۶/۲۶/۱۳۹۱

آیا در ایران «حکومتی قومیتی» حاکم است؟


 در واکنش به انتشار خبر توافق‌نامه احزاب «کومله» و «دموکرات کردستان»، نامه اعتراض‌آمیزی به امضای جمعی از کنش‌گران سیاسی منتشر شد که نسبت به خطر «تجزیه‌طلبی» هشدار می‌داد. (اینجا+ بخوانید) هرچند احزاب کرد بلافاصله هرگونه تمایل تجزیه‌طلبانه خود را تکذیب کردند، (+) اما چهره‌های دیگری پیدا شدند که افراطی‌تر از رادیکال‌ترین احزاب کردستان به دفاع از مسئله تجزیه‌طلبی بپردازند. شادی صدر که تا پیش از این به عنوان چهره‌ای فعال در زمینه حقوق زنان شناخته می‌شد، این بار در قامت مدافع حقوق «ملت‌های عرب، کرد، بلوچ و ...» ظاهر شده و به بیانیه اعتراض‌آمیز کنش‌گران واکنش نشان داده است. (اینجا+ بخوانید) من اینجا قصد واکاوی اختلاف بر سر تعاریف «ملت» را ندارم. تنها می‌خواهم به بخشی از سخنان خانم صدر بپردازم که در آن مسئله «حاکمیت قومیتی» در ایران را مطرح کرده‌اند.

 

ایشان در بخشی از یادداشت خود می‌آورند: «راستش فکر می‌کنم اگر من عرب یا کرد بودم و تا به حال و با وجود همه بلاهایی که نه فقط در دوران جمهوری اسلامی بلکه از آغاز پروژه ایجاد دولت-ملت به زور سر نیزه رضاشاه پهلوی، به سر خودم و خانواده‌ام آمده، «تجزیه‌طلب» نشده بودم، با خواندن این بیانیه حتما در صف مدافعان جدایی از ایران قرار می‌گرفتم. به خصوص وقتی چنین جمله‌ای را می‌خواندم: «در ایران علی‌رغم وجود نارسایی‌های بسيار در رفتارهای حاکمیت‌ها هیچگاه دولتی منبعث از گروهی قومی در رأس «ملت یا ملت‌های زیرسلطه» دیده نشده است».

 

من در چند زمینه با خانم صدر اختلاف دارم. اول اینکه بر خلاف ایشان به یکی از این اقلیت‌های قومی (کرد) تعلق دارم. دوم اینکه بر خلاف ایشان، پس از خواندن این عبارت اصلا تجزیه‌طلب نشدم. سوم اینکه بر خلاف ایشان گمان می‌کنم پاسخ یک گزاره علمی، تنها به مدد گزاره‌ای دیگر یا ارایه اسناد و یا شواهد قابل اتکا امکان‌پذیر است و نه به مدد شعارگرایی و برچسب‌زنی و هیاهوی تبلیغاتی. در واقع خانم صدر وقتی از جانب گروهی از اندیشمندان می‌خواند که «در ایران علی‌رغم وجود نارسایی‌های بسيار در رفتارهای حاکمیت‌ها هیچگاه دولتی منبعث از گروهی قومی در رأس ملت یا ملت‌های زیرسلطه دیده نشده است»، (این بخش مربوط به نامه کنش‌گران است که خانم صدر به آن اعتراض دارد) به این شیوه واکنش نشان می‌دهد: «این جمله و جملاتی نظیر این، که نقض سازماندهی شده (systematic) بنیادی‌ترین حقوق ملت‌های عرب، کرد، بلوچ و… را به «نارسایی‌هایی در رفتارهای حاکمیت‌ها» فرو می‌کاهد، به همان حاکمیت‌ها هم جواز سرکوب هر نوع گفت‌وگو پیرامون حق تعیین سرنوشت را با زدن برچسب «تجزیه‌طلبی» یا «مجری سیاست‌های امپریالیسی» می‌دهد».

 

در مقابل من گمان می‌کنم گزاره مورد اشاره، یک گزاره کاملا علمی (یعنی ابطال‌پذیر) است. پس می‌توان با آن موافق بود و یا اینکه با نشان دادن یک «دولت منبعث از گروهی قومی» که در ایران قدرت را به دست گرفته، ادعای مطرح شده را رد کرد. کاری البته خانم صدر نمی‌کند و من می‌خواهم بگویم اگر هم می‌خواست انجام بدهد نمی‌توانست، چرا که ادعای مذکور صادق است. در واقع از تاریخ شکل‌گیری دولت مدرن در ایران (یعنی همان چیزی که خانم صدر «پروژه ایجاد دولت-ملت به زور سرنیزه رضاشاه» می‌خوانند) تاکنون، دولت‌های مدرن ایران در انحصار هیچ گروه قومی خاصی نبوده‌اند. اتفاقا کاملا برعکس، تنوع قومی سیاست‌مداران ایرانی کاملا چشم‌گیر و گاه به سمت و سوی برخی از اقوام (مخصوصا ترک‌ها) است.

 

احتمالا هیچ دولتی در تاریخ صدساله ایران وجود ندارد که کابینه آن در انحصار یک قوم خاص باشد. برعکس، از میان تمامی اقوام ایرانی می‌توان سیاست‌مداران شاخصی نام برد که یا در صدر کابینه قرار گرفته‌اند یا دست کم به سمت وزارت رسیده‌اند. جالب اینجا است که این ادعاها در شرایطی مطرح می‌شود که هم بالاترین مقام سیاسی کشور (رهبر نظام) متعلق به یکی از اقوام ایرانی (ترک) است و هم شاخص‌ترین رهبران مخالفین همان نظام! (میرحسین موسوی «ترک» و مهدی کروبی «لر») من دقیقا نمی‌دانم آمار دقیقی از تفکیک قومیتی وزرای کابینه طی 30 سال گذشته وجود دارد یا نه، اما به خوبی می‌دانم که وقتی در یک کشور، تمامی استان‌ها، با تنوع قومی و مذهبی خود سهمیه‌‌ای متناسب برای ارسال نماینده به مجلس دارند، ادعای «قومیتی» بودن حکومت تا چه میزان مضحک جلوه خواهد کرد. یعنی حتی اگر دست از تبارشناسی سیاست‌مداران فعال در کشور هم برداریم و ساختار حکومت را برگرفته از قوانین آن فرض کنیم، آنگاه باید بتوانیم به قانونی اشاره کنیم که برای فعالیت و حضور در رده‌های مدیریتی محدودیتی قومی قایل شده باشد.(اینجا بحث بر سر محدودیت‌های مذهبی و یا جنسیتی نیست که اتفاقا کاملا در قانون مشاهده می‌شوند، بلکه بحث بر سر محدودیت قومیتی است)  

 

اما اگر از من بپرسند با وجود قوانین کاملا برابر قومیتی و در حضور مجلسی متشکل از انواع اقوام در صدر قوه قانون‌گزار یک کشور، چگونه امکان تحقق تبعیض‌های قومیتی به وجود خواهد آمد؟ پاسخ من دقیقا همان اتفاقی خواهد بود که خانم صدر با عنوان «نارسایی‌هایی در رفتارهای حاکمیت» از آن یاد می‌کنند. با این تفاوت که علی‌رغم ادعای ایشان، به باور من این مسئله ابدا «فروکاهیدن» بحث نیست، بلکه فاصله‌گرفتن از شعارگرایی مردم‌فریب به سمت ریشه‌یابی علمی مشکل است. قطعا هرکسی که از صمیم قلب دلش برای حل این مشکل و یا هر مشکل دیگری در ابعاد اجتماعی بسوزد، تلاش خواهد کرد تا فارغ از تمامی حب و بغض‌های شخصی و یا سود و زیان‌های گروهی، ریشه مشکلات را شناسایی و متناسب با آن پیشنهاد راهکار کند. هرچند وقتی در زمینه دفاع از حقوق زنان کارمان به جایی برسد که ادعا کنیم حتی یک مرد ایرانی هم پیدا نمی‌شود که در طول عمرش به زنان متلک نگفته باشد و یا در برنامه زنده تلویزیونی بگوییم از تمام مردان بیزار هستیم، عجیب نیست که وقتی هم در بحث مطالبات اقوام وارد می‌شویم به کمتر از تجزیه ملت ایران به چهل «ملت» ناشناخته رضایت ندهیم!

 

در ادامه خانم صدر مجموعه دیگری از اخبار و نارسایی‌ها و نامطلوبات کشور را فهرست کرده‌اند و حتما منظورشان این بوده که همه این موارد شواهدی بر حکومت قومیتی در ایران است! متاسفانه به علت پراکندگی بیش از حد این موضوعات، حتی اگر خواندن آن‌ها امکان‌پذیر باشد، قطعا پاسخ‌گویی بدان در قالب یک یادداشت امکان‌پذیر نخواهد بود. در این میان من فقط به یک مورد خاص اشاره می‌کنم که امکان تشریح آن با مثال‌های کاملا قطعی وجود دارد. ایشان در برخی از یادداشت و در انتقاد از منتقدین حاکمیت نوشته‌اند: «... به خاطر تغییر نام خلیج فارس به «خلیج»، کم مانده بود سر در سازمان ملل را پایین بیاورند و خلاصه هر چه فریاد داشتند بر سر همگان کشیدند اما درمورد تغییر نام تمامی شهرهای مناطق عرب‌نشین به اسامی فارسی بی‌مسمایی مانند «سوسنگرد»، تنها چند لطیفه ساختند و خندیدند؟»

 

من فقط در این مورد خاص بگویم که آنچه خانم صدر «اسم فارسی بی‌مسما» می‌خواند، از ترکیب دو واژه «سوسن» و «گَرد» تشکیل شده که «گرد» در فارسی به معنای «شهر» است. مثلا ما در شاهنامه «سیاوش‌گرد» را داریم که شهری ساخته شده به دست سیاوش در توران است. این «گرد» حتی به صورت «گراد» به روسیه هم وارد شده است. (مثل «لنین‌گراد» و «استالین‌گراد») سوسنگرد نام شهری بوده که در زمان ساسانیان در همین منطقه قرار داشته و معنای آن احتمالا «عبادت‌گاه سیاره ناهید» بوده است. من نمی‌دانم اگر این میزان از پیشینه برای انتخاب نام یک شهر کافی نباشد، پس مصداق «مسما» از نظر خانم صدر چه خواهد بود؟!

 

آیا ایشان در انتخاب مثال‌های خودشان هیچ‌گاه به افزودن پسوند عربی «رضوی» به نام چند هزار ساله «خراسان» اشاره خواهند کرد؟ آیا به تغییر نام بندر«گمبرون» (که هرچه باشد عربی نیست) به بندر«عباس» (که دلیلش هرچه باشد به هر حال عربی است) اشاره خواهند کرد؟ آیا یادآوری خواهند کرد در همان ماجرای خلیج فارس، یکی از جزایری که ایرانیان برای حفظ آن رگ گردنشان بالا می‌زند «ابوموسی» نام دارد؟ آیا خواهند گفت ما همان‌طور که استان «فارس» داریم، استان «لرستان» و «کردستان» و «بلوچستان» هم داریم؟ آیا اشاره می‌کنند که ما «ترکمن‌صحرا» داریم؟

 

خیر؛ قطعا خانم صدر چنین اشاراتی نخواهند کرد، چرا که نخستین لازمه شعارگرایی و تحریک احساسات، یکسویه نگری و روایت یکجانبه و نیمه‌تمام واقعیت است. در مقابل، من اینجا صرفا با قرار دادن چند لینک خوانندگان را فرامی‌خوانم تا در مناطق کرد، ترک و عرب‌نشین کشور، مجموعه‌ای از روستاهای و شهرستان‌هایی را مشاهده کنند که از اسامی بومی بهره می‌برند و در آینده نیز از جنبه‌های دیگری به مسئله قومیت‌های ایران می‌پردازم:

 

فهرست روستاهای استان خوزستان

فهرست روستاهای استان هرمزگان+

فهرست روستاهای استان کردستان+

فهرست شهر روستاهای استان آذربایجان شرقی+

فهرست شهر روستاهای استان آذربایجان غربی+

 

 

۶/۲۵/۱۳۹۱

به بهانه نگاهی به مرز نامشخص توهین به مذاهب در آثار هنری

با تمام علاقه و احترامی که برای «زوربای یونانی» قایل هستم، باید بگویم من «آخرین وسوسه مسیح» را بهترین اثر «نیکوس کازانتزاکیس» می‌دانم. زوربا با همه لطافت‌ها و زیبایی‌هایش از چند عنصر اساسی عاری است که همگی از ویژگی‌های ممیزه «آخرین وسوسه مسیح» (از این پس به اختصار «وسوسه» می‌خوانم) به شمار می‌آیند:


1-      کازانتزاکیس در «وسوسه» اسطوره‌ای دو هزارساله را بازخوانی می‌کند که احتمالا تمامی ابنای بشر با آن آشنا هستند.

2-      او برداشتی متفاوت از اسطوره کهن ارایه می‌دهد که علی‌رغم پایبندی به سرانجام پایانی اسطوره، مسیری متفاوت در دل آن می‌گشاید که به مراتب انسانی‌تر، زمینی‌تر و البته قابل درک‌تر است. بدین ترتیب، او اسطوره کهن را رنگ و جلایی مدرن زده تا برای انسان عصر مدرن همچنان قابل استفاده و با طراوت باشد.

3-      «وسوسه» می‌تواند تلاشی محسوب شود برای باورپذیرساختن یک روایت غیرقابل باور، یا ایجاد یک پل میان برداشت‌های کاملا زمینی با تصورات کاملا آسمانی. در واقع عیسی به روایت کازانتزاکیس لزوما دست به خرق عادت نمی‌زند، هرچند در نهایت نتیجه‌اش همان می‌شود که اسطوره کهن می‌گوید. حتی در مورد بالاترین معجزه عیسی که زنده کردن یک مرده است، کازانتزاکیس روایت را به شکلی به پیش می‌راند که عملا با منطق مکانیکی نمی‌توان بر «غیرممکن» بودن آن حکمی قطعی صادر کرد. در «وسوسه» نویسنده روی خط باریکی از واقعیت و خیال گام بر می‌دارد. درست به همان میزانی که تلاش می‌شود همه چیز رنگ و بویی خاکی به خود بگیرد، به همان میزان نیز ابهام باقی می‌ماند و به هیچ وجه امکان برقراری ارتباطی ماوراءالطبیعی مردود دانسته نمی‌شود.

این روزها روایت‌های مدرنی از وحی در میان اندیشمندان مسلمان هم ارایه شده با عناوینی چون «تفسیر پیامبرگونه جهان» از مجتهد شبستری و یا اظهاراتی مشابه از عبدالکریم سروش. این روایت‌ها شباهت قابل توجهی به روایت کازانتزاکیس از تجربیات مسیح دارند و اساسا هر فرد مذهبی یا غیرمذهبی با خواندن «وسوسه» می‌تواند با خود بیندیشد که «اگر در آن زمان دوربین‌های تلویزیونی این توانایی را داشتند که پا به پای عیسی حرکت کنند و لحظات را به ثبت برسانند، آیا تصویری غیر از کتاب حاضر به دست می‌آمد؟»

جدای از همه این موارد، اینکه کازانتزاکیس توانسته است مبحثی کاملا مدرن را به عمق تاریخ ببرد تا مخاطب فرصت کند یک چالش مدرن را در دل یک اسطوره کهن مشاهده کند. او که خود سال‌ها درگیر جدال‌های «انقلابی» بود، در روایت خود از «یهودا» نیز تصویری متفاوت ارایه می‌کند. «یهودا» به روایت کازانتزاکیس، آن شیطان مجسمی که روایت مسلط دستگاه کلیسا ارایه می‌کند نیست، بلکه یک انقلابی پاک‌باز و البته افراطی است که مبارزه و قیام را تنها راه رهایی می‌خواند و عدول از چنین آرمان والایی را حتی از عیسی مسیح هم نمی‌پذیرد. در واقع کازانتزاکیس توانسته در دوگانه عیسی-یهودا، که به نوعی در آیین امروزی مسیحیت به دوگانه «خداوند – شیطان» شباهت یافته، دوگانه «اصلاح‌طلب – انقلابی» را بازسازی کند.

در دوگانه‌ جدیدی که کازانتزاکیس ارایه کرده، نه انقلابی افراطی (یهودا) از پیش محکوم و مطلقا سیاه است و نه «اصلاح‌طلب میانه‌رو»یی چون عیسی. شاهکار کازانتزاکیس کاملا این ظرفیت را در خود پدید آورده که مخاطب بنابر ذایقه، برداشت، پیش‌زمینه و قضاوت نهایی، حق را به جانب هر یک از طرفین بدهد و یا هر دو را تا حدودی صاحب حق دانسته و دست از قضاوت بکشد. مخاطب «وسوسه» این فرصت را دارد که با خود بیندیشد: «اگر عیسی به همان راهی که یهودا می‌خواست می‌رفت سرنوشت جهان به شکلی می‌شد؟» و یا «اگر یهودا نظر عیسی را می‌پذیرفت و با او همراه می‌شد کار به کجا می‌رسید؟»

در نهایت اینکه اسطوره کهن با روایت کازانتزاکیس حتی در بعد اساطیری خود نیز زایشی به همراه دارد. بدین روایت، سرنوشت عیسی به مرحله‌ای فراتر از تقدیری آسمانی صعود کرده و تا درجه «طغیان اراده انسان در برابر سرنوشت محتوم» ترقی می‌کند. عیسی در روایت کازانتزاکیس فرصت می‌یابد تا سرانجام متفاوت دو مسیر را کاملا درک کرده و آگاهانه مرگ را به گرد و غبار روزمرگی و فراموشی ترجیح دهد. (هرچند در همین زمان مخاطب حق دارد این تصمیم او را نپذیرد و با مشاهده سرانجام هر دو مسیر، بر همان زندگی روزمره بشری مهر تایید بزند)

از هر نظر که بخواهیم در داستان عیسی به روایت کازانتزاکیس کنکاش کنیم، باید بر یک حقیقت مهر تایید بزنیم: کازانتزاکیس توانسته است با «وسوسه»، ابعاد جدیدی به روایت متصلب مسیحیت از عیسی بدهد که در دل خود ظرفیت زایش بالایی را نهان دارد. این روایت می‌تواند الگوی تک‌بعدی کهن را تا حد منبعی چندبعدی با قابلیت تکثر استنتاج غنا ببخشد، اما در برابر این خدمت چه دریافت می‌کند؟ «تکفیر!»

«آخرین وسوسه مسیح» یکی از آثار مغضوب دستگاه کلیسا است که آن را از مصادیق کفر، ارتداد و انحراف و بدعت در دین می‌خوانند. دستگاه متصلب و کم‌طاقت کلیسا با تمام توان خود در صدد مقابله با این شاهکار هنری برمی‌آید و اگر چه با فاصله‌ای که از دوران اقتدار خود در قرون وسطی گرفته دیگر فرصت سرکوب کامل اثر را نمی‌یابد، دست کم آنچنان تکفیرش می‌کند که تا حد امکان مریدان خود را از نزدیک شدن به آن باز دارد.

تا بدین جای امر تمام این خشم و تکفیر کلیسا، صرفا به درون‌مایه نظری کتاب مربوط می‌شود. متاسفانه من علی‌رغم علاقه بسیاری که به خود کتاب داشتم هنوز نتوانسته‌ام فیلمی که بر اساس آن ساخته شده است را ببینم. اما با خودم تصور می‌کنم اگر در فیلم ساخته شده، بنابر عادت معمول دنیای سینما، صحنه‌های مربوط به مریم مجدلیه، یا حتی ازدواج عیسی به تصویر کشیده شده باشد، آنگاه دستگاه کلیسا می‌تواند به استناد همین تصاویر، اصل نیت خود در هراس از اندیشه متفاوت اثر را پنهان ساخته و مسئله را صرفا «توهین به شخص پیامبر مسیحیان جهان در قالب تصاویری مستهجن» نمایش دهد. بدین ترتیب، اثری هنری، که از نظر زبان روایت کاملا معمول و در سطح عرف و ادبیات رایج در سینما است و در عمق مفهوم نیز به یکی از شاهکارهای تاریخ ادبیات متکی است، می‌تواند صرفا «توطئه‌ای برای اهانت به پیامبر با الفاظ و اشکالی سخیف، مستهجن و موهن» قلمداد شود.

البته «آخرین وسوسه مسیح» این شانس را همواره داشته است که به پشتوانه ارزش‌های والای هنری خود، مورد حمایت جامعه هنری و حتی روشنفکری جهانی قرار گرفته و از گزند حملات بیشتر بنیادگرایان مسیحی در امان بماند. با این حال من گمان می‌کنم طرح این پرسش باقی است: اگر فیلمی مشابه ساخته شود که اتفاقا درون‌مایه هنری قدرت‌مندی نداشته باشد، چه سرنوشتی پیدا خواهد کرد؟ آیا صرف نداشتن یک درون‌مایه قابل اتکای هنری-فلسفی سبب می‌شود که بر سر توهین‌آمیز بودن فیلم توافق کنیم؟ آیا تنها فیلم‌هایی توهین‌آمیز نیستند که کارشناسان برجسته هنری برای آنان رتبه‌ای بالا قایل شوند؟ مرز این «هنرشناسی» کجاست؟ آیا سلیقه و ذایقه کارشناسان هنری، به ویژه در صنعت سینما که بیش از هر هنر دیگری مخاطب دارد و توده‌ای شده، همواره با ذایقه عمومی مردم یکسان بوده است؟ برای توهین‌آمیز بودن یک اثر کدام ذایقه را باید در اولویت قرار داد؟ کارشناسان هنری یا توده مردم؟ برای بی‌پایه و یا بی‌ارزش بودن درون‌مایه آن چطور؟ ادعای جمعیتی که باورهایشان در اثر مذکور مورد نقد یا انتقاد قرارگرفته معیار است یا دیگران حق دارند روایت خاص خودشان را به تصویر بکشند؟

 

پی‌نوشت:

- «آخرین وسوسه مسیح» کتابی است که با تایید وزارت ارشاد جمهوری اسلامی در ایران منتشر می‌شود و به سادگی قابل تهیه است. با این وصف، وزارت ارشاد، این کتاب را از مصادیق توهین به پیامبر خدا قلمداد نکرده، بلکه تشخیص داده این صرفا یک اثر هنری است.

- به تازگی ساخت یک فیلم در مورد فرقه‌ای با عنوان «ساینتولوژی» در آمریکا مورد اعتراض شدید هواداران این فرقه قرار گرفته است. (اینجا+ بخوانید)

۶/۲۱/۱۳۹۱

آمارهایی از حذف یارانه‌ها که پیش از این باورپذیر نبود!

 

بیش از 6 ماه پیش، «مجمع دیوانگان» با کمک تعدادی از مخاطبان خود یک نظرسنجی میدانی را در مورد نتایج طرح حذف یارانه‌ها به اجرا درآورد. از همان زمانی که فراخوان مشارکت در این نظرسنجی منتشر شد، گروهی بدون اطلاع از شیوه انجام آن این اقدام را «غیرعلمی» خواندند! گویا نگرانی از مشخص شدن عواقب اجرای طرح دولت، دوستان را بی‌تاب کرده بود تا به هر نحو ممکن جلوی نظرسنجی را بگیرند. پس از انتشار نتایج نظرسنجی نیز هجمه‌های جدیدی شروع شد مبنی بر اینکه این نتایج علمی نیستند. دقت کنید که دوستان، با ادعای تحصیلات آکادمیک و تخصصی در علوم آماری، نه تحلیل نتایج یک جامعه آماری، بلکه اساس داده‌های خام آن را «غیر علمی» می‌خواندند(!)

 

امروز در میان اخبار به مقاله‌ای برخورد کردم (اینجا+) که محقق آن، بر پایه پیامک‌های برنامه «با شما» یک تحقیق مشابه انجام داده بود. (دقت کنید این تحقیق از اطلاعات یکی از برنامه‌های سیمای جمهوری اسلامی به دست آمده است) جالب اینجاست که دو پرسش اولیه از تحقیق حاضر، دقیقا متناظر با دو پرسشی است که در تحقیق «مجمع دیوانگان» طرح شده بود و اتفاقا نتایج نیز شباهت شگفت‌انگیزی دارد.

 

نخست:

تحقیق صدا و سیما - پرسش: چند درصد از هزینه‌های افزایش یافته بخاطر اجرای طرح هدفمندی، از طریق یارانه‌هایی که ماهانه دریافت می‌کنید جبران شده است؟

پاسخ: 4 درصد مردم باور داشتند مبلغی که دریافت کرده اند از هزینه های جاری شان فراتر میرود.

 

نظرسنجی «مجمع دیوانگان» - پرسش: آیا یارانه‌ها کلیه هزینه‌های افزوده شده را تامین می‌کند؟

پاسخ: 6 درصد پاسخ مثبت داده‌اند.

 

دوم:

تحقیق صدا و سیما – پرسش: به عقیده شما، آیا طرح هدفمندی یارانه ها زندگی شما را تحت تاثیر قرار داده است؟

پاسخ: 15 درصد باور داشتند که طرح فوق شرایط زندگی شان را بهبود بخشیده است.

 

نظرسنجی «مجمع دیوانگان» - پرسش: وضعیت اقتصادی شما پس از اجرای این طرح چه تغییری کرده است؟

پاسخ: 10٪ بهتر شده - 34٪ فرقی نکرده - 56٪ بدتر شده

 

همان‌گونه که ملاحظه می‌فرمایید، هم پرسش‌ها و هم نتایج به دست آمده شباهت قابل توجهی به یکدیگر دارند و اتفاقا از برآیند این دو پرسش برمی‌آید که مخاطبان نظرسنجی «مجمع دیوانگان» به هیچ وجه از جنسی متفاوت از مخاطبان صدا و سیما نبوده‌اند. یعنی هرچند در مورد پرسش دوم، تعداد افرادی که از اجرای طرح اظهار رضایت کرده‌اند در نظرسنجی «مجمع دیوانگان» (10درصد) کمتر از صدا و سیما (15درصد) بوده است، اما در مورد پرسش اول جای این دو تغییر کرده و در نظرسنجی مجمع تعداد بیشتری از افراد (6درصد) به نسبت آمار صدا و سیما (4درصد) اعلام کردند که با اجرای طرح وضعیت اقتصادی آنان بهتر شده است.

بدین ترتیب می‌توان ادعا کرد، هرچند تعداد نمونه‌های آماری نظرسنجی «مجمع دیوانگان» (یعنی 187 نفر) بسیار کمتر از نمونه‌های آماری صدا و سیما (یعنی 50 تا 80 هزار نفر) بوده است، اما نتایج نهایی شباهت قابل قبولی به یکدیگر داده‌اند. از این جهت می‌توان شیوه طراحی سوالات و البته انتخاب جوامع هدف را به عنوان نمونه‌های قابل قبولی از میانگین جامعه تایید کرد. ضمن اینکه در اعلام نتایج نهایی نظرسنجی «مجمع دیوانگان»، این منابع پرسش شونده، با جزییات بسیاری مشخص شده‌اند. یعنی تحلیل‌گر احتمالی می‌تواند در هنگام مطالعه مقایسه داده‌ها را بر اساس «بازه‌های سنی پاسخ‌دهندگان، جنسیت، تحصیلات، وضعیت شغلی و میزان درآمد آنان طبقه بندی کند. امکانی که عملا در طرح تحقیق صدا و سیما وجود ندارد.


در پایان من ابتدا از خوانندگان دعوت می‌کنم یادداشت ارزشمندی را که به مسئله «توهم درمانی» و شیوه اجرای آن در جریان طرح حذف یارانه‌ها پرداخته است از اینجا+ مطالعه کنند. (از اینجا می‌توانید دانلود کنید) این یادداشت تلاش می‌کند که نشان دهد چطور دستگاه تبلیغاتی دولت توانست طرح را به شیوه‌ای به اجرا درآورد که اکثر مردم، علی‌رغم نارضایتی فراوان هیچ اعتراضی بدان نداشته باشند. همین یادداشت با استناد به تحقیق صدا و سیما نشان می‌دهد در همان جامعه آماری که نزدیک به 85درصدش از اجرای این طرح اظهار نارضایتی می‌کند، فقط 37 درصد تصور می‌کنند که دیگران هم خسارت دیده و ناراضی هستند. یعنی تبلیغات دولت سبب شده اکثر مردم تصور کنند که فقط خودشان ناراضی هستند و دیگران در رضایت به سر می‌برند.


همچنین پیشنهاد می‌کنم بار دیگر به نتایج به دست آمده از نظرسنجی «مجمع دیوانگان» مراجعه کنید (اینجا یا اینجا) چرا که در پرسش‌های دیگر آن، آمارهای جالب دیگری هم به دست آمده که می‌تواند در اصلاح تصور عمومی نسبت به وضعیت اجرا و تاثیرات این طرح بسیار مفید باشد.

۶/۲۰/۱۳۹۱

از المپیک و پارالمپیک

 

المپیک: سال‌ها پیش، «ژان‌پل‌ سارتر» در تشریح «اگزیستانسیالیسم» خود مثال معروفی زد. او گفت: «اگر یک فلج مادرزاد نتواند قهرمان المپیک شود فقط و فقط تقصیر خودش است». (نقل به مضمون)1 این مثال سارتر همواره دست‌مایه‌ای بود برای منتقدین او که اندیشه‌اش را به افراط‌گرایی متهم کنند، اما در جریان المپیک 2012 لندن اتفاق عجیبی افتاد. «اسکار»، دونده اهل آفریقای جنوبی که از ناحیه هر دو پا معلول است توانست خود را تا مرحله نیمه‌نهایی المپیک بالا بکشد و 400 متر را در 45 ثانیه و 54صدم ثانیه بدود.(اینجا+)2 البته اسکار به فینال المپیک راه پیدا نکرد و قهرمان جهان نشد، اما حالا چه کسی است که بتواند قاطعانه این احتمال را انکار کند که در المپیک‌های آینده معلول دیگری اندکی سریع‌تر بدود و مقام بهتری به دست بیاورد؟ آیا نمی‌توان گفت دیگر همتایان «اسکار» که به رتبه کنونی او نرسیده‌اند به اندازه کافی تلاش نکرده یا پشتکار و اراده نداشته‌اند؟ آیا زمان آن نرسیده که بپذیریم المپیک حتی می‌تواند تاریخ اندیشه (اگر نخواهیم بگوییم فلسفه) جهان را هم تغییر می‌دهد؟

 

پارالمپیک: رقابت وزنه‌برداری در دسته سنگین‌وزن را به صورت مستقیم نگاه می‌کنم. ورزشکار ایرانی در همان وزنه اول با اختلاف چشم‌گیری طلای خود را قطعی کرده و آب پاکی را روی دست همه ریخته، اما انگار این حقیقت هیچ چیزی از هیجان مسابقه نکاسته است. در حالی که «سیامند رحمان» وزنه 280 کیلویی را به راحتی روی سر برد و به وزنه 301 کیلویی حمله کرد، قهرمانان دیگری بودند که با وزنه‌هایی در حد 180 کیلوگرم دست و پنجه نرم می‌کردند. شاید رقابت مضحکی به نظر برسد، اما وضعیت برای آنان به اینگونه نبود. من رقابت‌های مشابه در رده المپیک را هم پی‌گیری می‌کردم. بی‌تردید می‌توانم بگویم وجد و اشتیاقی که ورزشکاران پارالمپیک از بالا بردن وزنه‌هایی به ظاهر بی‌اهمیت به دست می‌آوردند، به مراتب بیش از شادی قهرمانانی بود که در المپیک به مدال می‌رسیدند. پس مسئله جای دیگر بود.


قهرمان المپیک، انسانی است در سلامت کامل جسمانی. او حتی اگر به بالاترین رتبه‌های ورزشی جهان هم نرسد، باز هم یک انسان عادی است و نیازی ندارد این حقیقت ساده را به اثبات برساند. اما ورزشکار پارالمپیک حکایت دیگری دارد. بسیاری از آنان به دلیل معلولیت‌های خود به نوعی از جامعه دور افتاده‌اند. آنان شهروندان عادی یک اجتماع انسانی نیستند. شاید اگر نیم قرن زودتر و در کشوری همچون آلمان نازی به دنیا می‌آمدند به فرمان «پیشوا» و به عنوان «زواید جامعه انسانی» کشته می‌شدند! نازیسم و فاشیسم برچیده شده، اما آیا نگرشی که معلولین را «زایده‌ای بی‌حاصل» در پیکره جامعه می‌داند هم ریشه‌کن شده است؟


چیزی که من در سیمای ورزشکاران پارالمپیک می‌دیدم، جدالی فراتر از کسب مدال ورزشی بود. آنان تلاش می‌کردند تا هویت وجودی‌شان را به اثبات برسانند پس با هر پیروزی کوچک از صمیم قلب فریاد می‌زدند، چرا که گویی دلیلی دیگر برای اثبات وجودشان، اثبات زنده بودنشان و اثبات توانا بودنشان پیدا کرده بودند. فرقی نمی‌کند که از علاقمندان به ورزش باشید یا نه. من می‌گویم اگر رقابت‌های پارالمپیک را پی‌گیری نکردید، فرصت بزرگی را از دست داده‌اید. آنجا سرشار بود از انسان‌هایی که می‌جنگیدند تا خود را از سیاهی فراموشی نجات دهند و هر مسابقه، جشن تولدی دسته‌جمعی بود برای تعدادی از انسان‌ها که فرصت زایش دوباره می‌یافتند.

 

پی‌نوشت:

1) در روایت‌های دیگری خوانده‌ام که «اگر قهرمان دو ماراتن نشد» یا «اگر قهرمان دو جهان نشد».

2) این رکورد برای 400 متر داخل سالن ایران در دست «رضا بوعذار» با زمان 47 ثانیه و 50صدم ثانیه است! (اینجا+)

۶/۱۹/۱۳۹۱

کوردستان گر تو نبی؛ هوی هوی؛ هوی هوی!

 

«آخرین انار دنیا» از آن کتاب‌هایی است که شما را به دنیای دیگری می‌برد. اگر هنوز در حسرت «صد سال تنهایی» هستید و گمان می‌کنید هیچ‌گاه دیگر کتابی نتوانست شما را با «رئالیسم جادویی‌»اش مسخ کند، آن‌گاه من به شما می‌گوید فرصت را از دست ندهید. داستان «بختیار علی» در کردستان عراق می‌گذرد و شخصیتی دارد که شیفته «کامکارها» است. می‌خواهد در میدان جنگ باشد یا در کنج زندان، برای او «کامکارها» همه چیز است و من از خودم می‌پرسم: «اگر او که به مانند من با کامکارهای آرام می‌گیرد هم‌وطن من نیست، پس چه کسی هم‌وطن من است؟»

 

* * *

 

احزاب «دموکرات» و «کومله» به تازگی توافق‌نامه جدیدی به امضا رسانده‌اند(+) که در آن سخن از «جنبش رهایی‌بخش ملت کرد در کردستان ایران» و البته «ملیت‌های ایران» شده است. حرف‌ها آشنا است. بوی خون می‌دهد. بوی جنگ می‌دهد. باز هم برادرکشی برای هیچ. برای تعصب و خشونت و کینه و دشمنی، آن هم به اسم «مردم». من نمی‌دانم این «ملتی» که آقایان متولیان خود خوانده آن شده‌اند کدام است؟ آیا من هم جزوی از آن هستم؟ و پدرم؟ و پدرانم؟ که تمام شوق و ذوقشان همواره این بوده که ایرانی بودن و آریایی بودن خود را به اثبات برسانند و سر بالا بگیرند که «هیچ کس از ما ایرانی‌تر نیست؟


کدام خط‌کشی من را به ملتی متعلق می‌سازد که «فردوسی» بخشی از آن نیست؟ مگر از کودکی ما را با داستان‌های شاهنامه و قهرمانی‌های رستم بزرگ نکرده‌اند؟ آیا اینانی که به سادگی میان ایرانیان مرز می‌کشند تا به حال یک بار شاه‌نامه کردی گوش داده‌اند؟

 

روسَم وَه فدای رَخْشِ گُلْگونِتْ (رستم فدای رخش گلگونت شوم)

سرم و سر در تیر پرخونت (سرم به جای سر تیر کمان پر خونت)

ایرانی تَه نیا وه توش هَن اومید (ایرانی تنها به تو امید دارد)

جای ئومیدشان مه که نا ئومید (امیدشان را نا امید نکن)

 

چه کسی می‌تواند نظامی گنجه‌ای را به ملتی متعلق بداند که از کردها جدا هستند؟ آیا این شخص در تمام عمرش بیتی از «شیرین و فرهاد» کردی را شنیده است؟

 

فرهاد فغفور بدیده پرخون    . . .     آما به گفتار چنی بیستون

(فرهاد سعادت‌مند با دیدگان پرخون به گفت و گو با بیستون رفت)


واتش کاو کو سالار کاوان   . . .  گنای من نین مگیره تاوان

(گفت ای کوه، ای سالار کوه‌ها، این گناه از من نیست. در پی انتقام نباش)


یه کار عشقن دودی درد دل   . . .  فغان فریاد بلبل پری گل

(این کار عشق است که دردی در دلم ایجاد کرده؛ به مانند فغان و فریاد بلبل در نابودی گل)


سودای شیرینن من آورد نه دل   . . .   شیت شکوفم بترژ بلبل

(به دلخواه خودم نیامدم، آرزوی شیرین من را آورد، به مانند بلبل دیوانه‌ی شکوفه‌ام)


میلت پنی من باور و گرمی   . . .   سختی خارانت باور و مرمی

(با من به دوستی رفتار کن و سنگ‌های سختت را بر من نرم کن)


ار رنج رنج بر منظور بداری   . . .   بداد امداد چنم کر یاری

(اگر رنج این کار را بر من کم کنی و یاری‌ام رسانی)


تا کار کفته م بیون بانجام   . . .   ژ دین دلبر بیاوم بکام

(کار ناتمام من به انجام خواهد رسید و از دلبرم کام خواهم یافت)

 

با این مرزبندی‌ها، «شهرام ناظری» به کدام ملت تعلق دارد؟ «سیدخلیل عالی‌نژاد» چطور؟ افسانه‌های «بیستون» را باید از دل کدام ملت بیرون کنیم؟ کتیبه‌های داریوش در بیستون، نقش‌برجسته‌های خسروپرویز در طاق بستان، معبد آناهیتا در کنگاور و ده‌ها میراث کهن باستانی را به کدام ملت بسپاریم اگر میان «ملت ایران» با «ملت کرد» دیواری فرضی بکشیم؟

 

* * *

 

تاریخ‌دانان بسیاری اعتقاد دارند که ریشه اقوام کرد به قوم «ماد» باز می‌گردد. هرودوت می‌گوید «آستیاگ»، فرمانروای مادها، پدربزرگ کوروش بود. او دخترش را به ازدواج «پارس‌»ها درآورد. کوروش که به دنیا آمد و بزرگ شد به سرزمین پدربزرگش بازگشت و قدرت را در دست گرفت و ایران را متحد ساخت. شاهنامه نیز روایتی اساطیری از پیدایش کردها دارد. در واقع، کردها از نخستین اقوامی هستند که نامشان در شاهنامه ذکر می‌شود. به روایت فردوسی، ضحاک هر شب از مغز دو جوان خوراکی می‌ساخت و به مارهای روییده بر دوش خود می‌خوراند. دو خوالیگر (آشپز) برای کاهش این بیداد تدبیری کردند تا مغز گوسفند را با مغز انسان مخلوط کنند و بدین ترتیب هر شب، از میان دو قربانی جان یک تن را نجات دهند. این نجات یافتگان گروه‌ گروه جمع می‌شدند و در نهایت مخفیانه به کوهستان فرستاده می‌شدند و از تخمه اینان بود که «کرد»ها پدید آمدند. بی‌تردید هر تلاشی برای یافتن ارتباط میان ریشه‌های «ایرانیان» و «کرد»ها به شکست خواهد انجامید، چرا که از اساس این دو به هیچ وجه مفاهیم و اسامی مستقلی نیستند که بخواهیم ریشه‌های اشتراک و ارتباط‌شان را پیدا کنیم. کردها همواره بخشی از ایران و جامعه ایرانی و ملت ایران بوده‌ و هستند.

 

* * *

برای من موضوع جدیدی نیست که گروهی از فعالین یا گروه‌های سیاسی بخواهند ندانم‌کاری‌های خود و بی‌برنامگی‌هایشان را با فرار به جلو پوشش دهند. عجیب نیست که باز هم گروهی سیاسی که نمی‌تواند برای دست‌یابی و تحقق ادعاها و شعارهای خود راهکاری منطقی ارایه دهد تمامی ضعف‌های خود را در پس شعارهای رادیکال  و تعابیر عجیب و غریب بپوشاند. عجیب نیست تلاش کنند با دامن زدن به احساسات و عواطف افراد، روال امور را از مسیر عقلانیت خارج کرده و به حیطه عصبیت بکشاند تا هیچ وقت هوادارنشان نپرسند: در طول تمامی این سال‌ها چه دستاوردی برای «ملت کورد» به ارمغان آورده‌اید؟ چه گلی به سر این ملت و این سرزمین زدید؟ چه کردید جز جنگ و برادرکشی و خانه‌سوزی؟


اما برای من عجیب است که چطور می‌توانند نام خود را همچنان حزب دموکرات کردستان بگذارند و در یک دهن‌کجی آشکار به «ملا مصطفی بارزانی» اینچنین در مسیر جدایی‌طلبی گام بردارند؟! آیا به نقل از او نشنیدند که «هرکجا یک کرد باشد آنجا ایران است؟»

 

پی‌نوشت:

* هر دو اثر «شاهنامه کردی» و «شیرین و فرهاد» کردی که در متن بدان‌ها اشاره شد، سروده «میرزا الماس‌خانکندوله‌ای» هستند و این «کندوله» روستای پدری من است که در آن زبان «هورامی» رواج دارد.

* * عنوان یادداشت برگرفته از ترانه‌ای است که «روژان» خواننده کرد می‌خواند.


۶/۱۸/۱۳۹۱

لطفا دروغ نگویید!


 دیدار تیم‌های فوتبال هفت‌نفره ایران و اوكراین، نیمه نهایی مسابقات پارالمپیك. دقیقه 33 جواد خیابانی می‌گوید: «این هم تصویر تماشاگران ایرانی اندك حاضر در ورزشگاه»، اما آنچه من می‌بینم صحنه آهسته حركت مربی تیم است. اتفاق تازه‌ای نیست! حتما در میان تماشاگران صحنه‌ای وجود داشته كه مسوولین رسانه ملی «به مصلحت ندیده‌اند» بنده بیننده شاهد آن باشم. این داستان برای همه ما آشنا است؛ اما تا چه حد به ابعاد آن اشراف داریم؟


* * *


درست به خاطر ندارم چه کسی بود. در جریان یک فیلم مستند در مورد مقایسه سانسور پیش از انقلاب با پس از انقلاب، یکی از صاحب‌نظران تحلیلی داشت بدین مضمون: «سانسور پیش از انقلاب، سانسور ایدئولوژیک نبود. مامور سانسور صرفا یک حقوق‌بگیر بود که دستور سانسور را اجرا می‌کرد. با این دستگاه بالاخره می‌شد کنار آمد، اما سانسور پس از انقلاب یک سانسور ایدئولوژیک بود». شاید در نتیجه کار، سانسور در نهایت همان «سانسور» تلقی شود. اما من گمان می‌کنم، سانسور ایدئولوژیک در دل خود یک راز نهفته دارد که سرانجامش را به دروغ‌گویی می‌رساند. یعنی دیگر بحث در حذف «عناصر یا پدیده‌های نامطبوع» خلاصه نمی‌شود، بلکه کار به «خلق جهان ایده‌آل» کشیده می‌شود.


* * *


مسئله من اینجا سانسور، به معنای رایج و شناخته شده جهانی نیست. مسئله من، سانسور ایدئولوژیکی است که در ذات خود با «دروغ» پیوندی ناگسستنی دارد و گستره آن به مراتب بیش از عرصه‌ای است که «سیاست» خوانده می‌شود. برای مثال كارتون‌های كودكی را به یاد دارید؟ به ما گفته بودند كه «دوقلوهای افسانه‌ای» خواهر و برادر هستند. چرا؟ چون درك واقعیت رابطه این دو از نگاه بخش عمده‌ای از جامعه (یعنی حتی پدران و مادرانمان) «به مصلحت» نبود! پس هیچ كس اعتراض نكرد كه چرا داریم به فرزندانمان دروغ می‌گوییم؟


البته شیوه دستكاری ترجمه و تغییر روایت اصلی ابدا به برنامه‌های كودك منحصر نبود. «سال‌های دور از خانه» یا آنچه ایرانیان به نام «اوشین» می‌شناختند احتمالا معروف‌ترین و در عین حال بی‌نظیرترین دستاورد خلاقانه سانسورچی‌ها بود. جایی كه توانستند از اساس كل داستان فیلم «فقر و فحشا» را حذف كنند و یك داستان جدید از خودشان ابداع كنند! (شایعات گسترده‌ وجود داشت كه خود ژاپنی‌ها این محصول جدید را یك بار دیگر از صدا و سیما خریده‌اند!) در تمام این موارد، یك توافق نانوشته در میان ایرانیان، یعنی مسوولین صدا و سیما با مخاطبین آن وجود داشت: «یك چیزهایی هست كه به مصلحت نیست؛ پس اینكه در ترجمه تغییری بدهیم و اصل ماجرا را عوض كنیم كار بدی نیست».


باز هم اگر کار در حد خلق محصولات جدید هنری (اوشین!) باقی می‌ماند شاید جای بحثی نبود. اما ادعای من این است که این شیوه و مرام، چیزی فراتر از یک رفتار حكومتی یا عادت نسلی از جامعه ایرانی است. فرهنگی كه اعتقاد دارد «دروغ مصلحت‌آمیز به از راست فتنه‌انگیز» طبیعتا به خود این اجازه را می‌دهد كه هركجا «به مصلحت دید» واقعیت را قلب كرده و یا بخش‌هایی از آن را حذف كند. این فرهنگ به مرور با برچسب «مصلحت‌سنجی» دروغ را تئوریزه می‌کند و طبیعی است كه شهروند رشد یافته در این فرهنگ حق متقابلی نیز برای دروغ‌گویی مسوولین حكومتی قایل باشد، چرا كه اگر خودش هم روزی مسوول بشود این رفتارش را ترك نخواهد كرد. (چقدر برازنده است كه حاكمیت مستقر در چنین جامعه‌ای یك نهادی هم داشته باشد به نام «مجمع تشخیص مصلحت»؟!)


این «مصلحت‌سنجی»ها البته گاهی هم به جدال کشید می‌شود و در حد اختلاف جناح‌های سیاسی بالا می‌گیرد، اما نه از این بابت كه یك عده هوادار حقیقت محض باشند و یك عده دشمن آن. مسئله این است كه هر گروه چه چیز را «به مصلحت» تشخیص می‌دهند! اگر به واقع اختلاف بر سر اصل دروغ‌گویی بود، کتاب‌های درسی ما نباید در طول تمامی سالیان پس از انقلاب و علی‌رغم روی کار آمدن دولت‌هایی از جناح‌های مختلف همچنان سرشار از دروغ باقی می‌ماند. دروغ‌های بی‌پایانی از مظلومیت شیخ‌فضل‌الله نوری گرفته تا افسانه وابستگی رضاشاه به انگلستان و انکار نقش کاشانی در کودتای 28 مرداد و زدن برچسب خیانت به درون‌مایه انقلاب سفید و منحصر کردن تاریخ انقلاب به نقش آیت‌الله خمینی و خاین نامیدن بنی‌صدر و ... (به زودی باید شاهد افزوده شدن فهرست خیانت‌های نخست وزیر امام هم به متون درسی باشیم!)


* * *


صدا و سیما همچنان فیلم پخش می‌كند کسی هم به سانسور لباس بازیگران و یا جایگزینی تصاویر تماشاگران با صحنه‌های آهسته اعتراض نمی‌كند. به هر حال تمامی جناح‌های رسمی فعال در عرصه سیاست ما در مذهبی بودن مشترك هستند و عجیب نیست كه در هر زمینه‌ای اختلاف دارند، بر سر سانسور ایدئولوژیک با یکدیگر به توافق برسند! حتی شهروندان هم تفاوت چشم‌گیری ندارند. گروهی همین الآن هم از «فساد در رسانه ملی» گلایه دارند و برای هتاکی‌های سلحشور هلهله می‌کنند. گروه دیگر هم همانانی هستند که در دهه شصت، با هزار زحمت دستگاه غیرقانونی ویدئو را به خانه می‌بردند اما برای آنکه ساحت خانواده آلوده نشود کنترل را دستشان می‌گرفتند و هرجا «صلاح می‌دیدند» راسا اقدام به سانسور می‌کردند. (البته الآن شرایط عوض شده و گربه هم شد عابد و مسلمانا و همه روشنفکر هستند؛ اما ذات آن «مصلحت‌سنجی» وجود دارد و فقط شکل بروزش تغییر کرده) طبیعی بود که این دروغ‌های مصلحت‌آمیز آنقدر ادامه پیدا كند تا بالاخره یك جایی گند كار در‌آید! یعنی یك جماعتی یادشان برود كه سخنرانی فلان رییس جمهور خارجی، سریال اوشین نیست که هر چه دلمان بخواهد ترجمه کنیم و از اساس دنیا را به شکل دیگری ترسیم کنیم.


حرف من، هرقدر ساده و تكراری باشد، باز هم آنقدر اهمیت دارد و آنقدر بی‌پاسخ مانده كه بخواهیم همچنان تكرارش كنیم و تكرارش كنیم. جامعه ما، جامعه‌ای است كه تا فیهاخالدونش به دروغ عادت كرده است. آنقدر که دیگر برخی انواع دروغ را اصل «دروغ» نمی‌شمارد! (و چه چیز خطرناک‌تر از این پاک کردن صورت مسئله؟) این دروغ‌گویی نه به مثال ساده «سانسور» در صدا و سیما محدود می‌شود و نه به هیچ وجه شیوه انحصاری حاكمیت است*. هرچند ممكن است یك «پدیده شگفت‌انگیز» در صدر دولت ظهور كند كه روی همه را سفید كرده و صدای همه را در بیاورد اما به هر حال این بخشی از فرهنگ ما است كه اتفاقا عمیقا بدان اعتقاد داریم و به هزار و یك ترفند هم آن را توجیه می‌كنیم. من تردید ندارم همین الآن، هر یك از خوانندگان این نوشته می‌توانند به فكر بیفتند و چند مثال از خودشان ابداع كنند تا به اثبات برسانند كه «در برخی شرایط خاص به مصلحت است كه دروغ بگوییم» و البته هیچ كدام هم زیر بار نروند كه نتیجه نهایی مستقیم و بدون تردید این نگرش، همین حاكمیت سرتاپا دروغی است كه صدای همه را در آورده است. این عارضه کهن جامعه ایرانی، به همان میزان که دیرینه و مزمن، گسترده و ریشه‌دار است، به همان میزان نیز راهکاری ساده و بسیار قابل حصول دارد: «دروغ نگویید و در قلب واقعیت خود را مرجعی برای تشخیص مصلحت قلمداد نکنید»!

 

پی‌نوشت:

* حالا كه بحث دروغ پیش كشیده شد و همه مثال ها را از حاكمیت زدم، می خواهم به اختصار بگویم در میان گروه های منتقد حكومت، من بیشترین دروغ ها را در میان اخبار رسانه و فعالین حقوق بشر دیده ام. متاسفانه شیوه اطلاع رسانی با برچسب «حقوق بشر» در كشور ما به حدی با دروغ در هم آمیخته، كه دست كم بنده و دوستانم در جمع های خصوصی «حقوق بشر» را نامی مستعار برای مجموعه ای از بی اخلاقی ها و دروغ گویی ها می شناسیم.

۶/۱۵/۱۳۹۱

چرا احمدی‌نژاد به عربستان رفته بود؟


شب گذشته محمود احمدی‌نژاد بار دیگر در تلویزیون حاضر شد تا در حضور همیشگی مرتضی حیدری برای بینندگان سخنرانی کند. به نظر می‌رسید حواشی اجلاس غیرمتعهدها، اصلی‌ترین دلیل این برنامه باشد، اما آنچه برای من جالب توجه بود، موضوع سفر احمدی‌نژاد به عربستان (هم‌زمان با وقوع زلزله آذربایجان) بود. وی در تلاش برای دفاع از این سفر، خواسته یا ناخواسته سخنانی گفت که به باور من هدف اصلی او را مشخص می‌ساخت.


احمدی‌نژاد ابتدا به منتقدین سفر خود به شدت حمله کرد و عربستان را کشور دوست نامید. در بخش دیگری از صحبت‌هایش اشاره کرد که بسیاری از کشورها پیش از سفر او به عربستان نمی‌خواستند در اجلاس غیرمتعهدها به میزبانی ایران شرکت کنند. در جای دیگر گفت که «برخی» (واژه معمول او برای اشاره به هیچ کس!) از ما می‌خواستند که در بیانیه و موضوعات اجلاس این مسئله را بگنجانیم و آن مسئله را بگنجانیم و این حرف‌ها را بزنیم، اما ما گفتیم که نمی‌خواهیم از میزبانی اجلاس استفاده شخصی کنیم. (نقل به مضمون) و در نهایت، در بخش دیگری از سخنان خود به شدت به «برخی» که مسوولیتی ندارند اما هر تریبونی که پیدا می‌کنند نسبت به همسایگان کشور اظهارات خصمانه می‌کنند و یا به رهبران کشورهای دیگر توهین می‌کنند حمله کرد. احمدی‌نژاد با یکی از خشن‌ترین چهره‌های خود «توهین به رهبران کشورهای دیگر» را محکوم و تاکید کرد که «دنیا بداند، این موضع دولت نیست».


از کنار هم قرار دادن این عبارات پراکنده، من به این نتیجه رسیدم که به گفته خود احمدی‌نژاد، تا پیش از سفر او به عربستان بسیاری از کشورهای عضو قصد تحریم اجلاس تهران را داشتند که می‌توانست افتضاح بزرگی برای دیپلماسی ایران محسوب شود. گویا این مشکل در جریان سفر احمدی‌نژاد به عربستان برطرف شده، اما چگونه؟ نگاه ساده‌ای به روند اجلاس و قطع‌نامه پایانی آن این مسئله را مشخص می‌کند. ایران، بر خلاف مصر که مواضع منطقه‌ای خود را با صراحت در سخنرانی عمومی اعلام کرد، هیچ یک از مواضع پیشین خود را، از جمله دفاع از سوریه و یا انتقاد از بحرین و عربستان تکرار نکرد. ایران حتی تلاشی جدی برای جلب حمایت غیرمتعهدها از پرونده هسته‌ای خود نیز نشان نداد و موضوع در حد همان تعارف همیشگی «استفاده صلح‌آمیز حق همه ملت‌هاست» باقی ماند.


بدین ترتیب به نظر می‌رسد مقامات سعودی با دعوت احمدی‌نژاد به شدت به او هشدار داده بودند که اگر ایران بخواهد مواضع منطقه‌ای‌اش را از حد تبلیغات داخلی برای پیاده‌نظام خود فراتر برده و به عرصه اجلاس غیرمتعهدها بکشاند، هیچ یک از کشورهای منطقه تحمل نخواهند کرد و احتمالا همراه با هم‌پیمانان خود اجلاس را تحریم می‌کنند. بدین ترتیب و در شرایطی که میهمانان (نظیر مصر) مواضع رسمی خود را با صراحت و اقتدار در اجلاس بیان کردند، میزبانی که بر کرسی ریاست نشسته بود با سری پایین و صدایی لرزان صرفا به فراخوان جهانیان به تعارفاتی نظیر «مهرورزی و مدیریت مشترک» اکتفا کرد تا همه اعضا به چشم خود میزان اقتدار میزبان جدید را ببینند!

۶/۱۳/۱۳۹۱

از دو خطری که وبلاگ‌نویسی را تهدید می‌کند فرصت بسازید


 به بهانه 31 آگوست (9 شهرویورماه) «روز جهانی وبلاگ‌نویسی» و در آستانه 16شهرویورماه، «روز بلاگستان فارسی»، به نظرم رسید دو دغدغه‌ای را که مدت‌هاست در ذهنم وجود دارد بنویسم. من می‌خواهم با کمی اغراق، این دو دغدغه ذهنی را دو تهدید پیش روی وبلاگ‌نویسی معرفی کنم. یعنی دو خطری که اگر وبلاگ‌نویسان آن‌ها را جدی نگیرند، به زودی و در جهان پررقابت شبکه‌های اجتماعی از بین خواهند رفت.

 

ترس را کنار بگذارید و از کوتاه‌نویسی دست بردارید!

 

کوته‌نوشت یا «مینیمال»، از هر کجا که آغاز شد و به هر طریق که وارد وبلاگستان شد، برای مدت‌ها ذایقه وبلاگ‌خوانی ما را تغییر داد. وبلاگ‌های اختصاصی «کوته‌نوشت» با سرعتی حیرت‌انگیز رشد یافتند و مخاطبان بسیاری هم به خود اختصاص دادند. هیجان جذب این حجم از مخاطب با کم‌ترین زحمت و پشت‌کار، هر کسی را وسوسه می‌کرد که به قطار سریع‌السیر کوته‌نویسی سوار شود. از سوی دیگر رونق بازار کوته‌نوشت‌ها گروهی را به این تحلیل رساند که با افزایش سرعت مطالعه، به ویژه به مدد خوراک‌خوان‌هایی نظیر «گوگل‌ریدر» (گودر) دیگر کسی در پای مانیتور وقتش را صرف مطالب طولانی نخواهد کرد. من می‌گویم این ادعایی بود که گذشت زمان به خوبی آن را مردود ساخت.


گسترش شبکه‌های اجتماعی، در درجه اول به کمک «فیس بوک» و پس از آن گوگل‌پلاس، تویتر و ... خیلی زود زنگ تفریح وبلاگ‌های کوته‌نویس را به پایان رساند. حال دیگر هر کاربر اینترنتی خودش یک حساب کاربری دارد که می‌تواند در قالب یک «استتوس» همان کوته‌نوشت‌ها را تولید کند. خیلی زود اساس وجود وبلاگ‌های کوته‌نویس بلاموضوع و چراغ‌هایشان یکی پس از دیگر خاموش شد. کوته‌نویس‌ها و کوته‌خوان‌ها به شبکه‌های اجتماعی مراجعه کردند تا وبلاگستان بار دیگر از شتابی سرگیجه‌آور نجات یابد و به آرامش قبلی خودش بازگردد. اما آیا این به معنای افول وبلاگستان و بی‌مخاطب ماندن آن بود؟ من می‌گویم: نه!


«استتوس» گذاشتن و «استتوس» خواندن و لایک زدن، لذت و جذابیت خاص خودش را دارد، اما از اساس جنسی متفاوت از مطالعه متن دارند. بدین ترتیب من عمیقا اعتقاد دارم که این شبکه‌های اجتماعی هیچ گاه نمی‌توانند جای نوشته‌های وبلاگی را بگیرند و به این بخش از نیازهای مخاطب پاسخ دهند. در نهایت، مخاطبان باز هم سری به فضای وبلاگستان می‌زنند، با این تفاوت که دیگر به سراغ همان محصولاتی که می‌توانند در شبکه‌های اجتماعی پیدا کنند نخواهند رفت.


به باور من، تنها آن دست از وبلاگ‌نویسانی می‌توانند همچنان به بقای خود ادامه دهند که ترس از طولانی شدن مطالب را کنار بگذارند و به جای دقت مداوم بر تعداد کلمات هر یادداشت، تمرکز خود را بر محتوای مطلب قرار دهند. هدف وبلاگستان باید پاسخ دادن به نیازی باشد که شبکه‌های اجتماعی آن را برآورده نخواهند کرد و شعار وبلاگ‌نویس موفق باید از «کوتاه بنویس تا خوانده شوی» به «خوب بنویس تا ارزش وقت گذاشتن داشته باشی» تغییر کند.

 

مشارکت خوانندگان را فراموش نکنید

 

باید میان «مخاطب»، با «مستمع» تمایزی قایل شویم. البته وبلاگستان از بدو تولد خود همواره از طریق بخش «نظرات» (کامنت‌) با مخاطبین خود در ارتباط بوده است اما من گمان می‌کنم شبکه‌های اجتماعی تغییراتی در ذایقه مخاطبین پدید آورده‌اند. دیگر مخاطب نمی‌پذیرد که صرفا یک «مستمع» باشد. کسی دلش نمی‌خواهد پای منبر بنشیند و به صورتی یکجانبه به وعظ دیگری گوش بدهد. صرف ارایه فرصت کامنت‌گذاشتن کافی نیست. وبلاگ‌نویس باید بیش از هر زمانی به مخاطبین خود این امکان را بدهد که در پیش‌برد مباحث مشارکت داشته باشند و احساس نقش‌آفرینی کنند.


در شبکه‌های اجتماعی، مخاطب با تقریب خوبی می‌تواند به اندازه صاحب مطلب تاثیرگزار باشد. به اندازه او کامنت‌ بگذارد، به صورت کاملا فعال با او گفت و گو کند و در صورت لزوم بلافاصله پاسخ مناسبی را در حساب خود (که احتمالا از نظر مخاطب تفاوت چشم‌گیری ندارد) منتشر کند. در وبلاگستان این فرصت‌ها به صورت معمول برابر نیست. اول اینکه حجم کامنت معمولا با حجم یادداشت برابری نمی‌کند. دوم اینکه ابزارهایی نظیر گوگل ریدر اساسا امکان کامنت‌گزاری ندارند. در نهایت اینکه اگر مخاطبی احساس کند می‌خواهد به صورت مستقل پاسخ نگارنده را بدهد، امکان اینکه بلافاصله وبلاگی تاسیس کند و مورد توجه قرار گیرد تقریبا وجود ندارد. این‌ها تماما خطراتی هستند که می‌توانند به فرصت تبدیل شوند.


پیشنهاد من این است: «وبلاگ‌نویسی مشارکتی»! اگر وبلاگی دارید به هر طریق ممکن تلاش کنید تا امکان ارتباط مخاطبین را تسهیل کنید. در این راه می‌توانید از شبکه‌های اجتماعی کمک بگیرید. حساب‌های کاربری مخصوص وبلاگتان را تاسیس کنید. به ویژه تلاش کنید که میان شخصیت حقیقی خودتان و شخصیت حقوقی وبلاگتان مرزی قایل شوید. با مخاطبین خود گفت و گو کنید و اجازه بدهید با شما راحت باشند. حتی‌المقدور تلاش کنید با نام و مشخصات خودتان مطلب بنویسید تا مخاطب بتواند شما را یک انسان برابر ببیند که می‌توان با او مواجه شد، درکش کرد، دوستش داشت و یا حتی از او متنفر بود! در هر صورت دقت کنید که اختلاف شما با مخاطبانتان نباید به اختلاف آنان با وبلاگ شما بدل شود. اجازه بدهید احساس کنند هرقدر که با شما مشکل دارند باز هم می‌توانند وبلاگ شما را به عنوان مرجعی قابل توافق به رسمیت بشناسند. حتی اجازه داشته باشند اختلافشان با شما یا انتقاد از شما را در همان وبلاگ مطرح کنند. یادداشت وارده بگیرید و به نام خود اشخاص منتشر کنید. این به وبلاگ شما شخصیت می‌دهد و در مخاطب شما احساس آشنایی و وابستگی ایجاد می‌کند. لزومی ندارد هر کس حرفی برای گفتن داشت حتما وبلاگی تاسیس کند. به یاد داشته باشید که رونق وبلاگستان در بالا رفتن شمار وبلاگ‌هایی که خاک می‌خورند نیست، بلکه در رونق و فعالیت مداوم وبلاگ‌های موجود است و این رونق در نهایت به سود تک‌تک اعضای وبلاگستان بزرگ تمام خواهد شد.


۶/۱۲/۱۳۹۱

جادومزاجی، ریشه پیدایش و عامل تثبیت استبداد


 

یادداشت زیر را به صورت یک فایل پی.دی.اف می‌توانید از اینجا+ یا از اینجا+ دریافت کنید.


* خلاصه:

 

این یادداشت، به بهانه نقد مطالبی از کتاب «جامعه‌شناسی خودکامگی»، تلاش می‌کند تا مدعی شود:

 

- نخست: دین، در جوامع ابتدایی محصول نگرش جبرگرا بوده و نه قربانی آن

- دوم: نگرش جبرگرا، در جوامع مدرن از بین نرفته و همچنان به تولید شبهه‌ادیانی مشغول است که متکی بر «تئوری توطئه» هستند

 

در نهایت تلاش می‌شود تا بر پایه این ادعا، مدلی پیشنهادی ارایه شود که با کمک آن بتوان بار دیگر به تاریخ کشور مراجعه کرد و دلایل بازتولید استبداد و رکود اجتماعی جامعه را از منظر این مدل بررسی نمود. در این مدل، استبداد، محصول تفوق «ذهن جادومزاج»، بر «ذهن عقل‌گرا» خوانده می‌شود و در ادامه عوامل و پیامدهای شناخته شده استبداد بر پایه این مدل جدید بازخوانی می‌شوند.

 

* * *


 

«علی رضاقلی» در «جامعه شناسی خودکامگی»، فرهنگ دیرین ایرانیان را فرهنگی «قبیله‌ای» دانسته و «جادومزاجی» را از ویژگی‌های این فرهنگ قبیله‌ای می‌داند. او در این باره می‌نویسد: «در جوامع قبیله‌ای بشر خود را در جایگاهی می‌نهد که همه آفریده‌ها را مخلوق اراده‌ای غیرقابل تغییر می‌داند و تلاشی در جهت تغییر امور نمی‌کند، چون تصوری نسبت به سودمندی آن ندارد. با اعمال همین نظر در زمینه کارهای اجتماعی از فکر اصلاح آن‌ها خارج می‌شود و به تنبلی «همواره خوشایند و طبع‌نواز» دل می‌سپارد و با ترک مسوولیت و پرداختن به سرنوشت و تقدیر محتوم از مسئولیت‌ذیری و فکر و تعقل می‌گریزد». (جامعه شناسی خودکامگی – علی رضاقلی – نشر نی - ص28)

 

پس تا بدین‌جای کار، از نگاه آقای رضا‌قلی، تسلیم در برابر باور تقدیرگرا از ویژگی‌های جوامع قبیله‌ای است. ایشان در ادامه می‌افزایند: «ذهن جادومزاج قبیله‌ای دین را به رنگ ساختار ذهنی و اجتماعی خود در می‌آورد و آن را بر کلیه شئون اجتماعی مسلط می‌کند. روال کار گردون و نظام اصلاح امور اجتماع را با راهِ رفتن به بهشت می‌آمیزد. چنانچه روال کارِ گردون و نظام‌های اجتماعی با مسایل دینی خلط شوند و نحوه نگرش به دین نیز با محدودیت کار عقل در نظام قبیله‌ای توام گردد، فکر آدمی از مصائب و مسئولیت‌ و زحمت تصمیم‌گیری رها می‌شود و دچار مصائب بازده اعمال نامعقول خود می‌گردد». (همان)

 

همان‌گونه که مشهود است، رضاقلی در این سطور تلاش می‌کند تا ریشه بی‌عملی ایرانیان را از منظر نوعی اعتقاد «جبری» تشریح کند. باوری که هرکنشی را بی‌ثمر و تقدیر را امری «محتوم» و خارج از اراده افراد می‌پندارد. همچنین ایشان، علاوه بر بی‌عملی اجتماعی، تقلیل دین «به رنگ ساختارهای ذهنی و اجتماعی» اولیه را از پیامدهای این نگرش «جبری» می‌داند. من دو نقد به این نگرش وارد می‌دانم:

 

- نخست اینکه جناب رضاقلی در بند اول این شیوه از نگرش «جبرگرا» را ویژگی جامعه قبیله‌ای معرفی می‌کند، حال اینکه من اعتقاد دارم این ذهنیت حتی در جوامع مدرن نیز همچنان ادامه دارد.

- دوم اینکه ایشان مصرانه تلاش می‌کند «دین» را یک ذات و حقیقت مجرد از باورهای اجتماعی قلمداد کند که مثلا اگر وارد یک جامعه قبیله‌ای شود «ذهن جادومزاج قبیله‌ای دین را به رنگ ساختار ذهنی و اجتماعی خود در می‌آورد»! در حالی که من باور دارم «دین»، نه قربانی، بلکه محصول و یا دست‌کم، بهترین پاسخ (و یا انتخاب طبیعیِ) همین نگرش «جبرگرا» و ذهنیت «جادومزاج» است.

 

در ابتدا و پیش از ورود به بحث لازم می‌دانم تذکر بدهم که در این یادداشت، هرچه در مورد «دین» گفته و نوشته می‌شود، صرفا از منظر جامعه‌شناسی و پرداختن به نقش دین در جامعه است. بدیهی است که اینجا هیچ ادعایی مبنی بر بررسی درون‌متنی دین و یا پرداخت به ابعاد شخصی و یا دیگر وجوه آن وجود ندارد. از این منظر من حتی به آقای رضاقلی هم انتقاد دارم که چطور با نگرش «جامعه شناسی» وارد بحث شده‌اند و برای «دین» حقیقتی تا بدین حد مجرد و مستقل از روابط اجتماعی در نظر گرفت که ذات برتر آن ممکن است در حد «ساختارهای ذهنی و اجتماعی» تقلیل پیدا کند؟ یعنی آقای رضا‌قلی، در قامت یک جامعه شناس (و نه یک محقق مذهبی) می‌توانند تصور کنند که «دین» یک بسته جمع و جور است که از آسمان سقوط کرده و هیچ ارتباطی به «ساختارهای ذهنی و اجتماعی» ندارد، اما متاسفانه در «جامعه قبیله‌ای و جادومزاج» مورد تحریف و تقلیل قرار می‌گیرد؟

 

ایشان هم‌چنین ذهن جادومزاج را متهم می‌کنند که «نظام اصلاح امور اجتماع را با راهِ رفتن به بهشت می‌آمیزد». پرسش دیگر من این است که آیا اساسا برای «دین» می‌توانی تعریفی خلاصه‌تر و گویاتر از این پیدا کرد؟ آیا دین هیچ کارکرد و یا دست‌کم شیوه و راهکار دیگری جز آمیختن «نظام اصلاح امور اجتماع با راهِ رفتن به بهشت» دارد؟ بدین ترتیب، چگونه می‌توانند میان تعریف «ذهن جادومزاج» با دین تمایزی قایل شوند؟

 

می‌توان از نظر جامعه‌شناختی، دین را تلاشی برای نظام‌مند ساختن یا نظم بخشیدن به ساختارهای ذهنی و اجتماعی قلمداد کرد. (البته با همان شیوه آمیختن نظام اصلاح امور اجتماع با راهِ رفتن به بهشت) در این صورت، نخست باید پذیرفت که این نظام‌مندسازی، به یکباره انقلابی برای ایجاد یک شکاف با ساختار قبلی نیست و صرفا می‌تواند اصلاحی در دل همان ساختار و در پیوند و ادامه همان ساختار قلمداد شود. در درجه دوم و بنابر روایت آقای رضاقلی (که من نیز با ایشان موافقم)، ادیان به سرعت در همان ساختار ذهنی اجتماعی حل می‌شده‌اند و معمولا نتیجه کار «سنت دینی» چندان فاصله‌ای با سنت اجتماعی نداشته است. پس باز هم می‌توان پرسید، اگر دین را یک سرمنشاء قلمداد کنیم که به قصد ایجاد تغییر ظهور کرده، این تغییرات میرا که در نهایت در دل جامعه حل می‌شوند چه ارزشی برای تحلیل یا توجه جامعه شناختی دارند؟

 

اما اگر بنابر روایت من، دین، صرفا محصولی برآمده از ذهنیت جادومزاج اجتماعی، (و نه قربانی تقلیل‌یافته آن) تلقی شود، آنگاه دست کم از منظر جامعه‌شناختی می‌تواند دارای این اهمیت باشد که با مطالعه آن بتوان به برداشت چکیده‌ای از ذهنیت موجود در هر عصر رسید. یعنی نوعی تاریخ‌نویسی از سنن و ذهنیات اجتماعی به سبکی غیرمستقیم در متون دینی به چشم می‌خورد که به نوبه خود قابل توجه است؛ به ویژه از این جهت که متون تاریخی معمولا قادر به نفوذ در ذهنیات اجتماعی نیستند اما ادیان، به عنوان تبلوری عینی از این ذهنیات می‌توانند خوراک مناسبی برای تحلیل‌گر اجتماعی پدید آورند.

 

* * *

 

* جامعه قبیله‌ای، جامعه‌ای یک‌دست جادومزاج نیست

 

از همین‌جا به یکی از دو هدف نوشته می‌پردازم و این گزاره آقای رضاقلی را نقد می‌کنم که «ذهن جادومزاج قبیله‌ای دین را به رنگ ساختار ذهنی و اجتماعی خود در می‌آورد و آن را بر کلیه شئون اجتماعی مسلط می‌کند». از این گزاره بر می‌آید که مثلا اگر جامعه‌ای قبیله‌ای نبود و ذهن جادومزاج نداشت، آنگاه سرنوشت دین نیز به کلی دگرگون می‌شد. حال پرسش من این است: آیا ما اساسا دینی داریم که در جامعه‌ای غیرقبیله‌ای ظهور پیدا کرده باشد؟

 

اینجا آشکارا نتیجه تخطی از جایگاه نگرش جامعه‌شناسی آقای رضاقلی را به چشم می‌بینیم. یعنی وقتی ایشان، نگرش مذهبی به دین (به عنوان یک حقیقت برتر و فراتر از نظم مستقر جامعه) را وارد بحث جامعه‌شناسی می‌کنند، دچار این تناقض می‌شوند که پس چرا دین در این جامعه به اهداف خود نمی‌رسد؟ به نظر می‌رسد پاسخ آقای رضاقلی این باشد که «مشکل از جادومزاجی جوامع قبلیه‌ای است»! آیا نمی‌توان پرسید که «اگر ذهن جادومزاج قبیله‌ای، دین را به رنگ خودش در می‌آورده، پس اساسا قایل شدن به یک هویت مستقل به نام دین چه معنایی دارد؟ وقتی دین، توانایی ایجاد تغییر در جامعه قبیله‌ای را نداشته و بلافاصله در آن حل می‌شده است، پس دیگر اساسا دلیل وجودی آن چیست؟»

 

این پرسش‌ها، با بخش دیگری از سخنان آقای رضا‌قلی وارد یک چالش جدید هم می‌شوند. ایشان در جای دیگر می‌آورند: «برای نظام اقتصادی، از ناامنی مهلک‌تر، فرهنگ دینیِ ما (و نه اصل دین) به اضافه بدآموزی‌های دراویش خانقاه بوده است». (همان. ص219) من به این صراحت و تاکید درود می‌فرستم اما همچنان نمی‌توانم درک کنم نگارنده، در قامت یک جامعه‌شناس با چه منطقی فرهنگِ دینی را از «اصل دین» جدا کرده است؟ اساسا برای یک جامعه‌شناس این «دین» منهای «فرهنگ دینی» چه موضوعیتی می‌تواند داشته باشد؟

 

این پرسش زمانی دو چندان می‌شود که خود آقای رضاقلی در ادامه می‌افزایند: «این نکته که جامعه ایرانی زمانی دین‌دار بوده و بعد با ورود فرهنگ اجنبی بی‌دین شده محل اعتراض است. اگر منظور رفتار دینی به معنی جامعه‌شناختی آن است، جامعه ایران از بدو تولد تا به امروز دینی بوده است و اگر منظور این است که روزگاری جوهر رفتار افراد به مبانی ارزشی-مکتبی نزدیک‌تر از امروز بوده مدعیان این گفته بی‌گمان برای اثبات آن نمی‌توانند برهان جدی اقامه کنند مگر اینکه همان رفتارهای هر عصری را رفتار دینی قبول کنند. در هیچ قرنی رفتار دینی گسترده‌تر از قرن مدارس نظامیه و خانقاه‌ها و سلجوقیان و حکومت علمای اهل سنت نبوده است و در همین قرون به تصریح ابوحامد امام محمد غزالی در میان علما و عرفا نیز بسختی آدم متدین واقعی یافته می‌شود». (همان – 220)

 

بدین ترتیب ایشان هم قبول دارند که «اگر منظور رفتار دینی به معنی جامعه‌شناختی آن است، جامعه ایران از بدو تولد تا به امروز دینی بوده است». پس آقای رضاقلی هم قبول دارند که در این بحث اساسا فقط با یک موضوع مواجه هستیم: «جامعه دینی» و هرگونه اشاره و تلاش برای مستثنی ساختن مسئله‌ای به نام «اصل دین» چیزی جز یک تعارف انحرافی نیست. در واقع ایشان هم اعتراف می‌کنند که «جامعه قبیله‌ای» دقیقا همان «جامعه دینی» بوده است و در هیچ دوره‌ای (از بدو تولد تا به امروز) این دو از یکدیگر جدا نبوده‌اند.

 

حال من تلاش می‌کنم که با کمک همین استنادات آقای رضاقلی، بحث را مدون و روایت خودم را ارایه کنم. به روایت آقای رضاقلی، «در جوامع قبیله‌ای بشر خود را در جایگاهی می‌نهد که همه آفریده‌ها را مخلوق اراده‌ای غیرقابل تغییر می‌داند». من می‌خواهم در این روایت یک تغییر کوچک، اما مهم ایجاد کنم و بر پایه آن ذهنیت موجود در جوامع قبیله‌ای را به دو گروه تقسیم کنم. در واقع اگر بخواهیم روایت آقای رضاقلی را به شیوه حاضر بپذیریم این پرسش پیش می‌آید که پس پیشرفت‌های بشری چگونه شکل گرفتند؟ و اساسا بشر چگونه توانست با این ذهنیت جادومزاج خود از دوران «جوامع قبیله‌ای» عبور کند؟ آیا جز این است که این ویژگی «جادومزاجی» تنها ذهنیت موجود در جامعه نبوده است؟

 

در روایت من، در جامعه قبیله‌ای، ذهنیت جادومزاج دارد، چون هیچ شناخت و تسلطی نسبت به دلایل وقوع رخ‌دادهای اطراف ندارد همه را به اراده‌ یک قدرت برتر نسبت می‌دهد. ذهن این بشر، فاقد توانایی اندیشه، تعمق، ریشه‌یابی، پرسش‌گری و کنج‌کاوی است. حتی اگر چنین ویژگی‌هایی را نیز داشته باشد، فاقد اراده کافی برای پی‌گیری آن‌هاست. در نقطه مقابل و در همین جامعه، نوعی ذهنیت بشری (هرچند ضعیف) را می‌توان یافت که گرایشی به جادومزاجی ندارد. او پرسش‌گر، خلاق و پی‌گیر است و در نهایت هم‌اوست که پاسخی می‌یابد و جامعه را یک گام به پیش می‌راند. این ذهنیت توانایی کشف محیط اطراف خود را دارد و آنچه امروز به عنوان «علم» از آن یاد می‌شود، در واقع پاسخ‌هایی بوده به پرسش‌های شکل گرفته در این ذهنیت.

 

در نقطه مقابل، ذهنیت جادومزاج نخست نیز بی‌کار نمانده است. او نیز در عین رخوت و کاهلی، به دنبال پاسخ است، با این تفاوت که پاسخ او نباید از جنسی چالش‌برانگیز و یا تحرک‌آفرین باشد. او نمی‌تواند (نمی‌خواهد) پاسخی بیابد که اساس وجود خودش و رکود و سستی‌اش را مورد تردید قرار دهد. پس در این سستی دست به زایشی می‌زند که از جنس «توجیه» است. محصول این زایش، و یا به عبارتی بهتر، انتخاب طبیعی و پاسخ مناسب این نیاز همان «دین» است. دستگاه به ظاهر منظمی که به ذهن جادومزاج کمک می‌کند تا بار مسوولیت را همچنان بر گرده نگیرد. این ذهنیت از یک‌سو با تعریف کردن قدرت برتری که همه امور را در کف خود دارد، خود را از دغدغه تلاش و تغییر رها می‌سازد و در درجه دوم، با امید به فردایی (پس از مرگ) که این رخوت و رکود برایش سودمند هم خواهد بود، کمبودهای مادی خود را نیز به امید و سرمایه بدل می‌سازد.

 

(در این مورد لازم به توضیح است که ابداع خود دین، توسط فرد و یا گروهی از نخبگان می‌تواند سبب شود که این افراد را از دایره کاهلی ذهنیت جادومزاج خارج بدانیم. یعنی فرد مبدع دین را از گروه خلاقه‌ای قلمداد کنیم که قصد نوآوری و پیشرفت، البته به سبک خودشان را دارند. با این حال، من یک فرد خاص و یا در نهایت یک مجموعه کوچک از ابداع‌کنندگان دین را دارای ارزش طبقه‌بندی جامعه‌شناختی نمی‌دانم. به روایت من، آنچه دینی را در یک جامعه پدید می‌آورد، فرد مبدع آن نیست، بلکه ذهنیت پذیرای آن است. دین صرفا پاسخی است به یک جای خالی و نیاز موجود در جامعه. پس هرچند فرد ابداع کننده خلاق و پویا باشد، تا ذهنیت پذیرایی در دل جامعه موجود نباشد و آن احساس نیاز ایجاد نشده باشد ره به جایی نخواهد برد. از این جهت، مجموع فرآیند پیدایش دین برای من در همان ذهنیت جادومزاج خلاصه می‌شود)

 

* جامعه دینی، محصول برتری «ذهن جادومزاج»!

 

آقای رضاقلی، در بخشی دیگر، جمع‌بندی بسیار مناسبی انجام می‌دهند: «در جامعه دینی عقل، در عمل، ملزم به استصواب مرجع دینی است... در جامعه لائیک ضمن اینکه الزاما بی‌دین نیست، عقل در عمل از محاسبات قابل پیش‌بینی و تجربه‌پذیر و قابل اصلاح و قانون‌مند تبعیت می‌کند و روحیه تسلط بر طبیعت و نه تسلیم به آن را با خود دارد، یعنی نظر استصوابیِ دین را در اعمال تعقلی روزانه نمی‌پرسد و دین را نیز رنگ عقلانی می‌زند که ویژگی اصلی جامعه لائیک است. به عبارت دیگر، جامعه دینی تدبیر امور اجرایی روزانه خود را به مرجع مافوق خود وا می‌گذارد، در حالی که جامعه لائیک تدبیر امور را به کمک تعقل پیش می‌برد». (همان – ص192و193)

 

در واقع ایشان به خوبی تصریح کرده‌اند مشکل اصلی «جامعه دینی» آن است که «تدبیر امور اجرایی روزانه خود را به مرجع مافوق خود وا می‌گذارد» و چه نیازی به یادآوری است که این «مرجع مافوق» یا «توتم» است، یا «بت» است، یا «یهوه و یزدان و اهورامزدا و...»! پس بار دیگر می‌بینیم که برخلاف گفته نخستین جناب رضاقلی، این «جامعه قبیله‌ای» نیست که حقیقت مجرد و مستقل دین را «به رنگ ساختار ذهنی و اجتماعی خود در می‌آورد». بلکه اساسا این دین، هیچ نیست جز دستاورد، نتیجه و محصول غیرقابل تخطی «ذهن جادومزاج» که می‌خواهد تدبیر امور خود را به «مرجع مافوق» واگذاشته و از زیر بار مسوولیت شانه خالی کند. یعنی در متن ایشان، هرکجا «جامعه دینی» را با «جامعه جادومزاج» و بلعکس جای‌گزین کنیم، هیچ چیزی عوض نخواهد شد!

 

در نقطه مقابل، ایشان نیز تایید می‌کنند که جامعه لائیک، (به روایت من، جامعه‌ای که در آن دست بالا با ذهنیت دوم، یعنی همان ذهنیت پرسش‌گر و پویا است) حتی در برخورد با دین هم آن را «رنگ عقلانی» می‌زند. در واقع «دین» محصول چنین جامعه‌ای نیست و می‌توان جوامع لائیک بدون دین یافت. (بر خلاف جامعه جادومزاج که ابدا نمی‌تواند از جامعه دینی مستقل باشد) استقلال جامعه لائیک از دین به نحوی است که حتی اگر دین بدان راه یافته و یا تحمیل شود، در محتوای آن تغییری ایجاد نمی‌کند. یعنی فرد ممکن است در ظاهر مذهبی باشد، اما در عملکرد فاقد ذهن «جادومزاج» بوده و رفتار «عقلانی» داشته باشد. یا به عبارت دیگر، فرد دینی، ممکن است عملکرد اجتماعی دینی (جادومزاجی) نداشته باشد که طبیعتا از این منظر، (یعنی در حوزه کاملا شخصی و قلبی افراد که بروزی اجتماعی ندارد) دین چندان نمی‌تواند مورد توجه جامعه‌شناختی قرار گیرد. (این گزاره در مورد ذهن عقل‌گرا دو شاخه است. یعنی فردی با عملکرد اجتماعی عقل‌گرا ممکن است به صورت شخصی مذهبی باشد یا غیر مذهبی. اما در هر دو صورت رفتار او رنگ عقلانیت خواهد داشت و نه دینی! در نقطه مقابل ذهن جادومزاج فقط یک شاخه دارد. یعنی رفتار اجتماعی دینی تنها و تنها می‌تواند از ذهن جادومزاج سر بزند و ذهن جادومزاج نیز بی‌تردید به رفتار اجتماعی دینی ختم خواهد شد.)

 

حال من به یک نتیجه می‌رسم و آن را پایه‌ای برای استدلال نهایی و طرح پیشنهادی این یادداشت قرار می‌دهم: جامعه دینی، محصول برتری ذهنیت جادومزاج بر ذهنیت عقل‌گراست. (نه برتری شمار افراد مذهبی بر شمار افراد غیرمذهبی. ممکن است افراد مذهبی در اکثریت باشند اما از آنجا که غالب آنان ذهنیت جادومزاج ندارند، عملکرد اجتماعی دینی بروز ندهند و همچنان جامعه عقلانی بماند) این برتری، به صورت معمول باید با گذشت زمان و پیشرفت دانش بشری از میان برود. یعنی اگر در جوامع اولیه (یا همان جوامعی که آقای رضاقلی «قبیله‌ای» می‌خوانند) به دلیل کمبود دانش بشری، ذهنیت عقل‌گرا در موضع ضعف قرار داشته باشد، در ادامه روند به دو دلیل باید زمام امور را در دست بگیرد.

 

نخست از آن بابت که هرچه به پیش می‌رود دانسته‌های انسان عقل‌گرا افزایش می‌یابد و برای پرسش‌های بیشتری پاسخ عقلانی می‌یابد. این روند در واقع باید روز به روز محدوده فعالیت دین را کاهش داده و قلمرو ادعاهای ذهن جادومزاج را تنگتر و تنگر کند.

 

دوم از آن جهت که اساسا ظهور دین را پاسخی به تلاش ذهن جادومزاج در توجیه سستی و کاهلی خود خواندیم. بدین ترتیب، اساسا دارندگان ذهن جادومزاج از تلاش، پشت‌کار و خلاقیت کمتری نسبت به دارندگان ذهن عقل‌گرا برخوردارند. این امر سبب می‌شود که دارندگان ذهن عقل‌گرا با گذشت زمان بتوانند در یک رقابتِ برابر، همتایان جادومزاج خود را پشت سر گذاشته و اداره جامعه را در دست بگیرند.

 

اما چرا در عمل این اتفاق رخ نمی‌دهد؟ یعنی به صورت پی‌وسته جامعه بشری به سمت جوامع عقلانی پیش نمی‌رود؟ پیش از پرداختن به مدل پیشنهادی نهایی بر پایه این دو گزاره، می‌خواهم ادعای محدودیت «جادومزاجی» به «جوامع قبیله‌ای» را رد کنم.

 

* «توهم توطئه»، مذهبی برای قرون مدرن

 

آقای علی‌قلی، شیوه نگرش «جبرگرا» را صرفا از ویژگی‌های جامعه قبیله‌ای می‌داند. کافی است نمونه‌ تغییر شکل‌یافته همین نگرش را در جوامع شهریِ مدرن را تشخیص بدهیم تا دریابیم عصاره این نگرش از منبع دیگری سرچشمه می‌گیرد و متناسب با شرایط زمانی و مکانی تصویر بروز آن تغییر می‌یابد. می‌دانیم که برای بشر اولیه در سیمای وحشت از عوامل طبیعی تجسم یافته و در ایران میانه به تقدیرگرایی الاهی انجامیده است. حال من می‌خواهم بگویم همین نگرش است که در عصر جدید به «توهم توطئه» ختم می‌شود! در واقع، وقتی پیشرفت و گسترده علم در جامعه‌ای به آن حد می‌رسد که عملا دخالت عوامل فراانسانی در امور روزمره غیرمحتمل به نظر می‌رسد، (و یا در مواردی که اشاره خواهد شد به صرفه نیست!) ذهن جادومزاج، درمانده از توسل به آسمان‌ها، به سراغ شبیه‌سازی همان «جبرگرایی» در میان جامعه انسانی می‌رود. نتیجه اینکه برای توجیه بی‌عملی خود و کناره‌گیری از دخالت فعال اجتماعی، تغییرات را محصول اراده‌های برتری می‌داند که این بار در کانون‌هایی مخوف مشغول طراحی توطئه مداوم هستند و اداره امور جهان را از سیاه‌چال‌های پنهان خود بر عهده دارند!

 

«آلن گاری»، نویسنده و خبرنگار آمریکایی در کتابی با عنوان «هیچ کس جرات ندارد آن را توطئه بنامد»، با نگاهی تماما توطئه‌انگارانه –درست یا نادرست- مدعی است که توطئه بسیار گسترده‌ای در جریان است که هدف آن ابتدا تبدیل تدریجی نظام تمامی کشورهای جهان به نظامی کمونیستی و نهایتا ادغام همه آن‌ها در یک حکومت جهانی تحت عنوان اتحاد جماهیر سوسیالیستی جهانی زیر چتر سازمان ملل است! وی بینش کسانی که تئوری توطئه را نفی می‌کنند به تمسخر می‌گیرد و می‌نویسد: «کسانی که معتقدند وقایع مهم جهانی از یک برنامه ریزی قبلی سرچشمه گرفته‌اند مورد تمسخر قرار می‌گیرند که چرا به نظریه توطئه در تاریخ اعتقاد دارند. البته در این عصر و زمان مدرن جز آنان که زحمت بررسی و مطالعه بیشتر را برخود هموار ساخته‌اند کمتر کسی به نظریه توطئه در تاریخ معتقد است ... محافل شوم روشنفکری ما نظریه توطئه در تاریخ را به باد استهزاء گرفته‌اند...». («جستارهایی پیرامون تئوری توطئه در ایران» - پیش گفتار مترجم)

 

دقت کنید که آلن گاری، دقیقا تاکید می‌کند که «وقایع مهم جهانی از یک برنامه‌ریزی قبلی سرچشمه گرفته‌اند» و به شدت به آنان که این نگرش را مورد «تمسخر» قرار می‌دهند حمله می‌کند. این «برنامه‌ریزی قبلی» برای انسان آمریکایی قرن 20، بجز گسترش روزافزون دایره علوم، دست‌کم به یک دلیل قانع‌کننده دیگر نمی‌تواند (یا در واقع به صرفه نیست که) «مشیت الاهی» باشد: «همه چیز دارد به سود کمونیست‌های کافر و به زیان مسیحیان مومن تمام می‌شود!» در واقع خداوند باید جدال تاریخی را به شیطان باخته باشد که چنین افتضاحی از دستگاه کائنات سر بزند؟

 

این شیوه از تبیین رخ‌دادهای جهان صرفا به مسیحیان آمریکایی محدود نمی‌شد. در همان حال، احزاب چپ‌گرای ایرانی نیز تحلیل‌های مشابهی در قبال اصلاحات رژیم پهلوی ارایه می‌دادند و توده مردمی نیز با توهمات «دایی جان ناپلئونی» همراه می‌شدند تا خیال خود را آسوده گردانند که هر تغییر و تحولی که صورت می‌گیرد، یا به دسیسه روس و انگلیس است، یا از نهادی ناشناس به نام «فراماسونری» که بعدها به «کارتل‌های صهیونیستی» پیوند خورد. این تعابیر در همه موارد یک مفهوم را در خود مستتر داشت: «همه این‌ها نقشه‌هایی از جانب یک قدرت برتر است که مستقل از اراده ما عمل می‌کند»!

 

در اینجا شاید ادعای قبلی نوشته بخواهد مورد تردید قرار گیرد: «گفته شد که ذهن جادومزاج بی‌تردید به دین ختم می‌شود. پس چطور ممکن است کمونیست‌های ماتریالیست‌ را دارای چنین ذهنی پنداشت؟» پاسخ من همان است که گفته شد: «دین عصر جدید، همین توهم توطئه است». یعنی این بار و در تنگنای محدودی که دانش بشری برای ایفای نقش نیروهای فراانسانی باقی گذاشته، مذهب به جای آسمان، از زمین ظهور پیدا می‌کند و قدرت برتر را، نه الاهه‌های آسمانی، بلکه انسان‌های مکار و «کارتل‌های» مخوف و پنهان تشکیل می‌دهند.

 

حال می‌خواهم بر پایه این پیش‌فرض‌ها، مدلی برای بازخوانی تاریخچه استبداد در کشورمان ارایه کنم.

 

* استبداد، محصول خالی شدن عرصه جامعه از فعالیت اجتماعی

 

استبداد، در معنای «خودکامگی»، وضعیت حاکمیت اراده‌ای فردی بر جامعه است. این وضعیت، از اساس امکان قانون‌مندی ندارد، چرا که اگر قواعدی نیز به عنوان «قانون» به جامعه ارایه شود، همگی محصول رای و نظر حاکم خودکامه هستند که در هر موقعیت بنابر همان دلخواست‌های حاکم خودکامه می‌توانند تغییر کنند. هرقدر این قدرت خودکامه، گستره فعالیت بیشتری پیدا کند، استبداد فراگیرتر می‌شود. مثلا از حوزه احکام حکومتی خارج شده و به دخالت حاکم خودکامه در روند معمول اقتصادی جامعه، یا دخالت در عرف رایج ساختار اجتماعی و در نهایت به دخالت در حریم خصوصی و زندگی شخصی افراد کشیده می‌شود.

 

در نقطه مقابل، هرقدر تعداد مشارکت کنندگان در فرآیند اجتماعی-مدیریتی افزایش یابد، یا گستره عملکردی هر شهروند از حریم خصوصی‌اش به سمت حوزه اجتماعی پیش‌روی کند، حریم انحصاری فعالیت فرد خودکامه به عقب رانده شده و کاهش می‌یابد. در این مدل، حتی اگر فعالیت شخص به حفاظت از حریم خصوصی رختخواب خود محدود شود، دست‌کم به همین میزان با استبداد مقابله کرده و آن را محدود نگه داشته است. با این تعریف، اگر بخواهیم به فرد خودکامه پیشنهادی ارایه کنیم که سیطره عمل و قدرت نفوذش را افزایش دهد، قطعا باید کاهش فعالیت‌های مردمی را هدف قرار دهیم و در این راه چه ابزاری مناسب‌تر از تقویت ذهنیت جادومزاج؟

 

یکی از ویژگی‌های قابل توجه تاریخ ایران میانه، دوگانه «پادشاه خارجی با وزیر ایرانی» است. از امرای عباسی گرفته، تا ایلخان مغول و ترکان غزنوی و سلجوقی و خوارزمشاه، هر که شمشیرش را برداشت و به قصد چپاول به این ملک پا گذاشت و ماندگار شد، در یک مورد تردید نکرد: «انتخاب وزیر ایرانی»! وزرایی که در بسیاری از تواریخ (و حتی در بسیاری از تفاسیری که امروز از آنان ارایه می‌شود) به «کاردانی» شهره بوده‌اند. به باور من، دقت در عملکرد این وزرای ایرانی، می‌تواند گره از معمای بازتولید استبداد و رکود اجتماعی ایرانیان بردارد.

 

در واقع، مهاجم خارجی که بدون استثنا همواره وحشی، بدوی، بی‌فرهنگ و بی‌ریشه بوده است، برای باقی ماندن در خاک این کشور با مشکل همیشگی «احتمال مقاومت مردمی» مواجه بوده است. اینجاست که نگرش تقدیرگرا، همچون معجزه‌ای از راه می‌رسد و حاکم مستبد را نجات می‌دهد. بدین معنا که اگر بتوان جامعه را متقاعد ساخت که هرچه بر سرش می‌آید، تقدیری است از جانب قدرتی برتر که از اراده انسانی بیرون است، قطعا هرگونه احتمال تلاش برای تغییر شرایط از بین خواهد رفت. اینجاست که حاکم مستبد، آگاهانه در روند طبیعی اجتماعی دخالت می‌کند. یعنی می‌کوشد تا سیر طبیعی رشد ذهنیت عقل‌گرای خلاق را در برابر ذهنیت تقدیرگرا متوقف سازد.

 

وزیران شناخته شده تاریخ ایران میانه، بیشتر توان خود را صرف تئوریزه کردن حکومت‌های مستبد می‌کردند، به نحوی که یادگارهای مانده از آنان، بیشتر به تئورسین‌های سیاسی-اخلاقی شباهت دارد تا دستاوردهای وزرای حکومتی! می‌توان گفت تمایل بی‌حد حاکمان مستبد به بهره‌گیری از وزرای ایرانی نیز در همین توانایی «توجیه‌گری» آنان، یا به عبارت دیگر، توانایی ترویج و تقویت ذهنیت جادومزاج در جامعه ایرانی نهفته است. (مراجعه کنید به شخصیت «قاضی شارح» در سریال «سر‌به‌داران» که می‌تواند به زبان خود مردم و از دل متون مذهبی آنان استدلال کند که «رضای خدا (همان اراده برتر) در رضای ایلخان مغول است»!)

 

در این مورد می‌توان مثال‌های آشنایی هم در جامعه ایرانی یافت که شاید ملموس‌ترین نمونه تبلور آن، به یک تا دو دهه گذشته مربوط شود: «افسانه قدرت بی‌پایان و حد و مرز هاشمی رفسنجانی»! آنجا که همه، از توده شهروندان عامی گرفته تا فعالان سیاسی چپ و راست توافق داشتند که اداره امور کشور همواره گرد نقشه‌های جناب هاشمی انجام می‌شود. می‌خواهد او در راس کابینه قرار داشته باشد یا در کنج مجمع تشخیص مصلحت. آنکه تلاش می‌کند چنین ذهنیتی را خلق کند و یا دست‌کم به گسترش آن دامن بزند، می‌تواند این هدف را در سر بپروراند که وقتی پای انتخابات حساس سال 84 به میان رسید، بسیاری از مردم با این اعتقاد عمیق و راسخ که «این‌ها همه فقط بازی است که در نهایت هاشمی رییس‌جمهور شود» از حضور در عرصه انتخابات خودداری کنند و هشدارهایی همچون «صدای پای فاشیسم» را نشنیده بگیرند. به یاد بیاورید گسترش این توهم تابدانجا پیش رفت که یک «تحلیل‌گر»(!) در شبکه‌ای ماهواره‌ای عهد بست اگر هاشمی رییس‌جمهور نشد مچ دست خود را قطع کند و «تحلیل‌گر»(!) دیگر عهد کرد که دیگر پشت تریبون حاضر نشود! (طبیعتا هیچ کدام از این دو اتفاق نیفتاد!)

 

البته این همه ماجرا نیست. ذهن جادومزاج، حتی پس از مشاهده تبعات اشتباهاتش، باز هم عبرت نخواهد گرفت. اساسا، عبرت‌گیری، محصول حل یک معادله منطقی است که از عهده ذهن بیمار جادومزاج خارج است. این ذهنیت همواره در حریم محدود پیش‌فرض‌های خود گرفتار است. پس وقتی یکی از پیش‌بینی‌هایش به تحقق نپیوست، تلاش می‌کند تا همچنان با توجیهاتی مشابه از زیر بار «مسوولیت‌پذیری» شانه‌خالی کند. پس مثلا عامل پیروزی کودتای 28 مرداد، نه در خالی شدن عرصه از جانب توده مردم، بلکه صرفا در دسیسه‌پردازی انگلیس (برای دایی‌جان ناپلئون‌ها) و یا در اشتباهات شخصی جناب نخست‌وزیر (برای ذهنیت جادومزاج مدعی روشنفکری!) خلاصه می‌شود! در نمونه دیگر، روی کار آمدن احمدی‌نژاد و بر باد رفتن تمامی دستاوردهای اصلاحات، نه به دلیل همان توهم «قدرت بی‌پایان هاشمی» و کوتاهی توده جامعه در حفظ دستاوردهای جنبش اصلاحات، بلکه صرفا در حماقت یا خیانت جمع محدودی با عنوان «اصلاح‌طلبان» خلاصه می‌شود.

 

ناگفته پیداست که کانون استبداد همچنان تلاش می‌کند تا از بازتولید و گسترش چنین «تحلیل»های جادومزاجانه‌ای حمایت کند تا اولا همچنان توده جامعه را از یک بسیج عمومی برای مشارکت فعال و مداوم (نه صرفا انتخاباتی) در اداره امور کشور دور نگه دارد و در ثانی بستر مناسب برای باوراندن نمایش‌نامه‌هایی همچون «فتنه» یا «برنامه‌ریزی کانون‌های قدرت مخفی برای انقلاب مخملی» را محیا نگه دارد. همین کانون استبداد، در سطحی بین‌المللی تلاش می‌کند تا تمامی وقایع جهانی را به «کارتل‌های صهیونیستی» نسبت دهد. وقایعی که از دسیسه در کشورهای دیگر شروع می‌شود و حتی تا شکل گیری اعتراضات مردمی در خاک ایران، طراحی و معماری ساختمان‌ها و میادین شهری و البته دکور فلان برنامه تلویزیونی را هم شامل می‌شود!

 

ناگفته نماند که این مدل، به هیچ وجه مختص کشور ما نبوده و نیست. «هانا آرنت» در تفسیر جامعه توتالیتر می‌نویسد: «(ماحصل توافق نخبگان با اوباش) نه ماتریالیسم دیالکتیکی مارکس، بلکه توطئه سی‌صد خانواده، نه علمی‌گری مطن‌طن گوبینو و چمبرلین، بلکه «توافق‌نامه‌های آبای صهیون»، نه تاثیر محسوس کلیسای کاتولیک و نقش جنبش ضد کشیشی در کشورهای لاتینی زبان، بلکه ادبیات پنهانی راجع به ژزئیت‌ها و فراماسون‌ها الهام بخش این بازنویسان تاریخ شده بود». (توتالیتاریسم – هانا آرنت - ص88 ) بدین ترتیب، در آلمان نازی و شوروی استالینی نیز حکومت آگاهانه تلاش می‌کرد تا با ترویج «توهم توطئه»، (همان مذهب قرون مدرن و محصول اذهان جادومزاج) هرگونه باور شهروندان بر تعیین کننده بودن اراده‌شان را مختل کرده و آنان را از مشارکت فعال در اداره امور اجتماعی دور نگه دارد.

 

* جمع‌بندی

 

استبداد، یا محصول مستقیم ترویج و تفوق ذهنیت جادومزاجِ تقدیرگرا است و یا دست‌کم برای بقای خود بدان نیاز دارد. این ذهنیت می‌تواند در اشکال گوناگون بروز پیدا کند. از مذاهب و آیین‌هایی که انسان را از دخالت در امور دنیوی منع می‌کنند (صوفی‌گری، درویشی، خانقاه نشینی، ...) تا دشمن‌تراشی در همه ابعاد جامعه. (کار به آنجا می‌رسد که مسوولی مدعی شود خشکسالی هم توطئه دشمن بوده!) از آنجا که «مسوولیت گریزی» برجسته‌ترین ویژگی ذهن جادومزاج است، به صورتی فهرست‌وار می‌توان گزاره‌های زیر را نطفه‌های بازتولید استبداد، به دلیل ترویج مسوولیت‌گریزی دانست:

 

- محکوم کردن یک فرد (یا یک گروه) به عنوان عامل استبداد یا تیره‌بختی و یا هر گونه شکست و ناکامی عمومی. می‌خواهد شخص شاه باشد یا وزیر او یا کل دستگاه حکومتی. در واقع باید گفت اساسا هر نوع محکوم کردن ناقص استبداد (تقلیل به فرد یا هر نوع تقلیل دیگری) خود جزء معادلات فرهنگ استبدادزده است.

- محکوم کردن یک دین، ایدئولوژی یا اندیشه خاص به عنوان «عامل عقب‌ماندگی».

- هرگونه دامن زدن به «توطئه‌پنداری» و دخالت عوامل نامریی و نیروهای پنهان.

- متهم کردن دیگران (بیگانگان) و انداختن گناه ضعف، استبداد یا عقب‌ماندگی به گردن آنان. (بر خلاف سه مورد دیگر این مورد جدید است)

 

ناگفته پیداست که در این مدل پیشنهادی، هر اقدام کوچکی در راستای محدود سازی اذهان و یا اندیشه‌های جادومزاج به سود نگرش عقل‌گرا به عنوان گامی در راستای محدودسازی و یا ریشه‌کنی استبداد قلمداد خواهد شد. بدین ترتیب، حتی می‌توان پاسخی برای این پرسش یافت که: چرا تحقق شعار «آگاهی بخشی» در نهایت به شکست استبداد منجر خواهد شد؟