۵/۰۲/۱۳۹۳

به دادگاه برویم یا نه؟



آمار منتشر شده در ماه‌نامه «ایران فردا» می‌گوید سالانه بیش از ۱۰ میلیون پرونده در مراجع قضایی تشکیل می‌شود. همین آمار می‌گوید کشور ما حدود ۲۰ میلیون خانوار دارد و از آنجا که هر پرونده حداقل دو طرف دارد، تقریبا می‌شود گفت به صورت میانگین هر خانوار ایرانی در سال یک بار به دادگاه مراجعه می‌کند. (ماه‌نامه ایران فردا / دور جدید / شماره ۲ / ص۱۲۵) پرسش من این است که بالا بودن این آمار خوب است یا بد است؟

طبیعی است که وقتی بالا بودن آمار پرونده‌های قضایی را به بالا بودن جرم و یا اختلاف تعبیر کنیم، افزایش این آمار همیشه منفی و نگران کننده است، اما چندی پیش با دوستی بر سر این موضوع گفت و گو می‌کردیم که «آیا اینکه مردم عادت کنند اختلافات خود را از طریق مراجع قضایی پی‌گیری کنند خوب است یا بد؟» دوست بنده از حامیان این اتفاق بود و اعتقاد داشت این یکی از نشانه‌های رشد مدنیت است. در واقع این اندیشه اعتقاد دارد «در یک جامعه مدنی ما به صورت مداوم باید اجازه دهیم قانون در مورد اختلافات‌مان داوری کند».

من اما تصور دیگری دارم. به باور من، قضاوت در مراجع قضایی به شیوه «حق و باطل» صورت می‌گیرد. یعنی دادگاه یک طرف را «محق» و طرف دیگر را «محکوم» می‌کند. این کارکرد دادگاه است. قضاوت‌اش در مورد هر پرونده «صفر و یک» است. سیاه و سفید است. البته ممکن است طرفین به صورت متقابل در زمینه‌های مختلف از هم شکایت کنند و در هر مورد دادگاه حق را به یکی بدهد، اما این اتفاق هم چیزی از قضاوت‌های سیاه و سفید نمی‌کاهد.

از نگاه من، جامعه‌ای که بتواند تا حد امکان اختلافات‌اش را در درون خودش حل کند، از ظرفیت پذیرش و مدارای بیشتری برخوردار است. اختلافاتی که میان طرفین و به صورت «مصالحه» یا «ریش سفیدی» برطرف می‌شوند، در دل خود حاوی این حقیقت هستند که هیچ یک از طرفین خود را «مطلقا بر حق» نمی‌داند. اینگونه توافقات معمولا با رضایت طرفین همراه است. هیچ یک «محکوم مطلق» نیست و این می‌تواند «احساس عدالت» بیشتری ایجاد کند.

به نظرم جنس این توافق‌های خاکستری، در درجه نخست با واقعیت سازگاری بیشتری دارد، چرا که من گمان نمی‌کنم روابط انسانی هیچ گاه اینچنین «سیاه و سفید» باشد که یک طرف ماجرا مطلقا شر و طرف دیگر مطلقا خیر باشد. از طرف دیگر، طرفینی که بتوانند چنین سازشی را بپذیرند، از درجه رواداری بیشتری برخوردار هستند. یعنی هر یک آمادگی این را دارند که اندکی از حق را به جانب مقابل بدهند. این رواداری، به ویژه در مورد کسی که حق بیشتری دارد (شاکی) بیشتر به چشم می‌خورد.

در نهایت اینکه، حتی اگر از ظرفیت محدود دستگاه بوروکراتیک قضایی هم چشم پوشی کنیم، باز هم یک جامعه نمی‌تواند به صورت مداوم با چسب احکام قضایی و به جبر دستگاه حکومتی زندگی جمعی را ادامه دهد. اگر ظرفیت پذیرش متقابل در درون خود جامعه شکل نگیرد، دیر یا زود این شکاف‌ها به مرز بحران رسیده و نارضایتی‌ها به شیوه‌های خشونت‌باری در دل جامعه باز تولید می‌شوند. شاید یکی از دلایل افزایش جرم و جنایت، در عین رسیدگی به پرونده‌های میلیونی قضایی هم همین مساله باشد که حکم دادگاه نمی‌تواند هر دو طرف را کاملا راضی کند و این نارضایتی در طرف محکوم در نهایت به جرم دیگری منجر خواهد شد.

۴/۳۱/۱۳۹۳

«... که همیشه برای ما زنده خواهد بود»




دوست‌اش داشتم. اصلا دشوار می‌شد دوست‌اش نداشت. حتی اگر طرفدار سرخ‌ها نبودی و او هم اهل درآوردن آن پیراهن نبود. باید اعتراف کنم که آن سرخی به تن‌اش می‌نشست. با روحیه‌اش سازگارتر بود. سرخ، مثل روح آتشین مزاج‌اش، و سرخ، رنگی که این‌جا مردمی‌تر است.

از بازی‌های‌اش، هیچ خاطره‌ای شیرین‌تر از جام ملت‌های آسیا و آن بازی به یاد ماندنی مقابل کره جنوبی به یاد ندارم. تصویراش برای من اینگونه خلاصه می‌شد: «کریمی مدام گل می‌زد و کره‌ای‌ها جواب می‌دادند تا بالاخره ما بردیم»! اما اسطوره‌های ماندگار در زمین فوتبال خلاصه نمی‌شوند و به نظرم کریمی یکی از این اسطوره‌های ماندگار است.

خودم ندیدم، اما بعدها خبر برنامه‌ای تلویزیونی را شنیدم که فرد بیماری را آورده بودند و از او پرسیده بودند چه آرزویی داری؟ گفته بود: «سه آرزو دارم. یکی اینکه یک لپ‌تاب داشته باشم. دیگر اینکه علی کریمی را از نزدیک ببینم و در آخر اینکه یک نفر هزینه درمان من در اروپا را بدهد». «داش علی» بلافاصله وارد عمل شد. یک لپ‌تاب برای‌اش خرید، به دیدارش رفت و هزینه سفر درمانی‌اش به اروپا را تقبل کرد. اگر کسی هر سه آرزوی من را یکجا برآورده کند، برای من نقش «خدا» را دارد، پس درک می‌کنم که چرا خیلی‌ها «داش علی» را در حد پرستش دوست دارند.

در عصر رسانه‌ها، تشخیص ریاکاری کمی دشوار است. یک زمانی وقتی «تختی» می‌رفت وسط میدان شهر و از رهگذران برای کمک به زلزله‌زده‌ها یاری می‌طلبید همه اعتماد می‌کردند. اسم‌اش می‌شد «جهان پهلوان». خیالت راحت بود که کار، کار خودش است. رنگ و بویی از ریاکاری درش نبود. اما در زمانه‌ای که مجری‌های تلویزیونی شب‌ها جلوی آینه تمرین اشک ریختن می‌کنند خیلی دشوار است که مردم پیشگامی یک ستاره در امور انسان‌دوستانه را خالصانه قبول کنند. جشنواره‌های فرمایشی و پر جنجال با حضور انواع و اقسام ستاره‌های سینمایی و ورزشی هر روز برگزار می‌شوند و گاه حال آدم را به هم می‌زنند، اما درست در همین آشفته بازار بود که کارهای کوچک یک نفر عمیقا به دل خیلی‌ها نشست.

وقتی خبر رسید که آرام و بی‌صدا رفته و پیراهن‌اش را به مادری داغ‌دیده تقدیم کرده، (+) خیلی‌ها به دل‌شان نشست. خیلی‌ها که مدت‌ها بود کمتر چیزی به دل‌شان می‌نشست. آخر او کسی بود که به دور از جنجال رسانه‌ها بر سر مزار اسطوره‌ها حاضر می‌شد و می‌گفت: «دوست دارم هر وقت به دیدارت می‌آیم، مخفیانه باشد... چرا که مثل خودت اهل تظاهر نیستم». (+)

آقای جنجالی، با آن پاهای هنرمند، با آن زبان نیش‌دار و خوی آتشین مزاج، با آن صداقت صریح و بی‌ملاحظه، خیلی آرام از فوتبال کناره گرفت. شاید افسوس‌های زیادی به جای گذاشت که هیچ وقت به افتخارات بزرگی که در سطح توانایی‌های‌اش بود نرسید، اما دست‌کم این امید را به خود آورد که هنوز افسانه ظهور اسطوره‌ها به پایان نرسیده است. آن‌هایی که روی پیراهن نوجوان از دست‌رفته‌ای امضا می‌کنند «... که همیشه برای ما زنده خواهد بود»، خودشان را هم جایی در اعماق دل مردم ماندگار می‌شوند.

۴/۳۰/۱۳۹۳

مسوولیت از قدرت می‌آید


نیم قرن است که به آمریکایی‌ها انتقاد می‌شود «چرا برای به زانو درآوردن ژاپن از سلاح هسته‌ای استفاده کردید»؟ طبیعتا نیم قرن هم هست که آمریکایی‌ها به طرق گوناگون از این اقدام خود دفاع می‌کنند. خلاصه این دفاعیه این است: «این تنها راه بود. ژاپن راه دیگری باقی نگذاشته بود و اگر جنگ به آن صورت خاتمه نمی‌یافت احتمالا کشته‌های بیشتری بر جای می‌ماند». هرچند روایت‌های دیگری (همچون مجموعه مستند کم نظیری که «الیور استون» در مورد تاریخ آمریکا ساخت +) به تنهایی می‌توانند ناقض این ادعا باشند، اما در نهایت به نظرم حرف آخر را نه روایت‌های جزیی از موقعیت‌های استراتژیک، بلکه «فلسفه اخلاق» می‌زند: وقتی اختلاف قوای طرفین به حدی است که یک طرف می‌تواند با فشار یک دکمه طرف دیگر را با خاک یکسان کند، این قدرت برتر و حتی مطلق، یک «مسوولیت» بیشتر و حتی مطلق به همراه می‌آورد.

* * *

من به دسته‌ای تعلق دارم که گمان می‌کنند شعار «چشم در برابر چشم» در نهایت تمام جهان را کور می‌کند. با این حال می‌دانم تعداد آنانی که به چنین منطقی از انتقام (خودشان آن را «مجازات» یا «عدالت» می‌خوانند) باور دارند بسیار زیاد است. این‌جا نمی‌خواهم وارد این اختلاف قدیمی شوم. فقط می‌خواهم یادآوری کنم که حتی در پای حرف و شعار هم من تا کنون نشنیده‌ام که کسی به «دو چشم در برابر یک چشم» اعتقاد داشته باشد! ادبیات فارسی مصداق «به آتش کشیدن قیصریه به خاطر یک دست‌مال» را دقیقا در اشاره به «واکنش غیرمتناسب» ابداع کرده است و نشان می‌دهد که از دیرباز تقریبا همان «چشم در برابر چشم» نهایت حد انتقام قلمداد می‌شده است. ناگفته پیداست که مخاطب این توصیه‌ها، طرفی است که قدرت نقض این تعادل را دارد.

* * *

هرگاه قدرت دو طرف یک درگیری، به نسبت قابل مقایسه و توازن باشد، منطق «چشم در برابر چشم» خود به خود رعایت می‌شود. کمی این‌طرف‌تر و کمی آن‌طرف‌تر، عملا هیچ کدام توانایی نقض آن را ندارند. (شاید جنگ هشت ساله ایران و عراق، نمونه قابل اشاره‌ای از این توازن قوا باشد) اما به زمانی فکر کنیم که این تعادل به صورتی کاملا آشکار بر هم بخورد. مثلا آمریکا می‌خواهد به افغانستان حمله کند. چشم بسته هم می‌توان نتیجه نهایی را پیش‌بینی کرد. اینجا است که هر ناظر بیرونی می‌تواند در ناخودآگاه خود نگران می‌شود «نکند به خاطر یک دست‌مال، قیصریه را به آتش بکشند»! بی‌تردید مرجع این نگرانی، طرف «قوی‌تر» است و این هیچ ارتباطی به دلایل، ریشه‌ها و یا بهانه‌های شروع درگیری ندارد.

* * *

قانون مدنی ما فهرست بلندبالایی دارد از توافقاتی که «غیرقابل قبول» هستند. مثلا در بند ۹۶۰ می‌گوید: «هیچ کس نمی‌تواند از خود سلب حریت کند». (+) این یعنی «برده‌داری ولو با رضایت برده هم ممنوع است». بدین ترتیب، اساسا دفاعیه «از ابتدا شرایط را مشخص کردیم» هیچ گاه نمی‌تواند توجیه‌گر یک معامله نابرابر باشد، چه برسد به اینکه یکی از طرفین این توافق را نپذیرفته باشد! در این موارد دیگر با یک «توافق» مواجه نیستیم، بلکه صرفا یک «هشدار یک جانبه» داریم. شرط عقل نیست که کسی هشدار یک جانبه خود را «توجیه» اقدامات بعدی قلمداد کند، اما کافی است مصادیق سیاسی چند سال اخیر را مرور کنیم تا به نمونه‌های عجیب و غریب مشابهی برسیم.

به گزارش بی.بی.سی، یک شهروند اسراییلی، با تاکید بر اینکه از کشته شدن شهروندان فلسطینی خوشحال نیست، رضایت خود از حملات نظامی را به این شیوه توجیه می‌کند: «نتانیاهو گفته بود که اگر آن‌ها به ما شلیک نکنند ما هم به آن‌ها شلیک نخواهیم کرد. پاسخ صلح صلح است. اگر آن‌ها می‌خواهند به جنگ ادامه بدهند، تصمیمش با خودشان است». (+)

حتی اگر فراموش کنیم که فیلم‌های ارسال شده از اسراییل نشان می‌دهد آنچه «شلیک موشک» از جانب حماس خوانده می‌شود دست‌کمی از پرتاب فلاخن ندارد، باز هم نسبت «چند مجروح در برابر نزدیک به ۳۰۰ کشته» به خوبی گویای بر هم خوردن هرگونه تناسب منطقی است. با این حال همچنان نماینده پارلمان اسراییل گمان نمی‌کند در پاسخ به اقداماتی که جان صدها تن را گرفته نیاز به توجیه متفاوتی داشته باشد: «از آن‌ها بپرسید، آن‌ها شروعش کردند»! (+)

شاه‌بیت تمامی این استدلال‌ها یک عبارت آشنا است: «مسوولیت تبعات این اقدام بر عهده آغاز کننده است». من چنین استدلالی را قبول ندارم. شاید بتوان مقصر جنگ جهانی را آغازگران آن دانست، اما این به خودی خود توجیه‌گر هرگونه جنایت غیرانسانی علیه ژاپنی‌ها و آلمان‌ها نمی‌شود. ممکن است حماس تن به مذاکرات صلح نداده باشد، اما این چراغ‌سبزی نیست که هر بلایی که خواستیم سرش بیاوریم. حال اگر تمام این اتفاقات در ابعاد جهانی باشد، در چهارچوب یک کشور و یک حکومت به طریق اولی می‌توان استدلال کرد که مسوولیت نهایی، قطعا با قدرت برتر، یعنی حکومت است. استدلال «اگر آن‌ها به حرف ما گوش ندهند، مسوولیت تمامی تبعات بعدی بر عهده خودشان است» نمی‌تواند توجیه‌گر هر اقدامی از جانب حکومت باشد. حکومت، در نهایت مسوول حفظ جان تمامی شهروندان است، ولو شهروندی که ممکن است سنگی به شیشه‌ای بزند.

۴/۲۵/۱۳۹۳

حمایت



سگ‌ها را دیده‌اید؟ و یا خیلی حیوانات دیگر؛ وقتی که قرار است اهلی و دست‌آموز شوند در قبال کارهای خوب‌شان جایزه و نوازش دریافت می‌کنند؛ محبت می‌بینند. اما انسان که سگ دست‌آموز نیست! نیاز دارد که گاهی بدون کار خوب هم محبت ببیند. دل انسان در برابر بی‌محبتی ضعیف و کوچک است. به ویژه آن زمان که اشتباهی کرده باشد؛ خلافی، گناهی، کم‌کاری و تنبلی و سهو و اشتباهی؛ آن وقتی که گمان می‌کند محکمه و مکافات نزدیک است، از غریبه‌ها که انتظاری نیست، اما در چنین لحظاتی هر آدمی، هر قدر در ظاهر قوی و استوار و به نظر بیاید، باز هم در درون نیازمند یک دل‌گرمی است. یک پشتوانه‌ای تا احساس نکند وسط بیابانی تاریک، تک و تنها گیر افتاده و محاصره شده. آن وقت، کسی که بی‌بهانه نزدیک شود و درست در همین تنگ‌نا در آغوشش بگیرد، کسی که درست در همین زمان بگوید «من با تو هستم، نگران نباش»، آن کسی است که آدم را از خورد شدن نجات می‌دهد و روح‌اش را عمیقا تسخیر می‌کند، اما خلاف این هم هست!

* * *

یک عزیزی را می‌شناسم که بعد از سال‌ها خودش تصمیم گرفت از آن طرف آب برگردد، گفت می‌آید و اگر محکمه‌ای هست به جان می‌خرد، ولی در وطن خودش می‌ماند. دستگاه قضا هم ترسید که از آوازه بی‌دادگری‌اش چیزی کم شود، طرف را به سنگین‌ترین حکم (۶ سال حبس تعزیری) محکوم کرد تا نشان دهد که هنوز هم چه ترس و وحشتی از جنبشی دارد که بارها مرگ‌اش را اعلام کرده است. به هر حال، عزیز ما با سر بلند به زندان رفت. این همه راه را با اراده‌ای بازگشته که قطعا هر زندان‌بانی حقیرتر از آن است که خللی در آن ایجاد کند، اما وقتی با تمام این فشارها مواجه باشی و درست در همین لحظه عزیزان‌ات هم روی سرت خراب شوند؟! مادری هر روز بیاید و زار بزند و اشک بریزد که «تو زندگی خودت و ما را نابود کردی». خواهرانی سرکوفت بزنند که «داری پیر می‌شوی و هیچ برنامه‌ای برای زندگی‌ات نداری» و خلاصه هزار زخم زبان. باور کنید کوه هم که باشد متلاشی می‌شود. حکایت همان‌که شاعر می‌گوید «مردی نبود فتاده را پای زدن». وقتی عالم و آدم دست به دست هم داده‌اند که محکوم‌ات کنند، و از آن بدتر، وقتی خودت هم به نوعی ناراحت و مرددی، دیگر سرزنش و گلایه کسانی که تمام چشم امیدت بدان‌ها است به تیر خلاص می‌ماند. به باور من، چنین رفتارهایی، نه از سر دلسوزی، که اتفاقا از سر خودخواهی و سنگ‌دلی است. آن‌ها در واقع آرامش تو را نمی‌خواهند، بلکه در سوگ آرام‌ش خودشان مرثیه می‌خوانند و سرکوف می‌زنند.

* * *

روال معمول آن است که از «محبت» و حتی «عشق» صحبت شود. اما من گمان می‌کنم ملاک باید «حمایت» باشد. محبت و عشق را در دوران خوشی هم می‌شود ابراز کرد. مهم آن بزنگاهی است که محبت کردن و عشق ورزیدن تفاوتی دارد با انداختن استخوان جلوی سگ‌ها! در این بزنگاه‌ها، محبت کردن می‌شود «حمایت» و این است که ارزش دارد.

۴/۲۲/۱۳۹۳

وارستگی


«آنچه مایه عظمت ما است این است که با وجود چنین کاری (نسل‌کشی یهودیان) وارستگی خود را همچنان حفظ کرده‌ایم».

(هیملر / به نقل از «سنت فاشیسم» / جان وایس / ص۱۵۴)

* * *

سرهنگ «تامار شارت»، با نشان درجه یک افتخار به پاس فداکاری در راه نجات جان دو کودک اسراییلی، صبح خوبی را آغاز کرد. این را سر میز صبحانه فهمید. روزنامه‌ها نوشته بودند تعداد راکت‌هایی که از «سپر آهنین» عبور کرده‌اند در روز گذشته به ۱۳ راکت رسیده است. البته هنوز هیچ یک از شهروندان اسراییلی کشته نشده بودند، اما دو روز قبل این آمار فقط هشت راکت بود و به این ترتیب نگرانی از گسترده شدن حملات و ناکارآمدی سپر آهنین رو به افزایش می‌گذاشت. سرهنگ شارت با خود گفت «این یاکوف احمق گور خودش را کند».

هفته گذشته، ژنرال «یوال ساعر»، از دو طرح پیشنهادی سرهنگ شارت و سرهنگ «یاکوف ایتان»، طرح سرهنگ ایتان را پذیرفته بود. حالا سرهنگ شارت گمان می‌کرد که فرصت خوبی است برای زمین زدن یک رقیب قدیمی که طرح‌های‌اش رو به شکست گذاشته است.

صبحانه تامار به پایان نرسیده بود که دخترش «دالیا» دوان دوان به سمت‌اش آمد و خود را به آغوش او انداخت. سرهنگ شارت برای دقایقی جنگ را فراموش کرد و دخترش را به آغوش کشید. عطر تن دختر را با تمام وجود حس می‌کرد و در چنین لحظاتی هیچ چیز دیگری برای‌اش اهمیت نداشت.

یک ساعت بعد، خودرو مخصوص، سرهنگ شارت را به محل فرماندهی گردان رساند. هنگامی که می‌خواست وارد ساختمان فرماندهی شود، ستوان «لیلا شامیر» را دید که بدون توجه از کنارش عبور کرد. تامار احساس کرد که ستوان شامیر به شدت آشفته و نگران بود. خواست جلوی‌اش را بگیرد و حال‌اش را بپرسد اما ستوان شامیر به سرعت عبور کرد. سرهنگ شارت با خودش گفت «حتما باز هم موشه زیاده روی کرده است».

آن روز و علی‌رغم خشم و عصبانیت ژنرال یووال ساعر، جلسه ستاد فرماندهی دقیقا مطابق میل تامار پیش رفت. ژنرال ساعر، علاوه بر فشار مقامات بالا، نگران انتخابات سال آینده بود. او می‌خواست برای نخستین بار به عنوان نامزد حزب وارد انتخابات شود، اما روند رو به رشد شلیک راکت‌ها می‌توانست یک افتضاح بزرگ در کارنامه‌اش باشد.

تامار از این فرصت به خوبی استفاده کرد و تلاش کرد در نطق خود دقیقا به کلیدواژه‌هایی اشاره کند که برای ژنرال اهمیت داشتند. او از طرح پرتاب موشک‌های هدف‌مند به سمت کانون‌های پرتاب راکت به شدت انتقاد کرد. این طرح سرهنگ ایتان بود که طی یک هفته گذشته در دستور کار قرار داشت. تامار استدلال کرد «در درجه نخست با افزایش حملات راکتی این طرح ناکارآمدی خود را نشان داده است. در ثانی، پرتاب موشک‌های نیم میلیون دلاری به سمت مقاصدی که لزوما مقصد اصلی نیستند، هزینه‌های گزافی به دنبال خواهد داشت که مالیات دهندگان اسراییلی را خشمگین می‌سازد». او در ادامه، بار دیگر طرح پیشنهادی خود را یادآوری کرد و پیشنهاد داد به جای استفاده از موشک‌های هدفمند، از بمباران توپخانه علیه کانون‌های پرتاب راکت استفاده شود.

سرهنگ ایتان که تحت فشار سنگینی قرار داشت، ناامیدانه تلاش کرد به این طرح پیشنهادی انتقادی وارد کند و گفت «آتش‌بار توپخانه دقت کافی برای هدف قرار دادن کانون پرتاب راکت را ندارد». این، دقیقا نقطه ضعفی بود که سرهنگ شارت طی یک هفته گذشته حسابی روی آن فکر کرده بود و حالا می‌توانست لبخند حاکی از اعتماد به نفس خود را حفظ کند و توضیحات تکمیلی طرح‌اش را ارایه دهند. «دقت عمل موشک‌های هوشمند، تنها در روزهای صلح و عملیات ویژه ترور اهمیت دارد. حالا که در وضعیت جنگی قرار داریم، می‌توانیم از پوشش کامل توپخانه استفاده کنیم و منطقه‌ای را با شعاع ۱۰۰ تا ۱۲۰ متر کاملا پاکسازی کنیم. قطعا، پرتاب کنندگان راکت، حد فاصل شلیک راکت تا عملیاتی شدن توپ‌های ما، نمی‌توانند تا شعاعی بیش ۸۰ متر راکت‌انداز خود را جابجا کنند. بدین ترتیب، ما نه تنها با یک ضریب اطمینان کافی می‌توانیم راکت‌انداز را از بین ببریم، بلکه با مقایسه هزینه توپخانه به نسبت موشک‌های هدفمند یک صرفه‌جویی اقتصادی بزرگ هم انجام داده‌ایم».

در نهایت، ژنرال ساعر قانع شد که طرح سرهنگ شارت را به صورت آزمایشی در سه روز آینده به کار گیرد، مشروط بر اینکه در پایان این سه روز، تعداد راکت‌های دشمن به زیر پنج راکت در روز کاهش پیدا کند. این تصمیم ظرف مدت یک ساعت به تمام واحدها منتقل شد و سرهنگ شارت در سمت فرمانده جدید عملیات قرار گرفت.

تا ظهر خبر خاصی نشد. موقع ناهار، تامار بار دیگر لیلا را در نهارخوری دید. غذای‌اش را جلوی‌اش گذاشته بود اما به آن دست نمی‌زد. سرش را بین دست‌ها گرفته بود و به ظرف غذا خیره مانده بود.  تامار به آرامی در صندلی مقابل‌اش نشست. مچ یکی از دست‌هاش را گرفت و تلاش کرد با گرمای دست، نگاهی عمیق و لحنی آرام به او دلداری بدهد. این دلداری دوستانه، بغض ستوان شامیر را شکست. اشک به آرامی از گوشه چشمان‌اش سرازیر شد.

لیلا شامارت، همسر «موشه ادری»، هم‌کلاسی سابق تامار بود. موشه، از مذهبی‌های سفت و سخت بود و با کار کردن همسرش مشکل داشت. لیلا در میان بغض و اشک به سختی گفت «من مادر خوبی نیستم».

تامار سعی کرد دلداری بدهد: «بس کن لیلا. تو مادر خیلی خوبی هستی. بنیامین هیچ چیز کم ندارد».

«موشه حق دارد. بنیامین روزی ده ساعت بدون مادر زندگی می‌کند».

«خب که چی؟ خیلی از بچه‌ها همین طوری هستند. مثلا دالیای من که با مادرش بزرگ می‌شود چه فرقی با بنیامین دارد؟ اتفاقا وقتی با هم بازی می‌کنند من می‌بینم که هر دو چقدر خوشحال‌اند و هیچ فرقی ندارند».

به نظر می‌رسید ستوان شامارت به دلداری بیشتری نیاز داشت. «ولی موشه خیلی ناراحت است. مدام گلایه می‌کند. همه‌اش تلخ است. اصلا آن موشه سابق نیست».

تامار کمی خیال‌اش راحت‌تر شد. «موشه بعضی وقت‌ها از این بازی‌ها در می‌آورد اما چیزی توی دلش نیست. بگذار این قائله تمام شود. یک چند روز مرخصی بگیر. یک سفر کوتاه که بروید همه چیز دوباره آرام می‌شود».

این گفت و گوی کوتاه هنوز به پایان نرسیده بود که صدای آژیرها بلند شد. سپر آهنین فعال شده بود. سرهنگ شارت به سرعت به سمت اتاق فرماندهی دوید. دو راکت هم‌زمان از دو منطقه شهر شلیک شده بود. هر دو منطقه به سرعت شناسایی شدند و به صورت هم‌زمان سپر دفاعی فعال شد اما فقط موفق شدند یکی از راکت‌ها را در هوا منهدم کنند. تامار با حرارت فریاد می‌زد و دستور می‌داد. می‌خواست یگان توپخانه بلافاصله و با تمام توان هر دو منطقه شلیک کننده را زیر آتش بگیرد.

بمباران خیلی زود شروع شد. نعره توپ‌ها حتی فضای پادگان را هم دگرگون کرده بود. این نعره‌های پیاپی تفاوت آشکاری با پرتاب نسبتا بی‌صدای موشک‌های هدفمند در روزهای قبلی داشت. فضا کاملا رنگ و بوی یک منطقه جنگی را به خود گرفته بود. نعره توپ‌ها به همان میزان که رعشه به بدن می‌انداخت، خون را در رگ‌ها به جوش می‌آورد و همه را هیجان زده کرده بود. تامار آنچنان فریاد می‌زد که انگار در صحرای سینا و در مقابل یک لشکر کامل از ادوات زرهی دشمن قرار دارد.

گلوله‌های توپ با آنچنان سرعتی مناطق شلیک را هدف قرار می‌دادند که گرد و خاک ساختمان‌ها فرصت نمی‌کردند به زمین بنشینند. خیلی زود هاله گسترده گرد و خاک و دود و آتش به حدی رسید که دیگر هیچ کس نمی‌توانست ببیند در منطقه فرود گلوله‌ها چه خبر است. تامار فقط تلاش می‌کرد با رادارهای هوایی‌اش شعاع منطقه هدف را تشخیص دهد، اما در این راه دچار نوعی وسواس شده بود. اول گمان می‌کرد یک شعاع صد متری را هدف قرار داده‌اند. بعد به نظرش می‌رسید کمی باید منطقه هدف را گسترده‌تر کنند. بعد دوباره فکر می‌کرد هنوز کافی نیست. بعد از اینکه چند بار درخواست افزایش منطقه هدف را کرد، یکی از افسران رادار جرات کرد بگوید «قربان، فکر می‌کنم شعاع منطقه هدف به دویست متر رسیده است».

بالاخره بمباران متوقف شد اما هنوز هم دلهره کوچکی در درون تامار باقی مانده بود که نکند گروه مسلحی از دشمن توانسته باشد از زیر بار آن بمباران جان سالم به در ببرند. در همین فکر بود که در دفتر فرماندهی با شدت باز شد. «ستوان نافون»، راننده مخصوص‌اش با چهره‌ای نگران در چهارچوب در قرار داشت. چشم‌های‌اش گرد شده و از نگرانی زبان‌اش بند آمده بود. فقط فرصت کرد بریده بریده بگوید: «قربان ... راکت ...».

در کسری از ثانیه، چشمان تامار سیاه شد و تصاویر فراوانی به سرعت از ذهن‌اش گذشت. راکت فراری به ساختمان خانه‌اش خورده و حالا دالیا کوچولو در خون تپیده!

در تمام مدتی که به سمت ماشین دوید و خودش را به خانه رساند هیچ چیز ندید. نفهمید که چطور خیابان‌ها را رد کرده و از چند چراغ قرمز عبور کرده و چند بار بوق کشدار ماشین‌ها را بلند کرده است. فقط تصاویر دالیا بود که مدام در پیش چشمان‌اش عوض می‌شد. دالیای غرق به خون. دالیای خندان. دالیای لهیده شده. دالیای زیر آوار. دالیای گریان.

به میدانچه جلوی ساختمان که رسید انبوهی از جمعیت را دید که گرد آمده بودند. صدای آژیر آمبولانس و آتش نشانی آنچنان در سرش می‌پیچید که احساس می‌کرد هر آن امکان دارد سرش منفجر شود. دیوانه‌وار فریاد می‌کشید و جمعیت را کنار می‌زد. «دالیااااا ... دالیااااا».

کمی جلوتر بوی سوخته باروت به مشام‌اش رسید. گروهی از همسایه‌ها را که کنار زد چشم‌اش به گوشه‌ای افتاد که ماشین‌های آتش نشانی بر روی‌اش تمرکز کرده بودند. بخشی از باغچه وسط میدان‌چه بود. یک راکت درون‌اش فرود آمده بود و داشت به آرامی دود می‌کرد. سه ماشین آتش‌نشانی شلنگ‌های خود را به سمت راکت نشانه رفته بودند. باغچه بیش از بیست متر با خانه‌اش فاصله داشت. کمی پاهای‌اش سست شد. روی دو زانو زمین افتاد و سعی کرد که وضعیت را درک کند. در همین لحظه صدای کودکانه‌ای را شنید. «بابا، بابا». دالیا از درون جمعیت بیرون دوید و خودش را به آغوش تامار انداخت. با صدای کودکانه و هیجان زده‌اش تند و تند حرف می‌زد «بابا، موشک زدن به حیات‌مون. مامان ترسید جیغ کشید. من نترسیدم».

دیگر هیچ نمی‌شنید. با تمام قدرت دالیا را در آغوش می‌فشرد و سرش را توی موهای دختر فرو می‌برد. عطر تن دختر، بوی باروت را از دماغش بیرون می‌کرد.

۴/۲۱/۱۳۹۳

وقتی تحلیل اخبار خشونت هم ابزار اعمال خشونت می‌شود!



این روزها یک مخاطب ناامید برای بازتاب اخبار حمله اسراییل به غزه هستم. جنگی دیگر به راه افتاده و قربانیان فراوانی را به کام مرگ کشانده است. از شلیک موشک‌های پیشرفته و سلاح‌هایی با آخرین فن‌آوری‌ها انتظاری غیر از این نمی‌رود، اما وقتی پای بازتاب اخبار در میان باشد، وقتی قرار است با نوشته و خبر و تصویر و کلام مواجه باشیم، آن وقت دست‌کم می‌شود انتظاری به غیر از تکرار خشونت داشت.

آنچه من در این چند روز دیده‌ام، به پا شدن یک جنگ مجازی، به موازات جنگ حقیقی غزه است. خشونت‌هایی به موازات خشونت‌های منطقه، اما این بار در فضای مجازی و میان کسانی که دست‌کم هیچ کدام نقش مستقیمی در جنگ و خشونت در حال وقوع ندارند. وقتی دست ما در جلوگیری مستقیم از یک جنایت کوتاه است، گزینه خوبی است که دست‌کم با بازخوانی و تحلیل آن بتوانیم ذهنیت خود و جامعه را برای پرهیز از نمونه‌های مشابه آماده کنیم. به نظرم این تنها دلیل منطقی است که می‌توان برای پی‌گیری و تحلیل اخبار جنگ ارایه داد. اما وقتی همین بازتاب‌های خبری، خود سرشار از خشونت کلامی و حامل بیشترین نفرت‌پراکنی‌ها باشند چه جیز عاید ما خواهد شد؟

خشونت کلامی شاید در ظاهر تبعاتی بسیار کمتر از جنایت‌های جنگی داشته باشد، اما سطح خشونتی که من می‌بینم، چیزی در حد «حداکثر قابلیت‌های نوشتار» است. یعنی صرفا شانس آورده‌ایم که از پای مونیتور و با استفاده از کیبورد نمی‌شود به سمت کسی شلیک کرد وگرنه طرفین استفاده کننده از این ابزار نشان داده‌اند که تا سر حد امکان آمادگی دارند که از ظرفیت‌های ابراز خشونت‌ استفاده کنند.

این روزها، حتی بازخوانی و تحلیل اخبار جنگ خودش به نوعی ابزار خشونت در فضای مجازی ما بدل شده است. نام این تک گویی‌های متقابل هرچه باشد قطعا «گفت و گو» نیست و از سرانجام آن هر انتظاری برود بعید است بتوان انتظار صلح و آرامش و دوری از جنگ داشت.

جهان «راسکلنیکف»ها، جامعه گرفتار مکافات!

 
احساس می‌کنیم که حق من خورده شده است. مثل «فرامرزخان» در «درخت انجیر معابد». یک نفری و یا یک سیستمی حق‌ام را خورده و این حقیقت آنقدر بر دوش‌ام سنگینی می‌کند که دیگر هیچ چیز را نمی‌بینم. هیچ قانونی برای‌ام معنا ندارد. هیچ مرزی باقی نمانده، فقط یک چیز اهمیت دارد: حالا که به ناحق من را از شایستگی‌ام دور کرده‌اند، من هم باید میان‌بر بزنم تا به حق‌ام برسم!

چند وقت پیش کلیپی دیدم از یک بانوی سالخورده ایرانی که در یکی از مصاحبه‌های پخش نشده از تلویزیون می‌گوید «این‌ها مال دولته، باید چاپید، قاپید». (+) در کمال سادگی حرفی را می‌زد که حرف دل خیلی از ما است. راز مگویی که گاه فاش می‌کنیم و در بیشتر اوقات درون خود پنهان می‌سازیم اما هیچ وقت از پس ذهن‌مان خارج نمی‌شود: «حق من خورده شده است»!

مساله فقط در مثال‌های دولتی خلاصه نمی‌شود. همه حق من را خورده‌اند. همیشه می‌توان گروهی را پیدا کرد که با شایستگی کمتری از من به نتایج بسیار بهتری رسیده‌اند. اگر هم پیدا نشوند چه باک. می‌توان آن‌ها را تصور کرد و آنقدر این تصورات را با خود تکرار کرد که به یک باور بدل شوند. بدین ترتیب همه چیز راحت می‌شود. همه دور زدن‌ها. میان‌بر زدن‌ها. خط قرمز را شکستن‌ها.

جامعه‌ای پر از فرامرزخان، مثل جهانی است پر از راسکلنیکف. دریایی از انسان‌هایی که همه باور دارند حق‌شان جایی خورده شده و حالا محق هستند که جبران کنند. برای راسکلنیکف بودن همیشه نباید تبر به دست داشت. می‌شود به جبران و تلافی توافقی را دور زند. خط قرمزی را شکست. حقیقتی را پنهان کرد و یا واقعیتی را وارونه ساخت.

در جهان راسکلنیکف‌ها هیچ کس به آنچه دارد قانع نیست و به مسیر مستقیمی که بر سر راه‌اش قرار دارد اعتقادی ندارد. همه دنبال میان‌بر هستند و در نهایت همه گرفتار مکافات‌هایی هستند که از پس خورده جنایت‌های‌شان باید پس بدهند. من هم دارم مکافات خودم را پس می‌دهم. مکافات خورده جنایت‌هایی که کرده‌ام، اما هنوز اطمینان ندارم که دیگر تکرارشان نخواهم کرد.

۴/۱۷/۱۳۹۳

کاش یک دوربین داشتم ...


 از وقت افطار هم گذشته و دلت می‌خواهد که از خلوتی نسبی خیابان استفاده کنی و کمی پدال گاز را فشار بدهی. از هفت تیر تازه وارد «کریم خان» شده‌ای که یک دفعه ماشین جلویی می‌کوبد روی ترمز. خشم‌گین از این شوک ناگهانی می‌خواهی دستت را بگذاری روی بوق که صحنه عجیبی نظرت را جلب می‌کند. از کنار لاستیک ماشین جلویی کبوتری لِک و لِک کنان بیرون می‌آید. انگار حالش زیاد خوب نیست. پرواز نمی‌کند و حتی درست و حسابی هم راه نمی‌رود. انگار آب سردی روی آتش خشم‌ات ریخته باشند خنک می‌شوی. سبک می‌شوی. بعد بلافاصله نگران می‌شوی که حالا ماشین‌های لاین کناری کبوتر بیچاره را لت و پار می‌کنند، اما سر که می گردانی می‌بینی اولی کوبید روی ترمز و دومی هم همین‌طور و حالا دو ردیف طویل ماشین آن طرفِ تو صف کشیده‌اند که حضرت کبوتر لِک و لِک عرض خیابان را طی کند.

دست‌پاچه می‌شوی. صحنه آنقدر عجیب است که دلت می‌خواهد بپری پایین و دست دراز کنی و از عالم غیب یک دوربین بیاوری و همه چیز را ثبت کنی. هنوز ته ذهن‌ات از بمباران اخبار جنگ و تروریسم پر است. از داعش و طالبان و سوریه و عملیات انتحاری. منطقه‌ای از جهان که می‌گویند برادر به برادر رحم نمی‌کند و مسلمان خون مسلمان را حلال کرده. خودت هم شگفت‌زده‌ای از این تصویر جدید، چطور می‌خواهی با قلم‌ات تصویر کنی که درست در مرکز همین منطقه، ملتی زندگی می‌کنند که در خیابان‌هایش یک صف طویل از ماشین‌ها شکل می‌گیرد تا پرنده‌ای قدم زنان از عرض خیابان عبور کند؟

نه، قلم‌ام ضعیف است، نمی‌شود، کاش یک دوربین داشتم ...

۳/۲۱/۱۳۹۳

معجزه ایجاز

 
«مادرجانِ لاغر، چون ماهی شور هلندی، وارد اتاق کار پدرجانِ چاق و گرد چون خزوک شد و سرفه‌ای کرد. در همان لحظه مستخدمه خانه‌شان از روی زانوان پدرجان پر زد و عجولانه به پشت پرده دوید. مادرجان کمترین توجهی به این موضوع نکرد زیرا حالا دیگر عادت کرده بود به ضعف‌های کوچک پدرجان از دریچه چشم زن فهمیده‌ای بنگرد که شوهرش را درک می‌کند. او روی زانوان پدرجان نشست و گفت: ...».

جناب چخوف، داستان نه چندان قابل اعتنای «پدرجان» را با همین پاراگراف آغاز می‌کند و با سرعتی اعجاب‌آور تصویری تمام و کمال از یک خانواده روسی و روابط میان اعضای‌اش ارایه می‌دهد. تصویری که بلافاصله در ذهن خواننده تکمیل می‌شود و به نظر نمی‌رسد هیچ جای ابهامی باقی بگذارد. شاید هر نویسنده دیگری دست‌کم دو سه صفحه صرف تصویری مشابه کند اما ابدا معلوم نیست نتیجه نهایی چیزی کامل‌تر از همین خلاصه‌گویی چخوف باشد.

آنچه آثار چخوف را تا سطح شاهکارهای ماندگار ادبیات روسیه بالا می‌کشد، نه صرفا دقت نظر و روایت‌های موشکافانه او از زندگی روزمره عادی‌ترین شهروندان روسی است و نه در آن طنز هجوگونه‌اش از وضعیت اجتماع خلاصه می‌شود. چخوف با زبان منحصر به فرد خود است که تکمیل می‌شود و از دیگران فاصله می‌گیرد. ایجازی شگفت‌انگیز که من همیشه حسرت آن را می‌خورم و تنها برای آنکه نشان دهم به صورت عملی در تلاش برای یادگیری‌اش هستم، این یادداشت را همین‌جا به پایان می‌برم.

۳/۱۹/۱۳۹۳

نمایندگانی ناشایست برای ادبیات فارسی


در خدمت بزرگی که مترجمان خوب به ادبیات فارسی کرده‌اند تردیدی نیست، اما ادبیات ما ضربات سنگینی هم از مترجمان ضعیف متحمل شده است. مترجمانی که شاید گمان می‌کنند صرفا نیازمند تسلط بر زبان خارجی هستند چرا که زبان فارسی را از کودکی یاد گرفته‌اند، غافل از آنکه فارس زبان بودن لزوما به معنای تسلط بر زبان فارسی نیست.

اقبال گسترده خوانندگان ایرانی به آثار ترجمه شده، سبب شده تا بزرگترین بخش بازار ادبیات داستانی ما نه دست‌رنج نویسندگان، که محصول کار مترجمان باشد. بدین ترتیب، حتی غلط‌های آشکار مترجمان و یا دست‌کم بدسلیقگی‌های آنان در انتخاب واژگان به مرور به عنوان ملاک‌های ادبیاتی وارد زبان رسمی و اداری کشور شده است. به گمان من، ترکیب گوش‌آزار «می‌باشد» از بارزترین این نمونه‌ها است.

گروهی از ادیبان تاکید دارند که فارسی مصدر «باشیدن» ندارد و «می‌باشد» از اساس غلط است. گروهی هم هستند که گمان می‌کنند «می‌باشد» اگر در معنای «است» به کار نرود می‌تواند درست باشد. حتی من از برخی شنیده‌ام که ادعا می‌کنند این فعل از نظر دستوری ایرادی ندارد، اما حتی این گروه هم می‌پذیرند که ترکیب نازیبایی است و به ویژه وقتی جایگزین ساده، خلاصه و البته رایجی همچون «است» دارد، می‌توان به کلی آن را کنار گذاشت. در هر صورت، من ندیده‌ام که هیچ نویسنده ایرانی قابل ذکری از «می‌باشد» استفاده کند، اما در مقابل حتی در بزرگ‌ترین و معروف‌ترین آثار ترجمه هم به وفور به این فعل برخورده‌ام.

به باور من، یکی از ساده‌ترین انتظاراتی که می‌توان از مطالعه داشت، یادگیری ارتقای زبان خواننده است، حال اگر آثار به ظاهر ادبی، خود به مبلغی برای غلط‌های ادبی بدل شوند، چه سرانجامی می‌توان برای چنین ادبیاتی متصور شد؟ تصویر این یادداشت، بیلبوردی تبلیغاتی در کشور برزیل است که نشان می‌دهد به لطف مترجمان، مردم دیگر ملل جهان نیز نسخه‌هایی نادرست از زبان فارسی را به رسمیت شناخته‌اند.