۱/۳۰/۱۳۹۱

یادداشت وارده: «ضرورت اجتماعی وجود خداوند»

امیر شفیعی

طرح مسئله: اندیشیدن به و پرسش از مسئله وجود یک قدرت برتر، یا یک قدرت فراگیر دغدغه ازلی بنی‌بشر تا الان بوده است. هر آدمی هم در طول زندگیش حداقل یک بار چنین پرسشی براش ایجاد شده و بسته به داشتن وقت و حوصله درش اندیشه کرده؛ تا جایی که یادم است در کتاب «روی ماه خداوند را ببوس» مصطفی مستور نوشته که این سوالی است که باید یه بار برای همیشه به آن جواب بدهی؛ امّا واقعیت این است که این سه سوال موجی از سوال‌ها را پشت خودش دارد که اگر قصد پاسخ به آن را داشته باشی نمی‌توانی یک بار برای همیشه به آن جواب بدهی، بلکه می‌توانی دیگر بدان نپردازی و فکر نکنی. برای من حدود سه سال است که این پرسش در پس زمینه اکثر لحظه‌ها به طرز جدید و واقع‌گرایانه‌تری وجود داشته.

اهیمت موضوع: چرا اندیشیدن به این موضوع اهمیت دارد؟ دین و مذهب و نوع جهان‌بینی ما در جهت‌گیری ما در زندگی و بیشتر اعمال و تفکرات‌مان تاثیر دارد. این تاثیر عمومی است، یعنی دین و مذهب خاصّی نداشتن خودش یک مسلک است. معروف‌ترین و مهم‌ترین تاثیر شاید همان چیزی باشد که ماکس وبر می‌گوید و پیدایش سرمایه‌داری را خیلی بیشتر تحت تاثیر اعتقادات پروتستانیسم و شاخه کالوینیسم می‌داند. پس تعیین چارچوب فکری ما در این باب بی‌اندازه مهم است و زندگی واقعی‌مان را رقم میزند.

هدف و روش این مقاله: پاسخ به مسئله‌ای که اول ذکر شد، زیاد بوده و هست. پاسخ آن‌هایی که می‌گویند قدرت برتر یا فراگیری وجود ندارد خیلی واقع‌گرایانه‌تر و اثبات‌گرایانه‌تر است، اما هم به شخصه معتقدم که خدایی هست و هم اینکه همان پاسخها هم علمی نیستند و پاسخ علمی‌تر را باید نزد پاسخ‌های ندانم‌گری(Agnosticism) جست. پاسخ‌های معتقدان هم از سوی دیگر اما چندان قانع کننده نیست. از برهان نظم گرفته تا برهان صدّیقین. سال گذشته درمانده از هر دو طرف در محیط دوستانه‌ای نوشتم، وجود خداوند یک حس شخصی و غیر علمی است یعنی نه ابطال‌پذیر است و نه قابل انتقال به غیر(شبیه به پاسخی که ندانم گرایان میدهند). مثل همان مثال معروف وجود یک قوری در کهکشان که برتراند راسل گفته. اما دانستن و علم به یک چیز اگر قابل انتقال نباشد به نظر من در ایجاد حرکت در جهان ناتوان است و چندان ارزشمند نیست. این یعنی همان منطقی که در بیشتر شعر و ادبیات ما متاسفانه وجود دارد و تاکید شده که اگر تو نمی‌بینی اشکال از چشم جان و دل است. در واقع فهم یک موضوع را انتقال می‌دهند به یک سری امور موهوم که قابل تشخیص نیست. یعنی هرکسی می‌تواند ادعا کنه چیزی می‌بیند که دیگران نمی‌بینند و این نه به علت نبودن آن چیز، بلکه به علت درک کم آن‌هاست! این به نظر من خیلی ضدّ عقلانیت (از هر نوع فنّی و یا فرهنگی) خواهد بود، همانطور که تاکنون در سرزمین خودمان بوده. به همین ترتیب است که کسی می‌تواند با اتکا به امر موهوم، قدرت و نفوذ بسیار زیادی بر مردم اطرافش پیدا کند. در جستجوی پاسخی واقع گرایانه‌تر برای این پرسش، سال پیش به جوابی رسیدم که برای خودم خیلی جالب بود چون نه تنها با خیلی از اتفاقات و ایده‌ها همخوانی داشت، که می‌توانست موجبات تغییر و پیشرفت را فراهم کند. این یک سال را منتظر ماندم تا شاید به نقاط ضعفش پی ببرم و بتوانم محکم‌ترش کنم، اما اتفاق خاصّی نیافتاد! دقیقا نمی‌دانم مشابه به نظری که در پی می‌آید را کسی گفته یا نه، یادم است یک بار چیزی شبیه به این خواندم از یکی از فلاسفه دوره باستان یونان، امّا این نبود. به هر صورت من اینطور بحث کرده‌ام:

بحث اصلی: در پاسخ به سوال اولیه، من خودم با طرح یک سوال دیگر به جواب رسیدم: چرا باید قایل به وجود خدا باشیم؟

من جوابی را که بهش رسیدم با نظم دیگه‌ای مطرح می‌کنم. بیایید خیلی علمی فکر کنیم که جهان چطور به وجود آمده. فکر می‌کنم تنها جواب موجود، انفجار بزرگ (Big Bang) باشد. در واقع ذرّه‌ای که با انفجار بدل به کل جهان موجود شد. حالا بیایید فرض کنیم آن ذرّه همان چیزی است که ما به آن خدا می‌گوییم. حالا یعنی این ذرّه در تمام جهان وجود دارد. جان جهان است. یعنی یک ذرّهی واحد در تمامی اجزای عالم متکثر شده است. من گمان می‌کنم این مهمترین علت وجود خداوند است. به عبارت دیگر صفت فراگیر بودن از نظر من مهم‌ترین نکته در اعتقاد به وجود خداوند است. این علت است که اعتقاد به وجود خداوند را مهم و ارزشمند میسازد. به این اعتبار خداوند، یا هر اسمی که روی‌اش بگذاریم، نهاد مشترک تمامی عالم است. این نهاد مشترک آن‌وقت یک اعتقاد اجتماعی جمعی به وجود می‌آورد. از سویی هر فرد و هر شیء واجد ارزش است چون بخشی از آن ذرّه را با خودش حمل میکند و از سویی دیگر، هر فرد در برخورد با دیگر اجزای عالم میتواند در نظر بیاورد که دارد با بخش دیگری از خودش مراوده میکند. به این اعتبار، اگر یک فرد بلایی سر فرد دیگر بیاورد، در واقع سر آن نهاد مشترک آورده که میتواند بخشی از جهان را مختل کند. فرد اگر برای خیر و رفاه دیگران بکوشد بدون شک همزمان برای خودش هم تلاش کرده و حرکتی را در جهان رقم زده است. چنین اعتقادی شبیه به موضوع «اثر پروانهای» هم هست. یعنی عمل ما در این سوی جهان میتواند سوی دیگر را زیر و رو کند. چنین اعتقادی تا حدّی با برخی آموزههای عرفانی ما و به خصوص مفهوم وحدت در عین کثرت همخوانی دارد و یا با آموزههای اخلاقی بزرگان ما مثل «ابوالحسن خرقانی» که گفت «...نانش دهید و از ایمانش مپرسید...». یعنی تلاش برای رفاه دیگران، چون حاوی جانی‌ است که ارزشمند است. این جان همان تکّه‌ای از ذرّه است، همان نهاد مشترک. من گمان می‌کنم یک چنین اعتقادی می‌تواند تغییرات مثبتی را در ذهن و عمل ما ایجاد کند و زمینه‌های پیشرفت تاریخی را فراهم بیاورد.

به این اعتبار، خدا به عنوان یک شخصیت مستقل که روی تختی نشسته و همه چیز را زیر نظر دارد نیست. خداوند، متکثر است در جهان و همه‌ی جهان است.(1)

به این اعتبار قوانین خداوندی در واقع همین قوانین این جهانی و واقعی هستند که جهان را میچرخانند. شاید دعا و ذکر بدل شوند به ابزاری با کارکرد شخصی و ذهنی، مثلا آرامش بخش؛ یا در نقشی حداکثری و اجتماعی، از طریق نهاد مشترک و اثر پروانه‌ای، بر دیگر اجزای عالم اثر بگذارند.

به این اعتبار خدا شخصی نیست که با من باشد و با دیگری نباشد. خداوند در اختیار شخص یا گروه خاصی نیست. خداوند پارتی‌ای نیست که فلان ورزشکار را قهرمان کند و رقیب‌اش از داشتن آن بی‌بهره بماند! هر دو یک سهم دارند. (چقدر شدت استفاده از خدا و مقدسات به این شکل در بین ورزشکاران ایرانی و همه مردم در رویارویی‌هایشان با هم زیاد است!)

به این اعتبار خداوند شخصی نیست که ما هی اعتراض کنیم که چرا جهان را این همه بلا و جنگ برداشته و کاری نمی‌کنی! (فارغ از بحثی که کردم، حتّی اگر فرض کنیم خداوند یک شخصیت مستقل دارد، دخالت وی در امور سیاسی و اجتماعی جامعه بشری، حکم دخالت دولتهای کمونیستی را دارد. عدالت و رفاه زورکی حاصل نمی‌شود! باید تک تک اجزای عالم در این راه هماهنگ شوند)

چنین تفکری نه فقط میان آدمیان یک نخ تسبیح رد میسازد که پیوند نزدیکی میان تمامی اجزای عالم پدید میآورد. باید دقت داشت که چنین تفکری با مثلا تفکر و پارادایم «توسعهی پایدار» در نسبت میان آدم و محیط طبیعی تفاوت دارد. در تفکر حاضر، آدم فقط دلنگران عدالت بین نسلی نیست. بلکه با سایر هم‌نوعانش و طبیعت نهاد مشترک دارد.

خاتمه: از زمانی که خودم را شناختم، اینکه حرف و اعتقاد و عمل فردی با هم هماهنگ باشد، برایم خیلی مهم بود. وقتی می‌دیدم بیشتر مردم ادعای مسلمانی دارند، اما همزمان دروغ میگویند و کالای کارشان را دولاپهنا حساب میکنند، یا مدح ائمهی اطهار و معجزات‌شان را می‌گویند بی‌آنکه واجبات دینشان را به جا بیاورند یا اندکی درد و رنج جامعه و مردم داشته باشند، خیلی افسوس می‌خوردم و با خودم فکر می‌کردم که این‌ها دیندار واقعی نیستند. امّا امروز فکر می‌کنم این ضعف دین بوده که حرفی می‌زده و می‌زند که با زندگی امروز سازگاری ندارد. در واقع امروز دین پای در واقعیت ندارد. گمان می‌کنم ما باید حواسمان باشد که دین حکم قانون اساسی را دارد؛ یعنی همین افکار و ابزاری بوده که به مرور زمان جوامع برای اداره خود به وجود آورده‌اند. من گمان می‌کنم ما به دین به عنوان عامل وحدت بخش احتیاج داریم منتها دین و مذهب در دست ماست و می‌توانیم آن را اصلاح کنیم و تغییر دهیم. پس باید آنقدر دایره آن را گشاد کنیم که نه تنها تمامی آدمیان را در بر بگیرد که تمامی اجزای عالم را هم دخیل کند و تنها هدف اصلی در هر نوع تفکری در این باب، به نظر من این است که چه تغییراتی را در زندگی جمعی و رفاه آنها و پیشرفت جهان پدید می‌آورد.(2)

پانویس:
1- فارغ از این بحث، شخصا هم دوست دارم خدا اگر هم قرار است یک فرد و شخصیت مستقل باشد، دوستی باشد که همیشه پشتم به پشتش گرم است. دستم را می‌گیرد و کمک می‌کند. گاهی هم باهاش دعوا کنم برم سراغ خودم، باز برگردم و دوست شویم. نه یک آژانی که هی بگوید اینور برو آنور نرو، چرا آن کار را کردی و بعد بگیرد ببرتم یک گوشه تا می‌خورد بزنتم!

2- همه مقالات دارای اجزای مقدمه و بیان ضرورت و اهمیت و سایر قسمت‌ها هستند. شخصا به علت تنبلی در خواندن، قصد کردم این اجزا را در این مقله تا حدّی جدا کنم تا مخاطب بداند در هر قسمت قرار است چه چیزی را بداند و اگر خواست از آن بگذرد.

(«مچمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند)