۹/۲۱/۱۳۸۶

باد روز (بیست و دوم) آذرماه 86

مذهب توجیهی برای رعایت نکردن ادب؟!


دفتر محل کار ما فضای نسبتاکوچکی است. یک آپارتمان حدودا 120متری که تقریبا اتاق‌بندی نشده و به صورت یک سالن بزرگ باقی مانده است. رییس انتصابی جدید جوانی حدودا 30 ساله است که به سبک بسیاری از دیگر مدیران نزدیک به نظام باید از هر فرصتی برای پایبندی خود به اسلام استفاده کند.

رییس جوان ما گاه و بی‌گاه بخشی از فضای دفتر کار را برای خواندن نماز به خود اختصاص می‌دهد. هرچند در این دفتر افراد دیگری هم هستند که به اسلام پای‌بند باشند، اما چون ساعت کاری به همه افراد اجازه می‌دهد که نماز خود را در محل دیگری (احتمالا منزلشان) بخوانند جناب رییس تنها کسی است که در دفتر کار اقدام به این کار می‌کند.

من تا اینجای بحث انتقادی به ایشان ندارم، به هرحال مدت‌ها است که با چنین رفتاری در کشور آشنا هستیم و به آن عادت کرده‌ایم. مسئله اصلی برای من این است که جناب رییس به هنگام نماز و برای وضو گرفتن جوراب‌های خود را از پایشان در آورده و بر روی یکی از صندلی‌ها می‌اندازند، کفش‌هایشان را سر پا انداخته و به هنگام راه رفتن آن را به روی زمین می‌کشند، و تا مدتی پس از اتمام نماز با همان وضعیت دست و پای خیس، جوراب آویزان و پاهای برهنه درون کفش‌های نیمه‌پوشیده در دفتر کار تردد می‌کنند.

باور کنید تماشای این وضعیت اگر نگویم حال به هم زن، حداقل به شدت آزار دهنده است. تنها توجیهی که من به ذهنم می‌رسد این است که جناب رییس، برای چنین رفتاری در یک محل رسمی و اداری، آن هم هنگامی که تعدادی از کارمندان را خانم‌ها تشکیل می‌دهند یک توجیه دارد: عمل به وظیفه شرعی!

اما آیا این توجیه واقعا پذیرفته شده است؟ آیا دیگر افراد حاضر در جمع باید مراعات اعتقادات مذهبی جناب رییس را بکنند؟ وقتی به پاسخ این پرسش‌ها فکر می‌کنم ناخودآگاه پرسش دیگری به ذهنم می‌رسد: اگر مذهب رسمی کشور گاوپرستی بود تکلیف ما با جناب رییس چه می‌شد؟!

۹/۲۰/۱۳۸۶

رام روز (بیست و یکم) آذرماه 86

چه کسی تغییر کرده، ما یا خاتمی؟

سید محمد خاتمی امروز و پس از سه سال بار دیگر قدم به دانشگاه تهران گذاشت. دانشگاهی که سه سال پیش فریادهای اعتراض دانشجویان در آن به گوش می‌رسید که رییس‌جمهور وقت خویش را مورد عتاب قرار می‌دادند، و دانشگاهی که امروز سکوت آرام دانشجویانش در کنار چشم‌های نگران و منتظرشان به خوبی گواهی بر افسوس روزهای خوب گذشته است.

امروز خاتمی پس از سه سال به دانشگاه بازگشت، اما این بار نه با جمعیتی آشفته، خشمگین و معترض، که با موجی از آرامش، سکوت، افسوس و شاید امیدهایی لرزان مواجه شد. این بار دیگر کسی سید خندان را «هو» نکرد، این بار آغوش دانشگاه برای پذیرفتن خاتمی گرم‌تر بود.

دو تصویر سمت چپ مربوط به حضور خاتمی در شانزده آذر83 و دو تصویر سمت راست مربوط به حضور امروز وی در دانشگاه تهران است. چهار تصویر از دو حضور متفاوت، اما اگر به واقع این دو حضور خاتمی در دانشگاه تا این حد متفاوت بوده است، دلیل این تفاوت چیست؟ چه چیز و یا چه کس تغییر کرده است؟

تفاوت‌های کشور، جامعه و دانشجویان در چند سال گذشته بحثی طولانی است که نه قصدش را دارم و نه حوصله‌اش را، اینجا تنها می‌خواهم به یک برداشت احساسی از چهار تصویر اکتفا کنم، احساس من از این تصاویر این است:

خاتمی تغییر نکرده، سید خندان هنوز همان است که بود، این ماییم که تغییر کرده‌ایم، آرام‌تر، واقع‌بین‌تر و شاید منطقی‌تر.


۹/۱۹/۱۳۸۶

فروردین روز (نوزدهم) آذرماه 86

زنده باد مخالف من

خبر بازداشت گسترده دانشجویان موسوم به طیف چپ ظرف چند روز گذشته مهم‌ترین خبر فضای دانشگاهی کشور بوده است؛ این بازداشت گسترده تا جایی که من به خاطر می‌آورم از نظر تعداد بازداشتی‌ها ظرف یک دهه گذشته بی‌سابقه بوده است. لیستی از رفقای چپ بازداشت شده را به نقل از وبلاگ آوای دانشگاه در اینجا می‌آورم که فکر می‌کنم کامل باشد.

از صمیم قلب از ادامه روند بازداشت دانشجویان، وابسته به هر طیف و جریانی که باشند، متاسفم و همگام با دیگر دوستان من نیز خواهان آزادی هرچه سریع‌تر آنان هستم.

لیست دانشجویان دربند
۱-میلاد معینی (دانشگاه مازندران)
۲-بهرنگ زندی (دانشگاه مازندران)
۳-حامد محمدی(دانشگاه مازندران)
۴-آرش پاکزاد(دانشگاه مازندران)
۵-حسن معارفی(دانشگاه مازندران)
۶-انوشه آزادفر(دانشگاه تهران)
۷-ایلناز جمشیدی (ارتباطات٬ آزاد تهران مرکز)
۸-مهدی گرایلو (ژئو فیزیک٬ تهران)
۹-نادراحسنی(دانشگاه مازندران)
۱۰-سعید حبیبی(عضو اسبق شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت)
۱۱-بهروز کریمی زاده(دانشگاه تهران)
۱۲-کیوان امیری الیاسی (کارشناسی ارشد صنایع٬ دانشگاه صنعتی شریف)
۱۳-نسیم سلطان بیگی (دانشکده ارتباطات٬ علامه)
۱۴-علی سالم(کارشناسی ارشد پلیمر- پلی تکنیک)
۱۵-محسن غمین (دانشگاه پلی تکنیک)
۱۶-روزبه صف شکن(دانشگاه تهران)
۱۷-روزبهان امیری (علوم کامپیوتر٬ تهران)
۱۸-یاسر(صدرا) پیر حیاتی(دانشگاه شاهد)
۱۹- سعید آقام علی (دانشگاه یزد)
۲۰- علی کلائی (دانشگاه آزاد)
۲۱- امیر مهرزاد
۲۲- هادی سالاری (دانشگاه رجایی)
۲۳-فرشید فرهادی آهنگران(دانشگاه رجایی)
۲۴-امیر آقایی (دانشگاه رجایی)
۲۵-میلاد عمرانی(دانشگاه رجایی)
۲۶-یونس میرحسینی (دانشگاه شیراز)
۲۷-سروش هاشم پور(دانشجو اهواز به نقل از)
۲۸-عابد توانچه - دانشجوی اخراجی دانشگاه پلی تکنیک
۲۹-سعید آقاخانی

------------------
پی‌نوشت:شاید اینجا و اکنون جایش نباشد اما گمان می‌کنم یک توضیح در این مورد ضروری است. در برخی از وبلاگ‌های دوستان چپ دیدم که در چنین وضعیت اسف‌باری نیز دست از سر ما بر نداشته همانقدر (و ای بسا بیشتر از این) که نظام را در بازداشت دانشجویان چپ مقصر می‌دانند به نحوی سعی داند تا دیگر طیف‌های دانشجویی را نیز در این گرفتاری مقصر قلمداد کنند.

تمامی اختلافات و درگیری‌های یکی دو سال اخیر میان دوستان چپ و دانشجویان طیف تحکیم وحدت (که از جانب رفقای چپ، لیبرال خوانده می‌شوند) به جای خود، انصافا در این فقره به هیچ وجه فکر نمی‌کردم که باز هم کاسه کوزه‌ها سر دانشجویان تحکیمی شکسته شود، اما متاسفانه رفقای چپ حتی از مظلومیتشان در ماجرای بازداشت‌های گسترده نیز چماقی برای کوبیدن طیف تحکیم ساخته‌اند که نمی‌دانم بر اساس کدام منطق و مرام توجیه‌پذیر است؟

کاش جدا از این مسئله که آیا سید محمد خاتمی احیاگر این شعار بود یا کس دیگری، همه ما یاد می‌گرفتیم که در کلام و عمل همواره رعایت کنیم: «زنده باد مخالف من» را.

۹/۱۷/۱۳۸۶

سروش روز (هفدهم) آذرماه 86

16آذر، روزی که دیگر روز ما نیست!


این روزها بازار نوشتن مطلب در مورد روز دانشجو داغ است، بنده هم که با یک پیشینه هفت ساله دانشجویی همچنان ادامه دار، هر جور حسابش را می‌کنم اگه حرفی نزنم می‌گویند لال است، اما واقعیت اینکه به هیچ طریق هم نمی‌توانم خودم را راضی کنم در مورد این روز مطلبی بنویسم.

مشکل اینکه مدت‌ها است با این روز احساس بی‌گانگی می‌کنم، راستش اصلا نمی‌دانم چرا این روز هنوز هم باید به عنوان روز دانشجو به حساب بیاد. می‌دانم که در این روز دانشگاه به خون عزیزترین فرزندانش رنگین شده، اما برای نمادین شدن یک روز فکر می‌کنم فاکتورهای دیگری هم لازم باشد.

می‌دانیم که اعتراضات 16آذر که به درگیری و خشونت کشیده شد مربوط به ورود رییس‌جمهور آمریکا به ایران بود و بیش از هر چیز با انگیزه‌های به اصطلاح ضد امپریالیستی رخ داد، اما امروز من به عنوان یک دانشجو اصلا چنین دغدغه‌ای ندارم! امروز چیزی که بیش از هرچیزی من را آزار می‌دهد استبداد داخلی است نه امپریالیزم جهانی.

فکر می‌کنم دقیقا همین نکته ظریف هم هست که باعث شده نظام به راحتی روز دانشجو را بپذیرد و خود، بیش از هر کس دیگری بر ریشه‌های تاریخی این روز تاکید کند. نظام به خوبی می‌داند که این روز پیشینه ضد آمریکایی دارد و این دقیقا همان چیزی است که نظام کنونی به آن احتیاج دارد. همین دلیل است که گشته تا تمام در و دیوار دانشگاه پر شود از پوسترهای روز دانشجو و تلویزیون هم صبح تا شب آهنگ «یار دبستانی» را روی تصاویر عوامل بسیج پخش کند.

الحق و والانصاف هم اگر به ریشه‌های این روز نگاه کنیم حرف امروز بسیجی‌ها بیشتر از هر کس دیگری به اهداف اولیه این روز نزدیک است، آنهایی که مدام شعار مرگ بر آمریکا سر می‌دهند بیش از هر گروه دیگری یاد سه آذر اهورایی را که در پای رییس جمهور آمریکا قربانی شد زنده نگه می‌دارند؛ در برابر تمامی شعارهای من و بسیاری از دوستانم تاکید بر آزادی و دموکراسی است که اساسا با این روز قرابت چندانی ندارد.

من فکر می‌کنم روز 18تیر به مراتب بیش از 16آذر ظرفیت تبدیل شدن به نمادی برای مبارزات فعلی جنبش دانشجویی را دارد. روزی که دانشجویان در اعتراض به بسته شدن یک روزنامه به عنوان نمادی از فقدان آزادی بیان دست به اعتراض زدند. روزی که دانشجویان نسبت به سرنوشت سعید امامی به عنوان نمادی از جنایت و نخبه کشی و سرکوب آزادی فریاد اعتراض سر دادند. روزی که چکمه پوش‌های نظامی برای سرکوب جنبش دانشجویی، به عنوان قلب تپنده اصلاحات پا به حریم دانشگاه گذاشتند.

16آذر بدون شک روزی فراموش نشدنی در تاریخ کشور ما بوده و خواهد بود، اما جنبش دانشجویی کشور امروز دغدغه‌هایی متفاوت دارد که در چهارچوب آن شعارها نمی‌گنجد. خصوصیت یک جنبش پویا تغییر در ماهیتش با گذشت زمان است، هویت جنبش دانشجویی کشور تغییر کرده، نمادش نیز باید تغییر.

۹/۱۵/۱۳۸۶

دی روز (پانزدهم) آذرماه 86

آیا شرکت در انتخابات تاثیری در سرنوشت ما خواهد داشت؟

مدتی هست که سعی کردم یک مقدار جلوی روده‌درازی خودم را بگیرم و از نوشتن پست‌های بلند خودداری کنم، اتفاقا تا اینجا هم تجربه خوبی بوده. از این به بعد تصمیم گرفته‌ام پست‌های بلند را برای آخر هفته‌ها بگذارم.

این پست هم در ادامه دو نوشته پیشین و در پاسخ به سه پرسشی است که آریای عزیز در وبلاگ دجال مطرح کرد. متاسفانه اینگونه پست‌های بلند در فضای وبلاگی معمولا مخاطب زیادی ندارد وگر نه احساس می‌کنم بحث در مورد انتخابات به مراتب مفیدتر است از یادآوری تکرار اشتباهات هر روزه سیاست‌مداران و غر زدن‌های مداوم. به قول عیسی که می‌گفت: «مال امپراطور را به امپراطور واگذار کنید و مال خداوند را به خداوند»، احساس می‌کنم ما (منظورم قشر نسبتا جوان و وبلاگ‌نویس) هم بهتر است به جای اظهار نظر در موارد کلان سیاسی، تکلیف خودمان را روشن کنیم.

اما سه پرسشی که مطرح شد:

1- آیا جمهوری اسلامی قابلیت اصلاح‌پذیری دارد؟
2- آیا انتخابات در ایران را می‌توان انتخابات آزاد نامید؟
3- آیا شرکت در انتخابات تاثیری در سرنوشت ما خواهد داشت؟

پاسخ من به پرسش سوم هم روشن و صریح است: آری، آری، آری...

راستش من به هیچ مذهب و مرام خاصی اعتقاد ندارم و بی‌شک اگر روزی هم بخواهم برای خود مذهبی اختیار کنم آن مذهب اسلام نخواهد بود. اما گاه در کتاب قرآن به مواردی بر می‌خورم که برایم بسیار جالب است. یکی از این موارد آیه‌ای است که نقل به مضمونش می‌شود: «خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی‌دهد مگر اینکه آن قوم خودش تغییر کند».

برای من ترجمه این آیه در زمان کنونی می‌شود هر ملتی خودش و تنها خودش مسئول آن چیزی است که دارد، یا ندارد؛ ما هم از این قائده مستثنی نیستیم.

مردم ما زمانی از شادروان دکتر محمد مصدق حمایت کردند و نتیجه‌اش را هم دیدند.
مردم ما زمانی در برابر کودتای 28مرداد سکوت کردند و نتیجه‌اش را هم دیدند.
مردم ما زمانی در برابر اصلاحات ارزی محمدرضاشاه 15خرداد به راه انداختند و نتیجه‌اش را هم دیدند.
مردم ما زمانی تصمیم گرفتند به خیابان بریزند و به اصطلاح انقلاب کنند، نتیجه‌اش را هم دیدند.
مردم ما زمانی شعار «جنگ، جنگ، تا پیروزی» سر می‌دادند و نتیجه‌اش را هم دیدند.
مردم ما زمانی تصمیم گرفتند سید محمد خاتمی را انتخاب کنند و این کار را کردند، زمانی هم از او خسته شدند و نتیجه‌اش را دیدند.
مردم ما زمانی تصمیم گرفتند به خاندان هاشمی نه بگویند، پس در برابر 17 میلیون رای به محمود احمدی‌نژاد دادند و امروز همه ما نتیجه‌اش را می‌بینیم.

این انتقاد که تمامی این اعمال تنها توسط بخشی از مردم انجام شده و همه مردم با هم شریک نبوده‌اند و همواره عده‌ای انتقاد داشته و مخالف بوده‌اند تنها یک ایراد بنی‌اسرائیلی است. اگر چشم‌هایمان را باز کنیم می‌بینیم در تمامی این دوره‌های تاریخی آنچه اکثریت مردم می‌خواستند، حتی اگر اشتباه بوده باشد، حتی اگر فاجعه‌بار بوده باشد به وقوع پیوسته است.

من نمی‌خواهم بگویم که لیاقت و شایسته مردم ما ریاست جمهوری محمود احمدی‌نژاد است. اما من می‌گویم دو سال پیش انتخاباتی در این مملکت انجام شد. مردم در برابر این انتخابات سه راه پیش رو داشتند. یا تحریم کنند، یا به هاشمی رفسنجانی رای دهند و یا محمود احمدی‌نژاد را انتخاب کنند، در نهایت دیدیم که اکثریت گزینه سوم را انتخاب کردند.

شاید 17میلیون در برابر جمعیت نزدیک به 50 میلیونی دارندگان حق رای اکثریت نباشد، اما وقتی 11میلیون نفر هم به هاشمی رای دادند می‌بینیم که از میان سه گزینه بالا، گزینه سوم بیش از دو گزینه دیگر رای آورده و در نهایت باید اعتراف کنیم همان گونه که انتخاب خاتمی خواست اکثریت مردم بود، انتخاب احمدی‌نژاد هم اگر چه در شرایطی متفاوت، اما به هر حال خواست اکثریت مردم بود.

پرسش امروز این است: آیا شرکت در انتخابات تاثیری در سرنوشت ما خواهد داشت؟ و من در پاسخ می‌پرسم باید چه اتفاقی بیافتد که ما بفهمیم که داشته و دارد؟ آخر تفاوت شرکت و عدم شرکت تا چه حد باید در چشممان فرو برود تا احساسش کنیم؟

راستش توضیح این یکی تکرار دردآور مکررات است. پس از آن می‌گذرم و به نکته دیگری اشاره می‌کنم، نکته‌ای دیگر که برخی دوستان، شاید ناخواسته و با زبان بی‌زبانی و شاید هم علنا آن را بیان می‌کنند: این جامعه جامعه مطلوب ما نیست.

توضیح آنکه من احساس می‌کنم هدف از طرح این پرسش که آیا شرکت در انتخابات در سرنوشت ما تاثیر دارد یا خیر، در واقع طرح این باشد که آیا با شرکت در انتخابات تمامی خواست‌های ما برآورده می‌شود؟ و پاسخ من به این پرسش هم مشخص است: خیر.

دوستان مشاهده می‌کنند که گزینه‌هایی که در انتخابات شرکت می‌کنند، و یا بهتر بگوییم می‌توانند شرکت کنند محدود هستند، نتیجه می‌گیرند که پس باید این ساختار شکسته شود تا در یک انتخابات آزاد تمامی گزینه‌ها وارد عرصه شوند و مردم بتوانند به بهترین‌ها رای دهند و کشور آزاد و آباد شود.

اما دوستان من، فرض کنید همین امروز قرار شد یک انتخابات آزاد در کشور برقرار شود، می‌شود لطف کنید و پاسخ دهید که در یک انتخابات کاملا آزاد گزینه احتمالی شما چه کسی است؟

شاه‌زاده غلام‌رضا پهلوی؟
ابوالحسن بنی‌صدر؟
مسعود رجوی؟
حزب کمونیست کارگری؟
(فکر می‌کنم تمامی نیروهای خارج از کشور را در یک دسته بندی کلی نام بردم)

راستش را بخواهید من در یک انتخابات آزاد هیچ یک از افراد خارج از کشور را انتخاب نخواهم کرد. نه اینکه موضع‌گیری و یا احیانا کینه خاصی داشته باشم، تنها احساس می‌کنم این گروه‌ها نه از وضعیت و دغدغه‌های اصلی کشور خبر دارند و نه دارای کادر مناسب برای اداره کشور هستند.

در میان گزینه‌های موجود در کشور هم افرادی که تقریبا امکان کاندید شدن آن‌ها وجود ندارد چند نفر از چهره‌های بسیار قدیمی جبهه ملی و کادر حزب توده هستند که این عزیزان هم گمان نمی‌کنم بتوانند مسئولیت اداره کل کشور را در اختیار بگیرند. فراموش نکنیم که حتی اعضای نهضت آزادی هم علی‌رغم اینکه در اکثر موارد رد صلاحیت می‌شوند همین 4 سال پیش فرصت شرکت در انتخابات را پیدا کردند، پس شرکت مجدد آن‌ها هم اصلا محال نیست.

شاید در ظاهر این گونه نام بردن از شخصیت‌ها و گروه‌های سیاسی در چهارچوب یک نوشتار تحلیلی غیر عادی و فاقد اعتبار به نظر برسد، اما به شدت اعتقاد دارم باید تمامی این اسامی یکی یکی ردیف و تکرار شوند تا ما یک بار هم که شده پاسخ دهیم آن گروهی که اینقدر سنگش را به سینه می‌زنیم که بیاید و اوضای مملکت را درست کند در واقع چه کسی است؟ این انتخابات غیرآزاد جلوی چه کسانی را برای شرکت گرفته است؟ تمامی تلاشمان را صرف رسیدن به انتخابات آزاد کنیم که وقتی به دستش آوردیم چه کسی را انتخاب کنیم؟

البته که انتخابات آزاد خود، بدون در نظر گرفتن نامزدهایش یک ارزش و یک دستاورد است، اما نباید فراموش کرد که سیاست عرصه ایده‌آل‌ها نیست، سیاست عرصه عمل‌گرایی است، عرصه استفاده مناسب از فرصت‌های ممکن.

بدون تعارف می‌گویم در یک انتخابات آزاد به احتمال زیاد گزینه مورد نظر من محمدرضا خاتمی (برادر سید محمد خاتمی) خواهد بود. متاسفانه فعلا امکان تایید صلاحیت ایشان وجود ندارد، پس من نزدیک‌ترین گزینه را انتخاب می‌کنم و سعی می‌کنم انتخابم به نوعی باشد که در آینده امکان نزدیک‌تر شدن به گزینه مورد نظر خودم را پیدا کنم.

دوستان، اگر بیان مطلب به این شیوه توهین آمیز است پوزش می‌طلبم اما اجازه بدهید بگویم: به این می‌گویند سیاست، این دقیقا و دقیقا معنای سیاست است، یعنی استفاده از امکانات موجود، نه برای رسیدن، که برای نزدیک شدن به هدف نهایی.

اگر هدف نهایی من را بپرسند همان گونه که بارها گفته‌ام بار دیگر تاکید می‌کنم یک نظام سکولار، با گرایش سوسیال دموکراسی را انتخاب می‌کنم، اما اینها تنها چند نام و عنوان هستند. آنچه در عرصه واقعیت وجود دارد چهره‌های مشخص با ظرفیت‌های مشخص و فرصت‌های مشخص است.

۹/۱۴/۱۳۸۶

گوش روز (چهاردهم) آذرماه 86

تو دلم گفتم کاش آدم بتواند دنیا را بالا بیاورد و این همه دروغ و ریا را نبیند. دنیا به دست دروغ‌گوها و پشت‌هم‌اندازها و حقه‌بازها اداره می‌شود، مرده‌شورش ببرد. ا

سال بلوا
عباس معروفی

۹/۱۳/۱۳۸۶

تیر روز (سیزدهم) آذرماه 86

آقای احمدی‌نژاد، کاش غیرت احمدشاه را داشتی!

شادروان دکتر محمد مصدق در کتاب خاطرات و تالمات خود خاطره‌ای از دوران پادشاهی احمد‌شاه نقل می‌کند که در عین دردناکی، بسیار قابل افتخار است.

دکتر مصدق ضمن اشاره به پلیس جنوب، که یک نیروی وابسته به کشور انگلستان و مستقر در ایران بود اشاره می‌کند. این نیرو مدعی بود که در تمامی رژه‌های نیروهای نظامی ایران باید شرکت کند و از آن‌جا که دولت ایران توانایی مخالفت با دولت انگلستان را نداشت نمی‌توانست این ادعا را رد کند.

احمدشاه، آخرین پادشاه سلسله قاجار که تبارش در ایران به بی‌کفایتی شهره هستند از اینکه در رژه‌ای حاضر شود که سربازان انگلیسی در آن شرکت می‌کنند ابا داشت، وی می‌دانست با این کار به حضور نامشروع این نیروها در خاک ایران مشروعیت خواهد بخشید، چاره‌ای که شاه قاجار برای گریز از این خفت برگزید این بود که رژه‌های نظامی را تعطیل کرد تا ننگ حضور پادشاه ایران در برابر سربازان اشغالگر را بر جان خود نخرد.

حال و با گذشت نزدیک به یک قرن از آن ماجرا محمود احمدی‌نژاد در اجلاس کشورهای حوزه خلیج عربی شرکت می‌کند تا تصاویر رییس جمهور ایران زیر لوگوی خلیج عرب همه جا منتشر شود و کار اعراب افراطی را برای تغییر نام خلیج فارس به خلیج عربی راحت‌تر کند.

ای کاش این بار نیز این موسسه نشنال جئوگرافی آمریکا بود که هویت ما را زیر سوال می‌برد تا بتوانیم در برابرش جنجال به پا کنیم و بمب گوگلی درست کنیم و طومار امضا کنیم که هیچ بیگانه‌ای حق توهین و تعرض به کیان ایران زمین را ندارد، اما دریغ که با ما هر چه کرد آن آشنا کرد...

۹/۱۲/۱۳۸۶

ماه روز (دوازدهم) آذرماه86

پیشینه باستانی ایران در خطر خرافات!

دیشب و امروز چند پیامک (همون sms خودمون) دریافت کردم که سال‌روز تولد کوروش بزرگ را تبریک گفته بودند. سال‌گردی که من تا پیش از این چیزی در موردش نشنیده‌ بودم. موضوع برایم خیلی عجیب بود، برای همین به تمامی سایت‌هایی که به فکرم می‌رسید سر زدم اما در هیچ سایتی خبری از تاریخ تولد کوروش (آن هم به روز تولد) پیدا نکردم. سال‌روزهای نسبتا معتبری که در ارتباط با کوروش پیدا کردم دو تاریخ بیشتر نبود:

روز جهاني کوروش: امرداد روز (هفتم) بهمن‌ماه
صدور منشور حقوق بشر کوروش: رام روز (21) مهرماه

گمان نمی‌کنم در واقع هم اطلاع دقیقی از تاریخ تولد کوروش بزرگ وجود داشته باشد، اگر کسی از دوستان اطلاعی دارد خوشحال می‌شوم که خبر بدهد. اما گمان می‌کنم در مورد چنین مسائلی نباید اجازه بدهیم که احساسات جای منطق ما را بگیرد. اخبار و شایعات بسیاری در مورد تاریخ ایران باستان، به ویژه پادشاهی کوروش و داریوش منتشر می‌شود که متاسفانه اکثر آن‌ها اشتباه و یا غیر موثق هستند*. هرچند برخی افراد با تصور میهن پرستی و عشق به پیشینه باستانی کشور دست به این کارها می‌زنند اما گمان می‌کنم اگر این دست اقدامات ادامه پیدا کند، همان گونه که مذهب مردم به شدت به خرافات آغشته شده، پیشینه تاریخی ما هم از این گزند مصون نمی‌ماند.

-------------------
پانویس:
رایج‌ترین این اقدامات انتشار متون جعلی به عنوان ترجمه کتیبه‌های دوران هخامنشی است که متاسفانه بسیار هم گسترش یافته و بیرون کردن آن‌ها از ذهن مردم کار سختی است.

۹/۱۱/۱۳۸۶

خورشید روز (یازدهم) آذرماه 86

آقای حاتمی‌کیا، این افتضاح را تحویل بگیرید!

سریال «حلقه سبز» مدتی است که از تلویزیون پخش می‌شود. هرچند تا کنون حتی یک قسمت از آن را ندیده‌ام اما گویا ساخته جدید جناب حاتمی‌کیا در مورد مردی است که دچار مرگ مغزی می‌شود و روح سرگردان وی با یک نفر ارتباط برقرار می‌کند. این روح در برابر درخواست پزشکان مبنی بر تایید مرگ مغزی و اعلام آمادگی فرد برای پیوند اعضایش مقاومت کرده و از فردی که با او در ارتباط است درخواست می‌کند که جلوی این کار را بگیرد.

گویا این فیلم برای ترویج فرهنگ اهدای اعضای قابل پیوند است تا خانواده‌هایی که عزیزانشان دچار مرگ مغزی شدند به اهدای اعضا رضایت دهند، اما به نظر می‌رسد که «از قضا سرنگبین صفرا فزود»ه است و دست پخت جناب حاتمی‌کیا سبب شده تا مردم به شدت نسبت به اهدای عضو بدبین شده و حتی افرادی که پیش از این داوطلب اهدای عضو شده‌اند به سرعت انصراف دهند.

توضیحات کامل را از آفتاب بخوانید، فاجعه آن‌قدر دردناک است که در یک پست توضیح بیشتری نمی‌توانم بدهم. اینجا تنها می‌خواهم به یکی از سرشناس‌ترین کارگردانان کشور اشاره کنم.

ابراهیم حاتمی‌کیا، کارگردانی است که بدون شک فیلم‌هایش همواره خوش ساخت و دوست‌داشتنی بوده است، اما هر بار منتقدان به تاثیرات منفی آثار او در عمق جامعه اشاره کرده و به انتقاد پرداختند، آقای کارگردان با شدیدترین لحن انتقادات علیه خویش را مردود دانست. مشکل آن‌جا بود که در موارد پیشین (برای مثال آژانس شیشه‌ای) هیچ گاه کسی نمی‌توانست تاثیرات مخرب آثار جناب حاتمی‌کیا را به اثبات برساند، اما این بار این تاثیرات بسیار سریع و البته فاجعه‌بار آشکار شدند.

از صدا و سیمای جمهوری اسلامی که انتظاری نمی‌رود، اما گمان می‌کنم حق داشته‌ باشیم که از کارگردان همیشه مدعی کشور بخواهیم: «آقای حاتمی‌کیا، این افتضاح را تحویل بگیرید».

۹/۱۰/۱۳۸۶

آبان روز (دهم) آذرماه 86

خدمت بزرگ احمدی‌نژاد!

دیروز فرصتی دست داد تا با یکی از دوستان بسیجی سری به درکه بزنیم. در طول راه و هنگام استراحت بحث‌های زیادی شکل گرفت که موضع این دوست ما در تمامی آن‌ها به شکل آزار دهنده‌ای یکسان بود. خلاصه این موضع تکراری این بود: «ما الآن کشور ضعیفی هستیم، مردم ما و نخبگان ما و دانشجویان ما از لحاظ تئوری ضعیف هستند، فعلا باید دست از هرگونه انتقاد و غر زدن برداریم و صرفا با چند سال مطالعه مداوم خود را قوی کنیم».

این دوست عزیز در بین صحبت‌هایش برای نمایش بی‌طرفی خود مدام تاکید می‌کرد که در سخنرانی‌های محمدرضا خاتمی، ابراهیم یزدی، الاهه کولایی و غلام‌حسین کرباسچی (1) شرکت کرده تا سخنان آنان را بشنود و همچنین آثار سروش و کدیور را پیگیری می‌کند. حتی کار به جایی رسید که دم از «افلاطون» و «جان استوارت میل» (حالا من نمی‌دانم اصلا تناسبی دارند یا نه) دم زد و البته من را هم دعوت کرد که در مقابل آثار آقایان خمینی و مصباح و صدر را مطالعه کنم، و البته باز هم تاکید کرد که فعلا ما حق هیچ گونه اعتراض و اقدام عملی نداریم.

با مشاهده این برخورد تنها یک نکته به ذهن من رسید، من گمان می‌کنم که کاری را که خاتمی تلاش کرد انجام دهد و اما نتوانست آن را کامل کند احمدی‌نژاد کامل کرده است. خاتمی (این نام را یک فرد ندانید یک جریان و اندیشه به حساب بیاورید) سعی می‌کرد فرهنگ گفت و گو (که البته مطالعه نیز بخش غیر قابل تجزیه آن است) را در میان توده مردم به ویژه جوانان ترویج دهد. امری که در میان بخشی از جامعه که به طور خلاصه از آنان با عنوان بسیجی یاد می‌کنم شکل نگرفت. این جماعت در تمامی طول دوران اصلاحات «گفتمان» (2) را مورد تمسخر قرار می‌دادند و با حمله به جلسات سخنرانی مخالفان آن‌ها را به هم می‌ریختند.

اما با روی کار آمدن دولت احمدی‌نژاد و در شرایطی که قدرت به دست تندروترین طیف این جماعت افتاد، هیچ یک از آرمان‌های دوستان بسیجی برآورده نشد. آنچه فساد و بدحجابی می‌خواندند و خاتمی را مقصرش قلمداد می‌کردند همچنان بر قوه خود باقی ماند، وضعیت اقتصادی بهبود پیدا نکرد و در روابط بین‌الملل ایران بجز در دیدگاه بیمارگونه احمدی‌نژاد دارای هیچ اقتدار و اجر و قربی نشد.

حال دوستان که می‌دانند هر چه کرده‌اند خودشان کرده‌اند به این فکر افتاده‌اند که گفت و گو و مطالعه هم بدچیزی نبود. این گروه به صورت ناخودآگاه درصدد یافتن ایرادات کار خود برآمده‌اند و در این راه حتی از شنیدن اظهار نظرهای اصلاح‌طلبان (البته اگر به گوش توده مردم نرسد) ابایی ندارند. امروز بسیجی چماق به دست دیروز است که تمنا می‌کند:‌«فریاد نزدنید، اجازه بدهید گفت و گو کنیم و هرکس نظر خود را بگوید». اگر این تنها دست‌آورد احمدی‌نژاد باشد، باز هم دست‌آورد بزرگی است.

----------------------
پی‌نوشت:
1) این سخنرانی‌ها را انجمن اسلامی دانشگاه ما برگزار کرده است.
2) اکثر دوستان بسیجی تفاوت گفتمان با گفت و گو را نمی‌دانند.