۱۲/۱۵/۱۳۹۳

یک نکته و یک معیار در مورد وبلاگ و وبلاگ‌نویسی



به اندازه کافی در مورد خودم و وبلاگم حرف زده‌ام. به مناسبت‌های مختلف (مثلا سال‌گرد تاسیس وبلاگم) و یا دعوت دوستان و بازی‌های وبلاگی. پس حالا که دوستی (وبلاگ «آینده از آن حزب‌الله») لطف کرده و من را هم برای نوشتن از وبلاگ دعوت کرده، به ذهنم رسید که یکی از دغدغه‌های شخصی خودم در نگارش وبلاگ و طبیعتا در مطالعه دیگر وبلاگ‌ها را بیان کنم. دغدغه‌ای که می‌تواند نوعی عیار سنجش هم محسوب شود.

به نظرم یکی از تفاوت‌های وبلاگ با یک حساب کاربری در شبکه‌های اجتماعی، حقی است که مخاطب وبلاگ به مرور زمان نسبت به وبلاگ پیدا می‌کند. البته شاید بسیاری از وبلاگ‌نویسان به چنین حقی اعتقاد نداشته باشند و وبلاگ‌شان را هم‌چنان مکانی خصوصی قلمداد کنند که می‌توانند صرفا باب نظر خود در آن دخل و تصرف کنند. اما نگاه ویژه من برای وبلاگ چنین شأنیتی قایل است. دلیل‌اش هم از نظر من ساده است. این مخاطبان هستند که وزن و اهمیت وبلاگ را تعیین می‌کنند. وبلاگی که هزار مخاطب ثابت دارد، طبیعتا جایگاه تثبیت شده‌تر و تاثیرگزارتری نسبت به یک وبلاگ ۱۰۰ نفری دارد. به همین ترتیب اگر مخاطبان به ۱۰هزار نفر برسند وبلاگ‌نویس را به جایگاهی تاثیرگزارتر ارتقاء می‌دهند. به همین نسبت من گمان می‌کنم وبلاگ‌نویس به صورت اخلاقی موظف است که پاسخ این اعتماد و روی‌کرد مخاطبان را در چهارچوب‌هایی مورد توافق ادا کند. این چهارچوب‌ها می‌تواند جنبه‌های متفاوتی داشته باشد و حتی به روز کردن مداوم وبلاگ و یا پی‌گیری مطالبی که مخاطبان به آن عادت کرده‌اند را شامل شود، اما موضوعی که به صورت مشخص مورد توجه من است یک مساله اخلاقی است.

نخستین چهارچوب اخلاقی که من برای ادای دین به مخاطبان قایل هستم «صداقت» است. اینکه ما به مخاطب خود تحت هیچ شرایطی «دروغ» نگوییم. این «دروغ» نگفتن، به صورت طبیعی وظیفه اخلاقی هر انسانی است، اما همان‌گونه که تمامی رسانه‌ها در راستای انتشار «حقیقت» رسالتی مضاعف دارند، من همین رسالت را متناسب با اعتماد مخاطبان برای وبلاگ‌ها قایل هستم. از سوی دیگر، مرزهای این «دروغ» نگفتن می‌تواند به صورت مداوم گسترده شود. سکوت در برابر حقیقتی که وارونه عنوان شده خودش یک دروغ بزرگ است. جبران نکردن اشتباهی که شاید در زمان وقوع به آن واقف نبودیم، اما پس از وقوف از اصلاح آن خودداری کردیم هم خودش یک دروغ بزرگ است.


به شخصه، فقط می‌توانم به مخاطب خودم این وعده و به خودم این افتخار را بدهم که تا کنون در وبلاگم دروغ نگفته‌ام. اشتباه تا دلتان بخواهید داشته‌ام. اشتباه در تحلیل، اشتباه در درک صحبت‌های دیگران، یا تندی و پرخاشی که صرفا محصول یک هیجان گذرا بوده است. اما حساب‌ام با خودم صاف است که هیچ وقت به مخاطب خودم دروغ نگفتم و از آن بهتر، آنقدر برای خودم ارزش قایل بوده‌ام که اگر جایی اشتباه کردم و اطلاع نادرستی به مخاطب دادم، بعدا حتما مراجعه کنم و حرف‌ام را اصلاح کنم. طبیعی است که این حساسیت شخصی، برای من حکم یک معیار سنجش را هم ادا کند و در برخورد با دیگر دوستان، مخاطبان و یا وبلاگ‌نویسان، هیچ معیاری بالاتر از صداقت و البته شهامت اقرار به اشتباه نشناسم.

دروغ که اصلا جای بحث ندارد، اما وبلاگ‌نویسی که اطلاع اشتباه به مخاطب‌اش بدهد، اگر پس از مشخص‌شدن اشتباه‌اش آن را جبران نکند، مصرانه بخواهد از زیر بار اشتباه‌اش فرار کند و یا به امید فراموش شدن‌اش از جانب مخاطب سکوت کند به صورت شخصی «حقیرانه» رفتار کرده و این فارغ از مواضع و یا جایگاه علمی/رسانه‌ای اوست. پس به مخاطبان هم توصیه می‌کنم که تحت هیچ شرایطی، از این یک مورد اخلاقی چشم‌پوشی نکنند. اختلاف نظر در مسایل سیاسی و اجتماعی همواره قابل درک و پذیرش و ای بسا ضروری است؛ اما «دروغ» و «فرار از پذیرش اشتباه» تحت هیچ شرایطی نباید مورد اغماض و چشم‌پوشی قرار گیرد، چرا که این نطفه‌ی بی‌بازگشت هر منکر زشت دیگری است.

پی‌نوشت:
از دوستانی هم که هنوز ندیده‌ام در این مورد نوشته باشند دعوت می‌کنم که یک چیزی بنویسند.

قاضی تایب
حسین سناپور
روح‌سوار
مرثیه‌های خاک
آهستان
بامدادی
بر ساحل سلامت
گزاره‌ها

ترجمه وارده: صهیونیسم به کجا می‌رود؟

مترجم: ایمان احسانی*

مقدمه مترجم: «اسلاوی ژیژک» این یادداشت را چند روز پیش از سخنرانی نتانیاهو در کنگره آمریکا در مورد ایران نوشته است اما به مساله اصلی یعنی همان مساله نزاع اسرائیل و فلسطین پرداخته است. استدلال‌های حامیان اسرائیل را به طور تاریخی تا به امروز بررسی کرده و تحول طنزآمیز و عبرت آموز آن را نشان داده است.
 * * *

در جولای ۲۰۰۸ روزنامه «دای پرس Die Presse » در وین کاریکاتوری از دو اتریشی گردن کلفت چاپ کرد که به نظر نازی می‌رسیدند، یکی از آن‌ها روزنامه‌ای در دستش داشت و به دوستش اینطور توضیح می‌داد: «اینجا دوباره می‌تونی ببینی که چطور از یه یهودستیزی کاملا موجه به عنوان یه نقد بی‌ارزش از اسرائیل سوء استفاده شده!»

این جوک به استدلال اصلی صهیونیست‌ها علیه منتقدان سیاست‌های دولت اسرائیل تبدیل می‌شود (صهیونیست‌هایی که می گویند): مثل هر دولت دیگری دولت اسرائیل می‌تواند و باید مورد قضاوت و در نهایت نقادی قرار بگیرد اما منتقدان اسرائیل  از انتقاد موجه از سیاست اسرائیل برای مقاصد یهودستیزانه سوء استفاده می‌کنند.

آیا زمانی که حامیان بنیادگرای مسیحیِ سیاست‌های اسرائیل، نقدهای چپ‌گرایان از آن سیاست‌ها را رد می‌کنند استدلال ضمنی‌شان به طرز عجیبی شبیه کاریکاتور آن روزنامه  نیست؟ آندرس برویک (Anders Breivik) را به خاطر بیاورید، قاتل  مهاجرستیز نروژی: او یهودستیز اما طرفدار اسرائیل بود زیرا او اسرائیل را خط مقدم مقاومت در برابر گسترش اسلام می‌دید؛ او حتی می‌خواست معبد اورشلیم را بازسازی کند.

به عقیده او یهودی‌ها خوب‌اند چون تعدادشان زیاد نیست؛ یا آن طور که او در مانیفست‌اش نوشت: «مساله‌ای به نام مساله یهود در اروپای غربی وجود ندارد (به جز در انگلیس و فرانسه) زیرا ما فقط یک میلیون یهودی در اروپای غربی داریم که هشتصد هزار نفر از آن‌ها در فرانسه و انگلیس زندگی می‌کنند. از طرف دیگر آمریکا با داشتن ۶ میلیون یهودی (۶ برابر بیشتر از اروپا) در واقع با مساله یهود مواجه است. او نهایت پارادوکس یک یهودستیز صهیونیست بود و ما نشانه‌های این وضع عجیب و غریب را بیشتر از آنچه انتظار داریم می‌بینیم.

نتانیاهو نخست وزیر اسرائیل در دیدار اخیرش از فرانسه برای بزرگداشت قربانیان کشتار پاریس، جامعه یهودیان فرانسه را (که بزرگترین گروه یهودی در اروپا هستند) به دلایل امنیتی به مهاجرت به اسرائیل فراخواند. حتی او پیش از ترک پاریس اعلام کرد از یهودیان فرانسه با آغوش باز در اسرائیل استقبال خواهد شد.

تیتر روزنامه لهستانی «گازتا ویبورسا» (Gazeta wyborsza ) همه حرف را می‌زند: «اسرائیل فرانسه را بدون یهودی می‌خواهد». می‌توان این را اضافه کرد که «همان طور که یهودستیزان فرانسوی می‌خواهند»! قانون اساسی دولت اسرائیل که از دید اروپا راه حل نهایی مساله یهود بود (یعنی خلاص شدن  از دست یهودها) بوسیله خود نازی‌ها پذیرفته شده بود! آیا ایجاد دولت اسرائیل  ادامه جنگ علیه یهودی‌ها بوسیله سایر ابزارها(ی سیاسی) نیست؟ آیا این « ننگ بی عدالتی» نیست که به دولت اسرائیل تعلق می‌گیرد؟

۲۶ سپتامبر ۱۹۳۷ تاریخی است که هیچ کس مایل نیست در تاریخ یهودستیزی آن را به یاد بیاورد. در آن روز «آدولف آیشمن» و دستیارش سوار قطاری در برلین شدند تا از فلسطین دیدار کنند. ژنرال «هیدریش» افسرعالی مقام نازی خودش به آیشمن این مجوز را داد که دعوت «فیوال پولکس» (Feivel Polkes) عضو عالیرتبه «هاگانا» (سازمان امنیتی صهیونیست‌ها) را برای دیدار از تل‌آویو بپذیرد و آن‌جا در مورد هماهنگی سازمان‌های آلمانی و یهودی به منظور تسهیل مهاجرت یهودی‌ها به فلسطین بحث و تبادل نظر کنند.

هم آلمان‌ها و هم صهیونیست‌ها می‌خواستند بیشترین تعداد ممکن از یهودی‌ها را به فلسطین مهاجرت بدهند: آلمان‌ها ترجیح می‌دادند یهودی‌ها را از اروپای غربی خارج کنند و صهیونیست‌ها خودشان می‌خواستند یهودی‌ها در فلسطین باشند تا عرب‌ها به سرعت در اقلیت قرار گیرند. (این دیدار به دلیل شورش‌های خشونت باری که باعث شد بریتانیا راه ورود به فلسطین را ببندد انجام نشد. اما «آیشمن» و «پولکس» این ملاقات را چند روز بعد در قاهره انجام دادند و در مورد همکاری آلمان‌ها و صهیونیست‌ها تبادل نظر کردند)

آیا این رویداد غریب مورد فوق العاده‌ای از اشتراک منافع نازی‌ها و صهیونیست‌های افراطی نیست؟ در هر دو مورد، هدف یک نوع «پاکسازی قومی» بود یعنی تغییر خشونت بارِ نسبتِ گروه‌های قومی در جمعیت. (در ضمن باید به روشنی گفت که این معامله با نازی‌ها از جانب یهودی‌ها قابل سرزنش نیست چرا که عملی در شرایط سخت و دشوار بود)

آن‌هایی که حافظه‌شان حداقل به چند دهه قبل بر می‌گردد نمی‌توانند از توجه به این نکته غفلت کنند که استدلال کسانی که از سیاست‌های اسرائیل در برابر فلسطین دفاع می‌کنند به کلی تغییر کرده است. تا اواخر سال‌های ۱۹۵۰ یهودی‌ها و رهبران اسرائیل صادقانه به این واقعیت که آن‌ها هیچ حقی بر فلسطینی‌ها ندارند اذعان داشتند و حتی با غرور خوشان را «تروریست» معرفی می‌کردند. تصور کنید اگر ما چنین اظهاراتی را در رسانه‌های امروزی می‌خواندیم: «دشمنان ما و افرادی که نه دوست ما بودند نه دشمن ما، ما را تروریست نامیدند. با این وجود ما تروریست نبودیم ... ریشه‌های تاریخی و زبانی عبارت ترور ثابت می‌کند که این عبارت نمی‌تواند در مورد یک جنگ انقلابی برای آزادی به کار رود ... جنگجویان آزادی باید مسلح شوند وگرنه در حمله‌ای شبانه له می‌شوند ... جنگ برای شرافت بشر علیه ستم و سلطه چه ربطی به تروریسم دارد؟»

امروزه ممکن است این اظهارات به یک گروه تروریستی اسلامی منتسب شود اما نویسنده چنین عباراتی کسی نیست جز «منخم بگین» (Menachem Begin) در سال‌هایی که «هاگانا» با نیروهای بریتانیایی در فلسطین می‌جنگید.

جالب این که در آن سال‌های درگیری یهودی‌ها با نیروی نظامی بریتانیا در فلسطین، عبارت «تروریست» بار معنایی مثبتی داشت. قابل توجه است که بدانیم نسل اول رهبران اسرائیلی، صراحتا به این واقعیت اذعان داشتند که ادعای آن‌ها در مورد زمین فلسطینی‌ها، نمی‌تواند بر مبنای عدالت عام و کلی باشد. در حالی که امروز ما آن واقعیت را جنگی ساده بین دو گروه برای غلبه یافتن بر دیگری  در نظر می‌گیریم که هیچ میانجی‌ای برای آن وجود ندارد.

«دیوید بن گوریون» اولین نخست وزیر اسرائیل اینطور نوشت: «هر کسی سنگینی مشکلات در روابط بین اعراب و یهودی‌ها را می‌داند اما هیچ کس نمی‌داند راه حلی برای این مشکلات وجود ندارد. راه حلی نیست! اینجا پرتگاهی عمیق است که هیچ چیز نمی‌تواند دو طرفش را به هم وصل کند. ما می‌خواهیم این زمین مال ما باشد و اعراب می‌خواهند مال آن‌ها باشد».

مشکل این دیدگاه واضح است: کشمکش‌های قومی برای زمین را این‌چنین از  ملاحظات اخلاقی معاف کردن، بیش از این پذیرفتنی نیست. به همین دلیل است که شیوه «سیمون ویسنتال» (Simon Wiesenthal) [نویسنده یهودی اتریشی که از هولوکاست جان به در برده بود[ در کتاب «عدالت نه انتقام» وقتی به این معضل می‌رسد عمیقا مساله‌دار به نظر می‌رسد: «روزی باید فهمیده شود غیرممکن است بدون مردمی که در آن منطقه زندگی کرده‌اند و حقوقی که از آن محروم شده‌اند را یافته اند، دولتی تاسیس شود. باید خشنود بود که این تجاوز و تعدی‌ها در درون مرزها می‌ماند و افراد کمی تحت تاثیر آن قرار می‌گیرند. زمانی که اسرائیل پایه گذاری شد چنین وضعیتی بود ... از این گذشته جمعیت یهودی زمانی طولانی آنجا بودند و فلسطینی‌ها در مقایسه کم شمار بودند و نسبتا گزینه‌های زیادی برای جایگزین کردن داشتند».

آنچه «ویسنتال» اینجا از آن حمایت می‌کند چیزی غیر از خشونت دولتی با یک چهره انسانی نیست. خشونتی با تخلفات محدود.

در هر حال از دید ما جالب‌ترین جمله گفتار وینستال یک صفحه قبلتر است، جایی که می‌نویسد: «دولت همیشه پیروز اسرائیل نمی‌تواند همیشه به هم‌دردی با قربانیان متکی باشد». به نظر می‌رسد که منظور ویسنتال این است که حالا دیگر «دولت همیشه پیروز» اسرائیل نیازی ندارد که مانند یک قربانی رفتار کند بلکه می‌تواند کاملا قدرتش را نشان دهد.

این ممکن است زمانی درست باشد که این موضع گیری نسبت به قدرت، مسئولیت‌های تازه را هم شامل شود. مساله در حال حاضر این است که دولت اسرائیل هر چند «همیشه پیروز» است، اما هنوز بر تصویری از یهودیان به مثابه قربانیان متکی است تا قدرت طلبی خودش را مشروعیت ببخشد و منتقدان خودش را به حمایت از هولوکاست متهم کند. «آرتور کستلر» ضدکمونیست بزرگ، این دیدگاه عمیق را این گونه فرمول‌بندی کرد: «اگر قدرت فاسد می‌کند، شکنجه و آزار هم قربانیان را فاسد می‌کند، هرچند به شیوه‌های ظریف‌تر و تراژیک‌تری».

این شکاف مهلکی در یک استدلال قوی در دفاع از دولت/ملت یهود پس از هولوکاست است که می‌گوید: یهودی‌ها با تاسیس دولت خودشان به وضعیت دست به دست شدن میان لطف و بخشش دولت‌های مختلف و تساهل یا عدم تساهل ملت‌های شان پایان دادند.

هرچند این استدلال با دلایل مذهبی متفاوت است اما به سنت مذهبیِ توجیه مکان جغرافیاییِ دولتِ جدیدِ یهود تکیه می‌کند. این استدلال به شکلی آدم را در موقعیت یک جوک قدیمی قرار می‌دهد که در آن مردی دیوانه کیف پولش را زیر نور چراغ خیابان جستجو می‌کرد نه در گوشه تاریکی که آن را گم کرده بود، با این استدلال که زیر نور بهتر می‌تواند ببیند: یهودی‌ها زمین فلسطینی‌ها را گرفتند، نه زمین کسانی که آن‌ها را آن همه آزار دادند و بنابراین باید به آن‌ها خسارت می‌دادند؛ چون یهودی‌ها این روش برایشان آسانتر بود!

در سال‌های ۱۹۶۰ به خصوص بعد از جنگ ۱۹۶۷ فرمول جدیدی پیدا شد: «صلح در ازای زمین» (بازگشت به مرزهای پیش از سال  ۱۹۶۷ از سوی اسرائیل در برابر به رسمیت شناخته شدن از سوی اعراب) و راه حل دو دولت (یک دولت فلسطینی مستقل در کرانه غربی و غزه). هر چند این راه حل رسما از سوی سازمان ملل، آمریکا و اسرائیل تائید شد در عمل به تدریج کنار گذاشته شد. به دلیل سکونت فزاینده یهودی‌ها در کرانه باختری مفهوم حاکمیت دولت فلسطینی هر چه بیشتر به توهم بدل می‌شود.

راه حلی که در حال جایگزین شدن است به طور فزاینده‌ای در رسانه‌ها آشکار می‌شود. «کارولین بی.گلیک» (Caroline B. Glick) نویسنده کتاب «راه حل اسرائیل: طرح یک دولت برای صلح در خاورمیانه» اخیرا در مقاله‌ای با عنوان «دولت فلسطینی نباید باشد»(+) در نیویورک تایمز نوشت آن‌هایی که به رسمیت شناختن فلسطین به مثابه یک دولت را پیشنهاد می‌دهند: «می‌دانند که با به رسمیت شناختن فلسطین کمکی به صلح نمی‌کنند. آن‌ها نابودی اسرائیل را سرعت می‌بخشند. حتی اگر اروپایی‌ها اندکی به آزادی و صلح علاقه‌مند بودند  دارند با این کار خلافش را انجام می‌دهند. آن‌ها می‌توانند برای قدرتمند کردن و گسترش اسرائیل به عنوان تنها منطقه پایدار دارای آزادی و آرامش در منطقه تلاش کنند. آن‌ها می‌توانند راه حل جعلی دو دولت را رها کنند. راه‌حلی که صرفا ترفندی برای نابودی اسرائیل و جایگزین کردنش با یک دولت ترور است ... با این سیاست اروپا در مورد اسرائیل که با کوری استراتژیک و زوال اخلاقی همراه است، اسرائیل و طرفدارانش باید حقیقت را در مورد فشار برای به رسمیت شناختن دولت فلسطینی بگویند. این سیاستی برای صلح و عدالت نیست، این سیاستی است برای نفرت از اسرائیل و آن‌هایی که فعالانه محو اسرائیل را دنبال می‌کنند».

به طور خلاصه آنچه که به عنوان راه حل دو دولت، سیاستی بین‌المللی بود (و هنوز هست) حالا به عنوان دستورالعملی برای نابودی اسرائیل به راحتی انکار می‌شود و واضح است که به دور از دیدگاه اقلیتی افراطی، این جهت گیری صریحی در مورد کوچ اجباری فلسطینی‌ها از کرانه باختری در دهه‌های اخیر است: توسعه شهرک‌های جدید (که بخش بزرگی از آن‌ها در شرق و نزدیکی مرز مصر است) وجود دولت فلسطینی در کرانه باختری را ناممکن می‌کند.

اغلب نمی‌توان این طنز مسخره را نادیده گرفت که اسرائیل هر چه قوی‌تر می‌شود بیشتر خودش را در معرض تهدید معرفی می‌کند. چنین وضعی را در سایر حوزه‌ها (گسترده‌تر شدن آنچه معیار یهودستیزی به حساب می‌آید) هم می‌توان دید. زمانی که اپرای «مرگ کلینگهوفر» اثر «جان آدامز» دوباره روی صحنه رفت در اولین نمایش «مردان و زنان در لباس‌های رسمی از موانع پلیس گذشتند در حالی که معترضان فریاد می‌زدند "شرمت باد!" و "ترور هنر نیست!". یک تظاهر کننده دستمال سفیدی را در هوا تکان می‌داد که رنگ سرخی روی آن پاشیده شده بود. دیگران در ویلچرها مترصد فرصت خیابان را پر کرده بودند ... کلینگهوفر از سوی منتقدین تحسین شده بود که باعث تحریک احساسات شده است تنها به خاطر موضوعش: قتل لئون کلینگهوفر یک یهودی آمریکایی روی ویلچر بوسیله اعضای جبهه آزادی فلسطین در سال ۱۹۸۵ در ماجرای ربودن یک کشتی مسافری».

یک معترض به نام «هیلاری بار» ۵۵ساله و پرستار کودک گفت که او باور دارد این اپرا تروریستی است: «نمایش این اپرا وسط منهتن پیامش این است: برید بیرون یکی رو بکشید و یه تروریست باشید، اون‌وقت ما هم یه نمایشنامه در موردتون می‌نویسیم»! چطور نمایشی که پیشتر در سال ۱۹۹۱ بدون هیچ مشکلی از طرف مردم پذیرفته شده بود حالا به عنوان یهودستیزی و حمایت از تروریسم نفی می‌شود؟

نشانه دیگری از چنین تغییر وضعیتی: اخیرا در مصاحبه‌ای «آیان هیرسی علی»(+) ادعا کرد که نخست وزیر اسرائیل بی بی نتانیاهو باید به خاطر عملیات جنگی مداوم ارتش اسرائیل علیه حماس جایزه نوبل بگیرد. او (کسی که اسلام را به عنوان «مکتب پوچ گرایانه مرگ» نفی می‌کند) در پاسخ به این سوال که چه کسی را تحسین می‌کند؟ نتانیاهو را در لیست خودش قرار داد و گفت او را به این دلیل تحسین می‌کند: «چون اون از جهات مختلف تحت فشار بسیار زیادیه  و با این وجود اونچه رو که برای مردم اسرائیل بهترینه انجام می‌ده، اون وظیفه‌اش رو انجام میده. من واقعا فکر می‌کنم اون باید جایزه نوبل بگیره. در یه دنیای منصفانه اون این جایزه رو می‌گیره».

به جای رد کردن این گفته به عنوان حرفی مضحک باید طنز ظالمانه‌ای که در حقیقت جزیی آن است را کشف کنیم. البته که اسرائیل در تلاش‌اش برای صلح صادق است؛ (مطابق تعریف اشغال گران یک کشور می‌خواهند در کشوری که آن را اشغال می‌کنند صلح کنند) اما سوال واقعی این است که آیا اسرائیل کرانه باختری را اشغال کرده است یا نه و آیا مقاومت از جمله مقاومت مسلحانه حق مشروع ساکنان آن هست یا نه؟

در همین باره و برای دفاع از حق اسرائیل در مورد نگه داشتن کرانه باختری «جان ویت» اخیرا «خاویر باردم» و «پنه لوپه کروز» را به خاطر انتقاد از بمباران غزه توسط ارتش اسرائیل(اینجا+) مورد حمله قرار داد. (اینجا+) او می‌گوید: «آن‌ها آشکارا در مورد کل داستان تولد اسرائیل جاهل‌اند. یعنی زمانی که در سال ۱۹۴۸ از سوی سازمان ملل به مردم یهود قسمتی از زمینی پیشنهاد شد که در سال ۱۹۲۱ برای آن‌ها کنار گذاشته شده بود و نیمی دیگر از آن زمین نیز به مردم فلسطین پیشنهاد شد».

اما اینجا واقعا چه کسی جاهل است؟ فرم مجهول فعل «کنار گذاشته شدن» این سوال را در ابهام می‌گذارد که: بوسیله چه کسی(کنار گذاشته شد)؟!

البته «ویت» ارجاع غیرمستقیمی به اعلامیه بالفور می‌دهد؛ یک ارباب (وزیر خارجه انگلیس) زمینی را که متعلق به کشور او نیست به دیگران وعده می‌دهد. ( نیازی به ذکر این نکته نیست که ویت به گونه‌ای وانمود می‌کند که گویی آن زمین برای مردم یهود «کنار گذاشته شده بود» و یهودی‌ها با سخاوت فقط نیمی از آن را پذیرفتند) علاوه بر این «ویت» اسرائیل را ملتی عاشق صلح معرفی می‌کند که صرفا زمانی که مورد حمله قرار می‌گیرد از خودش دفاع می‌کند.

اما درباره اشغال شبه جزیره سینا توسط اسرائیل در سال ۱۹۵۶ چه می‌توان گفت (همراه با اشغال منطقه کانال سوئز بعد از ملی کردن آن بوسیله جمال عبدالناصر)؟ حتی آمریکا این عمل را به عنوان تجاوز محکوم کرد و به اسرائیل فشار آورد تا عقب‌نشینی کند.

همچینین ادعا می شود که یهودی‌ها حق تاریخی برای داشتن سرزمین اسرائیل داشتند که به اعتقاد آن‌ها بوسیله خدا به آنان داده شد. چگونه؟ بخش اول و دوم انجیل مسیحیان که تاریخ مردم یهود پیش از تولد مسیح را روایت می‌کند آن واقعه را به صورت یک پاکسازی قومی توصیف می‌کند. اسرائیلیان  بعد از رهایی‌شان از بردگی در مصر به سرزمین موعود می‌رسند و خدا به آنان دستور می‌دهد که به کلی مردم اشغال کننده این نواحی (کنعانی‌ها) را نابود کنند: «اسرائیلیان هیچ جنبنده‌ای را زنده باقی نگذاشتند». (اینجا بخوانید+)

کتاب یوشع ( Joshua يوشع‌ دستيار موسی‌ بود كه‌ در دوران‌ چهل‌ ساله‌ قوم‌ اسرائيل‌ در بيابان‌، فرماندهی لشكر اسرائيل‌ را به‌ عهده‌ داشت‌. پس‌ از مرگ‌ موسی‌، يوشع‌ رهبر قوم‌ اسرائيل‌ می‌شود تا قوم‌ را به‌ سرزمين‌ موعود رهبری كند.) انجام دستور خدا را این طور روایت می کند: «آن‌ها شهر را به خدا هدیه کردند و با شمشیر هر موجود زنده‌ای را در آن نابود کردند؛ مرد و زن، پیر و جوان، خر و گوسفند». (+)  چند فصل بعد می‌خوانیم که یوشع «هیچ جنبنده‌ای را باقی نگذاشت. هر چه را نفس می‌کشید نابود کرد درست همان طور که خدای اسرائیل دستور داده بود». (+)

این متن اشاره می‌کند که یوشع شهر به شهر به دستور خدا همه را از دم شمشیر گذراند و هیچ موجود زنده‌ای را به جا نگذاشت. طنز قضیه وقتی به اوجش می‌رسد که در ذهن بیاوریم مطابق بعضی بررسی‌ها اسرائیل اتئیست (بیخدا)ترین دولت در جهان است ( بیش از ۵۰ درصد یهودی‌ها دراسرائیل به خدا باور ندارند). استدلال آن‌ها چیزی شبیه به این است: «ما به خوبی می‌دانیم که خدایی نیست اما با این وجود ما معتقدیم که خدا به ما این سرزمین مقدس را داد»!

آیا این به این معنی است که یهودی‌ها تا حدی به خاطر آن پاکسازی قومی آغازین مقصرند؟ مطلقا نه. در زمان‌های قدیم (و نه خیلی قدیم) بیش و کم همه گروه‌های قومی همان طور عمل می‌کردند. درس ساده‌ای که باید گرفت این است که هر شکلی از مشروعیت بخشیدن به ادعای تصاحب زمین بوسیله توسل به گذشته اسطوره‌ای باید رد شود. برای حل (یا حداقل کنترل) نزاع فلسطین/اسرائیل ما نباید در گذشته دور غرق شویم، بلکه بر عکس، باید گذشته را فراموش کنیم. (گذشته‌ای که اساسا در هر موردی به طور مداوم برای مشروعیت بخشی به ادعاهای زمان حال بازسازی می‌شود)

درس مهمتر دیگری که باید گرفت این است که در نهایت مردم یهود خودشان هزینه سیاست‌های بنیادگرایانه قومی را می‌پردازند که آن‌ها را به طرز غریبی به محافظه‌کاری یهودستیزانه نزدیک می‌کند. این سیاست‌ها یهودیان را که بدون شک خلاق‌ترین و مولدترین گروه روشنفکری در میان مردمان جهان‌اند را به گروهی قومی/نژادی بدل می‌کند که با حرص و ولع «خون و خاک1» ویژه خود را می‌بلعند.

پی‌نوشت مترجم:
* دبیر سابق انجمن اسلامی دانشکده فنی دانشگاه مازندران

۱- ژیژک در اینجا زیرکانه به جای عبارت انگلیسی از اصطلاح آلمانی Blut und Boden استفاده می‌کند تا غیرمستقیم بر این طنز تاریخی تاکید کند که یهودیانِ قربانی سیاست‌های فاشیستی/نژادی نازی‌ها، خود به عاملان همان سیاست‌ها تبدیل شده‌اند!

پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.



۱۲/۱۰/۱۳۹۳

من هم روزی داستانی می‌نویسم!


«سالومون نورثاب» ۱۲ سال گرفتار شد. ۱۲ سال در دام آنانی که نمی‌پذیرفتند انسان‌ها با هم برابرند. او «۱۲ سال بردگی» را تحمل کرد تا سرانجام روزی آزادی‌اش را به دست آورد و خاطرات آن سال‌های سیاه را بنویسد. سال‌ها گذشت. قوانین شرم‌آور برده‌داری از میان رفت اما داستان «سالومون نورثاب» هم‌چنان باقی ماند تا آیندگان بار دیگر آن را بخوانند، فیلم‌اش را بسازند و به یاد بیاورند که در سال‌های نه خیلی دور، چطور انسان‌ها گرگ انسان بودند. زمستان گذشته و حالا می‌شود مرور کرد که در آن سال‌های سیاه، هرکسی کجا ایستاده بود. چه کسی جنایت کرد؟ چه کسی هم‌کاری کرد؟ چه کسی سکوت کرد؟ و البته چه کسی در برابر بی‌عدالتی ایستاد. من هم فکر می‌کنم روزی باید داستانی مشابه بنویسم.

دور یا نزدیک، سرانجام روزی فراخواهد رسید که «آپارتاید مذهبی» از کشور من هم رخت ببندد. آن وقت، من داستان روزهای سیاهی را خواهم نوشت که در آن، انسان‌هایی صرفا به دلیل باورهایی مذهبی از ساده‌ترین و بدیهی‌ترین حقوق انسانی خود محروم می‌شدند. انسان‌هایی که مثل خود ما، در کنار ما، به رنگ و شمایل و زبان خود ما زندگی می‌کنند، اما درست در زیر سایه بی‌خبری یا سکوت ما زجر می‌کشند و مورد ظلم قرار می‌گیرند.

در آن روز، آن روزی که انسان‌ها همدیگر را صرفا به دلیل باورهای مذهبی «دشمن» یا «سایه شیطان» قلمداد نکنند، من داستان روزهایی را می‌نویسم که نوجوانانی صرفا به دلیل باورهای مذهبی ممنوع‌التحصیل می‌شدند. به دانشگاه راه‌شان نمی‌دادند و یا از نیمه راه تحصیل اخراج‌شان می‌کردند. از حق ساده استخدام برای کار کردن محروم می‌شدند و هر سو محصور می‌شدند تا بدون تحصیل، بدون کار و البته بدون حق اعتراض در مرگی خاموش و تدریجی دفن شوند.

آن روز، من در داستان خودم، تصویر گرگ‌های انسان‌نمایی که در برابر هم‌نوع‌شان دست به چنین ظلم‌هایی می‌زنند را به خوبی ترسیم می‌کنم چرا که از نزدیک شمار زیادی از آن‌ها را دیدم‌ام و برق شرارت و لذت شهوت‌انگیزی که از ظلم خود احساس می‌کنند را در چشمان‌شان خوانده‌ام. آن روز تصویر دیگرانی را ترسیم می‌کنم که تعفن توجیه‌گری خود را در پس نقاب «مصلحت» پنهان می‌کنند و به جای آنکه ملامت‌گر ظالم باشند، نصیحت‌گر مظلوم می‌شوند. این «قاضی شارح»های قرن بیست و یکم، همچون حلقه استحکام‌بخش زنجیره استبداد و سرکوب، از مظلوم می‌خواهند که به مصلخت باورهای‌اش را پنهان کند و برای بقا «دروغ» بگوید تا خیال ظالم از هرگونه طغیان و تمردی آسوده باقی بماند. و البته آن روز از شمار بی‌حساب سایه‌هایی خواهم نوشت که نخواستند صدای مظلومیت دیگری را در کنار خود بشنوند، یا به گوش وجدان خود لالایی خواندند که «هنوز وقت آن نرسیده» یا «این دیگر تندروی است». این‌ها جاده صاف‌کن‌های مسیر ماشین «آپارتاید مذهبی» هستند.


آن روز اما، چند تصویر دیگر را هم باید ترسیم کنم. تصویر تک چهره‌هایی که خود را در خطر انداختند تا در برابر ظلم خاموش ننشسته باشند. من سیمای تک‌تک‌شان را به خوبی به خاطر خواهم سپرد روزی که داستان‌ام را بنویسم، همه شهادت می‌دهند که آن‌ها قهرمانان روسپید داستانی هستند از روزهایی سیاه، و من حتما یک روز این داستان را می‌نویسم.

۱۲/۰۳/۱۳۹۳

حیات وحش ایران، چشم‌انتظار یک پرونده قضایی


اختلاف نظر اینجاست: آیا محیط‌بانان نیز ضابط قضایی هستند یا خیر؟

دادگاه بدوی رسیدگی به اتهام قتل عمد محیط‌ بان دنا می‌گوید خیر. این دادگاه «سازمان حفاظت از محیط زیست» را به رسمیت نمی‌شناسد و مجوز این سازمان برای حمل سلاح به محیط‌ بانان را قانونی نمی‌داند. نتیجه آنکه در درگیری محیط‌بان «دنا» با یک شکارچی غیرقانونی، حکم او را «قتل عمد» دانسته و مستوجب اعدام می‌داند.

با این حال، «قانون حفاظت و به‌سازی محیط زیست» صراحتا ماموران سازمان محیط زیست را ضابطان دادگستری قلمداد کرده و برای این سازمان یک گارد مشخص با لباس‌های متحدالشکل در نظر گرفته است. این «ضابط قضایی» در واقع شکل دیگری از پلیس است که حق حمل سلاح و تعقیب متخلفان را دارد. حالا «دیوان عالی کشور» هم وارد پرونده شده و با تایید همین قانون، حکم دادگاه بدوی را رد کرده است. (اینجا+)

حال و با توجه به اینکه در پرونده محیط بان «دنا»، یک گروه کارشناس تخصصی تایید کرده‌اند که مقررات قانونی به کارگیری اسلحه رعایت شده است، نه تنها حکم اشد مجازات (قصاص به نفس) برای وی صادق نخواهد بود، بلکه می‌تواند تا حد آزادی و ای بسا تشویق و ترفیع هم تغییر کند. این فاصله بعید، صرفا ناشی از تفسیر متفاوت دو مرجع قضایی از یک قانون است که اهمیت ویژه دستگاه قضایی را نشان می‌دهد. خوش‌بختانه این بار دیوان عالی به موقع در پرونده ورود کرده است، اما مساله صرفا در سطح اعدام یک فرد خلاصه نمی‌شود. تایید نظر دادگاه بدوی می‌تواند چراغ سبزی به تمامی شکارچیان غیرقانونی، و آب سردی بر روحیه و تلاش تمامی محیط‌بانان کشور باشد. این یعنی کل حیات وحش کشور باید چشم‌انتظار فرجام نهایی این پرونده باشد.

پی‌نوشت:

این یادداشت را با اقتباس از متنی در صفحه فیس‌بوکی «وکیل مشاور» نوشتم. صفحه‌ای تازه‌کار و به نظرم بسیار مفید است که با بیانی ساده و کوتاه به بررسی ابعاد حقوقی مسایل روزمره می‌پردازد. اگر عضو فیس‌بوک هستید پی‌گیری آن را توصیه می‌کنم.

۱۲/۰۲/۱۳۹۳

در مورد قرارداد کرسنت


این متن را به درخواست دوستی و در پاسخ به انتقاد گروهی از اصول‌گرایان به زمزمه تجدید قرارداد کرسنت نوشته‌ام. مساله بیش از اندازه حواشی دارد و من سعی کرده‌ام در جنبه‌های مختلف تا جای ممکن به صورت خلاصه اشاره‌ای داشته باشم.

خود قرارداد

بزرگ‌ترین ایرادی که به اصل قرارداد وارد  می‌شود، نرخ پایین خرید گاز به نسبت نرخ رایج جهانی است. (یعنی اینجا دو عدد داریم که بدون وارد کردن نظرات شخصی می‌توانیم با هم مقایسه کنیم و شک و شبه‌ای در کار نیست) مساله این است که برای سنجش عیار یک معامله، نرخ فروش تنها فاکتور موثر نیست. عوامل دیگر می‌توانند به این صورت دخیل باشند:

۱- زمان پرداخت پول
۲- امکان رقابت
۳- نیاز و ضرورت
۴- خطر رقبا

۱- برای گزینه نخست باید بدانیم که کشور ما توان فنی و سرمایه لازم برای استخراج مستقیم و فروش این حجم گاز را نداشت. (اگر داشت ظرف ۱۵ سال گذشته این کار را می‌کرد) پس گزینه پیش روی طرف ایرانی این بود «یا الآن در برابر این گاز ۱۰ میلیارد دلار پول بگیر، یا ۳۰ سال صبر کن که شاید(!) بتوانی بعد از آن گاز را به ۲۰ میلیارد دلار بفروشی». (هر دو عدد ۱۰ و ۲۰ میلیارد دلار فرضی هستند) منتقدین با تاکید بر قیمت ۲۰ میلیارد دلار ادعا می‌کردند که قرارداد ننگین و با «ضرر» ۱۰ میلیارددلاری همراه بوده است. مدافعین تصور می‌کردند اینکه ما امروز ۱۰ میلیارد دلار را به دست بیاوریم و در جای دیگری سرمایه گزاری کنیم طی ۳۰ سال آینده چندین برابر آن ۲۰ میلیارد اصلی را به دست می‌آوریم.

۲- گزینه دوم به صورت معمول در مناقصه‌ها مطرح است. اینکه آیا کسی پیشنهاد بهتری داده است؟ نفت و گاز زمانی ارزشمند هستند که مشتری داشته باشند. کشور ما با داشتن دومین ذخایر گازی جهان سهمی از بازار گاز جهان ندارد. یعنی آن مقام دوم فقط به درد دل خوش کردن ما می‌خورد. وقتی هیچ گزینه دیگری پیشنهاد نشده، مقایسه شرایط قرارداد عملا کار دشواری است.

۳- امکان رقابت، به سهم ما از بازار گاز جهان بر می‌گردد. چرا ما با این ذخایر بزرگ در بازار جهانی حضور نداریم یا بسیار ضعیف هستیم؟ دقیقا به همین دلیل که هنوز قدم‌های نخستین را بر نداشته‌ایم. این قدم‌های نخستین، گاهی خودشان به صورت مستقیم سود اقتصادی ندارند و صرفا کمک می‌کنند که زمینه سودهای آینده فراهم شوند. درست مثل مغازه‌داری که برای جا افتادن در بازار، تا مدتی کالاهایش را با قیمت کمتر و سود بسیار ناچیز به فروش می‌رساند.

۴- اگر در گذشته توضیح این مساله دشوار بود، امروز و با مشاهده اقدام عربستان در کاهش قیمت نفت باید درک آن ساده‌تر باشد. طبیعتا فروش نفت به قیمت بالاتر برای عربستان هم سود بیشتری دارد. اما اگر این فروش با قیمت بالاتر سبب شود که استخراج نفت به شیوه‌های دیگر و یا سرمایه‌گزاری در بخش انرژی‌های پاک مقرون به صرفه باشد، آنگاه این خطر ایجاد می‌شود که ورود رقبای جدید کل ارزش نفت را زیر سوال ببرد. پس ارزش دارد که دست‌‌کم برای مدتی از سود مستقیم نفت گران‌قیمت چشم‌پوشی شود تا رقبای دیگر از دور خارج شوند. تقاضای خرید گاز هم نامتناهی نیست. اگر ما یک مشتری گازی را از دست بدهیم و آن مشتری با صرف هزینه‌های بالا اقدام به سرمایه‌گزاری در منطقه‌ای دیگر کند، دیگر معلوم نیست ولو با کاهش قیمت هم بتوانیم دوباره او را جذب کنیم. (دقت کنید که قیمت خود نفت و گاز نسبت به هزینه‌های سرمایه‌گزاری استخراج و انتقال آن‌ها در درجه دوم اهمیت قرار دارد)

شیوه ارایه رسانه‌ای

علی‌رغم اشاره به تمام موارد قبلی، من نمی‌توانم از قرارداد کرسنت انتقاد و یا دفاع کنم. چنین قضاوتی منوط می‌شود به کسب اطلاعات بسیار بیشتر از متن قرارداد و البته شرایط دیگر کشورها برای سرمایه‌گزاری و فروش گاز. تلاش من صرفا در این راستا است که نشان بدهم اظهار نظرهای چند سطری رسانه‌ای و صدور احکام «خیانت» برای چنین مسایلی به این سادگی‌ها نباید رخ بدهد. با این حال در کشور ما رقابت‌های سیاسی داخلی به سادگی گاه منافع بزرگ و ملی کشور را هم قربانی می‌کند. پس اگر جناحی احساس کند می‌تواند با تبلیغات رسانه‌ای پیچیدگی‌های یک قرارداد را در سطح «خیانت» و «ترکمانچای» تقلیل دهد، متاسفانه از چنین کاری روی‌گردانی نمی‌کند.

لزوم شفاف‌سازی قراردادهای ملی آن‌قدر بدیهی است که نیازی به بحث ندارد. با این حال، شفاف‌سازی به معنای دخیل کردن نظرات عامه مردم در اموری کاملا تخصصی نیست. بلکه باید روال معمول قانونی جهت مطلع ساختن و امکان نظارت نهادهای مسوول نظارتی (در درجه نخست) و سپس اظهار نظر متخصصانی همچون اساتید دانشگاه (در درجه دوم) فراهم شود. در این مورد «حمیدرضا کاتوزیان»، نماینده اصول‌گرای مجالس هفتم و هشتم و عضو کمیسیون انرژی آن مجالس اعلام کرده است که «در زمان انعقاد قرارداد کرسنت، جلسات متعددی بین وزارت نفت، وزارت اطلاعات، سازمان بازرسی کل کشور و کمیسیون انرژی مجلس شورای اسلامی برگزار شده بود و صحت و سلامت این قرارداد تایید شده است». (اینجا+) دقیقا چه اتفاق دیگری باید رخ دهد که انعقاد یک قرارداد «شفاف» محسوب شود؟

دروغ‌هایی که هنوز کنار گذاشته نشده‌اند

متاسفانه جریان اصول‌گرایی همچنان تلاش می‌کند تا از قرارداد کرسنت به عنوان چماقی علیه جناح اصلاح‌طلب استفاده کند. این در حالی است که قرارداد اولیه کرسنت، که در زمان دولت آقای خاتمی منعقد شد، توسط سازمان بازرسی کل کشور متوقف شد و عملا چیزی از آن باقی نماند. با این حال، بعدها و پس از تغییر دولت، آقایان رحیمی و کردان (که خود در دولت اصلاحات به عنوان منتقدین قرارداد جلوی اجرایی شدن آن را گرفته‌ بودند) در یک اقدام خارج از عرف، همان قرارداد را به صورت مشترک در دفتر وزارت کشور منعقد کردند. پس قرارداد کرسنت، یک بار در دولت اصلاحات بسته و سپس لغو شد، اما دوباره در دولت اصول‌گرای آقای احمدی‌نژاد تجدید شد.

فارغ از دیگر نکات کارشناسی قرارداد، در دولت اصلاحات حداقل اتفاقی که افتاد این بود که قرارداد مسیر منطقی خودش را از راهروهای وزارت نفت طی کرد. (بازگردید به اظهار نظر آقای کاتوزیان و روندی که قرارداد در دولت اصلاحات طی کرده بود) این در حالی است که در دولت آقای احمدی‌نژاد، این قرارداد نه در وزارت نفت، بلکه در وزارت کشور منعقد شد و این همان مساله‌ای بود که در مناظره معروف مورد انتقاد مهندس موسوی قرار گرفت و جالب اینکه حتی صدای «حسین شریعتمداری» را در روزنامه کیهان درآورد. (افشاگری کیهان علیه کردان و رحیمی را از اینجا+ بخوانید)

در تمام این مدت، درست همانانی که با بر هم زدن عرف و روال معمول اداری، قرارداد نفتی را در وزارت کشور منعقد کرده بودند، چماق کرسنت را به عنوان یک «فساد مالی اثبات شده» بر سر مخالفان خود حفظ کردند. (اینکه آقایان کردان و رحیمی کس دیگری را به فساد متهم کنند و اظهار نظر این دو نفر برای یک جماعت زیادی حجت قلمداد شود خودش از عجایب روزگار است! در مورد تغییر مواضع آقای رحیمی پیرامون مساله کرسنت، می‌توانید این+ گفت و گوی خبرگزاری فارس را بخوانید)‌ همین امروز هم اصول‌گرایان آنچنان از نقش مهدی هاشمی در پرونده کرسنت صحبت می‌کنند که گویی اسناد فساد و نقش ایشان تا به حال چندین مورد به اثبات رسیده است. این در حالی است که تا کنون هیچ دادگاهی چنین دخالتی را تایید نکرده و از دادگاه کنونی رسیدگی به اتهامات آقای هاشمی نیز خبر می‌رسد که سندی علیه ایشان وجود ندارد.


حالا دوباره زمزمه تجدید قرارداد کرسنت از جانب دولت جدید به گوش رسیده است و طبیعی است مخالفان دولت از دستاویز «لجن‌مال شدن» نام «کرسنت» استفاده کنند و بخواهند دولت را به فساد و یا عقد قراردادهای غیرشفاف متهم سازند. به باور من، اگر بنابر انعقاد چنین قراردادی باشد، امروز بهترین فرصت برای رفع هر گونه شائبه‌ای است، چرا که دولت میانه‌روی آقای روحانی زیر نظارت و فشار مجلس اصول‌گرای دهم قرار دارد. اگر قرارداد دولت از صافی مجلس بگذرد، یک بار برای همیشه می‌توانیم آسوده باشیم که خوب یا بد، این قرارداد محصول توان فنی و کارشناسی داخلی کشور ما بوده و دست‌کم بحث «فساد» و «خیانت» در آن مطرح نیست.

۱۱/۱۰/۱۳۹۳

هدف محقق شده است!



یک زمان می‌گفتند که «برد و باخت هدف نیست، هدف دوستی/ اخلاق و پهلوانی / ورزش و سلامتی» است. «روح پهلوانی» که به صورت سنتی در ادب و فرهنگ ایرانی هم شناخته شده است احتمالا از دل همین «هدف‌گزاری» بیرون آمده بود. با این حال «ورزش قهرمانی» یا «حرفه‌ای» که از راه رسید، برد و باخت درجه اهمیت بالایی پیدا کرد و شاید بتوان گفت برای مدت‌ها حرف اول و آخر را زد؛ اما حالا دوران اقتدار «برد و باخت» هم گذشته است. در جهان رسانه‌ها، دیگر این پیروزی نیست که حرف اول و آخر را می‌زند. جهان رسانه بسیار زودتر از جهان ورزش تشخیص داده که هدف اصلی «سرگرمی و رضایت» است!

کسب حداکثر سود/سرمایه، یعنی همان هدفی که سبب گزار ورزش، از سطح سلامتی/پهلوانی به ورزش حرفه‌ای شد، بیش از هر عامل دیگری در گرو رضایت و اقبال مخاطبان است. افزایش مخاطب بی‌هیچ تردیدی مترادف است با افزایش درآمدهای صنعتی که مرزهای آن مشخص نیست. از فروش بلیط و تبلیغات درون زمین گرفته تا درآمد تبلیغات شبکه‌های تلویزیونی و سپس رسانه‌های خبری و پس از آن شرکت‌های تبلیغاتی و همین‌طور ادامه بدهید تا «پشت پرده زندگی فلان بازیکن»؛ اقبال عمومی که افزایش پیدا کند چرخ‌های صنعت «سرگرمی‌خواهی» به چرهش در می‌آیند.

به صورت طبیعی، بیشترین رضایت هواداران/مخاطبان، در هنگام کسب پیروزی محقق می‌شود و با همین استدلال ساده است که برد و باخت هنوز هم یکی از مهم‌ترین معیارهای سنجش «موفقیت» در جهان ورزش به حساب می‌آید، اما این معیار برای موفقیت ابدا نه شرط لازم است و نه شرط کافی. «خوزه مورینیو» جایی گفته بود که «من موفق شدم جدال را از ۹۰ دقیقه بازی فراتر ببرم و به روز قبل تا روز بعد از بازی گسترش دهم». (نقل به مضمون) آقای خاص فوتبال خوب می‌داند که کل ۹۰ دقیقه فقط به قصد سرگرمی مخاطبان است. پس اگر بتواند به طرق دیگر، مثلا با شبیه‌سازی جدال های لفظی این هیجان را گسترش دهد دقیقا در راستای «موفقیت» عمل کرده است.


ویژه برنامه ۹۰ که پنج‌شنبه شب (و بامداد جمعه) پخش شد، پرسش پیامکی خود را به رضایت مخاطبان از «عملکرد چهارساله کارلوس کیروش» اختصاص داده بود. نتیجه حیرت‌انگیز بود. ۸۸ درصد راضی، در مقابل ۱۲ درصد ناراضی. فارغ از اینکه موضوع پرسش چه باشد، حیرت‌انگیز و شاید حتی باورنکردنی باشد که ۸۸ درصد از شهروندان یک کشور بر سر موضوعی با هم توافق داشته باشند. اقبال خیره کننده مخاطبان برای ارسال پیامک (بیش از ۲ میلیون در یک روز غیرمعمول که بسیاری از پخش برنامه بی‌اطلاع بودند) هم نشان می‌دهد که این رضایت چقدر برای مخاطبان جدی است. به باور من، هیچ اهمیتی ندارد که در طول این چهار سال تیم فوتبال ایران چه تعداد برد و باخت کسب کرده است. هدف اصلی به بی‌سابقه‌ترین شکل قابل تصور آن محقق شده است. همین و بس!

۱۱/۰۸/۱۳۹۳

حق «گند زدن»!




«تام داشل» در پرداخت حساب‌های مالیاتی اشتباه کرد. اشتباه‌اش در سطحی نبود که محکومیت قضایی به دنبال داشته باشد اما به هر حال خالی از ایراد هم نبود. این خبر درست زمانی منتشر شد که «باراک اوباما» داشل را به عنوان نامزد احراز وزارت بهداشت انتخاب کرده بود. آقای رییس جمهور بلافاصله پس از انتشار خبر ضمن پس گرفتن پیشنهاد خود به صراحت گفت: «من گند زدم»! (+)

رییس جمهور آمریکا اشتباه خود را پذیرفت، از شهروندان نیز پوزش خواست و البته تا تعبیر بی‌سابقه گند زدن به نوعی خود را مجازات کرد، اما هیچ گاه لبخند از لبانش دور نشد؛ شاید به این دلیل که می‌دانست دنیا به آخر نرسیده است. او قول داد که دیگر این اشتباه را تکرار نکند، پس نه تنها محبوبیت‌اش را از دست نداد، بلکه چهار سال بعد هم بار دیگر در انتخابات ریاست‌جمهوری پیروز شد و همچنان مورد اعتماد مردم آمریکا قرار گرفت. راز موفقیت اوباما به نظرم ساده بود: «همه می‌دانند رییس جمهور آمریکا ممکن است گند بزند، چرا که همه می‌دانند او هم یک انسان است و انسان‌ها گاه اشتباهات بزرگی مرتکب می‌شوند».

این روزها در ایران، به دنبال صدور یک قرار محکومیت و در نتیجه اثبات یک جرم، موجی از تکذیب و فرار از زیر بار مسوولیتی به راه افتاده است. احمدی‌نژاد مدعی می‌شود که مسوولیتی در قبال فساد معاون‌ اول‌اش ندارد. رسانه‌های راست افراطی در تلاشی محیرالعقول می‌خواهند اثبات کنند که اساسا رحیمی از اول‌اش «اصلاح طلب» بوده است! نمایندگانی هم که یک زمان گروه گروه نامه تایید و تقدیس برای انتخاب رحیمی می‌نوشتند (و گویا در خفا چک‌های‌اش را دریافت می‌کردند) مهر سکوت بر زده‌اند و البته قطعا باید فراموش کرد که چه کسی نظرش به چه کسی نزدیک بوده و چه کسانی مدعی «بصیرت» بوده‌اند. ولوله‌ای که در میان سیاست‌مداران ایرانی افتاده هم به نظرم دلیل ساده‌ای دارد: «اینجا کسی نمی‌تواند گند بزند»!

در مملکتی که به دست «امام زمان» اداره شود و در حکومتی که مقامات ارشدش «نایب امام زمان» و نیروهای خرده پای‌اش «سربازان گمنام امام زمان» هستند، طبیعتا امکان بروز خطا وجود ندارد. آن‌ها که «چشم بصیرت» دارند چطور می‌توانند اشتباه کنند؟ سیاست را که از بازی انسان‌ها و نیروهای زمینی جدا کنیم و به عرش ببریم و یک سر ارتباط‌اش را به سیم‌های آسمانی وصل کنیم، توانایی «گند زدن» را پیشاپیش از همه سلب کرده‌ایم. از آن به بعد همه یا «قدیس» هستند و یا «خائن».


تا زمانی که دادگاه حکم دیگری صادر نکرده، تنها «مجرم» اثبات شده فقط محمدرضا رحیمی است. باقی فعلا فقط «اشتباه» کرده‌اند. من فکر می‌کنم زمان خوبی است که یاد بگیریم در سیاست می‌شود «اشتباه» کرد و به یاد بیاوریم که اگر سیاست‌مداران دست از سر آسمان‌ها بردارند و مشکلات خود را صادقانه با مردم در میان بگذارند آن وقت حق «گند زدن» اینجا هم به رسمیت شناخته خواهد شد.

پی‌نوشت:

یک جنبه دیگری از «حق گند زدن» که به نظرم مهم است و فارغ از جنجال اخیر باید مورد توجه قرار گیرد این است که فقط سیاست‌مدارانی که ادعاهای فراطبیعی دارند این حق را مخدوش نمی‌کنند. گاهی ما نیز به عنوان شهروندان عادی، فضای سیاست را چنان صفر و یک می‌کنیم که دقیقا همین حق را از سیاست‌مداران‌مان می‌گیریم. این برخورد به ویژه در نقد عملکردهای تاریخی سیاست‌مداران یا جریان‌های سیاسی آشکار است. برای مثال، با مشخص شدن یک اشتباه در فلان مقطع تاریخی، ما پرونده یک جریان را با برچسب «خیانت» برای همیشه می‌بندیم و تا سال‌ها بعد نیز همچنان با ارجاع به همان اشتباه تاریخی راه بر بازگشت آن‌ها می‌بندیم. اثرات مخرب این برخورد نیز دست‌کمی از ادعاهای فراطبیعی سیاست‌‌مداران ندارد.

۱۱/۰۷/۱۳۹۳

سر چشمه شاید گرفتن به بیل!


اعتراضات سال ۸۸ نخستین نمونه از واکنش به شبهه تقلب در تاریخ انتخابات جمهوری اسلامی نبود. پیش از آن نیز، ای بسا به تعداد انتخابات‌هایی که برگزار شده بود، چه انتخابات مجلس و چه ریاست‌جمهوری، همواره شائبه‌هایی وجود داشت و طرفین معترضی پیدا می‌شدند. مثل محافظه‌کارانی که به انتخابات منجر به پیروزی سیدمحمد خاتمی تردید داشتند. مثل ماجرای عجیب و غریب انتخابات مجلس ششم در شهر تهران که با ابطال ۶۰۰ هزار رای از جانب شورای نگهبان (و به دستور رهبر نظام) همراه شد (+) و البته مثل اعتراض جالب محمدخوش‌چهره که می‌گفت در جریان انتخابات مجلس هشتم، در صندوقی که خانواده‌اش رای داده‌اند آرای او صفر اعلام شده است. (+)

قانون اساسی ما «شورای نگهبان» را مسوول نظارت بر انتخابات و نتایج آن قرار داده است. شورایی که برای سال‌هاست ترکیب و عمل‌کرد آن با اتهام «رفتار جناحی» مواجه است. با این حال، این شائبه جناحی رفتار کردن شورای نگهبان هیچ گاه بدان حد جدی نبود که معترضین به یک انتخابات (چه اصلاح‌طلب و چه اصول‌گرا) حکم نهایی را نپذیرند. از این نظر گمان می‌کنم وقایع سال ۸۸ را صرفا از جنبه عملکرد شورای نگهبان نیز می‌توان از ابتدا مورد بازخوانی قرار داد.

یکی از گلایه‌های آن زمان و حتی استنادات بعد از سال ۸۸ آیت‌الله خامنه‌ای در انتقاد به معترضین این بود که «از مدت‌ها پیش از برگزاری انتخابات زمزمه تقلب سر دادند». (نقل به مضمون از سخنرانی‌های ایشان) درست هم بود. این اتفاقی بود که افتاد؛ اما متاسفانه وضعیت انحصاری و سیر یک جانبه رسانه‌های حکومتی هیچ گاه به معترضان این فرصت را نداد که در پاسخ به این انتقاد جواب بدهند: اگر قبل از انتخابات هم سلامت انتخابات زیر سوال رفته بود، بجز اقدامات غیرقانونی خود دولت، به این دلیل بود که اعضای شورای نگهبان پا را از مرز تردیدهای همیشگی فراتر گذاشته بودند و رسما و علنا به سود احمدی‌نژاد اعلام موضع می‌کردند و حتی در میتینگ‌های تبلیغاتی او حاضر می‌شدند و این در حالی بود که ماده ۱۱ «قانون انتخابات» (در اصلاح ماده ۹۳) صراحتا تاکید دارد: «در اجرای صحیح اصل ۹۹ قانون اساسی و حفظ بی طرفی کامل، اعضا و ناظران شورای نگهبان و اعضا هیئت‌های اجرایی موظفند، در طول مدت مسئولیت خود تحت هر عنوان بیطرفی کامل را حفظ نمایند و اعلام حمایت و تبلیغ، ابراز جانبداری آنها به هر طریقی از یکی از نامزدها جرم محسوب می‌شود». (اینجا+)

از سوی دیگر، اصل ۹۱ قانون اساسی در توصیف اعضای شورای نگهبان از شش نفر «فقیه عادل و آگاه» نام می‌برد. حال ما با شخصی مواجه هستیم که به عنوان یکی از فقها و اتفاقا در جایگاه رییس شورای نگهبان قرار گرفته است. در عین حال، نه تنها ابایی از طرح اتهامات اثبات نشده و بی‌سند ندارد (مثل ماجرای رشوه یک میلیارددلاری عربستان به موسوی و کروبی)، بلکه از عواقب فاجعه‌بار قانون‌شکنی در انتخابات ۸۸ هم درس عبرت نگرفته و کمتر از یک سال مانده به انتخابات مجلس آینده، علنا گروهی مردم کشور را «عوضی» می‌خواند!


از اصلاح‌طلبان یا نامزدهای خیالی و احتمالی صحبت نمی‌کنم. دست‌کم با یک نمونه کاملا عینی مثل «علی مطهری» مواجه هستیم که آقای جنتی به دلیل مخالفت ایشان با حصر او را «عوضی» خوانده است. پرسش اینجاست که فردی مثل علی مطهری، چطور باید در جریان انتخابات بعد روی «عدالت» و «آگاهی» احمد جنتی حساب باز کند؟ چطور باید نظر چنین ناظری را به عنوان فصل‌الخطاب قبول کند؟ آیا کسی که اینچنین افسارگسیخته دست به سیاسی‌کاری می‌زند و اینگونه صریح و سخیف بخشی از شهروندان جامعه را مورد توهین قرار می‌دهد می‌تواند مرجع رسیدگی به اعتراضات و شکایت‌های احتمالی آن‌ها در جریان انتخابات آینده باشد؟ بنده به شخصه سر سوزنی برای چنین «ناظری» اعتبار قایل نیستم و به عنوان یک رای دهنده از همین الآن هشدار می‌دهم که اگر مسوولان امیدوارند در انتخابات بعدی اعتراضی شکل نگیرد و یا اگر گرفت در مراجع حقوقی پی‌گیری و حل و فصل شود، باید فکری به حال رییس شورای نگهبان بکنند. به قول معروف: «سر چشمه شاید گرفتن به بیل، چو پرگشت نتوان گرفتن به پیل»!

۱۱/۰۴/۱۳۹۳

بس که بی‌شرمیش ناباور!


خواندن تاریخ جنگ‌های ایران و روس، یا حتی محاصره هرات و در نهایت شکست ایرانیان، به خودی خود دردناک است. هربار بخشی از خاک وطن را از دست داده‌ایم، اما ماجرا جنبه دردناک‌تر دیگری هم دارد. شاید تصور اولیه بر این باشد که وقتی کشور وارد جنگ می‌شد، تمامی ایرانیان برای شکست دشمن و یا دفاع از میهن بسیج می‌شدند، اما واقعیت هیچ وقت چنین نبوده است. اختلافات داخلی، سودجویی‌های شخصی و فرصت‌طلبانی که جنگ را صرفا ابزاری برای حذف رقبال خود قلمداد می‌کرده‌اند. باور کردنش دشوار است که وقتی سربازان در خط مقدم با دشمن قدرتمند خود در حال جنگ هستند، یک عده در پایتخت بنشینند و برای تضعیف و تخریب ارتش دسیسه بچینند. چنین اتفاقاتی دردناک اما واقعیت است.

* * *

«سردار آزمون»، پس از حذف تیم ملی از مسابقان از جام ملت‌ها، در صفحه اینستاگرام خودش نوشته: «سلام دوستای گلم. ما مردونه جنگیدیم و به ناحق باختیم. ماها بی‌غیرت نبودیم، واسه کشورمون سرمون رو گذاشتیم ولی آقای داور واسه عراق سود می‌زد. ماها خیلی نگرانیم. فقط شما رو داریم. خیلی‌ها هستن که ما رو می‌زنند. به خدا به خاطر وطنمون مردونه وایسادیم و دوس داریم شما هم پشت ما و آقای کیروش باشین. من عذر می‌خوام واقعا نتونستیم نتیجه بگیریم». (+)

از انتقادات و گاه تخریب‌های برخی مربی‌های داخلی نسبت به تیم ملی و مربی پرتقالی‌اش آگاه هستیم. اما من هیچ وقت فکر نمی‌کردم این انتقادات تا به این حد به بازیکنان فشار روانی وارد کند. امثال سردار آزمون که فقط ۲۰ سال سن دارد با چنین حجمی از فشار و استرس روانی چطور باید با تمرکز کافی بازی می‌کردند؟ به نظرم خیلی‌ها در داخل کشور چشم‌انتظار شکست تیم ملی بودند و دردناک این است که حتی بازیکنان هم این را به خوبی می‌دانستند!

* * *



تیم مذاکرات هسته‌ای کشور هم نزدیک به یک سال است وارد مرحله بسیار حساسی شده است. پس از چندین سال شعارزدگی که به قول آقای ولایتی «معلوم بود که قصد معامله نداریم» و نتیجه‌اش هم البته تحریم بود که پشت تحریم از راه رسید و کمر اقتصاد کشور را شکست، حالا گروهی دارند تلاش می‌کنند که آب رفته را به جوی برگردانند. در طرف مقابل قدرت‌های متنوع با منافع گوناگونی قرار دارند که اساسا منفعت اصلی برخی از آن‌ها در شکست کامل مذاکرات نهفته است. (مثل اسراییل) برخی دیگر نیز با حقیرانه‌ترین منافع شخصی در روند مذاکرات اخلال ایجاد می‌کنند. (مثل فرانسه) اما حداقل انتظار این است که این طرف، حول یک منفعت جمعی متحد باشد، که متاسفانه نیست. تیم مذاکرات هسته‌ای کشور، به همان اندازه که باید دقت کند گزگ به دست طرف‌های خارجی ندهد، باید مراقب تحرکات رقبال داخلی هم باشد که برای کوچکترین شکستی در روند مذاکرات حاضر به هرگونه فعالیتی هستند. مهم نیست که یک ملت این وسط قربانی می‌شوند، مهم حذف رقیب است که به هر طریقی جایز است، ولو در قبال چشمانی که حقیقت را می‌بینند و در برابر بی‌شرمی آن اشک‌ می‌ریزند.