۱۲/۱۷/۱۳۹۰

جشنواره دیوانگان - 16: «تمام سهم من از زندگی»

ندا (حساب کاربری گوگل پلاس)

مرگ

مرده‌ام
خاک سرد پیکرم را پوشانده است
ذره ذره در آن حل شده‌ام
از هستیم جز یادی باقی نمانده است
هیچم و گویی از ازل هیچ بوده‌ام
اما قلب دخترکی شاید
در گوشه‌ای از شهر با نام من می‌تپد
آه سردش با هیچی من می‌آمیزد
و در گلو خفه می‌شود
باد ذرات تن مرا با خود در صحرا می‌پراکند
و بغض دخترک را به سخره می‌گیرد
و من هیچم
همیشه هیچ بوده‌ام
--------------------

تمام سهم من از زندگی

لحظه‌ای،
نگاهی و لبخندی،
شاید هم پچ پچی کوتاه،
تمام سهم من از زندگی است.
فشردن دستی آرام، که خداحافظ
و قدم‌هایی که تنها به رفتن می‌اندیشند،
بی نگاهی به پشت سر.
ناله‌ای که در گلو خفه می‌شود،
با همه نجواهای عاشقانه ناگفته،
تجربه هر روزه مرگ.
بعد، غربت است،
و جستجوی مدام،
زل زدن به آینه،
و تماشای تو،
در عمق خیس چشمان درون آن.
گاه گاهی هم،
زمزمه آمیخته با شرمساری نامت،
و اندیشه اینکه آیا صدایم را شنیده ای؟
تمام بی پروایی من!
و در آغوش کشیدن روح بی قرارت
تمام آرزوی من!

پی‌نوشت:
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یکاز زمینه‌های مربوط به هنر، در جشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.