانه «گفتگو با آمریکا بر سر انرژی
هستهای» و به موازات آن «گسترش نفوذ منطقهای سپاه»، در بهترین حالتاش میتوانست
دشمنی آمریکا را متوقف، و به جای آن دشمنی چندین کشور همسایه را جایگزین کند. حالت
خوشبینانهای که البته محقق نشد و با تغییرات کاخ سفید، آمریکا هم به صف حامیان مثلث
ضدایرانی در منطقه اضافه شد.
محکوم
کردن عهدشکنیها و سلطهجوییهای زورگویانه آمریکا، یا رویکردهای جنونآمیز و جنگطلبانه
بنسلمان و نتانیاهو گزینهای ساده، بدیهی و دمدستی است، اما کارکردی بجز شانه
خالی کردن از زیر بار مسوولیت «حل مساله» ندارد. من اما گمان میکنم، برای تدبیر
راه چاره، باید نگاهمان به داخل باشد. راه حل مشکل ما از دستاوردهای سفر فرنگ
حاصل نمیشود. آغاز و پایان محدوده اثرگذاری و البته شاهکلید حل مشکلات ما در
داخل کشور خودمان است؛ و برای یافتن آن شاهکلید، اتفاقا دقیق شدن در آن پرسش کنایهآمیز
«کریس والاس» ضروری است.
مجری
آمریکایی خیلی زیرکانه به جناب ظریف یادآوری کرد که همین چند وقت پیش بود که شما
استعفا دادید؛ چرا که کسی به خودش زحمت نداده بود حتی برای حفظ ظاهر وزیر خارجه
مملکت را از سفر بشار اسد به کشور مطلع کند! اتفاقی که شکاف بزرگ میان دو رویکرد
در سیاست خارجه را به رخ کشید، با این حال سردار قاسم سلیمانی لطف کردند و محض اتمام
حجت، دقیقا همزمان با سفر ظریف دوباره تکرار کردند: «تن به ذلت مذاکره با آمریکا
نمیدهیم».
حال
دیگر مهم نیست که ما پیش خودمان مساله را چطور مطرح میکنیم. به نظر میرسد که غربیها
پیام این جدال داخلی را خیلی خوب دریافت کردهاند. پیش از این نیز ژنرال پترائوس گفته
بود: «قاسم سلیمانی پیام فرستاد که دیپلماتهای ایرانی را فراموش کن، باید با من مذاکره
کنی»!
بدین
ترتیب، به نظر میرسد بحران اصلی کشور ما، پیش از آنکه به مطالبات احیانا زیادهخواهانه
طرفهای خارجی مربوط باشد، در جدالی داخلی ریشه دارد. تا تکلیف این مساله روشن
نشود، نه تنها هیچ کسی با ما مذاکره نخواهد کرد، بلکه اساسا معلوم نیست در صورت تحقق
مذاکره، منافع ملی در اولویت قرار خواهند گرفت یا اهداف یک جریان نظامی برای قبضه
کامل قدرت در کشور!
در
چنین شرایطی، ایستادن جلوی نیروهای نظامی و درخواست توقف خودسریهای آنها، نه فقط
در عرصه سیاست داخلی، بلکه دقیقا در تمامی رفتارهای منطقهایشان میتواند اقتدار
و اراده تصمیمگیری را به دولت باز گرداند. در سوی دیگر، پروپاگاندای «من هم سپاهی
هستم» است قرار دارد که با نشان دادن آدرس غلط، تیشه زدن به ریشه دولت ملی کشور را
در برابر جریانات نظامی به اسم میهندوستی روانه بازار کرده است. سیاست شومی که سرانجام
آن تنها سقوط دولت نیست، بلکه احتمالا تا سر حد جنگ و یک ویرانی ملی بزرگ پیش
خواهد رفت.
۲/۰۸/۱۳۹۸
سادهلوحهای دوست داشتنی!
نخستین
سادهلوح، به روایت دستگاه حاکمیتی ما، محمد مصدق بود. رهبر بزرگترین جنبش ملی در
عصر خویش، احتمالا تنها سیاستمداری که مردم برایش فریاد زدند «یا مرگ یا مصدق». رهبری
که از مرزهای یک کشور فراتر رفت، به الگویی برای تمامی جریانات ملیگرا از مصر تا
مالزی بدل شد و در کنار اسطورههایی چون گاندی، در رده سیاستمداران معیار و صاحب
سبک جهانی قرار گرفت. در عین حال، در زیست شخصی خود چنان وسواسی داشت که حتی از
حقوق قانونی شغلاش استفاده نمیکرد. به روایتی، هزینه هیات دولت را هم از داراییهای
شخصیاش پرداخت تا حتی دشمناناش نیز هرگز نتوانند کوچکترین شائبهای از فسادپذیری
در موردش مطرح کنند. وقتی شما بخواهید چنین سیاستمدار نابی را تخطئه کنید، طبیعتا
از پیش خلعسلاح هستید. چه وصلهای ممکن است به او بچسبد؟ تنها راه حل این است که
به سیاست «سادهلوحسازی» روی بیاورید: «مصدق آدم بدی نبود، میهنپرست هم بود اما
سادهلوح! گول آمریکاییها را خورد».
سادهلوح
دوم، حسینعلی منتظری بود. از شاخصترین روحانیون در سالهای آغازین انقلاب و کسی
که بیگمان پس از آیتالله خمینی، گزینه نخست رهبری به شمار میآمد. تسلط او در
فقه تا سرحدی بود که آیتالله خمینی در زمان حیاتاش نیز بسیاری از مسائل فقهی را
به او ارجاع میداد. بدین ترتیب مخالفاناش نیز نتوانستند از پذیرش تعبیر «فقیه
عالیقدر» خودداری کنند. مشکل کارنامه منتظری هم همین بود. هیچ تخلفی نداشت؛ در
مرجعیتاش تردیدی نبود و مدتها مورد تایید و حتی تبلیغ خود حکومت قرار داشت. اما
روزی که در برابر فساد و جنایت قدم علم کرد، باید تخطئه میشد. ولی چگونه؟ نه
فسادی داشت و نه نقطه ضعفی؛ جایگاه فقهیاش نیز چنان بود که حتی نمیشد با سکوت از
کنارش گذشت. پس دوباره همان سناریوی معلوم در دستور قرار گرفت: «فقیه عالیقدری
بود، اما سادهلوح بود و فریب اطرافیان ناباباش را خورد»!
سالها
بعد، نوبت به میرحسین موسوی رسید. او که به «نخستوزیر امام» شهره بود و میگویند
در زمان جنگ، هرگاه که زمزمه استعفایش جدی میشد، از جبههها خبر میرسید که اگر
او نباشد، رزمندهها پشتگرمی ندارند. شاید تنها سیاستمدار تاریخ ما که مردم او
را با نام کوچک خطاب میکنند. نشانگری از منش افتاده و مردمدارش که مردم باورش
کرده بودند. نیازی نبود که تصاویر گزارش اموالاش، پیش و پس از نخستوزیری منتشر
شود تا کسی به سادهزیستی و پاکدستیاش شهادت بدهد. اینبار نیز حتی هتاکترین
دشمناناش خوب میدانستند که سلامت استثنایی و غیرقابل تکرار او عرصهای نیست که
بتوان بدان حمله برد. پس وقتی او هم در برابر استبداد ایستاد و سر به طغیان
برآورد، باید از مسیر دیگری تخطئهاش میکردند: «آدم پاکدست و سالمی بود اما ساده
لوح! فریب هاشمی و اطرافیاناش را خورد»!
پروژه
اخیر سازمان سینمایی سپاه با عنوان «از سپیده تا فریاد»، جدیدترین پروژه «سادهلوحسازی»
حکومتی است که اینبار گریبان استاد آواز ایران را گرفته است. محمدرضای شجریان،
مردی که برای نیم قرن بار سنگین حراست و حتی رشد و بلوغ آواز ایرانی را یک تنه بر
دوش کشید. در تمام طول عمرش کنار مردم ایستاد. در زمان انقلاب، مقابل استبداد قد
علم کرد. در زمان جنگ برای رزمندگان خواند و آنگاه که ماشین سرکوب بر روی هموطناناش
اسلحه کشید فریاد «تفنگات را زمین بگذار» سر داد. یعنی در طول نیم قرن فعالیتاش،
دقیقا همانی بود که خودش به زیبایی گفت: «صدای خس و خاشاک».
اما
شباهت شجریان به سادهلوحهای قبلی چیست که در دستور کار این پروژه قرار گرفته؟ برای
قرار گرفتن در فهرست پروژه «سادهلوحسازی»، فرد باید دو ویژگی خاص داشته باشد:
نخست
اینکه نقطه ضعفی نداشته باشد. نه فسادی، نه پیشینهای از بدنامی. پس دست دشمنان
برای تخریباش بسته است. ویژگی دوم سادهلوحها آن است که در زمینه کاری خود چنان
بزرگ و اسطورهای باشند که نتوان بایکوتشان کرد و از کنار نامشان با سکوت گذشت.
پس باید حتما به پیادهنظام توضیح داده شود که چرا این فرد محکوم است.
پروپاگاندای
«سادهلوحسازی»، در مواجهه با ابهام پیادهنظام خود، با یک فرار به جلو، آنها را
در ژست و جایگاه دانای برتر قرار میدهد. آنانی که نمیدانند بر پایه کدام عیب یا
گناه باید به این چهرههای قابل احترام حمله کنند، ناگهان دستمایهای مییابند که
در ضمن تظاهر به انصاف و تایید نقاط مثبت افراد، مهر تخطئه را بکوبند: «شجریان هم در
خوانندگی استاد مسلمی است، اما سادهلوح! فریب رسانههای غربی را خورد».
به
شخصه گمان میکنم، باید به احترام تکتک این سادهلوحهای تاریخ کشورمان بایستیم و
کلاه از سر برداریم.
۲/۰۷/۱۳۹۸
یادداشت وارده: داستان «جیم»
داستان: «جیم»
از
مجموعه: «گاوچرانِ غیرقابل تحمل»
نویسنده:
روبرتو بولانیو
ترجمه:
آرمان امین
برای
فرزندانم لائوتارو و آلکساندرا
و
برای دوستم ایگناسیو اچباریا
شاید
ما نهایتاً چیز زیادی از دست ندهیم.
-
فرانتس کافکا
* * *
سالها
پیش دوستی داشتم به نام جیم (Jim) و از همانموقع تا الان هیچ آمریکاییای ندیدهام
که غمگینتر از او باشد. آدمهای ناامید زیاد دیدهام، اما غمگین مثل جیم هرگز. یکبار
برای سفری که باید بیش از شش ماه طول میکشید به پرو رفت، اما بعد از مدت کوتاهی مجدداً
دیدمش. کودکان فقیر مکزیک از او میپرسیدند، جیم! شعر از چی ساخته میشه؟ جیم درحالیکه
به ابرها خیره میشد به سوالاتشان گوش میداد و سپس شروع میکرد به بالا آوردن لغات
و نظریهها: واژگان، فصاحت، جستجوی حقیقت؛ تجلی خدا به شکل عیسی؛ شبیهِ وقتی که مریم
مقدس را مشاهده میکنی.
با
اینکه سرباز نیروی دریایی و جنگجویی قدیمی در ویتنام بود، اما به طرز عجیبی در آمریکای
مرکزی چندین بار مورد حمله قرار گرفت. میگفت جنگ دیگر بس است، الان شاعر هستم و دنبال
چیزهای فوقالعادهای میگردم که با لغاتی ساده و معمولی بازگویشان کنم.
-
تو باور داری که لغات ساده و معمولی وجود دارند؟
جیم
جواب میداد، فکر میکنم بله.
همسرش
زنی مکزیکیالاصل ساکن آمریکا بود که هرچند وقت یکبار او را به ترک کردنش تهدید میکرد.
یکی از عکسهایش را به من نشان داد. آنچنان زیبا نبود. چهرهاش از رنجی عمیق حکایت
میکرد و پشت آن رنج هم خشمی لانه کرده بود. او را در آپارتمانی در سن فرانسیسکو (San Francisco) یا خانهای در لس آنجلس (Los Angeles) تصور کردم، با پنجرههایی بسته و پردههایی
کنار کشیده، درحالیکه روی میز نشسته است و تکههای
نان تست را با سوپ سبزی میخورد. ظاهراً جیم زنان سبزه را میپسندید و به آنان میگفت
زنان مرموز تاریخ، بدون توضیح بیشتری. من شخصاً برعکس او زنان بور را دوست داشتم. یکبار
او را در خیابانهای مکزیکوسیتی در حال تماشای نمایشِ دمیدن آتش از دهان دیدم. پشتش
به من بود و من هم سلامی نکردم اما قطعاً خود جیم بود. موهایش بهشکل بدی کوتاه شده
بود، با پیرهن سفید و کثیف. کمرش طوری بود که انگار هنوز وزن کولهپشتی را بر خود احساس
میکرد. گردن سرخ، گردنی که به نوعی زجرکش شدن را در جبهه بهیاد میآورد، جبههای
سیاه و سفید، بدون تابلوهای تبلیغاتی و چراغهای پمپ بنزین، جبههای همانطور که بود
و همانطور که باید باشد: زمینی بایر که تا ابد ادامه دارد، اتاقهایی آجری و پر از
مهمات که ما از آن فرار کردیم ولی آنها منتظر بازگشتمان هستند.
جیم
دستانش را در جیبش کرده بود. آتشخوار مشعل خود را تکان میداد و بهشکل وحشیانهای
میخندید. از روی صورت برشته شدهاش میتوانست هم سی و پنج ساله باشد هم پانزده ساله.
لباسی بر تن نداشت و یک زخم عمودی از ناف تا سینهاش بالا آمده بود. هر چند وقت یکبار
دهانش را از مایعی قابلاشتعال پر میکرد و مار آتشین بلندی را به بیرون تف میکرد.
مردم او را تماشا میکردند، هنرش را میستودند و به راهشان ادامه میدادند. به جز جیم
که بدون حرکت لبۀ پیادهرو ایستاده بود، گویی انتظار بیشتری از آتشخوار داشته باشد:
کشف راز نهایی؛ یا شاید هم در صورت دودگرفتۀ او تصویر یک دوست قدیمی را کشف کرده بود،
یا تصویر کسی که قبلاً کشته است!
برای مدت طولانی او را نگاه میکردم. من آنموقع
هجده یا نوزده سال داشتم و فکر میکردم فناناپذیر هستم. اگر میدانستم که اینطور نیست
سرم را برمیگرداندم و از آن محل دور میشدم. مدتی گذشت و از دیدن صورت آتشخوار و
پشت جیم خسته شدم. به او نزدیک شدم و صدایش زدم. ظاهراً جیم صدایم را نشنید. وقتی برگشت
متوجه شدم که صورتش خیس عرق است. به نظر میرسید تب دارد و تمایلی ندارد مرا بشناسد.
با حرکت سرش به من سلام کرد و مجدداً نگاهش را سمت نمایش آتشخواری برد.
وقتی
کنارش رفتم فهمیدم که گریه میکند، احتمالاً تب هم داشت. همچنین متوجه چیزی شدم که
الان که در حال نوشتنش هستم بیشتر متحیرم میکند، در آن لحظه آتشخوار به طور اختصاصی
فقط برای جیم اجرا میکرد، چون دیگر عابری در آن گوشۀ خیابان حضور نداشت. شعلههای
آتش گاهی تا فاصلۀ کمتر از یک متر تا جایی که ایستاده بودیم میرسیدند و سپس از بین
میرفتند.
به
او گفتم: چی میخوای؟ وسط خیابون چه غلطی میکنی؟
یک
شوخی احمقانه و فکرنشده. اما ناگهان در موقعیتی افتادم که دقیقاً او منتظرش بود.
به
فنا رفته، طلسم شده/ به فنا رفته، طلسم شده
یادم
میآید که ترجیعبند یکی از آهنگهای محبوب آن سال بود که در دخمههای فانکها زیاد
شنیده میشد. به فنا رفته و طلسم شده بهنظر میرسید خود جیم باشد. طلسم مکزیک او را
گرفته بود و حالا چشمدرچشم ارواح خبیثش دوخته
بود. به او گفتم بیا از اینجا بریم. همچنین پرسیدم که آیا چیزی مصرف کرده و حالش ناخوش
است یا نه؟ با سر جواب داد نه. آتشخوار به ما نگاه کرد. سپس با گونههایی باد کرده،
شبیه ائولو (Eolo) ربالنوع باد، به ما نزدیک شد. در کسری از ثانیه
فهمیدم آنچه بر ما خواهد دمید باد نیست. گفتم بریم، و با ضربهای او را از لبۀ مرگبار
آن پیادهرو دور کردم. در خیابان به سمت رفورما (Reforma) میرفتیم و مدتی بعد هم از هم جدا شدیم. جیم
در کلِ آن مدت یک کلمه هم حرف نزد. هیچوقت بعد از آن ندیدمش.
۲/۰۶/۱۳۹۸
هویت ملی را نابود میکنید، حداقل دلتان برای ملت بسوزد
جناب
آقای علی مطهری، در دفاع از حضور شبهنظامیون حشدالشعبی در خاک ایران گفتهاند: «مرزهای
آبی و خاکی یک قرارداد مصنوعی است وطن آنجاست که اسلام باشد والا ایران و عراق که اسمگذاری
است». (اینجا بخوانید)
اینکه
یک نماینده اسلامگرا هویت و ملیت «ایرانی» را منکر شود، بیسابقه نیست. بیش از نیم
قرن است که یک جریان اسلامی خواستار جانشینی مفهوم «امت اسلام» به جای «ملت ایران»
و نشانههای هویتی و حتی مرزبندی تاریخی آن بوده است. جناب مطهری نیز فرزند خلف آن
شهید بزرگواری است که چهارشنبهسوری ایرانیان را «سند حماقت» میخواند و با تاکید بر
اینکه ما چنین پدران و مادران «احمقی» داشتهایم پیشنهاد میداد به جای افتخار به
«خریت» پدرانمان آن را متوقف کنیم. (به فیلم پیوست مراجعه کنید)
طبیعتا،
با چنین ایدئولوگهایی، در قانون اساسی جمهوری اسلامی نهاد خاصی در نظر گرفته شد که
هیچ وابستگی مشخصی به «کشور ایران» ندارد. در واقع، «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی»،
از همان ابتدا تکلیف خودش را با هدف، انگیزه و در نتیجه مرزهای عملاش مشخص کرده بود.
مرزها و مصالحی که وابستگی به «کشور ایران» نداشتند و از چشمانداز گسترش انقلاب به
جهان اسلام حکایت میکردند. پس عجیب نبود که این نهاد، ۴۰ سال بعد از انقلاب، شعبههایی
از جنس لشکر فاطمیون از افغانستان، زینبیون از پاکستان و حشد از عراق را تشکیل دهد
که بدون اهمیت دادن به مرزهای قانونی ایران در این میان تردد کنند و البته مورد حمایت
امثال علی مطهری هم واقع شوند.
مساله
سکوت وحشتآور دیگر جریانات کشور نسبت به این شیوه از انکار آشکار هویت ملی و مرزهای
ملی نیز بیش از این نمیتواند مورد پرسش قرار گیرد. این هشدارها بارها تکرار شده و
سکوت سنگین حاکم، صرفا میتواند نشان از یک تایید ضمنی باشد. تلنگری که بار دیگر بدانیم
کدام گروهها و با چه گرایشهایی هنوز «درون چهارچوب» به حساب میآیند. پرسش اصلی این
نوشته اما تناقضگوییهای همین جریان اسلامگرا، با نمایندگانی همچون جناب مطهری است.
همین
تابستان گذشته بود که به دنبال قهرمانی فرانسه در جام جهانی، آقای مطهری با انتشار
یادداشتی بلند به حضور بازیکنان سیهچرده در تیمهای اروپایی اعتراض کرد. ایشان در
مطلب اعتراضی خود نوشتند «این که (تیمهای اروپایی) چند غول آفریقایی را در داخل تیم
ملی خود قرار میدهند نشانه ضعف فوتبال آن کشور است». پس شاید ما حق داشته باشیم تعجب
کنیم چطور کسی که اینچنین چند ملیتی بودن را حتی در زمین فوتبال هم تحمل نمیکرد، به
ناگاه چنان «انترناسیونال» شده که اسامی کهنی همچون ایران و عراق برایش بیمعناست؟
اما
اجازه بدهید این تعجب خود و حتی وحشتمان از لگدمال شدن مداوم هویت ملی را پنهان کنیم.
بگذارید به توصیه خود آقای مطهری گوش بدهیم و با خوشبینی به مساله بنگریم. اتفاقا،
از نظر ما خیلی خوب است که امثال آقای مطهری که تا همین پارسال از تعابیری چون «غولهای
آفریقایی» استفاده میکردند به ناگاه اینچنین از شائبه نژادپرستی فاصله گرفتهاند.
ما نیز عمیقا باور داریم جهان واقعی انسانها، جهانی بدون مرز است که همه باید با آزادی
کامل در آن به سر ببرند و فارغ از هر رنگ و نژاد و زبانی، برابر و یکسان شناخته شوند.
(هرچند بر خلاف جناب مطهری این برابری جهانی را نافی ضرورت حفظ هویتهای ملی و احترام
به قوانین مرزی کشور نمیدانیم) با این حال، دو پرسش برایمان همچنان باقی میماند:
-
نخست اینکه در این رویکرد فرامرزی جناب مطهری، تکلیف غیرمسلمانها چه میشود؟ اگر به
تعبیر ایشان، «وطن آنجاست که اسلام باشد»، یعنی ایرانیان غیرمسلمان اصلا هموطن ما
نیستند؟ و مثلا جناب مطهری که نماینده و وکیل مردم است، خودش را بیشتر هموطن یک پاکستانی
مسلمان میداند تا یک ایرانی غیرمسلمان؟
-
مساله دوم اینکه، این عزیزان جهانوطن (حداقل جهانی به وسعت جوامع اسلامی)، چرا تا
کنون کوچکترین اقدامی برای حل مشکل مهاجران (اتفاقا مسلمان) افغانستانی انجام ندادهاند؟
آیا میدانید هزاران زن ایرانی که با مهاجران افغانستانی ازدواج کردهاند، نمیتوانند
برای فرزندان خود تابعیت ایرانی بگیرند و همین تبعیض آشکار سبب شده تا دهها هزار کودک
با تابعیت نامشخص در کشور ما وجود داشته باشند؟
ما
از آقای مطهری و دیگر همتایان ایشان درخواست میکنیم حالا که هیچ سدی در برابر لگدمال
کردن هویت و مرزهای ملی ایرانیان پیش روی خود نمیبینند، حداقل سر سوزنی دلشان برای
این رعایای مسلمان بسوزد و با اصلاح قوانین اعطای تابعیت، دست از تبعیض آشکار علیه
زنان ایرانی و ظلم و بیانصافی در حق مهاجران افغانستانی بردارند.
۲/۰۳/۱۳۹۸
یک تیر و دو نشان برای حل مساله سپاه
با
قرار گرفتن نام سپاه در فهرست تروریستی آمریکا، برخی احزاب به ظاهر منتقد نیز به
حمایت از سپاه پرداختند. ادعای این گروهها آن است که هرچند با رفتارهای داخلی
سپاه مخالف هستند، اما در عرصه روابط بینالملل از آن دفاع میکنند. تعجب ما از
همینجا آغاز میشود: آیا انتقادات به سپاه فقط در عرصه داخلی است؟ آیا هیچ جریانی
از سیاستهای منطقهای اخیر انتقاد ندارد؟
با
روی کار آمدن دولت احمدینژاد، سیاست تنشزدایی دولت اصلاحات به کلی متوقف و حتی
وارونه شد. اظهارات نسنجیده و ماجراجویانه او همچون ضرورت محو اسرائیل دقیقا همان
مواردی بود که از جانب میرحسین موسوی در مناظره تاریخی مورد انتقاد قرار گرفت.
موسوی بعدها در گفتگو با شبکه الجزیره نیز به صراحت تاکید کرد که از ابتدا با شعار
نابودی اسرائیل مخالف بوده است. (اینجا ببینید) نشانهای از نارضایتی او از رویکرد
تقابلگرا و تنشزای منطقهای. با این حال، اتفاقاتی که در سالهای پس از ۸۸ در
عرصه سیاست منطقهای ما رخ داد، حتی به مراتب مخربتر از نسنجیدهگوییهای احمدینژاد
بود.
با
ورود سپاه به سیاستهای منطقهای کشور، اوضاع از اظهارات نسنجیده قبلی، به وضعیت «اقدامات
نسنجیده عملی» وارد شد و نتایج ویرانگرش شدت بیشتری یافت. تقابل دو رویکرد تهاجمی از
جانب ایران و عربستان وضعیت خاورمیانه را به جایی کشاند که بسیاری از آن با تعبیر
«جنگ نیابتی» یاد کردند. در چنین شرایطی، تروریست خواندن سپاه پاسداران، هرچند میتواند
نقطه اوج فشارهای آمریکا به شمار آید، اما بدون شک فقط یک حلقه در زنجیره انزوای
منطقهای ایران است.
به
هر حال، صورت مساله امروز مشخص است. نام سپاه در فهرست تروریستی قرار گرفته و این
یعنی افزایش فشارهای تحریمی بر کشور. حال به نظر میرسد، جریانات سیاسی رسمی ما فقط
دو راه پیش روی نظام میبینند:
-
نخست اینکه با پذیرش پیششرطهای سنگین وارد مذاکره با آمریکا شود و احتمالا
امتیازات گستردهای را تقدیم کند که سپاه را از این فهرست بیرون بکشد.
-
دوم اینکه وارد لاک دفاعی شده و عواقب رو به گسترش فشار اقتصادی و حتی امنیتی را
بپذیرد. فشاری که تا همین جای کار نیز کمر اقتصاد کشور را خرد کرده است و از تحمل
جامعه خارج شده.
طبیعی
است که اگر مساله را در همین دوگانه خلاصه کنیم، با توجه به نامعلوم بودن سرنوشت مذاکره،
بخش بزرگی از نیروها مقاومت را ترجیح بدهند که البته تکلیف آن هم مشخص نیست. یعنی
این نگرانی وجود دارد که بعد از مدتی که اوضاع اقتصادی از این هم بدتر شد، از موضع
ضعف بیشتر وارد میز مذاکره شود. یعنی مصداق همان قضیه «خوردن چوب و پیاز و پس دادن
پول». ما اما راه حل سومی را پیشنهاد میکنیم که میتواند این دوگانه شوم را بر هم
بزند.
از
مدتها پیش زمزمههای ضرورت بازنگری در قانون اساسی گسترش یافته است. حتی شخص
رهبری نیز در مواردی به چنین تغییراتی چراغ سبز نشان دادهاند. مسالهای که باقی
مانده این است که هنوز هیچ نیرویی، پیشنهاد شفافی برای این تغییر در قانون اساسی
ارائه نکرده که هم در چشمانداز آینده کشور مطلوب به شمار آید و هم دقیقا توضیح
بدهد که با این تغییر، چطور مشکلات کوتاه مدت ما برطرف میشود. ما اما گمان میکنیم،
حداقل یک مطالبه بسیار مشخص وجود دارد که به این پرسشها پاسخی صریح و مشخص میدهد:
«ضرورت ادغام سپاه در ارتش».
بدون
تردید در چشمانداز بلند مدت نمیتوانیم کشور خود را آزاد، دموکراتیک و پیشرفته
تصور کنیم، مگر آنکه قانون اساسی ما صراحتا بر ضرورت بازگشت تمامی نیروهای مسلح به
پادگاهها تاکید کند. از سوی دیگر، حال که دشمنان کشور، برای اعمال فشار به ما،
عملکرد منطقهای سپاه را مورد هدف قرار دادهاند، با انحلال سپاه و ادغام آن در
ارتش، میتوان با حذف سپاه، بدون هیچ گفتگو و چانهزنی بیموردی، این بهانه را به
کل از دست دشمنان خارج کرد.
طرح
مطالبه ادغام سپاه در ارتش، میتواند مصداق تبدیل یک تهدید به فرصت باشد تا
بتوانیم در بدترین شرایط، با یک تیر دو نشان بزنیم: گرفتن بهانه از دست دشمن خارجی
و تصفیه و سالمسازی فضای سیاسی و اقتصاد داخلی.
۲/۰۱/۱۳۹۸
صداقتِ ماندگارِ جوانههای امید
اگر از من بپرسند: چطور میتوان
انبوه روایتهای سیل ویرانگیر امسال را در یک قاب عکس خلاصه کرد و برای آیندگان به
یادگار گذاشت، به تصویری همچون عکس این پست اشاره خواهم کرد: دیواری انسانی، سینه
سپر کرده در برابر طغیان امواج سیل! این عریانترین نما از جدال انسان با طبیعت،
از چندین منظر، عصاره تمامنمای فروردینماه تلخ ۹۸ خواهد بود.
پیشتر در باب «عکسهای
دروغگو» یادداشتی منتشر کردیم. تصاویری که بجز فریب مخاطب، هیچ کارکرد دیگری نمیتوانند
داشته باشند. یعنی حتی اگر مدعی شوند هدفشان ایجاد شور و امید بوده، بیشک در
چنین هدفی شکست خواهند خورد، چراکه کمترین نسبت را با واقعیت دارند. تنها زمانی میتوان
از امید سخن گفت، که نسبت آن را با واقعیت تلخ کنونی قطع نکنیم. ارائه تصاویر شاد
یا آنچه به وفور با هشتگ #خبر-خوب
مشاهده میکنیم همچون افیون و مخدر، شیوههایی کاذب، دروغین و موقتی برای فرار از
درد و اندوه هستند که بلافاصله اثر خود را از دست داده و عواقب بدتری به همراه میآورند.
تصویر تماما رئالیستی ما اما یکسره کارکرد متفاوتی دارد.
عکس پیوست، دیوارهای انسانی
است که به قصد پوشش شکاف سیلبندها تشکیل شده است. پدیدهای که به کررات در مساله
سیل اخیر مشاهده شد. یعنی تصویر پیوست، یک تجربه منحصر به فرد و یک خرق عادت نبود.
(نمونههایی دیگر را از اینجا یا در این کیپ مشاهده کنید) پس این تصویر
«نوعی»، (typical) میتواند مشتی نمونه خروار باشد. نمایندهای
شایسته که روایتگر جدال انسانها در برابر خروش طبیعت است.
تا همینجای کار و با یک نگاه
گذرا به تصویر چندین وجه قابل توجه در آن به چشم میآید. نخستین آن، بیباکی و
تهور انسان است. طغیان سیل، از مهیبترین نمادهای خشم طبیعت است، اما در این قابها
به عینه میبینیم آنگاه که انسان سر به طغیان بر دارد، عظمت ارادهاش چگونه بر
سهمگینترین طغیانهای طبیعت نیز چیره میشود. بدین ترتیب، این تصویر، نه تنها
روایتگر تجربه یک سیل، که ای بسا عصارهای است از داستان پیدایش انسان و هزاران
سال جدال او برای تسلط بر طبیعت.
دومین نکته چشمنواز تصویر،
پیوستگی و اتحاد انسانهایی است که نمیدانیم با هم چه نسبتی دارند. احتمالا همشهری
و همولایتی هستند. با تمام حب و بغضهای معمول که در هر رابطه انسانی وجود دارد.
با این حال، خطر مشترک، چنان اتحادی در میانشان پدید آورده که گویی همه یک تن شدهاند.
لغزش هر کدام بیشک جان همگی را به خطر میاندازد، پس دوش به دوش هم ایستادهاند.
گویی، نه حلقههایی از یک زنجیر، بلکه آجرهای یک دیوار مستحکم را تشکیل میدهند.
برخی منابع، با تعابیری حماسی
این تصاویر را به عزم و اتحاد رزمندگان در صفوف جنگ تحمیلی تشبیه کردهاند. به
باورم این یک مقایسه تقلیلگرایانه است که از درک عمق زیبایی و ابعاد متکثر این
تصویر عاجز است. یک وجه تمایز بزرگ در این میان، «حریف مقابل» است! تصاویر جنگ را
جدال انسان با انسان رقم میزند. جدالی که هرچند در لحظه وقوع، برای هر یک از طرفین
میتواند حماسی و غرورآفرین باشد، اما در پیشگاه تاریخ تنها به شکل افسوسی بر یک
تراژدی تلخ به یادگار خواهد ماند. تصویر اخیر اما نبرد انسان با طبیعت را میبینیم؛
جدالی با شکوه، ماندگار، بیمرز، ابدی و ازلی!
وجه تعیین کننده دیگر این اثر،
که آن را از تمامی تصاویر تبلیغاتی، از جمله پروپاگاندای «تصاویر دروغگو» متمایز
میسازد، پنهان نکردن درد و رنج است. این تصویر مدعی نمیشود که تمام وجوه جهان
زیباست؛ انسانها در شادی به سر میبرند؛ دوستی و محبت همه جا فراگیر شده و غم و
اندوهی در کار نیست. اتفاقا، زیبایی اصلی این تصویر در آن است که روایتگر درد و
رنج واقعی انسان است. انسانهایی گرفتار که با دستان خالی باید برای بقای خود
بجنگند. درد بکشند، عزیزان و داراییشان را از دست بدهند و به قولی به خاک سیاه
بنشینند.
با این حال، تصویر ما اسیر و
محدود در وجوه تراژیک روایت خود نمیشود و در سوگواری منفعلانه فرو نمیرود. از
اراده خیره کننده شخصیتهای خود کمک میگیرد و امید را از دل تیرگی بیرون میکشد.
گویی فریاد میزند، زندگی تلخ و دشوار است، اما اراده انسان از آن والاتر است. یادآوری
از آن سروده زیبای فروغ فرخزاد که گفته بود:
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبريزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگريزم
۱/۲۹/۱۳۹۸
عکسهای دروغگو!
عکسی
را تصور کنید که توسط نرمافزارها (مثلا فوتوشاپ) دستکاری نشده است. همچنین فرض کنیم
که عکاس در همدستی با سوژههای خود اقدام به صحنهسازی نکرده باشد. یعنی به واقع عکس
را از اتفاق یا صحنهای که وجود داشته گرفته است. با چنین مقدمهای، تصوری که در ما
ایجاد میشود این است که این عکس «عین واقعیت» است. یعنی دچار این تصور میشویم که
«ما آنجا نبودیم، اما واقعیت مساله را از دوربین عکاس دیدیم». تصوری ساده و در ظاهر
بدیهی، که در عین حال میتواند بسیار گمراه کننده باشد!
در
باب اینکه چه اثری «رئالیستی» حساب میشود نظرات متفاوتی در نقد هنری وجود دارد. (تفاوتی
هم نمیکند که اثر مورد نظر یک عکس باشد یا فیلم، نقاشی و حتی رمان) شاید بتوان گفت
فصل مشترک تمامی این نظریهها آن است که اثر رئالیستی، نباید صرفا در بازنمایی ساده
و ظاهری واقعیت خلاصه شود. اثری که نتواند فراتر از پوسته ظاهری، به عمق واقعیت نفوذ
کرده و عصاره وضعیت را منتقل کند، رئالیستی محسوب نمیشود. برخی همچون «آدورنو»، حتی
یک گام فراتر رفته و تشابه ظاهری با واقعیت را شرطی لازم در رئالیستی بودن یک اثر قلمداد
نمیکنند. برای مثال، آدورنو رمانهای «کافکا» را رئالیستی میداند. این در حالی است
که در رمانی مثل «مسخ»، قهرمان رمان به یک سوسک بزرگ تبدیل میشود؛ اما این فقط پوسته
اثر است. اهمیت اصلی، در ذات و حقیقتی است که در پس این پوسته نهفته؛ یعنی «مسخ انسان»
که اتفاقا عصاره واقعی جهان ماست و کافکا به خوبی آن را منتقل کرده؛ پس اثرش رئالیستی
است.
به
قضیه عکسها باز گردیم. هر عکسی، ولو از جانب یک عکاس کاملا آماتور، در انتقال پوسته
ظاهری واقعیت میتواند کاملا موفق عمل کند، اما هنر یک عکاس حرفه ای در آن است که یک
گام فراتر از کادربندی و انتخاب زاویه و نور برود و بتواند در هر وضعیت، دریچه و سوژهای
را انتخاب کند که عصاره تمامی وضعیت باشد. لوکاچ برای توصیف این سوژه از تعبیر «نوعی»
استفاده میکند. یعنی نمونهای که فقط در یک تجربه خاص خلاصه نمیشود، بلکه نماینده
یک تیپ یا گروه بزرگ است. سوژهای که یکتا و منحصر به فرد باشد، (یعنی «نوعی» نباشد)
صرفا در سطح یک تجربه منفرد باقی میماند. مثلا گوسفندی که دو سر دارد! این تصویرها
اگر به عنوان عصاره، یا نمونهای برای بازنمایی کلیت به کار روند به «عکسهای دروغگو»
بدل میشوند. مثلا اگر از بین این همه گوسفند، فقط عکس یک گوسفند دو سر را به یک انسان
فضایی نشان بدهیم، دچار این تصور میشود که روی کره زمین گوسفندهای دو سر زندگی میکند؛
ما او را با یک «عکس دروغگو» فریب دادهایم!
وظیفه
عکاسان خبری که به مناطقی خاص فرستاده میشوند، انتخاب تصاویر رئالیستی است. یعنی عکسهایی
که خیلی خلاصه برای ما توضیح بدهند واقعیت آن منطقه چیست؟ یکی از ماندگارترین این تجربیات
را «کوین کارتر»، با ثبت تصویر «کودک و لاشخور رقم زد. بیتردید او میتوانست بگردد
و صحنهای از غذا خوردن یک کودک آفریقایی پیدا کند، اما در این حالت او جهانیان را
فریب داده بود. شاهکار عکاسی او دقیقا به همین دلیل نشان «پولیتزر» را برایش به ارمغان
آورد که فقط در یک قاب توانست عمق فاجعه قحطی در سودان را روایت کند.
حال
به تصویر این یادداشت بپردازیم. در روزهای پر التهاب سیل اخیر، یک جریان خاص تلاش میکرد
با انتشار چنین تصاویری، روایت ویژهای از وضعیت کشور ارائه دهند. ممکن است یک ناظر
بیرونی با تماشای این عکس تصور کند که ایران سرزمینی است که روحانیت شیعه حاکم، چنان
احترامی به دیگر ادیان و مذاهب میگذارد که حتی خود را خدمتگذار آنان قلمداد میکند.
ما اما ناظر بیرونی نیستیم. ما واقعیت را به خوبی میدانیم. ما میدانیم که چنین تصاویری،
درست به مانند موجی از تصاویر مسوولینی که خود را به مناطق سیل زده رسانده بودند، حتی
اگر محصول صحنهسازی نباشند، مصداق آن موارد خاص هستند، مصداق موارد غیر نوعی و چیزی
در سطح گوسفند دو سر! پس وقتی گروهی تلاش میکنند که چنین تصاویری را به جای عصاره
واقعیت و بازنمایی وضعیت ارائه کنند، کارکرد «عکسهای دروغگو» را به خود میگیرند.
پروپاگاندای
جدید، نسخه به روز شدهای از همان جعلیات خبری گذشته است. در عصر شبکههای اجتماعی،
دیگر نمیتوان یکی از عوامل پشت صحنه را جلوی دوربین تلویزیون گذاشت تا مصاحبههای
جعلی و فریبنده تحویل مخاطب داد. در نسخههای به روز شده، ماشین پروپاگاندا به سراغ
ابزارهایی از جنس همین «عکسهای دروغگو» میرود، تا یک پوسته ظاهری و بزک شده را به
جای لایه های زیرین واقعیت جامعه به نمایش بگذارد.
۱/۲۶/۱۳۹۸
سوریهای شدن، با چراغ خاموش
خبر
ورود نیروهای حشدالشعبی عراق به خاک ایران را، نه مقامات رسمی، بلکه رسانهها
منتشر کردند. هدف آن نیز که در ابتدا جلوگیری از ورود سیل به عراق عنوان شده بود،
از جانب روزنامه کیهان تکمیل شد: شبهنظامیان منطقه، از حشدالشعبی عراق گرفته تا فاطمیون
افغانستان و زینبیون پاکستان، به درخواست و دعوت سردار قاسم سلیمانی و با هدف کمکرسانی
وارد خاک ایران شدهاند.
تا
همین جای مساله، سکوت و ای بسا بیخبری کامل مسوولان دولتی از ورود نیروهای شبهنظامی
منطقه به خاک کشور به اندازه کافی جای حیرت دارد. درست به مانند تاسیس پایگاه
نظامی روسها در فرودگاه همدان، این بار هم نه مجلس و نه دولت هیچ نشانی از اطلاع
خود بروز ندادهاند و معلوم نیست چنین تصمیم عجیبی کجا گرفته شده است. در فهرست
استقبال کنندگان از نیروهای عراقی نیز هیچ مقام دولتی، نمایندهای از وزارت خارجه و
یا حتی مجلس به چشم نمیخورد. رسانهها فهرست استقبال کنندگان را بدین شرح ذکر
کردهاند: امام جمعه مهران، فرمانده سپاه امیرالمومنین استان ایلام، فرمانده سپاه ناحیه
مهران، فرمانده هنگ مرزی مهران و فرماندار شهرستان مهران.
این
اتفاقات، وقتی در کنار مصاحبه نگران کننده دو ماه پیش رییس دادگاههای انقلاب
اسلامی تهران قرار گرفت، نگرانیها را دو چندان کرد. حجت الاسلام «موسی غضنفرآبادی»
اسفندماه گذشته گفته بود: «اگر ما انقلاب را یاری نکنیم، حشدالشعبی عراقی، فاطمیون
افغانی، زینبیون پاکستانی و حوثیهای یمنی خواهند آمد و انقلاب را یاری خواهند کرد»!
بجز حوثیهای یمن، این دقیقا همان ترکیب نیروهایی است که امروز به اسم امدادرسانی وارد
خاک کشور شدهاند. نگرانی ما اما از یک روند کلانتر جایگزینی «امت» به جای «ملت»
است.
از
زمان ورود نیروهای نظامی ایران به خاک سوریه، (که آن هم معلوم نشد در کدام نهاد به
تصویب رسیده است) شاهبیت تبلیغات حمایتی، بر کلیدواژه «امنیت ملی» بنا شده بود.
شعار «اگر آنجا نجنگیم، باید اینجا بجنگیم» مدعی بود که حدود ۲۰۰۰ کیلومتر پیشروی
نیروهای نظامی ایران فراتر از مرزهای کشور، صرفا با هدف دور نگه داشتن تهدیدات
خارجی از خاک وطن است. استدلالی که فارغ از صحت و استواریاش، احساسات ملیگرایانه
بسیاری را تحت تاثیر قرار میداد. ادعای دستگاه نظامی، محوریت یافتن مفهوم وطن و
ملیت در سیاست منطقهای کشور بود. ادعایی که هرچند با سابقه ضدملیگرایانه نظام
سازگاری نداشت، اما دستکم شواهدی به سود خود جلب کرده بود؛ مساله اخیر اما میتواند
مصداق بیرون افتادن دم خروس و رسوایی یک سیاست فریب به حساب آید.
رویای
جایگزینی «امت واحده»، به جای «ملت ایران»، رویایی که زیر پوشش شعار «هلال شیعی»
مرزهایاش تا مدیترانه نیز گسترش مییافت، سیاستی است که با ذات و گرایش نهادهای
پادگانی کشور سازگاری و تطابق کامل دارد. در این سیاست، نه تنها مرزهای هیچ یک از
کشورهای منطقه (از جمله خود ایران) هیچ اهمیتی ندارد، بلکه با مصادیق فراوان میتوان
دریافت که در دل این سیاست، «ایرانی» بودن ملاک «خودی» بودن به حساب نمیآید، بلکه
تنها ملاک محوری، همراهی با هسته ایدئولوژیک تشکیل شده برای این «امت واحده» است.
به
یاد داریم که از سالها پیش، نیروهای بسیج با شعار «نواده روحالله، سیدحسن
نصرالله» صراحتا نشان میدادند که نصرالله لبنانی را به سیدحسن خمینی ایرانی ترجیح
میدهند؛ این مساله اما در ماجرای اخیر گستردگی خیره کنندهای به خود گرفت. انبوه
تبلیغات و تصاویر منتشر شده، (معمولا با هشتگ «اول بیل بزن، بعدا حرف بزن») حملات
تندی را متوجه منتقدان ایرانی کرده بود و آشکارا بیان میداشت که از نظر
گردانندگان این سناریو، حشد عراقی، یا فاطمیون افغان و زینبیون پاکستانی، نه تنها
به مراتب خودیتر از ایرانیان منتقد (تا سرحد صادق زیباکلام و پرویز پرستویی)
هستند، بلکه حتی برای این گروههای غیرایرانی، حق و حقوق بیشتری برای تصمیمگیری در
امور داخلی ایران قايل هستند! حقی که توجیه تبلیغاتی آن فعلا بیل زدن عنوان شده
اما هر ناظر خردمندی میداند که این حق صرفا همراستایی با هسته ایدئولوژیک و نظامی
حاکم است.
بدین
ترتیب، پیش چشم خود میبینیم که مرزهای کشور ما چطور معنای خود را از دست دادهاند
و حتی هویت و حقوق شهروندی و ملی ایرانیان چطور آشکارا انکار شده و مورد استهزا
قرار میگیرد. فاجعهبارتر از همه و حتی رقتانگیز اینکه، بخشی از نیروهای داخلی
که برای سالها تمام اقدامات محافظهکارانه خود را زیر پوشش نگرانی از بابت «سوریهای
شدن ایران» توجیه میکردند، امروز به عروسک خیمهشببازی و توجیهگر این صحنه وحشتآور
بدل شدهاند و به جای انتقاد از این موج ویرانگر ملیت، خودشان هم زیر بیرق سپاه سینه
میزنند.
اشتراک در:
پستها (Atom)








